کد خبر ۱۹۸۳۹
تاریخ انتشار: ۱۳:۱۹ - ۳۰ خرداد ۱۳۸۶ - 20 June 2007


ايسنا؛ پيدا کردنش ساده نيست؛ اما در روستاي نوروزآباد در بخش مرکزي چناران، باغي 100هکتاري متعلق به رحيميان از اواخر سال 54 به مدت 14 ماه ميزبان دکتر علي شريعتي بوده است. پرسان پرسان، نشاني محل و فردي را که در مدت مخفي شدن علي شريعتي، رابط او با خارج از محل اختفا و مستخدم دکتر بود، يافتيم؛ هرچند که هيچ کس او را به آن صفت و مسووليت نمي شناسد و در هيچ جا نيز از او نامي برده نشده است.

نمي خواهد مصاحبه کند. با اين شرط که از او اسمي برده نشود، حاضر شد حرف بزند و ديگري را در خاطراتش شريک کرده و برخي ناگفته هاي آن سال هاي دور را بازگو کند. دوباره تکرار مي کند که نمي خواهد کسي او را بشناسد؛ ولي خودنمايي حلقه اي از اشک دور چشمانش ناگزير مي کند او را از سخن گفتن، و ناخودآگاه شروع مي کند؛ «ببخشيد هر وقت درباره دکتر حرف مي زنم، جلو اشک هايم را نمي توانم بگيرم.» آهي مي کشد و ادامه مي دهد؛ «دکتر چيز ديگري بود. او شريف و مهربان بود. خستگي نمي شناخت. صبح زود از خواب بيدار مي شد، نماز مي خواند و بلافاصله شروع به نوشتن مي کرد؛ يک ريز و خستگي ناپذير. من پس از صبحانه پي کارهايم مي رفتم، زماني که برمي گشتم، چهار ساعت بيشتر يا کمتر نمي دانم، باز هم او را در حال نوشتن و جاسيگاري را پر از ته سيگار مي ديدم و نمي دانستم چه مي نويسد. فرصت نداشتم بدانم. دکتر باز هم مي نوشت. به جز براي دستشويي از اتاق کوچک خارج نمي شد.

ما فقط زمان غذا خوردن دور هم بوديم و فرصت حرف هاي خودماني پيش مي آمد. بعد از مدتي، دکتر پيشنهاد داد نوشته هايش را بخوانم؛ اما چون زياد اهل مطالعه نبودم و سواد عاليه هم نداشتم، کمتر مي فهميدم. پيرمرد روستايي خاطرات روزهايي را که با علي شريعتي بوده، با هيجان ادامه مي دهد؛ «دکتر در چناران خيلي نگران بود؛ نگران از دست دادن فرصت ها؛ هميشه به من مي گفت؛ حسين جان، خدا کنه فرصت داشته باشم کتابم را تمام کنم. مثل کسي که آخرين فرصت زندگي اش باشد، مي نوشت. در حالي که به سيگار پک مي زد، مي نوشت و من او را با خودش و تنهايي اش رها مي کردم و دکتر باز هم مي نوشت، مي نوشت، مي نوشت“». درباره افرادي که به ملاقات علي شريعتي مي آمدند، مي گويد؛ «يک بار استاد محمدتقي شريعتي به ديدن دکتر آمدند و يک بار هم خانم پوران شريعت رضوي، بچه هايش و احسان، يک روز را در اين جا سپري کردند؛ ولي سر شب برگشتند. افراد ديگري هم پيش دکتر مي آمدند. به خصوص تعدادي روحاني که من آنها را نمي شناختم، به اين محل رفت وآمد مي کردند.

البته در آن 14 ماه که اين جا بود، به صورت مخفيانه به مشهد و سبزوار هم رفت.» وقتي از او درباره خاطراتش با دکتر مي پرسيم، مي گويد؛ «دکتر کمتر حرف مي زد؛ اما خيلي از شب ها که هوا صاف بود، زير آسمان راه مي رفت و به آسمان و ستاره ها خيره مي شد و به من مي گفت؛ اون ستاره ... و اون يکي ستاره ... است، و اين طوري جاي خالي اعضاي خانواده اش را با ستاره ها پر مي کرد. يا پسر کوچکم را بغل مي کرد و با او بازي مي کرد و مي گفت؛ حسين جان“ بچه کافيه، چه خبره؟ دکتر کلي من را نصيحت مي کرد و از تربيت بچه هايم مي گفت. هنگامي که مرا اهل مطالعه نمي ديد و از بي تفاوتي من خسته مي شد، مي گفت؛ حسين جان، اگر پس از مرگ من يکي از کتاب هاي مرا در دست بگيري و هر جا بروي، کلي تحويلت مي گيرند،» آخرين روزي را که با دکتر بوده، مرور مي کند و مي گويد؛ «يک روز دکتر گفت، حسين جان، کار نوشتن تمام شد، حالا بايد چند ماهي به خارج بروم. برگردم، کار شاه هم تمام شده. يا اين که قبل از آن درباره وضعيت شاه گفته بود؛ موقعيت شاه مثل کسي است که در بالاترين قسمت يک ساختمان هشت متري است که پشت سرش فشار ملت است و جلو راهش پرتگاهي مرگبار. هيچ راهي براي شاه نمانده. او در پايان راه قرار دارد. سپس کتاب ها و نوشته هايش را داخل فولکس گذاشتيم و با هم به مشهد رفتيم. شب، منزل پدر ايشان بودم. شام هم با دکتر خوردم، سپس خداحافظي کردم.

پس از چند هفته به من خبر دادند در خارج از کشور شهيد شده است. پيرمرد روستايي ديگر حرفي نزد و کامل شدن حلقه اشک، که از آغاز گفت وگوي مان خودنمايي مي کرد، پاياني بر سخن گفتنش شد. 

 

ارسال به تلگرام
ارسال به دوستان
تلگرام عصر ایران
پربازدید ها
علم و فناوری
عکس