نیازمندیها
ساعت حضورغیاب کره ای اثرانگشت کارت کدتشخیص چهره با گارانتی
220142237
آخرین اطلاعات فیلم های در حال اکران
تحلیل و بررسی مسائل روز سینما
بیمه آسیا
اولین و بزرگترین ارائه دهنده بیمه عمر و پس انداز در ایران
کد خبر: ۱۹۶۷۶۰
تاریخ انتشار: ۲۱ دی ۱۳۹۰ - ۱۳:۱۵
مرد جوانی در آرزوی ازدواج با دختر کشاورزی بود.

کشاورز گفت برو در آن قطعه زمین بایست. من سه گاو نر را آزاد می کنم اگر توانستی دم یکی از این گاو نرها را بگیری من دخترم را به تو خواهم داد. مرد قبول کرد. در طویله اولی که بزرگترین بود باز شد .

باور کردنی نبود بزرگترین و خشمگین ترین گاوی که در تمام عمرش دیده بود. گاو با سم به زمین می کوبید و به طرف مرد جوان حمله برد. جوان خود را کنار کشید تا گاو از مرتع گذشت. دومین در طویله که کوچکتر بود باز شد.

گاوی کوچکتر از قبلی که با سرعت حرکت کرد .

جوان پیش خودش گفت : منطق می گوید این را ولش کنم چون گاو بعدی کوچکتر است و این ارزش جنگیدن ندارد. سومین در طویله هم باز شد و همانطور که فکر میکرد ضعیفترین و کوچکترین گاوی بود که در تمام عمرش دیده بود.

پس لبخندی زد و در موقع مناسب روی گاو پرید و دستش را دراز کرد تا دم گاو را بگیرد.اما...گاو دم نداشت!

زندگی پر از ارزشهای دست یافتنی است اما اگر به آنها اجازه رد شدن بدهیم ممکن است که دیگر هیچ وقت نصیبمان نشود. برای همین سعی کن که همیشه اولین شانس را دریابی.
بازدید از صفحه اول
sendارسال به دوستان
printنسخه چاپی
Bookmark and Share
برچسب ها: شانس ، داستان کوتاه
نظرات بینندگان
نام:
ایمیل:
* نظر:
نیازمندیها
افق نیوز
خبرهای ایران و جهان را اینجا دنبال کنید