کد خبر: ۱۳۹۱۷
تاریخ انتشار: ۲۳:۰۵ - ۲۶ اسفند ۱۳۸۵ - 17 March 2007


محمدعلی بنی اسدی:
یک شب خانه دوستی میهمان بودم، در انتهای صحبت و گپهای دوستانه به اصرار از من خواست که طرحی برایش بکشم و من هم طرح کوچکی کشیدم که گذاشت بالای کتابخانه اش. ظاهرا خوشحال می نمود و می گفت چه طرح امیدوارانه ای. فردایش دوستان دیگری هم آمدند و به جمع ما پیوستند و صحبت از طرح به میان آمد. همه اول گفتند چه طرح امیدوارانه ای تا در انتها یکی گفت آنچنان هم امیدوارانه نیست. بالاخره ساعتی بعد دوستان را به حالتی ترک کردم و صاحبخانه با چهره ای دلخور و ناراحت مرا تا نیمه راه بدرقه کرد. بعد هم ناامیدوارانه آن را برای ژاپن پست کردم. آن طرح را بسیاری از دوستان دیده اند، همان طرحی است که ماهی در دهانه تنگ نیمه آب گیر کرده و بیرون باران زیادی می بارد. اولین جایزه ام را این طرح به همراه آورد.

علی جهانشاهی:
1 – خاطره جالب اینکه یک بار برای یکی از کارهایم به من 1000 دلار دادند و به من خیلی خوش گذشت.

سیدمسعود شجاعی طباطبایی:
1 – یک روز از دیدن موضوع نمایشگاه بین المللی کاریکاتور لیتوانی با عنوان «دوچرخه» ذوقم کوک شد و طرحی برایشان زدم و فرستادم ... تا اینکه یک روز دیگری! نامه ای از لیتوانی برایم رسید که برنده شدنم را به عنوان نفر سوم در مسابقه خبر می داد. مسئولین نمایشگاه ضمن اعلام تبریکاتشان از من خواسته بودند تا در مراسم اهدای جوایز شرکت کنم. اما اوضاع شلوغ کشورهای تازه استقلال یافته، مشخص نبودن سفارت لیتوانی در کشورمان، نداشتن پول و در نهایت دیر رسیدن نامه همگی حکایت از پاسخ غیرمساعدم برای رفتن به آنجا می کرد! (آن زمان هنوز از اینترنت خبری نبود!)بنابراین در نامه ای محترمانه به مقامات آن نمایشگاه (به خاطر انتخاب بجایشان!) تقاضای ارسال جایزه ام را به ایران کردم.

القصه، چندی بعد (حدود شش ماه و اندی) مسئولین آن نمایشگاه نامه ای همراه با تبریکات صمیمانه دیگر به مناسبت برنده شدنم در آن مسابقه و تشکر از بابت نامه ام فرستادند و در آن مشخص کردند که جایزه شما یک دوچرخه است!

دوباره دست به قلم شدم و نامه دیگری برایشان فرستادم که محتوان آن را تشکر از تشکر آنها و درخواست جایزه ام تشکیل می داد. سرتان را درد نیاورم، دوباره چندی بعد! (این بار کمی کوتاهتر از قبل حدود پنج ماه و اندی) مسئولین آن نمایشگاه نامه ای همراه با تبریکات صمیمانه دیگر فرستادند و ضمن یادآور شدن عنوان جایزه ام (یعنی همان دوچرخه) از من خواستند تا برای گرفتن آن به کشورشان بروم.
دوباره سرتان را درد نیاورم، نامه ای دیگر برایشان فرستادم و از آنها محترمانه تقاضا کردم که بیشتر از این عذابم ندهند و دوچرخه ام را بفرستند.

خلاصه چندی بعد (خودتان حدس بزنید...) مسئولین همان نمایشگاه نامه ای همراه با تبریکات صمیمانه دیگر! برایم فرستادند و ضمن یادآور شدن عنوان جایزه ام (یعنی همان دوچرخه کذا)، دلیل نفرستادن دوچرخه را نداشتن ارتباط پستی بین دو کشور ایران و لیتوانی ذکر کردند. خوب! خوشحالم با اعلام اینکه دیگر نامه ای برایشان نفرستادم، خیالتان را راحت کنم.

اما این قضیه پست هنوز توی ذهنم است که چطور نامه های من به دستشان می رسیده است!! و بالعکس !!(اصل مدارک جهت رویت فک و فامیل و دوستان و آشنایان موجود است).

داود شهیدی:
در دوران جوانی که تازه کاریکاتور را شروع کرده بودم (حدود شانزده سالگی)، یکبار مشابه طرحی را که یک روز به ذهنم آمده بود، در روزنامه عصر همان روز دیدم و به شدت تعجب کردم که چطور آن طراح توانسته بود بدون اینکه کار مرا ببیند، عین آن را کپی کند؟ بعدها به تدریج با مقوله شباهتهای ناگزیر در هنر کاریکاتور آشنا شدم.

محمدرفیع ضیایی:
مدتها قبل از طرف مجله «گل آقا» شرح طرحی را به من داده بودند تا از آن کاریکاتوری تهیه کنم. کارم بسیار زیاد بود به همین جهت در یک فرصت اندک شرح طرح را خواندم. در این کاریکاتور، باید صدام حسین و یک خروس کشیده می شد. من به اشتباه «خروس» را «خرس» خوانده بودم و صدام را همراه با خرس کشیدم. مرحوم«گل آقا» نیزدسته گل بنده را با شرح و تفسیر چاپ کرد!

احمد عبدالهی نیا:
در گیر و دار پیروزی انقلاب، کاریکاتوری از شاه در «کیهان ورزشی» کشیده بودم که برادران همافر آن را به تعداد بسیار زیاد تکثیر و به در و دیوار خیابانها و مغازه ها نصب کرده بودند. با دیدن آن کاریکاتور که به دست همافران عزیز تکثیر شده بود، حالت عجیبی به من دست داد. جالب اینکه چند روز بد همان کاریکاتور را به صورت پوستر در دست مردمی که راهپیمایی می کردند، دیدم. این زیباترین خاطره ام از یک کار بود. چون مورد قبول و علاقه مردم قرار گرفته بود.

احمد عربانی:
در 1354، نمایشگاهی از کارهای بدون شرحم با همیاری «تالار نقش» در تهران برگزار کردم که مطبوعات آن زمان با گزارشها و نقدهایشان مرا مورد لطف خویش قرار دادند. در این بین، گزارشگر هنری روزنامه «کیهان» مصاحبه ای با من کرد که فردای آن روز متنش همراه با کاریکاتوری از بین کارهای نمایشگاه در روزنامه به چاپ رسید. صفحه کاریکاتور بدین صورت بود که دستهایی بزرگ و قوی گلوی فرد یک لاقبا و مفلوکی را به حالت خفه کردن فشار می داد و آن مرد بر آن دستها بوسه می زد.

گزارشکر خود، تیتری زیر کاریکاتور نوشت: «بوسه بر دستهای خونین،» چاپ اول کیهان در آن روز به چاپ دوم رسید، البته نه به جهت مصاحبه من! در چاپ دوم، اثری از آن کاریکاتور به چشم نمی خورد و جایش خالی بود! که بعد متوجه شدیم از طرف ساواک به روزنامه دستور داده بودند که حذف شود!


جواد علیزاده:
خاطره جالبی که در این مورد دارم مربوط می شود به سالهای اولیه شروع کارم. در سال 1348، من که یک نوجوان 17 ساله و محصل دبیرستان بودم، یک کاریکاتور سیاسی درباره جنگ اعراب و اسرائیل و نقش آمریکا و شوروی سابق در این جنگ کشیدم و آن را برای مجله «کاریکاتور» پست کردم. وقتی آن کاریکاتور در مجله یاد شده چاپ شد خیلی ذوق کردم و چند شب از خوشحالی خوابم نبرد.

اما جالبتر از آن این بود که همان کاریکاتور من پس از مدتی در مجله آمریکا MID-EAST که به مسائل خاورمیانه اختصاص و آثار برجسته ترین و حرفه ای ترین کاریکاتوریست های دنیا را چاپ می کرد، به چاپ رسید. و این واقعه که برای من حکم خواب و رویا را داشت و باعث شد سرنوشت من خوشبختانه یا بدبختانه با کاریکاتور عجین شود؟

 اما قضیه از این به بعد جالب است که در عرصه کاریکاتورهای سیاسی، شروع کار من با کاریکاتورهای ضد دو ابرقدرتی! بود و از همان سنین کودکی و نوجوانی، روحیه استقلال خواهی و نفی بیگانه پرستی در آثارم مشهود بوده است.

منبع: ايران كارتون

 

ارسال به تلگرام
ارسال به دوستان
تلگرام عصر ایران
نام:
ایمیل:
* نظر:
تعداد کاراکترهای مجاز:1200
مدیا- داخلی
دلتابان
پربازدید ها
بلیط (عصر ایران داخلی)
عصر ایران داخلی (تخفیفان)
عکس