عصر ایران
نیازمندیها
فروش یک سایت
برای مشاهده جزئیات کلیک کنید
کد خبر: ۱۰۹۴۴
تعداد نظرات: ۵۵ نظر
تاریخ انتشار: ۱۴ بهمن ۱۳۸۵ - ۱۷:۳۲
گفتگو با یکی از کارگران جنسی ایرانی در اروپا

عکس تزیینی استعصرایران - خودش میگوید:"ایرانی ام دیگه، پوستم کلفته! هر کی دیگه جای من بود تا حالا صد دفعه مرده بود!"

مارال یکی از هزاران دختران ایرانی است که در خارج از کشور به عنوان کارگر جنسی به کار مشغول هستند. به دلیل بحرانهای مداوم اقتصادی، اجتماعی، سیاسی و خانوادگی هرساله از ایران دختران و زنان بسیاری به خارج فرار میکنند. به این گروه باید تعداد دخترانی که به نام ازدواج، کار یا ... توسط خانواده هایشان به فروش میرسند و یا بوسیله باندهای کودک ربا به خارج از کشور آورده میشوند را افزود. بدشانس ترینشان پس از تجاوزهای مکرر، زنده زنده به قاچاقچیان اعضای بدن فروخته میشوند و آنها که زنده میمانند سرنوشت چندان بهتری ندارند.

بسیاری از بازارهای برده فروشی پاکستان و امارات مستقیما به حرمسراها فرستاده میشوند تا به ازدواج با مردانی که جای پدربزرگ آنها را دارند درآیند یا بدست قوادان میافتند و تا زمان زیبایی و جوانی مورد بهره کشی جنسی قرار میگیرند و پس از آن به کلفتی گمارده میشوند.

در این میان آنها که به کشورهای پیشرفته میآیند اگرچه به دلیل رعایت حقوق انسانی از شرایط ظاهرا بهتری برخوردارند ولی به دلیل نداشتن پول، نبود مدارک اقامت، ندانستن زبان و تنهایی سرگردان می مانند تا دست سرنوشت آنها را به کدام سو پرتاب کند.

چه بازارهای برده فروشی پاکستان، افغانستان یا امارات باشد و چه آژانس های مدرن اینترنتی سرویس های سکسی در کشورهای پیشرفته، همه جا جهانی بی تفاوت است که درآن پا اندازان بین المللی، گروههای خلاف کار و افراد بیرحم در سکوتی همدستانه در کمین نشسته اند. حکایت این دختران، داستان آشنایی است که همه کس میداند، با اینحال ناگفته ها بسیار است. با مارال به گفتگو می نشینیم.

مارال دوست داری داستان زندگی ات رو از کجا شروع کنیم؟ از وقتی ایران بودی؟

آره از اون موقع بهتره. مخصوصا که دلم هم خیلی تنگ شده.، این هفته دوبار خواب ایران رو دیدم. زیباترین خاطراتی که از زندگی ام دارم مال موقعی است که اونجا خونه پدرم بودم. از وقتی یادم میاد با بابام بودم. وقتی از مادرم جدا شد دیگه بخاطر من ازدواج نکرد. میترسید دختر عزیز دردونه ش یه وقت اذیت بشه! ولی مادرم به اجبار ازدواج مجدد کرده بود. اونو کم میدیدم. همیشه گرفتار زندگی و بچه هاش بود.

بابام آدم آرومیه. از اونا که از اداره میآد خونه و شام و چایی و تلویزیون! ماهی یه بارهم با دوستاش دور هم جمع میشدند حرف میزدند، تخته بازی میکردند. تنها کار بدی که در زندگیش انجام میداد فقط سیگارش بود!

من هم واسه خودم آزاد بودم. البته نه اونقدر که شورش رو در بیارم! درسم رو میخوندم، نمره هام همه خوب بود. ولی بقیه اوقات همه ش با دخترهای فامیل و دوستام بودم. پارتی، مهمانی دخترونه، رقص، موزیک، از درودیوار بالا میرفتیم.

ولی بعد که دیپلمم رو گرفتم خونه نشین شدم. یعنی دانشگاه آزاد قبول شدم ولی نتونستم برم. خرجش زیاد میشد و دیگه سالهای آخرحقوق بابام برای خرج خونه کم می اومد چه برسه شهریه دانشگاه آزاد که هر سال بالاتر میرفت. من شرایط رو درک میکردم. توقع مالی چندانی نداشتم ولی عوضش تشنه آزادی بودم. دوست داشتم هرچی دلم میخواد بخندم! باورتون میشه یه دفعه منو به همین جرم تو خیابون گرفتند!

بعدش بردند منکرات خیابان وزرا و بابام رو خواستند تا ولم کردند. ازم تعهد گرفتند! حالا چه برسه با دوستام میخواستیم بریم مسافرت، تو خیابون آهنگ گوش بدیم، حرف بزنیم... نمیشد. همه چیز یواشکی بود. خسته شده بودم.

یعنی دلیل خروجت از ایران بخاطر نداشتن آزادیهای اجتماعی بود؟

هم اون ، هم بیکاری. تا دیپلم گرفتم رفتم دنبال کار ولی کار کجا بود؟ برای تحصیل کرده ها و متخصص هاش هم کار نبود چه برسد به من! امثال من هزار هزار ریخته بودند. بعد هم هرجا رفتم ازم توقعات نامربوط داشتند!

مثل چی؟ تعریف کن.
اولش که تازه دیپلم گرفته بودم دنبال کار روزنامه ها رو ورق میزدم دیدم یه دکتر آگهی داده برای منشی مطب. مال محل خودمون هم بود. فوری تلفن زدم و گفت فردا روز مصاحبه است بروم. فردایش رفتم دیدم حدود 30 تا زن و دختر نشسته اند و دارند پرسشنامه پر میکنند!

یکی هم دادند دست من. غیر از سوالات مربوط به سن و تحصیلات و وضعیت خانوادگی بعضی سوالهای دیگرش نامربوط بود. مثلا در خانه چه لباسی میپوشید یا چه هنرهایی دارید! من هم نوشتم فقط یه کمی ملودیکا میزنم! بعد آقای دکتر آمد برگه های همه را گرفت و گفت بروید بعدا به شما خبر میدهم. فقط مرا نگه داشت. بعد خودش آمد نشست و گفت راستش میون اینهمه زنها و دخترها که دیدی من از تو بیشتر از همه خوشم اومده و میخوام استخدامت کنم. فقط شک دارم که بتوانی از پس همه کارها بر بیایی!

گفتم من دختر باهوشی هستم. از ده سالگی دارم خانه مان را اداره میکنم! هر کاری را برایم توضیح دهید میتونم.

گفت: وظیفه تو اینجا یکی کارهای مطبه به اضافه کارهای شخصی من مثل ماساژ پا و کمر. بعد گفت پاشو وایسا تا نشونت بدم کجاهام بیشتر درد میگیره! منم بلند شدم و گفتم آقا من برای این کارا اینجا نیومدم! عصبانی اومدم خونه ولی ناامید نشدم و به بابام هم هیچی نگفتم. این بار برای کار به دوست و آشناهام سپردم. یکی یه شرکت خصوصی رو معرفی کرد که منشی میخواست.

آدرس گرفتم و فرداش رفتم. ایندفعه خیالم راحت بود که طرف آشناست و رعایت بعضی مسائل را میکند. در زدم و خود آقای رییس در را باز کرد. تا گفتم سلام و من از طرف فلانی برای کار آمده ام گفت شما از همین حالا با حداکثر حقوق استخدام هستید!

گفتم میشه لطفا بگین کار من اینجا چی هست؟ گفت هیچی! شما فقط تو این شرکت راه برین یا پشت میز بنشینید و جواب تلفن بدهید. من خودم همه کارها رو میکنم!

نیم ساعت هم نگذشته بود که دستور داد ناهار آوردند. بعد در شرکت را قفل کرد و گفت کار دیگه بسه، الان موقع استراحته! وقتی داشتیم غذا میخوردیم برایم شروع به تعریف کرد که با وجود وضعیت خوب مالی و زن و بچه، زندگی اش غم انگیز و خالی است و او نیاز به دختر جوانی دارد که براش درددل کند. بعد یکدفعه گریه کنان به من حمله کرد و گفت که اگر نذارم سرشو رو سینه من بذاره خودشو میکشه! من هم جیغ زدم و فرار کردم. شب همه رو برای بابام تعریف کردم.

گفت دخترم فعلا بشین خونه یه لقمه نون هست با هم میخوریم تا بعد ببینیم چی میشه. یکی دوسال خونه نشین بودم تا برای اولین بار در زندگیم عاشق شدم.

من نوزده سالم بود و اون بیست سال. خونوادش وضعشون توپ بود و نمیخواستند اون بره سربازی.

یکبار گفت: مارال میخوان منو بفرستند آلمان پیش خاله ام تو هم با من بیا! بیشتر به خاطر اون بود که از ایران اومدم. اون سردنیا هم میخواست باهاش میرفتم.

پدرت اجازه داد؟

معلومه که نه! بابام خیلی دوستم داشت. همه زندگیش بودم. از صبح که بیدار میشد تا شب هزار دفعه قربون صدقه من میرفت. هر چی شعر بود که توش اسم آهو بود برام میخوند! وقتی گفتم میخوام برم خارج رنگش پرید! گفت نه، اینهمه برات زحمت کشیدم تنها کجا تو رو بفرستم، معلوم نیست چی به سرت بیاد!

سه ماه تموم تو خونه مون بساط داشتیم، نصیحت کرد، دعوا کرد، فامیلها و دوستهامو واسطه کرد ولی من پامو کردم توی یک کفش که اینجا آینده ای نیست و باید برم. میدونستم تحمل اشکهای مرا ندارد هر شب با چشمهای قرمز می نشستم جلوش.
آخرش یک شب راضی شد و اجازه داد. یه تیکه زمین داشت که برای پیری کوری اش گذاشته بود، اونو فروخت و پولش رو داد که بدم به قاچاقچی که قرار بود من و دوستمو ببره.

شب آخر تا صبح بالای سرم نشست و منو نگاه کرد. هیچوقت مثل موقع خداحافظی نفهمیده بودم چقدر دوستم داره. یک لحظه دست منو ول نمیکرد. داشت می مرد!میگفت دخترم جونم بودی و انگار حالا داری از تنم بیرون میری.
برایت بهترین آرزوها را داشتم ولی زمونه یاری نکرد. از این به بعد هم دیگه من نیستم تو خودت باید مواظب باشی، تو آهوی کوچکم را به خودت و خدا می سپارم. بعد هم که آمدم.

از سفرت بگو.

آخ که چه سفری. من که اولش از خوشحالی هیچی نمی فهمیدم. فکرش رو بکن برای اولین بار با پسری که عاشقش هستی مسافرت کنی! اصلا سختی کوههایی را که باید از آنها بالا و پایین میرفتیم، تاولهای پا، گرسنگی و تشنگی هیچی حالیم نبود. به همین راضی بودم که کنار هم راه میریم. با هم غذا میخوریم. حرف میزنیم... .

البته پدرم موقع خداحافظی او را دیده بود و مرا دستش سپرده بود. دوستم هم به من میرسید. نمیگذاشت سختی بکشم. تا با هم بودیم همه چی خوب بود. خطرات رو باهم رد کردیم. اگرچه خیلی بدبختی کشیدیم، فکر کنید پنج شش تا کشورو قاچاقی، نصف راه قایم شده تو ماشین و جاده و نصف راه پیاده و یواشکی از کوه و جنگل و دشت بیایید! تو صربستان که اصلا قاچاقچیه مارو یک هفته تو جنگل زیر بارون نگهداشت و خودش با دوستاش نمیدونم رفتند کجا!

البته بعدش با آب وغذای حسابی اومدند. عوضش روز بعد جون دو نفرمون رو نجات دادند. اونها داشتند تو رودخونه ای که ازش میگذشتیم غرق میشدند. سرعت آب خیلی زیاد بود بردشون! بعدا فهمیدیم که هر هفته یکی دو تا مسافر همونجا غرق میشند! تو بوسنی هم سه روز آب و غذا گیرمون نیومد داشتیم از گرسنگی و تشنگی میمردیم. رسیدیم به یک مزرعه بلال و افتادیم توی بلال ها به گاز زدن و مکیدن شیر بلال ها به جای آب!

سفر زمینی اونهم غیرقانونی خیلی خطرناکه. گروه ما شانس آورد زنده ماند. فقط همین داستان سفر ما خودش یه کتابه! ولی ایتالیا دیگه همه از هم جداشدیم.

چرا؟ دعوایتان شد؟

نه بابا. ایتالیا گیر یه گروه گانگستر افتادیم. قبلا هم در راه چند بار گیر آدمای عوضی افتاده بودیم. ولی قاچاقچی مان با پول یا نمیدانم چه کلکی شرشان را کنده بود. تو ایتالیا نتونست. اونا مسلح بودند. اول پولهامونو گرفتند، بعد مردها رو کتک زدند و از هم جدایمان کردند. نمیدونم دیگه چی به سرش اومد. منو بردند یک خونه پرت خارج از شهر.

اونجا دو ماه زندانی بودم. رییسشون منو برای خودش نگهداشته بود. نمیتونستم با کسی تماس بگیرم . جایی رو بلد نبودم. زبان نمیدانستم. پول نداشتم، هیچ مدرک شناسایی نداشتم. اگر هم فرار میکردم جایی نبود که برم. پلیس منو بلافاصله دستگیر میکرد و دوباره همون کشوهایی رو که اومده بودم زندان به زندان پس می فرستادند تا به ایران برگردانند.

با هزار زحمت توانستم برای یکی از دوستان پدرم که میدونستم تو ایتالیاست تلفن بزنم و آدرس جایی را که بودم بدهم. او همیشه به خانه ما می آمد. میدانستم که گلویش پیش من گیر است. وقتی ازش کمک خواستم میآد و اومد. منو با ماشین سوار کرد وبه یک هتل برد!

البته بعدش با من خیلی دعوا کرد که چرا همینطوری و حساب نشده از ایران راه افتادم اومدم. یکماه بعد خودش مرا قاچاقی به اتریش آورد و توانستم اعلام پناهندگی کنم. بعدش هم مرابه یکی از کمپ های پناهندگی نزدیک وین بردند. یکسال آنجا بودم تا اومدم بیرون.

چرا با پاسپورت و قانونی از کشور خارج نشدی؟ پدرت که اجازه میداد.

آره ولی دوستم سرباز بود پاسپورت نداشت. بقیه هم به همچنین چون ما حدود 5 تا مسافر بودیم. البته بابام بیچاره هی میگفت پاسپورت بگیرم ولی اون آقایی که مارو می آورد گفت لازم نیست! پاسپورت ایرانی به درد نمیخوره، جایی که باهاش ویزا نمیدند هیچ، باعث دردسر هم هست، چون اگه شما را پلیس بگیره میفهمه از کجا اومدین و دوباره میفرسته همونجا!

آلمان هم که رسیدید پناهنده می شید دیگه پاس لازم ندارین! بعد هم دولت اونجا خودش همه چی بهتون میده!

از اون پسر دیگه خبر نداری؟ میدونی زنده است یا مرده؟

زنده است. اونا که منو دزدیدند اونو همونوقت ول کردند. یکی از هم سفرهامونو همین جادیدم، گفت بعدش با هم بودند تا خونوادش پول فرستادند و اون از ایتالیا رفت. دنبال من هم گشته بود ولی آخه حیوونکی خودش هم غیر قانونی اونجا بود! کاری از دستش برنمی اومد.

میتونم بپرسم اولین بار کی رابطه جنسی داشتی؟

وقتی در ترکیه بودیم. اولین شبی که با هم در اتاق هتل خوابیدیم چون قبل از آن همه اش تو کوه و دره بودیم و چند نفردیگه هم باهامون بودند! من با اینکه عاشق دوستم بودم ولی ترجیح میدادم بازم صبر کنیم. میخواستم اول به آلمان برسیم عروسی کنیم.

ولی او میگفت عزیزم آخه چه فرقی میکند! فکر کن ازدواج کردیم اومدیم ماه عسل!من اول یه کم عذاب وجدان داشتم. ولی وقتی تو ایتالیا بهم تجاوز کردند خدا را شکر کردم که دختر نبودم.

چند بار بهت تجاوز شده؟

زیاد! مگه تجاوز چیه؟ وقتیه که باهات کاری رو میکنند که نمیخوای  تجاوزه دیگه. حالا چه دست و پاتو به تخت ببندند، چه باز باشه ولی بهرحال نتونی از خودت دفاع بکنی! میشه دیگه راجع به این موضوع صحبت نکنیم؟

آره ولی میدونی که به عنوان انسان این حق را داری که اجازه ندهی به تو دست بزنند. زن باید با کسی رابطه داشته باشد که خودش میخواهد نه اینکه مجبور باشد.

این قشنگ ترین حرفیه که تو زندگیم شنیدم. اگر اینجور میشد خیلی خوب بود ولی حیف! برای من که فعلا عملی نیست. شاید برای اون دخترایی است که وضعشون خوبه ، نه ما فقیر بیچاره ها! اگرچه اونها رو هم فکر نکنم!

بعد که به اتریش آمدی چکار کردی؟

اول که فرستادنم توی کمپ پناهنده ها. میگفتند این همون کمپیه که زمان نازیها، اسرای یهودی رو توش نگه داری میکردند تا بعد دسته جمعی بفرستند اتاق گاز! اونجا تو ساختمونی بودم که مال ایرانیها، هندیها و افغانیها بود. بین پناهنده های ایرانی همه جور آدمی بود.

از مهندس و دکتر با خانواده هایشان گرفته تا آدمای خلاف. زن با بچه یا زن تنها هم زیاد بود ولی دختر تنها به سن من نبود. اوایل اونجا هرکس به آلمان میرفت مشخصات دوستم را میگفتم تا به او خبر برسد که من کجا هستم. همه اش فکر میکردم که اون میآد و منو از آن جای کثیف وحشتناک نجات میده. اوایل با یکی دو خانواده ایرانی بودم.

ولی بعد اونها رفتند و من تنها شدم و افتادم گیر بچه های ایرانی که هر دقیقه مزاحمم میشدند، شب بالای تختم میآمدند و یا داخل حمامم میشدند. هر چه بهشان میگفتم شما را بخدا من دوست پسر نمیخواهم. ولم کنید! توی سرشان نمیرفت. میان آنها یکی بود که از بقیه بهتر به نظر میرسید. فکر کردم که اگر او را انتخاب کنم بقیه راحتم میگذارند.

همینطور هم شد ولی بعد از دو ماه اون کارش درست شد و رفت و من باز تنها شدم و مزاحمت ها دوباره شروع شد. اینبار وضع بدتر بود چون میگفتند پس اهلش بودی و نمیگفتی! خلاصه مجبور شدم دومی را هم انتخاب کردم و بعد سومی... ولی در عوض دیگر راحتم گذاشتند. بهم کمک میکردند، نوار موسیقی، بلیط قطار یا گاهی حتی پول میدادند.

بقیه زنها و دخترها ی ایرانی هم همین مسائل تو رو داشتند؟

نمیدونم. اگه تنها بودند که حتما داشتند. البته در اتریش دختر و زن تنها زیاد است. آنها که اقامت قانونی دارند یا دانشجویند و ...بهرحال یکجوری با این مسائل برخورد میکنند.

ولی من سنم کم بود، تنها و بدون پول هم تو کمپ افتاده بودم، بدبختی که هم ایران و هم اینجا بلای جانم بود اینکه خوشگل بودم! برای همین بیشتر بهم گیر میدادند. حالا موهایم را کوتاه کرده ام قبلا تا کمرم بود همیشه دورم میریختم.

پدرم هیچوقت نمیگذاشت موهام رو کوتاه کنم. هر کاری میکردم باز از زیر روسری یک کمی اش می اومد بیرون. سرهمون یکذره مو، یک عالمه دردسر داشتیم! فرار کردم اومدم خارج آزاد بشم، نمیدونستم اینجا هم اسیریه!

تمام مدت در کمپ بودی؟

نه، چند بار که بلیط قطار گیرم اومد رفتم وین را دیدم. فکر میکردم اگر پناهندگی ام قبول شد میرم اونجا کار پیدا می کنم. همونوقت دولت اتریش تصمیم گرفت کمپ ما رو خالی کنه. سیل پناهنده ها به اروپا سرازیر بود و جا نداشتند، در عرض چند روز جواب منفی همه رو دادند دستشون و پناهنده های قبلی را مثل زباله ریختند کنار خیابان.

 همه شوکه شده بودند و توی سرخودشون میزدند! فکر کن خارجی هستی، اقامت نداری در نتیجه اجازه کار نداری، پول هم نداری، آقازاده هم نیستی که با چمدان پر از اسکناس آمده باشی.
 تو کمپ هر کی رو میدیدی صد دلار دویست دلار یا حداکثر هزار دلار ته کیفش قایم کرده بود برای روز مبادا و روزا رو با جیره غذایی همونجا سرمیکرد تا جواب پناهندگیش رو بگیره یا براش پول بفرستند و بره یه جای دیگه.

نمیدانم بقیه با چه معجزه ای خودشون را نجات دادند ولی من نتونستم. فکرم کار نمیکرد. تمام زندگی ام یک کوله پشتی بود با یک برگه پناهندگی که روی آن مهر رد خورده بود.
 همونجا چند ساعت بهت زده ایستادم تا یکی از مامورها آمد و مرا از کمپ بیرون کرد. یکی دلش برایم سوخت و یک بلیط بهم داد.

 سوار قطار شدم و به وین آمدم. شب شده بود و نمیدانستم کجا برم، حتی یک خونه آشنا نبود که درش رو بزنم و کمک بخوام. همینطور بی هدف راه میرفتم. حالا اون وسط مریض هم شده بودم. 40 درجه تب کرده بودم. سرم باد کرده بود و توش فقط یه فکر بود: برگردم ایران! همه نیرویم را جمع کردم و با کارت تلفن نصفه ای که داشتم به بابام زنگ زدم. تا گفت الو به گریه افتادم.

 بیچاره او هم از آنطرف شروع کرد! بهش نگفتم چی شده فقط گفتم میخواهم بیام.

گفت دخترم میدونی که من یک موی تنم راضی به رفتن تو نیود، خودت رفتی. حالا هم هروقت خواستی برگرد.

گوشی را قطع کردم. فکر کردم حالا بخوام برگردم چطور برم؟ نه پاسپورت دارم نه پول بلیط. بعد هم ایران چکار میتونم بکنم؟ صدای پدرم خسته و ناامید بود. بعدا فهمیدم که همونوقت خودش رو هم صاحبخانه جواب کرده بود! دیدم راهی پشت سرم نیست. همانجا بلند شدم و برای اولین بار شروع به کار کردم.

با تب و مریضی؟

آره داشتم از تب میسوختم. تمام پوست بدنم از درد تیر میکشید! مردی که مرا به خانه اش برد بعدش خیلی ناراحت شد. منو برد دکتر و داروهامو خرید. خانه اش بودم تا خوب شدم. بعدا باز هم او را دیدم.

با او نماندی؟

نه. خودش هم نمیخواست. بازرگان بود و دائم میرفت سفر. گفت اگر برای خودت خانه بگیری هر وقت اینجا باشم همدیگرو می بینیم و بهت کمک میکنم. گفتم من مدرک شناسایی ندارم، نمیدونم چطور باید خونه پیدا یا اجاره کنم. همه کارها رو برایم کرد. اجاره دو ماهم را داد. بعد از او باز هم کس دیگری را پیدا کردم. این تنها راهی بود که برای پول درآوردن داشتم.

برای آینده خودت چه فکری میکنی؟ میدانی که هر مهاجر سه گنجینه باخود دارد، Beauty, Bras and Brain )،زیبایی، نیروی کار و قدرت فکر، تو فعلا فقط از زیبایی است که پول در میآوری. نیروهای دیگر هم داری که باید از آنها استفاده کنی.

آره میدونم. یکی دیگر هم بهم گفت همیشه جوون و خوشگل نیستی و این پولها هم همیشه نیست! خودم هم دوست ندارم این کارو بکنم. هیچوقت دوست نداشتم. من همیشه دختر کاری بوده ام، آرزوم این بود که یک کاری داشته باشم که هرروز صبح برم و عصر برگردم. البته بابام همه اش میگه درس بخون. ولی آخه چه جوری؟ با هزار بدبختی رفتم کلاس زبان. اگه بدونین چه جوری و درچه شرایطی زبان خواندم باورتان نمیشود.

 با اینحال از کلاس یک بار هم غیبت نکردم. الان آلمانی میفهمم و حرف میزنم! ولی حالا چه درس و چه کار اول باید اقامت اینجا را بگیرم. اقامت هم یا پول حسابی میخواد و یا ازدواج. بخاطر همین دارم قبول میکنم با یک اتریشی ازدواج کنم. ماه دیگه قرار است برویم ثبت کنیم. بعد هم میخوام برم دوره یکی دوساله یک رشته ای رو ببینم و بعد برم سرکار.

دوستش داری؟

نه بابا! از حالا عزا گرفته ام چه جوری باهاش زندگی کنم! دو سه روزش هم برام سخته چه برسه دو سه سال! اصلا پهلوی هم که راه میرویم به هم نمی آییم! به خودش هم گفتم بخاطر اقامت است و بعد جدا میشویم. گفت برای من فرق نمیکند.

مهم این است که چند سال پیش من هستی! خودم هم فکر کردم حالا که مجبورم این سه سال رو هم تحمل میکنم در عوض مادرم و بچه هایش را یکی یکی می آرم. البته اینجا هم آش دهن سوزی نیست ولی اقلا دیگر کتک نمیخورند!

اینجا تو را میشناسند؟ میدانند چکار میکنی؟

کی ها؟ ایرانی ها که نه زیاد. اوایل که خانه گرفته بودم بچه های ایرانی میآمدند. اینجا اکثرا آواره هستند، جایی رو ندارند برند! من درک میکردم.

می اومدند اولش کلی نصیحت میکردند که ناموست رو حفظ کن و ... بعد چند روز میماندند و هرچی توی خانه بود میخوردند و میرفتند. حالا اینا مهم نبود. همه بدبخت شده ایم دیگه! ولی خونه م رو کرده بودند پاتوق! آدرسم رو که عوض کردم دیگه ندیدمشان!

الان هیچ دوستی ندارم. تنها دوستم بابامه! روزا هر وقت دلم تنگ میشه براش تلفن میزنم، ولی اون بیشتر برام نامه میده. مینویسه دخترم، مراقب خودت باش، سعی کن اصالتت را فراموش نکنی. به جایی برسی و مثل همیشه باعث افتخار من باشی.

همه نامه هایش را دارم... بخدا اینجا  همون جهنمه، اتریش خوبه برای خود اتریشی ها، آلمان بهشته ولی برای آلمانی ها نه برای ما.

وقتی مردانی که با آنها رابطه داری در مورد ملیت ات سوال میکنند چه میگویی؟

نمیدونم هرچی به فکرم برسد میگویم غیر از اینکه ایرانی هستم! دلم نمیخواهد برای آنها اسم کشورم را بیارم آبروش بره. دلیل نمی شه آدم اگه تنشو فروخت، همه چیزای دیگرش رو هم بفروشه ! من یه کم سبزه هستم. بیشتر میگویم ایتالیایی یا اسپانیایی هستم. ولی بعضی هاشون شروع میکنند ایتالیایی حرف زدن و اونوقت تق اش در میآید!


نمی ترسی از اینکه پدرو مادرت بفهمند چکار میکنی؟

نه. پدرم که امکان ندارد بفهمد. تمام دنیا هم برایش قسم بخورند او باور نمیکند، میگوید من دخترخودم را میشناسم! مادرم هم بالاخره خودش زن است. درک می کند!

اگر خواهرهای کوچکترت بخواهند وارد حرفه سکس شوند به آنها چه میگویی؟

هیچوقت نمیگذارم. از یک خانواده یک نفر فدا بشه بسه!

برای خودت هم چنین آرزویی داری؟

معلومه. من هنوز منتظر اون دوستم هستم. .کنار او خوشبخت بودم. آنقدر به هم میآمدیم، عین یک کارت پستال عاشقانه بودیم. حیف تو ایتالیا کیفم رو دزدیدند اگرنه عکس هامونو بهتون نشون میدادم! میخوام بعد که کارم درست شد یه سفر برم آلمان شاید پیداش کنم. به دلم برات شده که یه روزی دوباره نگاهمون به هم میافته.

نمیدونم شما به فال حافظ اعتقاد دارین یا نه. بابام خوب حافظ بلده یه دفعه گفتم تلفنی برام فال گرفت و یه شعرش اومد که دقیقا همینو میگفت! من به خاطر اون شعر از مادرم خواستم یک کتاب حافظ برایم فرستاد.

برای آخرین سوال بگو آیا از اینکه از ایران خارج شدی پشیمان هستی؟

آره، مخصوصا من حساب نشده اومدم. همینجوری عشقی راه افتادم غیر قانونی آمدم. برای همین خیلی سختی کشیدم. میدانید در این مدت چقدر لحظات وحشتناک داشته ام که حاضر بودم نصف عمرم را میدادم در عوض ایران بودم. ولی... .

منبع: شهروند
توضیح: با عرض پوزش از خوانندگان عصرایران و خانم میترا روشن که این مصاحبه را تنظیم کرده اند، بخش هایی از این گفت و گو بنا به ملاحظاتی حذف شده است .

 

بازدید از صفحه اول
sendارسال به دوستان
printنسخه چاپی
Bookmark and Share
نظرات بینندگان
غیر قابل انتشار: ۰
در انتظار بررسی: ۳۰۵
انتشار یافته: ۵۵
ناشناس
|
-
|
۱۵:۳۲ - ۱۳۸۵/۱۱/۱۵
39
284
هوالحق سلام واقعا تاسف خوردم ايران هر چي كه باشه كشورمونه توش غريب نيستيم اگر ما خدا رو داشته باشيم و واقعا اعتقاد قلبي داشته باشيم خداوند متعال ما رو نجات ميده دوست دارم ببينم مارال بعدش چي كار ميكنه؟ در پناه حق
ناشناس
|
IRAN, ISLAMIC REPUBLIC OF
|
۱۶:۳۳ - ۱۳۸۵/۱۱/۱۵
13
214
خیلی غم انگیز بود امیدوارم زودتر راه نجاتی پیدا کند
ناشناس
|
JAPAN
|
۱۷:۲۷ - ۱۳۸۵/۱۱/۱۵
215
103
khalayegh har che LAyegh
ناشناس
|
IRAN, ISLAMIC REPUBLIC OF
|
۱۱:۰۳ - ۱۳۸۵/۱۱/۱۶
23
84
من كه گريه كردم. كاش ايشان ايران بود بخدا هركاري از دستم برمي آمد برايش انجام مي دادم. اما بايد بنگاههاي خيريه را راه اندازي كرد بطوريكه دسترسي به آنجا راحت باشد. اميدوارم خدا از گناه اين دختر خانم بگذرد ولي همه مي توانند با كمي فكر و خلاقيت، خودشان شغلي را راه اندازي كنند نه اينكه كارمند كسي شوند. كافيست آگهي هاي روزنامه همشهري را بخوانند ببينند مردم از چه راه هايي پول در مي آورند. بخدا پول در آوردن خيلي هم كاري ندارد بخصوص براي مردها. ما آهنگري در خيابانها خيلي كم داريم. لوله كشي هم همينطور . براحتي يكنفر ميتواند برود اين حرفها را با حقوق كم ياد بگيرد سپس مغازه اي اجاره كند و در آن كار كند. هركس بگويد نميشه بايد بداند كه حتي به خودش هم دارد دروغ مي گويد. مثلا مي شود نقاشي ساختمان را ياد گرفت و بصورت رمانتيك رنگ آميزي و طراحي روي ديوار را از توي بروشور هاي موجود يا اينترنت يافت و آنها را اجرا كرد. پول و در آمد هنگفتي بزودي بدست مي آيد. من داشتم فكر مي كردم چطور مي شود در كف آپارتمان ها آكواريوم كار گذاشت ديدم مي شود بسيار هم زيبا است. با اين ايده مي شود پول خوبي در اورد. با كنده كاري روي گچ ميشود براحتي براي آپارتمانهاي بخصوص بالاي شهر با اجراي طرح هاي زيبا درآمد بسيار بالايي داشت . پول فراوان است اما خيلي ها به بيراهه مي روند. در پايان آماده هرگونه كمك هستم . آدرس پست الكترونيكي ندارم ولي يادداشت بگذاريد مي خوانم و اگر شماره بگذارند زنگ خواهم زد.
پاسخ ها
ناشناس
| IRAN, ISLAMIC REPUBLIC OF |
۱۸:۲۰ - ۱۳۹۱/۰۱/۱۸
اون ایران نیست ولی دخترای بدبخت زیادی تو ایرانن
به اونا کمک کن
ناشناس
|
IRAN, ISLAMIC REPUBLIC OF
|
۱۷:۰۲ - ۱۳۸۵/۱۱/۱۶
248
184
سلام
به نظر من تقصیر خودشونه
این همه بدبخت بیچاره تو ایرانن
کدومشون بی عفت شدن.؟
ناشناس
|
-
|
۲۰:۴۰ - ۱۳۸۵/۱۱/۱۹
67
135
واقعا" جای تاسف است واقعا" ناراحت کننده است.
ناشناس
|
IRAN, ISLAMIC REPUBLIC OF
|
۱۶:۱۶ - ۱۳۸۵/۱۱/۲۰
15
362
به دولتمردان بگوید غیرتتان کجا رفته که با این همهپول نفت برنامه برای جوانان ندارند که اینطور آواره از وطن می شوند. آیا این بلا به سر دخترتان بیاید راضی هستید؟ بی غیرت ها هر ایرانی را خانواده خود بدانید.
ناشناس
|
INDIA
|
۲۰:۰۸ - ۱۳۸۵/۱۱/۲۳
3
60
fekr mikonid dakhele iran az ien bi panaoa vojod nadare. kash aramesh va salamati baraye hame vojod dasht.
ناشناس
|
-
|
۱۴:۰۵ - ۱۳۸۵/۱۱/۲۶
3
78
باز هم از اين خبرها البته كاملشونو در اطلاع مردم و ما بگذاريد.
ناشناس
|
IRAN, ISLAMIC REPUBLIC OF
|
۱۴:۱۷ - ۱۳۸۵/۱۱/۲۶
12
123
سلام
اگر یکی باشه که به هین خانوم کار و درامد خوب بده و خانوادشو تامین کنه بر می گرده؟
اینو ازش بپرسین
بگین از قول کسی که خواهرشو همونجوری از دست داده.
بهم خبر بدین
ناشناس
|
IRAN, ISLAMIC REPUBLIC OF
|
۰۹:۴۷ - ۱۳۸۵/۱۱/۲۷
15
84
باسلام
براي اين خانم ايراني بسيار تاسف خوردم
اميدوارم سرگذشت او درسي براي باقي دختران و زنان ايراني و به ويژه انهاييکه خارج از ايران را بهشت گمشده خود مي دانند.
ناشناس
|
IRAN, ISLAMIC REPUBLIC OF
|
۱۰:۱۸ - ۱۳۸۵/۱۱/۳۰
12
84
سلام من بااین دختر در اتریش برخورد داشته ام متاسفانه همه جوانها درسنین پایین خواستار رفتن به اروپا هستند من 28 سال است در اروپا دررفت آمد هستم لطفابه جوانان بگوید زیر 30 به اروپا مهاجرت نکنند
ناشناس
|
IRAN, ISLAMIC REPUBLIC OF
|
۱۶:۱۸ - ۱۳۸۵/۱۲/۰۱
186
104
به نظر من مقصر خود دختره که یک نفر جرأت میکنه بهش نگاه بد کنه.
ناشناس
|
IRAN, ISLAMIC REPUBLIC OF
|
۱۲:۵۹ - ۱۳۸۵/۱۲/۰۳
36
197
چرا همه میگویند تقصیر خودشه مگر همیشه اینطوری بوده . جایگاه حکومت کجاست .... خدا به دادمان برسد.
ناشناس
|
AUSTRIA
|
۱۳:۳۰ - ۱۳۸۵/۱۲/۰۵
2
40
salam manam to otrisham vaghan narahat shodam
ناشناس
|
IRAN, ISLAMIC REPUBLIC OF
|
۱۵:۱۹ - ۱۳۸۵/۱۲/۰۵
5
60
واقعا متاسفم
ميدونم عشق چيه ....
اميدوارم كه ببينيش
اما مراقبه خودت باش
هنوزم جووني و زندگي ادامه داره
سعي كن از خدا هم كمك بخواي مطمئن باش
دوباره رو پات واي ميستي خدا دوستت داره هنوز
من هم عاشقم اگه خدا نبود مطمئنن از دست ميرفتم
اما خدا هست كمك ميكنه
مراقبه خودت باش
ناشناس
|
IRAN, ISLAMIC REPUBLIC OF
|
۲۳:۰۷ - ۱۳۸۵/۱۲/۰۵
16
181
یادم می ایید در کتابی در خصوص زندگی بزرگ مرد تاریخ ایران امیر کبیر خواندم وقتی یکی از فرزندان مرد روستائی به علت ممانعت خانواده از ابله کوبی در گذشت و خبر ان به امیر کبیر رسید همچون پدری که فرزند خود را از دست داده گریست وقتی به او گفتند ایا با این مرد روستائی نسبتی داشتی که چنین گریه می کنی گفت خیرولی همه بچه های ایرا ن زمین به منزله فرزندان من هستندمی خواستم به دولت مردان به گویم غیرت هم خوب چیزیه اگر عرق ملی ندارید لااقل غیرت داشته باشید ...
ناشناس
|
IRAN, ISLAMIC REPUBLIC OF
|
۰۰:۱۴ - ۱۳۸۵/۱۲/۰۷
21
34
ghamangiz bod omidvaram ye rahe nejati peyda kone
ناشناس
|
-
|
۱۰:۲۶ - ۱۳۸۵/۱۲/۰۸
15
41
خدا خیلی کریمه! همیشه منتظر بنده هاشه!در ضمن اگر قابل بدونید آماده کمک مالی و معنوی هستم.
ناشناس
|
IRAN, ISLAMIC REPUBLIC OF
|
۱۵:۱۰ - ۱۳۸۵/۱۲/۱۱
1
52
نمی دونم که چی بگم فقط خیلی ناراحت شدم و دلم نمی خواهد که دیگه از این اتفاق ها برای هیچ دختر و یا پسری ...
ناشناس
|
-
|
۰۹:۱۶ - ۱۳۸۵/۱۲/۱۴
7
64
سلام
نمي دونم چي بگم
ولي اينقدر مي دونم كه اگه من جاي اون بودم كه خدا رو شكر نيستم سعي مي كردم برگردم ايران
بلاخره اينجا ايرانه و بلاخره آدمي پيدا ميشه كه وضعيت اونو درك كنه و باهاش ازدواج كنه.
باور كنيد راست مي گم.
خيلي پسرها هستند كه تجربه تلخي داشتند و برگشتند. فكر نكنيد چرت و پرت مي گم .
ولي واقعا هستند آدمهايي كه بتونند كمك كنند. متاسفانه اين خانم اميد خودش رو از دست داده.
ولي با اميد داشتن به خدا هر كاري حل ميشه. طول ميكشه ولي قشنگ حل ميشه . به خدا اگه ما آدمها به مشكلاتمون مثبت فكر كنيم خيلي راحتر زندگي ميكنيم. من آدم مرفهي نيستم.ولي ياد گرفتم مثبت فكر كنم و همين مثبت فكر كردن برام شانس مياره راه حل جلوي پام سبز ميشه. اي كاش اين خانم يه كم مثبت فكر ميكرد.ميدونم فكر آبروشه ولي بخدا درست ميشه. فقط بايد فكر مثبت كرد.
انشاءالله همه جوونهاي كشورمون كه از اين مشكلات دارند موفق و سربلند باشند.
(جمله آخر: واي به حال مسئولين كشورمان كه چه وظيفه سنگيني دارند و از عهده اين كار بر نيومدند. واي به حالشان)
ناشناس
|
IRAN, ISLAMIC REPUBLIC OF
|
۱۵:۱۸ - ۱۳۸۵/۱۲/۱۶
196
19
خاك تو سرت .كسي كه اعتقاد به مبداء
ندارد همين است ديگر ؟
پاسخ ها
مژگان
| SWITZERLAND |
۰۱:۰۶ - ۱۳۹۱/۰۱/۰۱
طرز فکر شما خیلی عقب افتاده هست اگه تو این منجلاب گیر میکردی حالیت میشد
ناشناس
|
IRAN, ISLAMIC REPUBLIC OF
|
۱۷:۱۰ - ۱۳۸۵/۱۲/۱۷
7
73
--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
من از ابراز نظر قبلي كه خاك ريختن را با بدليل اعتقادات مجاز مي داند ... متاسفم براي اين طرز فكر كه با يك جمله احمقانه خودشان را از فكر كردن معاف مي كنند.

اما من هم اگر كاري از دستم بر مي آيد حاضرم انجام دهم و اولين كارم اين است كه اين صفحه را براي همه دوستانم مي فرستم .... شايد بي فايده نباشد

-----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
ناشناس
|
IRAN, ISLAMIC REPUBLIC OF
|
۱۹:۳۱ - ۱۳۸۵/۱۲/۱۷
5
38
بایدبه دادشان رسیدمخصوصا از جهت معنوی وفکری
ناشناس
|
IRAN, ISLAMIC REPUBLIC OF
|
۰۱:۴۲ - ۱۳۸۵/۱۲/۲۵
2
38
واقعا متاسف شدم.انشا الله روزهای خوشی در انتظارت باشه
ناشناس
|
-
|
۱۶:۴۸ - ۱۳۸۶/۰۲/۱۸
3
40
دلم براش سوخت امیدوارم واسه هیچکس پیش نیاد
ناشناس
|
IRAN, ISLAMIC REPUBLIC OF
|
۰۹:۰۲ - ۱۳۸۶/۰۲/۲۶
6
35
متاسفم برات ای دل ساده
ناشناس
|
-
|
۱۳:۱۱ - ۱۳۸۶/۰۲/۲۷
5
35
متاسفم اعصابم بعد از خوندن این مطالب خرد شد
ناشناس
|
IRAN, ISLAMIC REPUBLIC OF
|
۱۶:۱۲ - ۱۳۸۶/۰۲/۲۷
24
44
اگر یک جو اعتقاد وانسانیت باشد این طورمسائلی پیش نمییاد .
ناشناس
|
IRAN, ISLAMIC REPUBLIC OF
|
۱۶:۵۷ - ۱۳۸۶/۰۲/۲۷
5
42
گاهی وقت ها یادمون می ره خیلی از زیبایی های اطرافمون ببینیم شاید من گناهکار هر دلیلی برای کارم داشته باشم ولی این خودمم که با یک تصمیم زندگیمو تغییر می دهم
ناشناس
|
IRAN, ISLAMIC REPUBLIC OF
|
۲۱:۱۵ - ۱۳۸۶/۰۲/۲۷
7
21
omidvaram betooni be salamat pishe khanevadeat bar gardi
ناشناس
|
-
|
۱۱:۳۸ - ۱۳۸۶/۰۳/۳۰
6
123
خيلي گريه كردم پشت ميز كارم خوبه همكارانم ماموريت بودن خودم تو خرج 2 تا دخترم موندم والا كمك مالي مي كردم با اين وضع اقتصادي كه پيش مي رود در آينده اي نه چندان دور در ايران رايج مي شود .چون ديگر فضاي آزادي براي تفريح و صحبت كردن جوانان در پاركها و كافه تريا و سينما ممنوع شده و علنا" ترويج خونه خالي راه افتاده در مملكت .
ناشناس
|
IRAN, ISLAMIC REPUBLIC OF
|
۰۸:۰۶ - ۱۳۸۶/۰۴/۰۵
6
31
...
ناشناس
|
IRAN, ISLAMIC REPUBLIC OF
|
۱۹:۰۳ - ۱۳۸۶/۰۵/۰۲
2
46
متاسف شدم فراوان شايد اغراق نباشه اگه بگم مردم و زنده شدم
ناشناس
|
IRAN, ISLAMIC REPUBLIC OF
|
۰۰:۰۷ - ۱۳۸۶/۰۵/۰۵
3
40
واقعا ادم از خوندن این مطالب ناراحت میشه امیدوارم روزی برسه که دیگه از این مطالب جای دیده نشه ونشنویم به امید ان روز
ناشناس
|
IRAN, ISLAMIC REPUBLIC OF
|
۱۱:۲۴ - ۱۳۸۶/۰۵/۰۸
5
18
فقط تنها مي توان گفت متاسفم
ناشناس
|
-
|
۱۶:۴۹ - ۱۳۸۶/۰۶/۰۳
24
29
آدمك آخر دنياست بخند.
آدمك مرگ همين جاست بخند.
دست خطي كه تو را عاشق كرد.
شوخي كاغذي ماست بخند.
آدمك خر نشوي گريه كني.
كل دنيا سراب است بخند.
آن خدايي كه بزرگش خواندي.
بخدا مثل تو تنهاست بخند...
ناشناس
|
IRAN, ISLAMIC REPUBLIC OF
|
۰۵:۰۴ - ۱۳۸۶/۰۷/۲۷
4
35
ازناراحتي نميدونم چي بگم فقط ميتونم بگم مثل يه برادر هروقت
واسه خواهرا م دعاميكنم واسه تو هم دعاكنم خداالهي به هممون رحم كنه
راستش باوضع زندگييه خودموشنيدن اينجورمسايل پاك داغون ميشم.
Ariel
ناشناس
|
IRAN, ISLAMIC REPUBLIC OF
|
۲۱:۳۰ - ۱۳۸۶/۰۹/۱۸
11
19
متاسفم نميدانم در اينگونه مواقع به آنچه براي آن به مبارزه پرداخته ام بخندم ياگريه كنم به هر جهت غير ازتاسف براي هوس راني بعضي از هم وطنانم نمي دانم جيزي بگويم اميد وارم نهادي براي رسيدگي به وضعيت اين هم وطنانمان راه اندازي شود وبه نجات ايشان بشتابد . حميد
ناشناس
|
IRAN, ISLAMIC REPUBLIC OF
|
۱۹:۴۷ - ۱۳۸۶/۰۹/۲۷
172
7
فوقالعاده چرت
ناشناس
|
IRAN, ISLAMIC REPUBLIC OF
|
۰۹:۰۴ - ۱۳۸۷/۰۳/۰۹
6
83
متاسف شدم به خداوند توكل كن و اين مطلب را به دولت مردان ايران مي گويم حتي المقدور يك كمي به فكر مردم و جوانا ن بيكار باشيد اينها همش بايد جواب پس بدهيد
ناشناس
|
IRAN, ISLAMIC REPUBLIC OF
|
۱۶:۰۶ - ۱۳۸۷/۱۱/۲۱
19
26
واقعا ناراحت شدم از این همه بی شرمی
ناشناس
|
GERMANY
|
۱۲:۴۰ - ۱۳۸۸/۰۱/۰۷
4
45
دوست من درود بر شما
من در المان هستم و چون مسائل هایم (کمپ) از نزدیک دیدم درکت می کنم واینو میدونم اگه تو کمپ راهنمائی وراههای خوب نشونت می دادند اینطور عذاب نمی کشیدی در هر صورت همه ما یه داستان طولانی داریم
من امیدوارم یه سازمانی تو اروپا تاسیس بشه که داستان زندگی ایرانیهای پناهنده رو ثبت کنه و اونو برای آیندگان بذاره ...
هوراد
ناشناس
|
IRAN, ISLAMIC REPUBLIC OF
|
۲۰:۳۵ - ۱۳۸۸/۰۷/۱۰
28
64
واقعا ناراحت شدم ای کا ش کاری ازدستم بر می اومد تا واست انجام بدم من فکر می کنم همه اینها بر می گرده به زیاده خواهی
فرهاد
|
IRAN, ISLAMIC REPUBLIC OF
|
۱۸:۰۲ - ۱۳۹۱/۰۱/۰۹
6
33
برگرد
ناشناس
|
IRAN, ISLAMIC REPUBLIC OF
|
۰۰:۵۷ - ۱۳۹۱/۰۱/۱۸
13
22
نجات پیدا میکنی
کوروش
|
IRAN, ISLAMIC REPUBLIC OF
|
۰۲:۵۲ - ۱۳۹۱/۰۱/۱۸
30
143
مقصراصلی این داستان.خودجامعه است ودولتمران.وفاصله طبقاتی.
مرضیه
|
IRAN, ISLAMIC REPUBLIC OF
|
۱۲:۳۱ - ۱۳۹۱/۰۱/۱۹
6
8
خدات یابنده هاتونجات بده....
ناشناس
|
IRAN, ISLAMIC REPUBLIC OF
|
۱۲:۳۶ - ۱۳۹۱/۰۱/۱۹
5
3
چو عاشق می‌شدم گفتم که بردم گوهر مقصود


ندانستم که این دریا چه موج خون فشان دارد
امیر
|
IRAN, ISLAMIC REPUBLIC OF
|
۲۱:۵۵ - ۱۳۹۱/۰۱/۲۲
10
9
ناراحت از اینکه نه تنها آزادی بدست نیاورد بلکه شرافتش را پامال کردند
فاطمه
|
IRAN, ISLAMIC REPUBLIC OF
|
۱۳:۱۴ - ۱۳۹۱/۰۷/۲۶
2
0
خوبه كه هنوز زنده موندي
رضا
|
IRAN, ISLAMIC REPUBLIC OF
|
۰۰:۰۱ - ۱۳۹۱/۰۸/۰۴
6
1
تنها ثروتشو از دست داده
مرتضی
|
IRAN, ISLAMIC REPUBLIC OF
|
۰۱:۳۶ - ۱۳۹۱/۰۸/۰۸
2
3
من همیشه آرزو داشتم از ایران برم
ولی ....... ...................................
دیگه نهههههههههههههههه
نظرات بینندگان
نام:
ایمیل:
* نظر: