کد خبر ۱۳۹۲۵۴
تاریخ انتشار: ۱۲:۱۳ - ۱۴ مهر ۱۳۸۹ - 06 October 2010
یاستین گوردر
کلاه بلند

... تنها چیزی که برای فیلسوف خوب شدن لازم است ویژگی تحیر است...

سوفی مطمئن بود نویسنده آن دو نامه ناشناس دوباره تماس می گیرد. تا آن ساعت تصمیم گرفته بود در مورد نامه ها با کسی حرف نزند.

تمرکز روی حرف های معلم های مدرسه خیلی سخت شده بود. به نظر سوفی آنها فقط در مورد موضوعات پیش پا افتاده و غیراساسی حرف می زدند. چرا نمی توانستند درباره موجودیت انسان و ماهیت دنیا و چگونگی به وجود آمدن دنیا حرف بزنند؟

سوفی احساس عجیبی داشت که قبلا تجربه نکرده بود: چه در مدرسه و چه در جاهای دیگر مردم کم و بیش سرگرم مسایل پیش پا افتاده اند. اما سوال های سخت زیادی هست که از درس های معمولی مدرسه خیلی مهم تر است.

کسی جواب آن سوالها را می دانست؟ به نظر سوفی مسلما این سوالات مهم تر از فکر کردن به صرف افعال بی قاعده است.

وقتی زنگ ساعت آخر را زدند چنان سریع از مدرسه بیرون آمد که یورون مجبور شد بدود تا به او برسد.

کمی بعد یورون گفت:
- می آیی امشب با هم ورق بازی کنیم؟

سوفی شانه هایش را بالا انداخت و جواب داد:
- فکر نمی  کنم زیاد حوصله ورق بازی داشته باشم.

یورون خیلی مایوس و ناراحت شد.
- که این طور! می خواهی بدمینتون بازی کنیم؟

سوفی به آسفالت خیره شد و بعد نگاهی به دوستش انداخت:
- فکر نمی کنم حال و حوصله بدمینتون را هم داشته باشم.
- خیلی خوب.

سوفی احساس کرد لحن یورون تلخ و سرد شده است.
- بی زحمت می شود به من بگویی یکدفعه چه چیزی مهم تر از این کارها شده است؟

سوفی سرش را تکان داد و گفت:
- این ... این راز است.
- فهمیدم. حتما عاشق شده ای!

دخترها مدت زیادی بدون گفتن حتی یک کلمه کنار هم قدم زدند. وقتی به زمین فوتبال رسیدند یورون گفت:
من از وسط زمین فوتبال می روم.

از وسط زمین. این کوتاهترین راه تا خانه آنها بود. ولی یورون فقط وقتی راهش را کوتاه می کرد که مهمان داشته باشند یا وقت دندانپزشک گرفته باشد.

سوفی ناراحت بود که او را دلخور کرده است. اما چه جوابی باید می داد؟ می توانست به او بگوید به دلیل علاقه ناگهانی اش به این موضوع که کیست و دنیا از کجا آمده نمی تواند با او بدمینتون بازی کند؟ او می توانست این را درک کند؟ چرا باید فکر کردن به مهم ترین و از لحاظی هم معمولی ترین موضوعات این قدر سخت باشد؟

احساس کرد موقع باز کردن صندوق پست ضربان قلبش تندتر شده است. اولش فقط یک نامه از بانک و چند پاکت زرد بزرگ برای مادر در صندوق پیدا کرد. حیف. سوفی امیدوار بود نامه جدیدی از فرستنده ناشناس دریافت کند.

به محض اینکه در حیاط را بست اسم خود را روی یکی از آن پاکت های بزرگ دید. پشت پاکت نوشته شده بود: دوره آموزش فلسفه با احتیاط حمل شود.

سوفی به سرعت راه شنی حیاط را پشت سر گذاشت و کیفش را روی پله ها انداخت. باقی نامه ها را از زیر در هل داد توی خانه و خودش را به پشت خانه رساند و به غارش پناه برد. نامه باید آنجا باز می شد.

شرکان دوان دوان دنبالش کرد. مجبور بود حضور گربه را تحمل کند. سوفی مطمئن بود گربه رازش را فاش نمی کند.

توی پاکت سه تا کاغذ بزرگ تایپ شده به هم منگنه شده بود. سوفی شروع کرد به خواندن.

فلسفه چیست؟

سوفی جان
هر کس سرگرمی ای دارد. بعضی ها سکه های قدیمی جمع می کنند، بعضی ها خودشان را با کارهای دستی سرگرم می کنند و بعضی ها هم بیشتر وقت آزادشان را صرف یک ورزش خاص می کنند.

خیلی ها هم به مطالعه علاقه دارند. اما موضوعات مطالعه آدم ها خیلی فق دارد. بعضی ها فقط روزنامه و مجلات فکاهی می خوانند و بعضی ها از خواندن رمان لذت می برند. بعضی ها هم کتاب های مختلف در مورد نجوم یا زندگی حیوانات یا اختراعات فنی را ترجیح می دهند.

اگر من به اسب و اسبهای زیبا علاقمند باشم نمی توانم توقع داشته باشم دیگران هم به اندازه من تحت تاثیر این موضوع قرار بگیرند. اگر من همه گزارش های ورزشی را با علاقه زیاد دنبال کنم باید تحمل این را داشته باشم که کسانی هم ورزش را خسته کننده بدانند. اما ایا موضوعی هست که مورد علاقه همه آدم ها باشد؟ آیا موضوعی هست که بدون در نظر گرفتن مکان جغرافیایی به همه مردم مربوط بشود؟ این دوره آموزشی به این طور سوال ها خواهد پرداخت.

چه چیزی در زندگی مهم تر از همه است؟ اگر این سوال را از یک آدم گرسنه بپرسیم جواب می دهد غذا. اگر از یک آدم سرما زده بپرسیم مسلما جوابش گرماست. اگر هم از یک آدم تنها بپرسیم جواب می دهد بودن در بین آدم ها. اما وقتی این جور نیازها برطرف می شود آیا چیزهای دیگری هم هست که آدم به آن احتیاج داشته باشد؟ فیلسوف ها معتقدند که بله وجود دارد. آنها معتقدند آدم نمی تواند فقط با نان زندگی کند. همه آدم ها به غذا احتیاج دارند. همه هم به محبت و دلسوزی احتیاج دارند. اما باز چیزی غیر از نان و محبت و دلسوزی وجود دارد که همه آدم ها به آن محتاجند: پیدا کردن جواب اینکه ما کی هستیم و چرا زندگی می کنیم.

توجه و علاقه به این موضوع که چرا زندگی می کنیم مثل جمع کردن تمبر علاقه ای اتفاقی نیست. کسی که به چنین سوال هایی علاقه دارد تحت تاثیر چیزی قرار گرفته که انسان از بدو آفرینش روی این سیاره به آن توجه داشته و درباره اش بحث و گفت و گو کرده است. اینکه چطور فضا و کره زمین و هستی شکل گرفته سوالی بزرگ تر و مهم تر از این سوال است که چه کسی بیشترین مدال ها را در المپیک قبلی به دست آورد. بهترین روش برای نزدیک شدن به فلسفه مطرح کردن سوالات فلسفی است:

دنیا چطور خلق شده است؟ آیا اراده یا هدفی پشت اتفاقاتی که افتاده وجود دارد؟ آیا حیاتی بعد از مرگ خواهد بود؟ به طور کلی چطور باید به این جور سوال ها جواب داد؟ و مهم تر از همه اینکه چطور باید زندگی کرد؟ آدم ها همیشه از این جور سوال ها پرسیده اند. فرهنگی وجود ندارد که تحت تاثیر این موضوع که انسان کیست و دنیا از کجا آمده قرار نگرفته باشد.

در واقع نمی شود سوالات فلسفی خیلی متنوعی مطرح کرد. ما قبلا چند تا از مهم ترین آنها را مطرح کرده ایم. تاریخ به ما نشان داده است که جواب های زیادی برای هر کدام از این سوال ها وجود دارد.

در نتیجه مطرح کردن سوالات فلسفی آسان تر از جواب دادن به آنهاست. حتی امروز هر کس باید برای یک سوال مشترک جواب خاص خودش را پیدا کند. مراجعه به دایره المعارف برای پیدا کردن جواب اینکه آیا خدایی وجود دارد یا اینکه حیاتی بعد از مرگ وجود دارد بی فایده است. تازه دایره المعارف نمی تواند به ما بگوید چطور باید زندگی کرد. مطالعه افکار انسان های دیگر زمانی می تواند به ما کمک کند که بخواهیم دیدگاه شخصی خودمان را در زندگی شکل بدهیم.

شاید بشود شکار فیلسوف ها به دنبال واقعیات را به داستان کارآگاهی تشبیه کرد. یک عده فکر می کنند آناسن قاتل است و یک عده هم نیلسن یا ینسن را قاتل می دانند. وقتی پای موضوعات معمایی- جنایی وسط است، می شود تصور کرد که بالاخره یک روز پلیس معما را حل می کند. طبیعتا می شود این را هم تصور کرد که پلیس هیچ وقت موفق به این کار نشود. در این صورت باز هم با وجود حل نشدن معما راه حلی برایش وجود دارد.

ممکن است جواب دادن به یک سوال سخت باشد ولی سوال می تواند فقط یک جواب صحیح داشته باشد. یا نوعی زندگی بعد از مرگ وجود دارد یا ندارد. خیلی از معماهای قدیمی را کم کم دانشمندها حل کرده اند. یک روز بزرگ ترین معما این بود که پشت ماه چه شکلی است. این جور موضوعات چیزی نبود که بشود با بحث و گفت و گو جوابی برایش پیدا کرد. جواب این سوالات به تخیلات فرد واگذار می شد. اما امروز دقیقا می دانیم پشت کره ماه چه شکلی است. دیگر نمی شود باور کرد که یک مرد در ماه زندگی می کند یا کره ماه فقط یک تکه پنیر است.

یکی از فلاسفه قدیمی یونان که بیشتر از دو هزار سال قبل زندگی می کرد معتقد بود فلسفه از قوه تحیر انسان ها شکل گرفته و به وجود آمده است. او عقیده داشت از نظر انسان ها این موضوع که پرسش های فلسفی خود به خود پدید می آیند واقعا عجیب است.

درست مثل تماشای ترفند شعبده بازی است؛ نمی توانیم ترفندهای شعبده باز را درک و هضم کنیم بنابراین می پرسیم: شعبده باز چطور دستمال ابریشمی سفید را تبدیل کرد به یک خرگوش زنده؟

خیلی از آدم ها دنیا را مثل بیرون کشیدن ناگهانی خرگوش از کلاه بلندی که تا چند لحظه قبل کاملا خالی بوده غیر قابل درک می دانند. درباره خرگوش همه می دانیم که باید شعبده باز ما را فریب داده باشد. ولی دوست دایم چگونگی انجام این کار را افشا کنیم. اما وقتی پای دنیا وسط می آید آن وقت موضوع کاملا فرق می کند. همه می دانیم دنیا فریب و نیرنگ نیست چون ما روی زمین زندگی می کنیم و خودمان هم جزیی از آن هستیم. در واقع ما خرگوش سفیدی هستیم که از آن کلاه بیرون کشیده شده است. تنها فرق ما و خرگوش سفید این است که خرگوش کوچکترین درک و فهمی از شرکت در شعبده بازی ندارد. ولی ما فرق داریم. ما خودمان فکر می کنیم که در چیزی مرموز شرکت داریم و می خواهیم چگونگی این رمز و راز را درک و افشا  کنیم.

پی نوشت:

شاید بهتر باشد ماجرای خرگوش را به کل جهان هستی تشبیه کنیم. ما، یعنی کسانی که در اینجا زندگی می کنیم، شپش های کوچکی بین موهای خرگوش هستیم. اما فیلسوف ها سعی می کنند از بین این موهای بلند بالا بیایند و صاف زل بزنند به چشم های شعبده باز بزرگ.

سوفی متوجه حرف هایم شدی؟ منتظر ادامه موضوع باش.

سوفی احساس ضعف می کرد. متوجه شده بود؟ حتی یادش نمی آمد که موقع خواندن فرصت نفس کشیدن پیدا کرده باشد.

این نامه را چه کسی فرستاده بود؟ چه کسی؟ چه کسی؟



دنیای سوفی
نویسنده: یاستین گوردر
مترجم: مهرداد بازیاری
انتشارات هرمس
ارسال به تلگرام
ارسال به دوستان
تلگرام عصر ایران
پربازدید ها
علم و فناوری