کد خبر: ۲۶۰
تاریخ انتشار: ۱۷:۳۶ - ۲۱ تير ۱۳۸۵ - 12 July 2006
استفان والت - جان ميرشایمر

 دو تن از اساتيد برجسته دانشگاه هاي آمريكا به نام هاي استفان وولت استاد رشته علوم سياسي دانشگاه هاروارد و جان ميرشماير استاد رشته علوم سياسي دانشگاه شيكاگو اين گزارش مستند را كه به بررسي علل روابط ويژه و بسيار نزديك آمريكا و رژيم صهيونيستي و نقش لابي "اسرائيلي" در سياست هاي آمريكا پرداخته است، تهيه و تدوين كرده اند.
 
پس از انتشار اين گزارش مستند و به رغم علمي و بي طرفانه بودن آن، اين دو استاد برجسته دانشگاهي آمريكا به شدت هدف حملات خصمانه و سازمان يافته و گسترده قرار گرفتند. علت اين واكنش ها را بايد به پرداختن اين دو تن به موضوعاتي دانست كه درباره رابطه ميان آمريكا و رژيم صهيونيستي وجود دارد. لابي صهيونيستي (يهودي) آمريكا در برقراري اين رابطه نقش مهمي ايفا كرده است. اين لابي فشار توانسته است در مراكز حساس تصميم گيري در دولت آمريكا نفوذ كرده و سياست هاي آمريكا را در راستاي سياست هاي رژيم صهيونيستي هدايت كنند.
دانشگاه هاي هاروارد و شيكاگو از دفاع از اين دو استاد دانشگاه خودداري كرده و سازمان اداري آنها آرم مخصوص اين دانشگاه ها را از سربرگ گزارش اين دو استاد حذف كردند. آنها همچنين جمله معروف " مطالب مندرج در اين پژوهش فقط منعكس كننده نظرات نويسندگان آن است" را از سربرگ پژوهش برداشتند. اين اقدام نشان دهنده آن است كه لابي اسرائيل" تا چه حد در عمق مراكز تصميم گيري آمريكا و حتي مراكز علمي و آكادميك آن نفوذ كرده است. هدف از حملاتي كه وولت و ميرشماير با آن هدف قرار گرفته اند تهديد همه كساني است كه به خود جرأت مي دهند واقعيت ها و حقايق مربوط به نفوذ لابي اسرائيل در آمريكا را بررسي و افشا كنند. اين جريان با چنين اقداماتي حتي جامعه علمي را نيز هدف حملات "تروريسم فكري" خود قرار مي دهد.

رژيم صهيونيستي يك مشكل راهبردي است

سياست خارجي آمريكا شكل دهي به حوادث و ايجاد حوادث در تمام نقاط دنياست. اين وضع به ويژه براي خاورميانه كاملا صادق است. اين منطقه از اهميت استراتژيك زيادي برخوردار است و آشوب ها در اين منطقه آن قدر زياد و موجب شده است كه اين منطقه هيچ گاه روي آرامش به خود نبيند. در تازه ترين اين حوادث و رخدادها تلاش بوش رئيس جمهور آمريكا براي تبديل اين منطقه به جامعه اي دمكراتيك موجب شده است كه چنان بلوايي در منطقه شكل بگيرد كه كنترل آن ـ براي آمريكا ـ ناممكن شود و به محض آنكه يك بار آتش كاملا خاموش گرديد، بار ديگر از دود و غبار آن آتش ديگري روشن مي شود. تلاش بوش همچنين در افزايش بهاي جهاني نفت نيز تاثيرگذار بوده است و زمينه را براي انفجارهاي تروريستي در شهرهاي مادريد و لندن و امان فراهم ساخته است. از آنجا كه چنين وضعي براي شمار زيادي از مردم خطرات بسياري دارد همه كشورهاي جهان بايد از نگرش گروه هايي كه در پس پرده سياست هاي آمريكا درباره خاورميانه دخالت داشته و آن را تحريك مي كنند، آگاهي يابند. مصلحت ملي آمريكا بايد در اولويت سياست هاي خارجي اين كشور قرار گيرد، اما در طول دوره هاي گذشته به ويژه از زمان جنگ سال 1967م. روابط آمريكا و اسرائيل به اصلي ترين شاكله سياست هاي آمريكا در خاورميانه بدل شده است. همزماني و تلفيق سياست حمايت هاي مستمر و نامحدود آمريكا از اسرائيل و تلاش براي گسترش دمكراسي در نقاط مختلف اين منطقه موجب شده است كه افكار عمومي جهان عرب و اسلام به شدت از اين وضع خشمگين باشند و امنيت ايالات متحده را نيز تهديد كنند.
اين وضع هيچ گاه در تاريخ ايالات متحده سابقه نداشته است. بنابراين اين پرسش مطرح مي شود كه چه چيزي سبب شده است كه ايالات متحده آمريكا امنيت ويژه خود را به عنوان يك كشور بزرگ و يك دولت عظمي در خدمت به يك كشور ديگر به خطر اندازد. ممكن است چنين به نظر آيد كه نزديكي دو كشور بر مبناي منافع و مصالح راهبردي مشترك يا بر اساس ارزش ها و اصول اخلاقي است كه پايبندي به آن و تاكيد بر ابعاد آن لازم و ضروري است.
اما همانطور كه پس از اين خواهيم گفت و نشان خواهيم داد، نمي توان هيچ يك از اين دو تفسير را براي تشريح و تعيين سطح استثنايي و ممتاز حمايت هاي مادي و ديپلماتيك و نظامي آمريكا به "اسرائيل"، صحيح دانست و بر آن تاكيد كرد.
در ادامه بحث راه ها و روش هايي را كه اين گروه فشار براي به كرسي نشاندن نظرات خود در آمريكا استفاده كرده اند، بر خواهيم شمرد. اين گروه از اين راه بود كه توانست چنين موفقيت خيره كننده اي كسب كند. همچنين بيان خواهيم كرد كه فعاليت هاي اين گروه فشار نگرش ها و سياست هاي آمريكا در منطقه حساس خاورميانه را جهت داده است. چنانچه به اهميت بسيار زياد منطقه خاورميانه و تاثيرات و پيامدهاي تحولات آن بر كل جهان واقف باشيم بر همگان به ويژه آمريكايي ها آشكار خواهد شد كه تاثير اين لابي بر سياست هاي آمريكا تا چه اندازه است.
ما به خوبي مي دانيم كه اين تحليل شايد برخي از خوانندگان را ناراحت يا خشمگين سازد، اما آنچه در اينجا گرد آورده ايم حقايقي است كه در محافل علمي و در ميان پژوهشگران و آگاهان جاي مناقشه ندارد و بخش اعظم اسنادي كه ما در اين گزارش به آن استناد كرده ايم گفته ها و نوشته هاي شماري از دانشمندان و روزنامه نگاران "اسرائيلي" است كه بايد از آنان به خاطر افشاي اين قضايا و روشن ساختن آنها تشكر كرد. ما در اين پژوهش همچنين به گزارش ها و نظرات نهادهاي حقوق بشر و سازمان هاي بين المللي فعال در اين عرصه در "اسرائيل" و مناطق ديگر استناد كرده ايم. ما در اين مقاله همچنين از سخنان و اعترافات برخي از اعضاي لابي فشار "اسرائيل" در آمريكا درباره تاثير اين لابي بر سياست هاي آمريكا نيز ذكر كرده ايم. مضاف بر آنكه از آوردن اظهارات شماري از سياستمداراني كه با اين لابي همكاري داشته اند نيز بهره جسته ايم. طبيعي است كه برخي از خوانندگان اين نتيجه گيري ما را نپذيرند، اما بايد توجه داشت كه مستنداتي كه ما بر آن تكيه داشته ايم، هيچ جاي شك و ترديدي ندارد.
از زمان جنگ اكتبر 1973م. واشنگتن كمك هاي گسترده اي روانه "اسرائيل" كرده است. اين كمك ها بسيار فراتر از كمك هر كشوري به يك كشور ديگر در جهان بوده است. "اسرائيل" در اين دهه بزرگ ترين دريافت كننده كمك هاي آمريكا بود و اعطاي اين كمك ها پس از جنگ جهاني دوم در هيچ نقطه از جهان سابقه نداشته است. مجموع كمك هاي آمريكا به رژيم صهيونيستي تا سال 2003 ميلادي بيش از 140 ميليارد دلار بالغ شده است. "اسرائيل" سالانه 3 ميليارد دلار كمك مستقيم از آمريكا دريافت مي كند كه اين ميزان يك پنجم كمك هاي خارجي آمريكا به تمام كشورهاي جهان است. اگر اين مقدار كمك را به تعداد جمعيت يهودي "اسرائيل" تقسيم كنيم در مي يابيم كه آمريكا به هر يهودي سالانه به صورت مستقيم 500 دلار كمك اعطا مي كند. شگفتي هنگامي بيشتر مي شود كه دريابيم "اسرائيل" امروز يك كشور صنعتي است كه ميانگين سرانه هر فرد ساكن ان در سال برابر با سرانه فردي در كشورهاي كره جنوبي يا اسپانياست.

حمايت از صنايع نظامي

"اسرائيل" از انواع ديگري از كمك هاي آمريكا نيز برخوردار است. با آنكه ديگر دريافت كننده هاي كمك از آمريكا به صورت سه ماه يك بار مقداري از كمك هاي تعيين شده را دريافت مي كنند، اما "اسرائيل" همه كمك هايش را در ابتداي سال و آن هم به مقدار كامل و بدون تاخير دريافت مي دارد و به اين ترتيب سود فراواني نيز از اين امر مي برد. نيز، از بسياري از دريافت كننده كمك هاي نظامي آمريكا خواسته مي شود كه همه كمك هاي دريافت شده را در آمريكا به مصرف برسانند، اما "اسرائيل" اجازه دارد كه 25 درصد از اموال اختصاص يافته را براي حمايت از صنايع نظامي خود پرداخت كند. به اين ترتيب رژيم صهيونيستي تنها دريافت كننده كمكي از آمريكاست كه هيچ گاه از آن خواسته نمي شود گزارشي از محل مصرف كمك هاي دريافتي به آمريكا ارائه دهد. چنين وضعي موجب مي شود كه نظارت بر محل مصرف اين كمك ها به ويژه در جايي كه مغاير با سياست هاي آمريكاست ـ از جمله ساخت شهرك هاي اشغالي در كرانه باختري ـ ناممكن شود.
علاوه بر آن، ايالات متحده آمريكا 3 ميليارد دلار به رژيم صهيونيستي براي توسعه سيستم هايي پيشرفته در هواپيماها مانند "سيستم لاوي" پرداخت كرده است. پنتاگون نه اين سلاح را وارد كرد و نه نيازي به آن داشت. ايالات متحده آمريكا همچنين به رژيم صهيونيستي اين امكان را داد كه از پيشرفته ترين و مرگبارترين سلاح هاي زرادخانه جنگي اين كشور از جمله بالگردهاي " بلك هوك" و هواپيماهاي اف 16 برخوردار باشد. ايالات متحده اخيرا به " اسرائيل" اجازه داده است تا از سري ترين اطلاعاتي كه اين كشور در اختيار دارد استفاده كند، مضاف بر آنكه آمريكا از موضوع سلاح هسته اي رژيم صهيونيستي صرف نظر كرده است (و در همه مجامع از اين رژيم دفاع مي كند).
مضاف بر همه اينها، واشنگتن به صورت مستمر از رژيم صهيونيستي حمايت ديپلماتيك به عمل مي آورد. دولت آمريكا از سال 1982 تاكنون 32 قطعنامه شوراي امنيت را كه در انتقاد و عليه رژيم صهيونيستي صادر شده بود، وتو كرده است. اين ميزان از تمام قطعنامه هاي وتو شده از سوي چهار كشور ديگر صاحب حق وتو در شوراي امنيت بيشتر است. آمريكا همچنين تلاش هاي كشورهاي عربي براي بررسي موضوع سلاح هاي هسته اي رژيم صهيونيستي در آژانس انرژي هسته اي را با مانع مواجه ساخته و از طرح اين موضوع در اين سازمان بين المللي جلوگيري كرده است.

ايالات متحده از هيچ كمكي در هيچ زماني به "اسرائيل" دريغ نمي كند و به ويژه در زماني كه اين رژيم در جنگي درگير مي شود، آمريكا به كمك آن مي شتابد و در زمان مذاكراتي كه براي تحميل صلح مورد نظر رژيم صهيونيستي به طرف هاي ديگر نيز برگزار مي شود، اين آمريكاست كه كاملا در كنار "اسرائيل" قرار مي گيرد. دردوره رياست جمهوري نيكسون و در زماني كه جنگ اكتبر سال 1973 رخ داد، سيل كمك هاي نظامي آمريكا به سوي رژيم صهيونيستي سرازير شد. آمريكا در اين زمان از رژيم صهيونيستي در برابر تهديد اتحاد جماهير شوروي سابق كاملا حمايت كرد و در زماني كه پس از جنگ مذاكراتي انجام شد، آمريكا با قدرت وارد اين مذاكرات گرديد، مضاف بر آنكه آمريكا در طرحي موسوم به گام به گام كه پس از مذاكرات صلح به اجرا در آمد، همكاري كاملي با رژيم صهيونيستي داشت. دولت آمريكا همچنين در مذاكرات پيش از توافقات اسلو در سال 1993م نقشي محوري ايفا كرد و چنانچه اختلافي نيز ميان مقامات آمريكايي و اسرائيلي بروز مي كرد، اين آمريكا بود كه مواضع خود را با اين رژيم هماهنگ مي كرد و هميشه از مواضع رژيم صهيونيستي در مذاكرات پشتيباني مي كرده است. يكي از مقامات آمريكايي حاضر در مذاكرات كمپ ديويد در سال 2000 مي گويد: ما در بيشتر حالات نقش حامي "اسرائيل" را بازي مي كرديم.

واشنگتن همچنين به رژيم صهيونيستي امكان داد كه در مناطق اشغالي كرانه باختري و نوار غزه كاملا آزادانه و بدون وجود ناظري به اقداماتي كه مناسب مي بيند، دست بزند تا جايي كه حتي مخالفت با سياست هاي اعلام شده آمريكا نيز براي اين رژيم مشكلي محسوب نمي شد. مهم تر از همه اينها، راهبرد دولت بوش آن بود كه در خاورميانه از همان ابتداي جنگ عراق، بهبود وضعيت راهبردي "اسرائيل" مد نظر باشد و صرف نظر از ائتلاف هاي زمان جنگ، دشوار است كه بتوان نمونه ديگري يافت كه در آن كشوري به كشور ديگر كمكي به اندازه كمك آمريكا به رژيم صهيونيستي ارائه كرده باشد. خلاصه اينكه، كمك هاي آمريكا به "اسرائيل" بي نظير بوده است.

اين سخاوتمندي بي نظير زماني قابل درك بود كه "اسرائيل" مي توانست منبع يك قدرت استراتژيك باشد يا آنكه يك قضيه اخلاقي مهم كمك هاي آمريكا را توجيه مي كند، اما هيچ يك از اين دو موضوع در بحث كمك هاي آمريكا به رژيم صهيونيستي وجود نداشته است.

هزينه بي فايده

بنا بر آنچه در پايگاه اينترنتي ايپاك آمده است، آمريكا و " اسرائيل" براي مقابله با تهديدات راهبردي فزاينده درخاورميانه يك اتحاد بي نظير شكل داده اند. اين همكاري فوايد زيادي براي دو طرف در بر دارد". اين نگرش يكي از نظريه هاي مهم حاميان "اسرائيل" در آمريكاست و هميشه به آن استناد مي شود و به صورت معمولي از سوي سياستمداران اسرائيلي ه و آمريكايي حامي اسرائيل مطرح مي شود.

هر چند كه ممكن است اسرائيل در زمان جنگ سرد كمكي راهبردي بوده باشد، زيرا رژيم صهيونيستي به نمايندگي از آمريكا در برخي مأموريت هاي اين كشور در سال هاي پس از جنگ سال 1967م. شركت كرد و نقش فعالي در مهار توسعه طلبي اتحاد جماهير شوروي در منطقه داشت و شكست هاي سختي به مشتريان شوروي در منطقه (مانند مصر و سوريه) وارد آورد و هر از چند گاهي نيز اسرائيل كمك هايي به همپيمانان آمريكا ارائه مي كند و برتري نظامي "اسرائيل" شوروي را مجبور كرد كه كمك هاي زيادي به مشتريان شكست خورده خود ارائه دهد. "اسرائيل" اطلاعات نظامي مفيدي از توانايي هاي شوروي سابق در اختيار آمريكا قرار مي داد.

نبايد در نشان دادن ارزش اسرائيل در آن دوره براي آمريكا مبالغه شود، زيرا همكاري هاي "اسرائيل" كم هزينه نبوده است، بلكه هزينه زيادي بر آمريكا تحميل مي كرد. مضاف بر آنكه اين روابط موجب پيچيده شدن روابط آمريكا با كشورهاي جهان عرب شده است. براي نمونه كمك 2/2 ميليارد دلاري آمريكا به رژيم صهيونيستي در اثناي جنگ اكتبر 1973م آن هم در غالب كمك هاي نظامي فوري، خشم جهان عرب را بر انگيخت و موجب شد كه سازمان اوپك به تحريم نفتي دست بزند كه اين امر زيان زيادي براي جهان غرب در پي داشت. مهم تر از اين، نيروي نظامي "اسرائيل" نتوانست پوشش مناسبي براي منافع آمريكا در منطقه فراهم آورد. براي نمونه، هنگامي كه انقلاب (اسلامي) ايران در سال 1979 شكل گرفت و نگراني زيادي براي آمريكا ايجاد كرد، ايالات متحده نمي توانست به رژيم صهيونيستي تكيه كند و نگراني هاي غرب درباره ادامه انتقال نفت منطقه خليج به غرب تشديد شد و به جاي آن مجبور شد "نيروي واكنش سريع" تشكيل دهد.

حتي چنانچه كه اسرائيل در زمان جنگ سرد يك همپيمان استراتژيك براي آمريكا بوده باشد، اما جنگ اول خليج در سال هاي 1990 و 1991 نشان داد كه اسرائيل در حال تبديل شدن به مشكل راهبردي براي آمريكاست، زيرا نه تنها آمريكا نمي توانست از پايگاه هاي نظامي اسرائيل در خلال جنگ استفاده كند ـ تا مبادا خشم جهان عرب بر انگيخته شد و ائتلاف عليه عراق را فرو پاشد ـ بلكه مي بايست منابع و تجهيزات پيشرفته خود (مانند موشك هاي پاتريوت) را در اختيار تل آويو قرار دهد تا اسرائيل از دست زدن به اقدامي كه ائتلاف عليه صدام حسين را نابود يا سست كند، خودداري كند. همين موضوع يك بار ديگر و در سال 2003 تكرار شد. به رغم آنكه اسرائيل به شدت از اقدام آمريكا در حمله به عراق خشنود بود، اما بوش نمي توانست از اين رژيم بخواهد كه به آمريكا در جنگ كمك كند مبادا كه خشم جهان عرب بر انگيخته شود به همين سبب "اسرائيل" از مشاركت مستقيم در جنگ كنار ماند.

از آغاز دهه نود ميلادي به ويژه پس از حوادث 20 شهرويور 1380 (11 سپتامبر) يكي از مهم ترين بهانه هايي كه براي توجيه ادامه كمك هاي آمريكا به رژيم صهيونيستي مطرح شد اين بود كه هر دو دولت از سوي گروه هاي تروريستي پراكنده در جهان عرب و جهان اسلام و كشورهاي "محور شرارت" حامي اين گروه هاي تروريستي تهديد مي شوند. اين بهانه به ظاهر منطقي از آنجا شكل گرفته است كه آمريكا بايد دست اسرائيل را در تعاملش با فلسطينيان باز بگذارد تا هر كاري كه صلاح بداند در حق آنان انجام دهد و از اعمال هر گونه فشار عليه "اسرائيل" براي امتياز دهي به آنها خودداري كند تا به اين ترتيب همه تروريست هاي فلسطيني زنداني يا كشته شوند.

اين منطق بر اين اساس استوار است كه آمريكا بايد كشورهايي مانند ايران و عراق به رهبري صدام حسين و سوريه به رهبري بشار اسد را تحت فشار قرار دهد و آنان را به محاصره درآورد. به اين ترتيب "اسرائيل" نقش يك همپيمان راهبردي در مبارزه عليه تروريسم پيدا مي كرد، زيرا دشمنان اسرائيل همان دشمنان آمريكا هستند.

به نظر مي رسد كه اين بهانه ها قابل پذيرش باشد، اما "اسرائيل" در جنگ عليه تروريسم بيشتر يك مشكل و بار اضافي است تا يك همپيمان مناسب، علاوه بر آنكه اين رژيم يكي از موانع بر سر راه تعامل با كشورهاي به اصطلاح ياغي تلقي مي شود.

بايد در نظر داشت كه "تروريسم" بيشتر تاكتيكي است كه گروه هاي سياسي آن را بهانه مي كنند، زيرا تروريسم دشمني داراي يك ويژگي مشخص نيست و گروه هاي تروريستي كه اسرائيل را تهديد مي كنند (مانند حماس يا حزب الله) ايالات متحده را تهديد نمي كنند، مگر آنكه آمريكا عليه آنان وارد عمل شود ( همان گونه كه در سال 1982 در لبنان اتفاق افتاد). همچنين، تروريسم در فلسطين يك خشونت بي قاعده عليه "اسرائيل" يا غرب نيست، بلكه واكنشي به حملات اسرائيل عليه فلسطينيان است كه از مدت ها پيش آغاز شده و هدف اسرائيل از اين حملات استعمار مناطق كرانه باختري و نوار غزه است.

در سال 2004م. نيز مناقشه ديگري به هنگام افشاي جاسوسي يكي از مسئولان بلندپايه پنتاگون به نام لاري فرانكلين براي صهيونيست ها، بروز كرد. او اطلاعات بسيار محرمانه و سري آمريكا را به يك ديپلمات "اسرائيلي" كه دو تن از مسئولان ايپاك او را همراهي مي كردند، انتقل مي داد. اسرائيل تنها دولتي نيست كه عليه آمريكا جاسوسي مي كند، اما آمادگي كامل اين رژيم براي جاسوسي عليه بزرگ ترين شريكش، ترديدهاي زيادي درباره ارزش هاي راهبردي اين رژيم براي آمريكا ايجاد مي كند.

حاميان "اسرائيل" ـ به دور از آنكه اين رژيم ارزش راهبردي براي آمريكا ندارد ـ مدعيش شده اند كه اين رژيم به چند دليل مستحق كمك هاي بي قيد و شرط آمريكاست: اول، اسرائيل دولت ضعيفي است كه همسايگانش دشمن آنند. دوم، دمكراتيك است، زيرا از نظر دمكراتيك كمك به آن اخلاقا لازم است! سوم، ملت يهود در گذشته از تجاوزاتي عليه اين ملت رنج برده اند و به همين سبب بايد تعامل ويژه اي با آنان صورت پذيرد. چهارم، "اسرائيل" در تعامل با دشمنانش اخلاق را بيشتر رعايت كرده است!

اما هنگامي كه اين دلايل را بررسي مي كنيم، متوجه مي شويم كه هيچ يك از آنها قانع كننده نيستند. هر چند كه دفاع از "اسرائيل" از نظر اخلاقي لازم نشان مي دهد، اما موجوديتش با تهديد مواجه نيست. چنانچه به صورت علمي موضوع را بررسي كنيم در مي يابيم كه رفتارهاي "اسرائيل" در گذشته و در حال حاضر، هيچ ويژگي اخلاقي ندارد كه ما آن را بر فلسطينيان ترجيح دهيم.

ياري قرباني تحت فشار

در رسانه هاي يهودي، "اسرايل" به دولتي ضعيف و بيچاره و در محاصره تعبير مي شود و عرب ها به سال جالوت متجاوز تعريف شده اند. سران "اسرائيل" و نويسندگان حامي اين رژيم از همان ابتداي تأسيس اين رژيم تلاش كرده اند كه چهره اسرائيل را اين گونه نشان داده و آن را ترويج كنند. آنان به شدت تمايل داشته اند اين تعريف از "اسرائيل" و همسايگانش در اذهان عموم (غربي ها) نهادينه شود. اما حقيقت كاملا عكس اين وضع است، زيرا بر خلاف تصور عمومي، اسرائيل نيرويي نظامي به مراتب قدرتمندتر و با تجهيزاتي بهتر و فرماندهي عالي تر در جنگ سال 1948 ميلادي داشت و ارتش اسرائيل پيروزي هاي آساني عليه مصر در جريان تجاوز سه گانه عليه اين كشور در سال 1956 كسب كرد. اين رژيم در جنگ سال 1967 نيز قاطعانه بر مصر و اردن و سوريه پيروز شد. اين پيروزي ها حتي پيش از برقرار شدن پل هوايي كمك هاي نظامي و تسليحاتي و غيره آمريكا آغاز شد. اين پيروزي ها دليل قاطعي بر اين نكته است كه "اسرائيل" كاملا خوي ملي گرايانه و توان سازماندهي و برتري نظامي بالاي دارد. اين پيروزي ها همچنين يك نكته ديگر را نيز آشكار مي سازد و آن اينكه "اسرائيل" در سال هاي بعد قدرتمندتر از زمان تأسيس بوده است.

امروزه نيز اسرائيل برترين قدرت نظامي خاورميانه است و نيروي كلاسيك اين رژيم برتري زيادي بر همسايگانش دارد و تنها كشوري است كه در خاورميانه سلاح هسته اي در اختيار دارد. مصر و اردن با اين رژيم پيمان صلح امضا كرده اند و دولت عربستان نيز پيشنهاد كرده است كه همين راه را ادامه دهد و سوريه نيز با فروپاشي اتحاد جماهير شوروي، حامي بسيار مهم خود را از دست داده است و عراق نيز در سه جنگ ويرانگر كه در آن شركت كرد، كاملا مضمحل شده است و ايران نيز صدها مايل از "اسرائيل" فاصله دارد و فلسطيني ها نيز تنها چيزي كه دارند يك نيروي پليس بسيار ضعيف دارد كه آن هم از نظر تجهيزات نظامي كاملا ضعيف و ناتوان است و حتي نمي تواند امنيت در مناطق تحت فرمان خود ايجاد كند، چه رسد كه بخواهد تهديدي براي "اسرائيل" باشد.

در پژوهش مركز جافي وابسته به دانشگاه تل آويو كه يك مركز تحقيقات و مطالعات راهبري است، آمده است كه "توازن راهبردي در منطقه به نفع "اسرائييل" است و فاصله زيادي ميان توان نظامي كشورهاي عربي و توانايي هاي "اسرائيل" در اين بخش وجود دارد و اين فاصله همچنان در حال افزايش است. قدرت بازدارندگي "اسرائيل" نيز همچنان در حال گسترش است و اين رژيم برتري زيادي بر همسايگانش دارد. بنابراين اگر ياري طرف ضعيف و ستمديده و پر شكسته و تحت فشار يك قاعده منطقي باشد كه نظام اخلاقي آن را ايجاب مي كند، آمريكا بايد دشمنان "اسرائيل" را ياري كند و براي كمك به آنها بسيج شود.

اسرائيل نخستين عامل تروريسم دولتي

بسياري اوقات بهانه كمك به رژيم صهيونيستي اين گونه توجيه مي شود كه اين رژيم يك دولت دمكراتيك است كه در محاصره حكومت هاي ديكتاتوري اطراف خود قرار گرفته است. شايد اين منطق قانع كننده به نظر برسد، اما نمي تواند ميزان حمايت هاي كنوني آمريكا از رژيم صهيونيستي را توجيه كند، زيرا در جهان كشورهاي دمكراتيك بسياري وجود دارد، اما هيچ يك از آنها از چنين كمك هاي سخاوتمندانه آمريكا بهره مند نيستند و از آن گذشته ايالات متحده در گذشته دولت هاي دمكراتيك متعددي را ساقط كرده است و از ديكتاتورهاي ستمگري به جاي آنها حمايت كرده است زيرا گمان مي كرد كه اين ديكتاتورها از مصالح و منافع آمريكا حمايت مي كنند، مضاف بر آنكه آمريكا امروزه هم با شماري از ديكتاتوري هاي حال حاضر جهان نيز روابطه حسنه اي دارد و به همين سبب دمكراتيك بودن "اسرائيل" توجيه مناسبي براي حمايت ها و كمك هاي آمريكا به اين رژيم نيست.

بهانه دمكراسي همسان همچنين با برخي از ويژگي هاي دمكراسي موجود در "اسرائيل" توجيه ناپذير است، زيرا ايالات متحده آمريكا يك دمكراسي ليبرال دارد و بر اساس آن منتسبين به همه اديان يا گروه هاي ساكن در اين كشور از حقوق مساوي برخوردار مي گردند.، اما در مقابل "اسرائيل" آشكارا بر اساس آنكه يك دولت يهودي باشد، شكل گرفته است و حق شهروندي در اين رژيم بر اساس نزديكي نژادي اعطا مي شود. بايد توجه داشته باشيم كه اين گونه با توجه به چنين تفسيري از حق شهروندي، شگفت آور نيست كه عرب "اسرائيل" كه تعدادشان 3/1 ميليون نفر است، شهروندان درجه دو محسوب شوند يا كميته اي حكومتي شكل بگيرد كه اعلام كند كه "اسرائيل" در تعامل با آنان بر اساس ناديده گرفتن عمدي حقوق آنان و تبعيض عليه آنان رفتار كند.

براي نمونه، "اسرائيل" به فلسطينياني كه با دختران شهروند اسرائيل ازدواج مي كنند، تابعيت نمي دهد و حتي اجازه زندگي در "اسرائيل" را نيز به آنان نمي دهد. سازمان حقوق بشر "اسرائيل" (بتسليم) اين مانع تراشي را "قانوني نژادپرستانه"توصيف كرده است كه زندگي در اين سرزمين را بر اساس معيارهاي نژادي تعريف مي كند. هر چند كه اين گونه قوانين را مي توان با توجه به اصول تشكيل "اسرائيل" دريافت، اما هيچ گاه نمي توان با تصوري كه در آمريكا از دمكراسي وجود دارد، متناسب دانست.

دمكراسي "اسرائيل" همچنين به سبب مخالفتش با اعطاي حق تأسيس دولت قابل حيات به فلسطينيان محدودتر مي شود، زيرا "اسرائيل" بر 8/3 ميليون فلسطيني در غزه و كرانه باختري حكم مي راند و حال آنكه فلسطينيان از هزاران سال پيش در اين سرزمين زندگي مي كنند. هر چند كه "اسرائيل" رسما دمكراتيك شناخته مي شود، اما ميليون ها فلسطيني تحت حاكميت اين رژيم از حقوق سياسي خود كاملا محرومند و به همين سبب بهانه قرار دادن منطق "دمكراسي همسان و مشترك" ميان آمريكا و "اسرائيل" كاملا بي اساس است.

غرامت گرفتن به خاطر جنايت هاي گذشته

بهانه اخلاقي ديگري كه مورد استناد اسرائيل قرار مي گيرد، تاريخ پر رنج يهودي در غرب مسيحي به ويژه حوادث تاسف بار يهودي سوزي (در زمان آلمان هيتلري) است و از آنجا كه يهوديان در طول قرن هاي گذشته زير فشار قرار گرفته اند و فقط در سرزميني متعلق به خود امنيت خواهند داشت، برخي پنداشته اند كه "اسرائيل" مستحق چنين برخوردي از جانب آمريكاست.

بدون ترديد يهوديان در گذشته از "يهودي ستيزي" ستم هايي برده اند، و ايجاد "اسرائيل" واكنشي مناسب به سلسله جنايت هايي بوده كه عليه اين قوم انجام شده است و همان گونه كه گفتيم اين تاريخ مي تواند بهانه اخلاقي مناسبي براي حمايت از موجوديت "اسرائيل" فراهم آورد، اما ايجاد "اسرائيل" نيز خود جنايت هاي زيادي عليه طرف ديگري مانند فلسطينيان كه غالبا از اين جنايت ها بري بوده است، ايجاد كرد.

تاريخ اين حوادث مشخص است. هنگامي كه صهيونيسم سياسي فعاليت خود را آغاز كرد، فقط حدود 15هزار يهودي در فلسطين زندگي مي كردند و در سال 1893 (براي نمونه) عرب ها 95 درصد جمعيت ساكنان اين سرزمين را تشكيل مي دادند و به رغم آنكه آنها تحت سيطره عثماني ها بودند، اما در طول 1300 سال گذشته هميشه اين منطقه در اختيار خود آنان بود و در زماني كه "اسرائيل" تاسيس شد، يهوديان فقط 35 درصد جمعيت اين سرزمين را تشكيل مي دادند و فقط 7 درصد از اراضي اين سرزمين را در اختيار داشتند.

سران صهيونيسم در آن زمان حاضر به پذيرش طرح تأسيس دولتي با نژادهاي مختلف يا تقسيم دائمي فلسطين نبودند. سران صهيونيست گاهي طرح تقسيم را به عنوان طرحي اوليه مي پذيرفتند، اما اين كار فقط يك مانور تاكتيكي بود و بس و هدف اصلي آنان چيز ديگري بود. ديويد بن گوريون در اواخر دهه سي (قرن بيستم ) ميلادي اين موضوع را اين گونه مطرح كرده است كه " پس از تأسيس ارتشي بزرگ بعد از تأسيس دولت، ما طرح تقسيم را ملغي و همه فلسطين را از آن خود خواهيم كرد".

براي تحقق اين هدف، صهيونيست ها شمار زيادي از عرب ها را از مناطقي كه در نهايت قرار بود دولت اسرائيل در آن تشكيل شود، راندند. بايد گفت كه آنها راهي جز اين براي تحقق مقاصد خود نمي يافتند و بن گوريون مشكل را در سال 1941 پيش بيني كرده و در كتاب خود اين گونه آورده بود: " نمي توان خيال كرد كه بدون اجبار و اجبار وحشيانه مي توان ساكنان عرب اين سرزمين را از آن خارج كرد". بيني موريس نيز اين موضوع را اين چنين گفته است:" طرح ترانسفر (كوچ اجباري فلسطينيان عرب) از زمان تأسيس صهيونيسم مطرح بوده است و همزمان با رشد و اجراي اين تفكر در قرن گذشته، رشد كرده است.

اين فرصت در سال هاي 1947 و 1948 هنگامي كه نيروهاي يهودي بيش از 700 هزار فلسطيني را به تبعيدگاه فرستادند، فراهم شد. مقامات "اسرائيلي" از مدت ها پيش مدعي بودند كه عرب ها فرار كرده اند زيرا رهبرانشان از آنان چنين خواسته بودند، اما بررسي دقيق تر مسأله (كه در بيشتر اوقات از سوي خود مورخان "اسرائيلي" انجام شده است) نشان مي دهد كه اين اسطوره پايه و اساسي ندارد.

حقيقت آن است كه بسياري از رهبران عرب ها از فلسطينيان مي خواستند كه در سرزمين خود بمانند، اما نگراني و ترس از مرگ خشن به دست نيروهاي صهيونيستي بسياري از آنان را مجبور به فرار از سرزمين خود كرد و پس از جنگ نيز "اسرائيل" مانع از بازگشت آنان به سرزمينشان شد.

ايجاد اسرائيل جنايت اخلاقي ديگري عليه ملت فلسطين به شمار مي رفت و اين را سران "اسرائيل" كاملا مي دانستند. بن گوريون به ناحوم گلدمن رئيس كنگره يهوديان جهان گفت: اگر من يك رهبر عرب بودم هيچ گاه با اسرائيل توافق نمي كردم و اين طبيعي است زيرا كه ما كشورشان را گرفتيم و خود را به "اسرائيل" منتسب مي دانيم، اما اسرائيلي كه دو هزار سال پيش مي زيسته است و اين امروز براي آنان قابل درك نيست. يهودي ستيزي وجود داشته است و نازي ها و هيتلر و آشوويتز وجود داشته اند، اما آيا آنها فلسطيني بودند، آنها فقط يك باور دارند و آن اينكه ما اينجا آمده ايم و سرزمين شان را غصب كرده ايم، بنابراين چرا بايد چنين چيزي را قبول كنند؟"

از همان زمان سران "اسرائيل" تلاش كرده اند كه فلسطينيان را از تحقق آرمان هاي ملي شان باز دارند. گلدا ماير نخست وزير سابق رژيم صهيونيستي در سخناني معروف اظهار داشت كه " چيزي به نام فلسطيني وجود ندارد". اسحاق رابين يكي ديگر از نخست وزيران "اسرائيل" هم كه توافقات اسلو را در سال 1993 امضا كرد، به رغم امضاي اين پيمان با تأسيس دولت قابل حيات فلسطينيان مخالفت كرده است و فشار ناشي از خشونت هاي تندروانه و افزايش شمار فلسطينيان، سران "اسرائيل" را بر آن داشت تا به صورت يكجانبه از برخي مناطق فلسطيني نشين خارج شوند و سازشي داخلي با آنان شكل دهند، اما هيچ يك از كابينه هاي پياپي صهيونيست ها تمايلي بدان نداشتند كه دولتي قابل حيات به فلسطينيان اختصاص دهند. ايهود باراك هم كه گفته مي شود در كمپ ديويد در سال 2000 ميلادي پيشنهادهاي سخاوتمدانه اي به فلسطينيان ارائه كرد، نمي خواست جز چند منطقه تكه تكه شده و دور از هم و خلع سلاح شده و تحت سيطره عملي اسرائيل به فلسطينيان بدهد.

جنايت هاي اروپا عليه يهود بهانه اخلاقي آشكاري براي موجوديت "اسرائيل" فراهم كرده است، اما بقاي اسرائيل جاي ترديد نيست ـ حتي اگر برخي از اسلامگرايان تندرو سخناني غير واقعي مبني بر "برچيده شدن اسرائيل از نقشه سياسي" بر زبان برانند ـ و تاريخ اسفناك يهوديان نبايد سبب شود كه ايالات متحده آمريكا بدون در نظر گرفتن اقدامات فعلي اسرائيل به آن كمك كند.

"اسرائيلي هاي فاضل" و "عرب هاي شرور"!

بهانه اخلاقي آخر نيز هميشه بر اين مبنا استوار بوده است كه "اسرائيل" دائما خواهان صلح بوده و خويشتن داري زيادي از خود نشان داده است تا آنكه تحريك نشود و گفته مي شود كه عرب ها در مقابل هميشه اقداماتي شرورانه و خبيثانه در پيش گرفته اند. اين داستان ـ كه سران اسرائيل مدام آن را تكرار مي كنند و برخي از آمريكايي ها مانند آلان دير آشوويتز نيز از آن حمايت مي كنند ـ داستان غير واقعي ديگري است.

در عمل، عملكرد اسرائيل در عرصه اخلاقي تفاوتي با رفتار دشمنانش ندارد.

پژوهش هاي انجام شده حتي از سوي "اسرائيلي ها" نشان مي دهد كه صهيونيست هاي بنيانگذار "اسرائيل" آن گونه كه شايع است سخاوتمند نبودند. ساكنان عرب با تجازوات صهيونيست ها مقابله مي كردند كه درك اين مسأله هم چندان دشوار نيست، زيرا صهيونيست ها تلاش مي كردند كه دولت خاص خود را در اراضي عرب ها تأسيس كنند و در مقابل مقاومت عرب ها با خشونت تمام واكنش نشان مي دادند و در اين دوره هيچ يك از طرف ها از نظر اخلاقي برتري نداشت. همين پژوهش ها و تحقيقات نيز نشان مي دهد كه ايجاد اسرائيل در سال هاي 1947 و 1948م. بر اساس اقدامات پاك سازي نژادي از جمله اعدام هاي دسته جمعي و عمليات تجاوز به عنف از سوي يهوديان، صورت پذيرفت.

علاوه بر آن، رفتارهاي بعدي "اسرائيل" نيز در مقابل دشمنان عرب و مردم فلسطين، بسيار وحشيانه بود و اين امر برتري اخلاقي "اسرائيل" را غير وارد مي سازد. براي نمونه، نيروهاي امنيتي اسرائيل در سال 1949م. و 1959م. حدود 2700 تا 5000 هزار عرب را بيشترشان غير مسلح بودند و تلاش مي كردند وارد اراضي فلسطين شوند، كشتند. ارتش اسرائيل حملات زيادي را در مرزها عليه همسايگانش در اوايل دهه پنجاه قرن گذشته ميلادي انجام داد و به رغم آنكه تلاش شد اين حملات واكنش دفاعي تبليغ شود، اما در واقع بخشي از تلاش هاي فراگير براي توسعه مرزهاي "اسرائيل" بود. مضاف بر آنكه آرزوهاي توسعه طلبانه اسرائيل اين رژيم را به همراهي با انگليس و فرانسه براي حمله به مصر در سال 1956م. واداشت و اين رژيم فقط پس از فشارهاي شديد آمريكا از اراضي اشغالي عقب نشيني كرد.

ارتش اسرائيل همچنين صدها اسير جنگي مصري را در جنگ هاي سال هاي 1956 و 1967م. به قتل رساند و در سال 1967م. حدود 100 تا 260 هزار فلسطيني را از كرانه باختري ـ كه در جنگ آن سال اشغال كرده بود ـ اخراج كرد و 80 هزار سوري تبار نيز پس از اشغال بلندي هاي جولان به دست نيروهاي اسرائيلي از اين منطقه اخراج شدند. اين رژيم همچنين در كشتار بيش از 1000 فلسطيني بي گناه در اردوگاه هاي صبرا و شتيلا كه پس از تجاوز اسرائيل به لبنان در سال 1982 رخ داد، دست داشته است و كميته تحقيقي از داخل "اسرائيل" آريل شارون را كه در آن زمان وزير جنگ بود، مسئول مستقيم اين رسوايي ها معرفي كرد.

اسرائيلي ها بسياري از زندانيان فلسطيني را همچنان شكنجه مي دهند و شهروندان فلسطيني را تحقير مي كنند و به صورت سازمان يافته آنان را مورد آزار و اذيت قرار مي دهند و در بسياري از مناسبت ها از قوه قهريه عليه آنان استفاده مي كنند و در اين ميان هيچ تفاوتي ميان متهم و غير متهم قائل نمي شود. در انتفاضه اول (سال هاي 1987 تا 91) ارتش اسرائيل ميان نيروهايش باتوم توزيع كرد و به آنان فرمان داد تا استخوان هاي فلسطينيان معترض را بشكنند. يك سازمان سوئدي در حمايت از كودكان در گزارشي اعلام كرد كه حدود 23600 تا 29900 كودك در دو سال اول انتفاضه به سبب ضرباتي كه به آنان وارد آمده بود به درمان پزشكي نياز داشتند و يك سوم از آنان از شكستگي استخوان رنج مي بردند و سن يك سوم از اين كودكان كتك خورده و مورد آزار قرار گرفته تقريبا ده سال يا كمتر بود.

واكنش "اسرائيل" به انتفاضه دوم فلسطينيان (2000 تا 2005 ميلادي) بسيار خشن تر بود. اين امر روزنامه عبري زبان هاآرتص را بر آن داشت كه اعلام كند "ارتش اسرائيل" اكنون به ابزار كشتار تبديل شده است و اقداماتش ترس و وحشت مي آفريند. اين ارتش يك ميليون گلوله را در روزهاي نخست انتفاضه شليك كرده بود و اين واكنش از تعادل بسيار به دور بوده است. از آن زمان به بعد "اسرائيل" در مقابل هر "اسرائيلي" كه كشته مي شود 4/3 فلسطيني را مي كشد كه بيشتر اين فلسطينيان از عابران و بي گناهان بوده اند. ميزان كشتار كودكان فلسطيني هم در مقابل كودكان اسرائيلي بسيار بيشتر بوده است ( در مقابل هر يك كودك يهودي 7/5 كودك فلسطيني كشته شده اند). نيروهاي اسرائيلي همچنين شمار زيادي از فعالان صلح طلب خارجي را نيز كشته اند كه يك دختر 23 ساله آمريكايي از آن جمله است كه يك دستگاه بولدوزر "اسرائيلي" وي را در مارس 2003 ميلادي زير گرفت و له كرد.

بسياري از سازمان هاي حقوق بشر از جمله گروه هاي برجسته حامي حقوق بشر در خود اسرائيل اين حقايق درباره رفتار اسرائيل را ثبت و ضبط كرده اند و هيچ يك از ناظران ميانه رو اين موضوع را انكار نمي كند. اين امر چهار تن از افسران سابق شين بت (سازمان امنيت داخلي اسرائيل) را بر آن داشت تا رفتار اسرائيل در طول انتفاضه دوم را به شدت محكوم كنند. يكي از آنان گفته است:" اقدامات ما وحشيانه است" يكي ديگر نيز رفتار اسرائيل را "به شدت غير اخلاقي" خوانده است.

اما آيا اسرائيل مسئول تلاش براي حفظ امنيت شهروندان خود نيست؟ و آيا شرارت تروريسم آن ادامه كمك هاي آمريكا به اين رژيم را توجيه مي كند؟

در واقع، اين بهانه نيز توجيه اخلاقي قانع كننده اي نيست، زيرا فلسطيني ها از تروريسم عليه اشغالگران "اسرائيلي" خود استفاده مي كنند و تمايل آنان به حمله به غير نظاميان اشتباه است، اما اين رفتار تعجب آور نيست، زيار فلسطيني ها معتقدند كه راه ديگري براي مجبور كردن اسرائيل به كوتاه آمدن از اقداماتش در اختيار ندارند. ايهود باراك نخست وزير اسبق اسرائيل نيز يك بار به اين موضوع اعتراف كرده و گفته است كه اگر او در ميان فلسطينيان متولد مي شد به يك سازمان تروريستي (مقاومت) ملحق مي شد.

همچنين نبايد فراموش كنيم كه صهيونيست ها هنگامي كه مانند فلسطينيان ضعيف بودند، خود از تروريسم استفاده كرده اند و تلاش مي كردند كه از اين راه دولت خود را بنا كنند. آنها ميان سال هاي 1944 تا 1947م. بارها و بارها از عمليات هاي تروريستي براي وادار كردن انگليسي ها به خروج از فلسطين استفاده كردند و جان بسياري از شهروندان غير نظامي و بي گناه را به اين وسيله گرفتند. تروريست هاي "اسرائيلي" همچنين كنت فولك برنادوت ميانجي سازمان ملل را در سال 1948م. به قتل رساندند، زيرا با پيشنهاد وي براي اداره بين المللي بيت المقدس مخالف بودند. مجريان اين گونه اقدامات تندروهاي منزوي نبودند، زيرا در پايان رهبران همين گروه هاي تروريستي رهبري و هدايت "اسرائيل" را براي چند دهه به دست گرفتند، برخي از آنان نيز به عضويت پارلمان درآمدند، كما اينكه اسحاق شامير نخست وزير مستعفي رژيم صهيونيستي يكي از آن سران گروهك هاي تروريستي صهيونيستي بود كه بدون آنكه به محاكمه كشانده شود، مدتي نخست وزير رژيم صهيونيستي بود. شامير علنا گفت كه " نه اخلاق يهود و نه سنت هاي يهودي تروريسم را وسيله بدي براي جنگ نمي دانند! بلكه ترو ريسم نقش مهمي در جنگ ما عليه "انگليسي ها" دارد. بنابراين اگر استفاده فلسطينيان از تروريسم امروزه چيزي است كه از نظر اخلاقي بايد از آن اجتناب كرد، بايد به ياد داشته باشيم كه "اسرائيل" خود در گذشته از آن استفاده كرده اند و به همين سبب نمي توان كمك آمريكا به اسرائيل را بر اساس عملكرد گذشته اش به بهانه اخلاقي بودنش، توجيه كرد.

شايد اسرائيل در اقداماتش بدتر از برخي كشورهاي ديگر نبوده باشد، اما يقينا بهتر از آنان هم رفتار نكرده است، اما اگر بهانه هاي راهبردي يا اخلاقي نمي تواند توجيه مناسبي براي كمك هاي آمريكا به رژيم اسرائيل باشد، پس چگونه بايد اين موضوع را تحليل كنيم؟

لابي "اسرائيلي"

اين موضوع را مي توان با آگاهي توان و قدرت ونفوذ بي همتاي لابي "اسرائيل" در آمريكا تحليل كرد، زيرا اگر اين لابي نمي توانست بر نظام سياسي آمريكا سيطره داشته باشد، روابط ميان "اسرائيل" و آمريكا بسيار كمتر از آن چيزي بود كه اكنون وجود دارد.

لابي چيست؟

ما از لابي به عنوان اصطلاحي ساده براي تعريف ائتلاف ميان گروه ها و افرادي كه به شدت براي جهت دهي به سياست خارجي آمريكا به سمت حمايت از "اسرائيل" تلاش مي كنند، استفاده مي كنيم و منظورمان اين نيست كه اين لابي جنبشي متحد و با رهبري منسجم و يكپارچه اي است يا افرادي هستند كه در هيچ موضوعي با يكديگر اختلاف ندارد.

اصلي ترين پيكره اين لابي، يهوديان آمريكايي هستند كه در زندگي روزمره خود تلاش زيادي براي جهت دهي به سياست هاي خارجي آمريكا بكار مي گيرند. اين يهوديان از مصالح "اسرائيل" حمايتمي كنند و فعاليت هاي آنان از راي دادن به نامزدهاي حامي اسرائيل فراتر است و به انتشار نامه ها و اعطاي كمك هاي مالي و حمايت از سازمان هاي حامي اسرائيل نيز گسترش مي يابد، اما همه يهوديان آمريكا جز اين لابي نيستند، زيرا "اسرائيل" مهم ترين قضيه شمار زيادي از آنان نيست. در نظرسنجي كه در سال 2004 انجام شد، 36 درصد از يهوديان آمريكا گفتند كه از نظر عاطفي هيچ ارتباطي با "اسرائيل" احساس نمي كنند.

كما اينكه يهوديان آمريكا در زمينه سياست هاي گوناگون "اسرائيل" نيز متحد نيستند و بسياري از سازمان هاي اصلي حامي اسرائيل و جزو اين لابي از جمله ايپاك و كنگره سران سازمان هاي يهودي از سوي تندروهايي كه عادتا از سياست هاي توسعه طلبانه حزب ليكود "اسرائيل" حمايت مي كنند، رهبري مي شود و اين حزب دشمني سرسختانه اي با توافق صلح اسلو دارد و از سوي ديگر بيشتر يهوديان آمريكا به امتيازدهي به فلسطينيان تمايل دارند و گروه هاي اندكي از آنان از جمله "گروه صداي يهودي حامي صلح" با قدرت از اين اقدامات حمايت مي كنند و به رغم اين اختلافات، ميانه روها و تندروها از حمايت هاي ثابت آمريكا از "اسرائيل" پشتيباني مي كنند.

به همين سبب شگفت انگيز نيست كه رهبران يهودي آمريكايي در بسياري از مسائل با مقامات اسرائيلي مشورد مي كنند و اين رهبران مي توانند بيشترين نفوذ را در آمريكا داشته باشند. يكي از فعالان يك سازمان بزرگ يهودي مي نويسد:" ما معمولا مي گوييم كه اين سياستما در قبال يك قضيه خاص است، اما بايد بدانيم كه "اسرائيلي ها" در اين باره چه مي گويند".

ما جامعه اي هستيم كه هميشه چنين كرده ايم، همچنين معيارهاي قاطع ديگري در ضديت با انتقاد از سياست هاي "اسرائيل" وجود دارد و بسيار اندك اتفاق مي افتد كه رهبران يهودي آمريكا با فشار بر اسرائيل موافقت مي كنند و به همين سبب ادگار برونفمن رئيس كنگره يهوديان جهان را هنگامي كه در نيمه ساله 2003 ميلادي نامه اي به بوش نوشت و در آن بوش را به فشار بر اسرائيل براي توقف ساخت ديوار حايل مناقشه برانگيز ترغيب كرد، به دروغگويي متهم كرد. منتقدان اعلام كردند كه تشويق بوش از سوي رئيس كنگره جهاني يهود به مقابله با سياست هاي حمايت آميز از "اسرائيل" از فحش بدتر است. براي مثال، هنگامي كه سيمور راش رئيس كنفرانس سياست "اسرائيل" كونداليزا رايس وزير امور خارجه آمريكا را به تحت فشار قرار دادن "اسرائيل" جهت بازگشايي گذرگاه رفح در نوار غزه در نوامبر سال 2005 تشويق كرد، منتقدان اين اقدام وي را به عنوان يك رفتار غير مسئولانه، محكوم واعلام كردند كه در محافل يهودي مجالي براي مخالفت با سياست هاي "اسرائيل" در مسائل امنيتي وجود ندارد. پس از آن بود كه راش از اين انتقادات دست برداشت و مدعي شد كه " اگر موضوع به اسرائيل ربط داشته باشد، كلمه فشار جزو قاموس لغات من نيست!"

آمريكايي هاي يهودي براي تاثيرگذاري بر سياست هاي آمريكا سازمان هاي متعددي را تاسيس كرده اند كه ايپاك يكي از مشهورترين و قوي ترين اين سازمان هاست. مجله فورچون در سال 1997 از اعضاي كنگره يهوديان و كاركنان آن خواست كه قوي ترين گروه فشار در واشنگتن را نام ببرند و نام ايپاك پس از جمعيت بازنشستگان آمريكا، به عنوان دومين گروه فشار قدرتمند در واشنگتن معرفي شد و نام گروه هاي فشار با جايگاهي مهم مانند اتحاديه كارگران آمريكايي و كنگره سازمان هاي صنعتي و جمعيت ملي تفنگداران پس از اين سازمان مطرح شد. مجله نشنال ژورنال نيز در تحقيقي كه در ماه مارس سال 2005 ميلادي انجام داد به نتيجه اي مشابه دست يافت، زيرا اين تحقيق نيز سازمان ايپاك را دومين سازمان قدرتمند و با نفوذ در واشنگتن معرفي كرد.

علاوه بر اين لابي، مسيحيان پروتستاني برجسته اي مانند جري بوير و جري فالول و رالف ريد و پت روبرتسون و ديك آرمي و تام ديلي ( دو رئيس سابق اكثريت مجلس نمايندگان آمريكا) نيز معتقدند كه تولد دوباره "اسرائيل" بخشي از اخبار غيبي تورات است و به همين سبب از توسعه طلبي هاي اين سازمان حمايت و گمان مي كنند كه فشا بر "اسرائيل" با خواست خدا در تضاد است، مضاف بر آنكه بسياري از نو محافظه كاران آمريكا مانند جان بولتون و رابرت بارتلي سردبير سابق مجله وال استريت ژورنال و ويليام بينت وزير سابق آموزش دولت آمريكا و جين كريك پاتريك سفير سابق آمريكا در سازمان ملل و جورج ويل از نويسندگان و روزنامه نگاران آمريكايي عضو اين سازمان هستند.

اقدامات غير معمول براي "اسرائيل"

ايالات متحده آمريكا در حكومت دچار انقسام است و اين امر راه هاي فراواني براي تاثير بر روند سياسي آن ايجاد مي كند. به همين سبب گروه هاي صاحب منافع مي توانند سياست آمريكا را از راه هاي مختلف شكل دهند واين كار با گردآوري حامياني در ميان نمايندگان منتخب و اعضاي شاخه هاي اجرايي و كمك به تبليغات انتخاباتي و راي گيري در انتخابات و جهت دهي به افكار عمومي و غيره امكان مي يابد.

مضاف بر آنكه، گروه هاي مشخص صاحب منافع هنگامي كه در قضيه مشخصي فعال مي شوند كه عموم جمعيت آمريكا توجه چنداني به آن ندارند، قدرتي فراتر از حجم خود برخودار مي شوند. سياستگذاران آمريكايي هنگامي كه دريابند عموم مردم نسبت به مسأله اي حساس نيستند و با آنان برخورد نمي كنند، بيشتر تمايل مي يابند تا كار افرادي را كه موضوع خاصي را دنبال مي كنند ـ با آنكه ممكن است تعدادشان اندك باشد ـ تسهيل كنند.

قدرت لابي اسرائيلي نيز از آنجا سرچشمه مي گيرد كه در بازي هاي سياسي گروه هاي صاحب منافع، همانند و رقيبي ندارند. اين گروه در فعاليت هاي اصلي خود با ديگر گروه هاي صاحب نفع مانند "لابي مزرعه" و لابي كارگران صنايع فولاد و نساجي و ديگر گروه هاي فشار نژادي تضادي ندارد. تنها تفاوت لابي "اسرائيل" با همه آنها تاثيرگذاري غير عادي اين لابي است، اما چيزي نامناسب يهوديان آمريكا و همپيمانان مسيحي آنان در تلاش براي جهت دهي سياست آمريكا به سوي "اسرائيل" وجود ندارد، زيرا فعاليت هاي اين لابي از نوع توطئه اي نيست كه كتاب هاي تبليغ عليه يهودي ستيزي مانند كتاب پرتكل هاي دانشوران صهيون تبليغ مي كنند. در بيشتر اوقات، افراد و گروه هايي كه لابي يهودي را تشكيل مي دهند، همان كارهايي را انجام مي دهند كه ديگر گروه هاي فشار انجام مي دهد، اما با شيوه اي بسيار بهتر. مضاف بر آنكه، گروه هاي فشار حامي عرب يا بسيار ضعيف يا اصلا وجود خارجي ندارند كه اين امر كارهاي لابي يهودي را آسان تر مي سازد.

 

راهبردهايي براي موفقيت

لابي يهودي براي تقويت حمايت آمريكا از "اسرائيل" دو راهبرد گسترده را در پيش گرفته است، اول نفوذ گسترده اي بر واشنگتن اعمال مي كند و اين كار نيز با فشار بر كنگره و شاخه اجرايي آن جهت حمايت مداوم از اسرائيل صورت مي پذيرد. نظرات ويژه هر يك از قانونگذاران يا سياستمداران هر چه باشد، لابي يهودي تلاش مي كند هوشمندانه از آنان براي پشتيباني از "اسرائيل" استفاده كند.

راهبرد دوم اين است كه اين لابي براي تضمين چهره مثبت "اسرائيل" مبارزه مي كند و اين موضوع را با تبليغ اسطوره هايي از "اسرائيل" و تأسيس آن و تبليغ وجهه اسرائيل در همه مناقشات سياسي روزمره انجام دهد. هدف از اين كار جلوگيري از انتقادات از "اسرائيل" است تا به اين ترتيب عرصه سياسي هميشه در سيطره و كنترل باشد، زير ا سيطره بر مناقشات و حفظ آنها براي تضمين حمايت هاي آمريكا از "اسرائيل" لازم و ضروري است، زيرا مناقشات سالم درباره روابط آمريكا و اسرائيل ممكن است آمريكايي ها را به ترجيح سياستي ديگر وادار كند.

تاثير بر كنگره

يكي از ستون هاي اصلي تاثير لابي يهودي آمريكا، نفوذ آن بر كنگره است، زيرا "اسرائيل" در عمل به صورت بي نظيري بر كنگره سيطره دارد، زيرا اين پارلمان هر مسأله اي را از موضوع سقط جنين گرفته تا تلاش مثبت (افزايش نسبت نمايندگي زنان و اقليت ها در ادارات يا دانشگاه ها يا غيره) يا مسائل بهداشتي و پزشكي يا رفاه مورد بررسي قرار مي دهد و به همين سبب است كه لابي "اسرائيل" تلاش مي كند حضوري فعال در كنگره داشته باشد، البته هنگامي كه موضوع به اسرائيل ربط داشته باشد و در اين صورت است كه همه سكوت مي كنند و هيچ مناقشه اي در اين باره صورت نمي گيرد.

يكي از علل موفقيت هاي لابي در كنگره اين است كه برخي از اعضاي مهم هوادار صهيونيسم مسيحي آمريكايي هايي مانند ديك آرمي هستند. او در سپتامبر سال 2002 ميلادي گفت: اولويت اول من در سياست خارجي حمايت از "اسرائيل" است، شايد برخي گمان كنند كه اولويت اول هر عضو كنگره آمريكا حمايت از آمريكاست، اما گفته آرمي چيز ديگري است. برخي سناتورها و اعضاي كنگره يهودي هستند و تلاش مي كنند كه سياست هاي خارجي آمريكا را در مسير حمايت از اسرائيل هدايت كنند.

اعضا كنگره حامي "اسرائيل" يكي ديگراز منابع قدرت اين لابي به شمار مي آيند. موريس اميتاي يكي از رهبران سابق ايپاك اين موضوع را چنين تاكيد كرده است:" شمار زيادي از كساني كه در دفتر كنگره كار مي كنند و آن هايي كه يهودي هستند تمايل دارند كه مسائل از زاويه يهودي بودن آنان نگريسته شود، همه آنها افرادي هستند كه در جريان تصميم گيري هاي مربوط به سناتورها نقش دارند و مي توان ميزان زيادي از فعاليت را كه در سطح هيأت هاي فعال در كنگره انجام مي شود، لمس كرد.

اما ايپاك خود پايه نفوذ لابي يهودي بر كنگره است. گفته مي شود كه موفقيت ايپاك به توان اين گروه براي پاداش دادن به اعضاي مجلس قانونگذاري و نامزدهاي كنگره باز مي گردد، البته آن دسته از افرادي كه برنامه هاي اين لابي را اجرا مي كنند و در مقابل افرادي كه اين لابي را به چالش مي كشند نيز مجازات مي شوند. پول عنصر مهمي در انتخابات آمريكاست (براي مثال رسوايي جك آبراموف عضو ايپاك و معاملات مشكوك وي كه اخيرا بر ملا شده است) سازمان ايپاك به آن دسته از دوستانشان كه از حمايت هاي مالي شماري از كميته هاي سياسي حامي اسرائيل برخوردارند، كمك مي كند. اما كساني كه به دشمني با "اسرائيل" مشهورند بايد بدانند كه ايپاك حتما از دشمنان سياسي آنها حمايت مي كند. ايپاك همچنين نامه هايي منتشر و نويسندگان روزنامه ها را به حمايت از نامزدهاي حامي "اسرائيل" تشويق مي كند.

ترديدي درباره تاثير اين تاكتيك ها وجود ندارد و براي نمونه يك مثال مي زنيم. در سال 1984ميلادي سازمان ايپاك در شكست سناتور چارلز بيرسي از الينوي شكست خورد، زيرا نه تنها درباره مصالح ما حساسيت نداشت بلكه دشمني هم با آن نشان داد. يكي از اعضاي برجسته لابي يهودي به اين موضوع اعتراف كرده است. توماس دين رئيس سازمان وقت ايپاك اين موضوع را شرح داده و گفته است كه، همه يهوديان آمريكا از شرق تا غرب اين كشور، با كنار گذاشتن بيرسي موافق بودند. سياستمداران آمريكا هم پيام را دريافتند، همان هايي كه امروز مناصب مهمي دارند يا آرزوي داشتن آن را دارند. ايپاك معمولا به دشمني قدرتمند خود با ديگران افتخار مي كند، زيرا نشان داده است كه هر موضوعي را كه بخواهد عملي مي سازد.

اما تاثير ايپاك بر كنگره از اين هم فراتر مي رود. به گفته داگلاس بلومفيلد يكي از اعضاي سابق كادر اداري ايپاك، بسياري اوقات اعضاي كنگره يا معاونان آنها هنگامي كه اطلاعاتي نياز دارند پيش از تماس با دفتر كنگره يا مركز خدمات پژوهشي كنگره به ايپاك يا يكي از كميته هاي آن يا كارشناسان اداره آن مراجعه مي كنند. مهم تر از آن، گفته مي شود كه بسياري از اوقات از ايپاك براي تنظيم سخنراني ها يا تلاش براي تصويب قوانين يا مشورت درباره تاكتيك ها يا سازماندهي به مباحث يا گردآوري حاضران يا نظم بخشي به آراي انتخاباتي استفاده مي شود.

علت آن است كه ايپاك در عمل مزدور يك دولت بيگانه است كه اين دولت خرخره كنگره آمريكا را در دست دارد، زيرا مناقشه علني درباره سياست هاي آمريكا در قبال "اسرائيل" در آنجا انجام نمي شود، هر چند كه اين سياست ها پيامدهاي مهمي بر تمام جهان دارد. به اين ترتيب يكي از سه بخش اصلي دولت آمريكا هميشه بر پشتيباني از "اسرائيل" پايبند است. سناتور سابق ارنست هوليگ (از اعضاي دمكرات كنگره از ايالت كاروليناي جنوبي) به هنگام پايان دوره نمايندگي اش گفت: نمي توان در قبال اسرائيل سياست خاصي داشت، مگر آن چيزي كه ايپاك در اينجا خواسته باشد. بنابراين جاي تعجب نيست كه آريل شارون نخست وزير "اسرائيل" در مقابل مردم آمريكا بگويد كه "هنگامي كه مردم از من مي پرسند كه چگونه مي توانند به"اسرائيل" كمك كنند، من به آنان مي گويم كه به ايپاك كمك كنيد.

تاثير بر بخش اجرايي

لابي يهودي همچنين بر بخش اجرايي دولت آمريكا نيز نفوذ گسترده اي دارد. اين سيطره از تاثير راي دهندگان يهودي كمتر نشأت گرفته است، زيرا شمار راي دهندگان يهودي بسيار اندك است (كمتر از 3 درصد مجموع ساكنان آمريكا)، اما آنان اموال زيادي را در تبليغات انتخاباتي براي نامزد هر دو حزب صرف مي كنند. روزنامه واشنگتن پست يك بار اعلام كرد كه نامزدهاي دمكرات رياست جمهوري 60 درصد از اموال خود را از هواداران يهودي خود دريافت مي كنند. مضاف بر آنكه، يهوديان در ايالت هاي اصلي مانند كاليفرنيا، فلوريدا، الينوي، نيويورك و پنسيلوانيا حضور گسترده تري دارند و از آنجا كه نظر راي دهندگان يهودي در انتخابات پاياني اهميت زيادي مي يابد، به همين سبب نامزدها تلاش زيادي براي عدم خشمگين كردن آنان صرف مي كنند.

لابي يهوديان همچنين ادارات دولتي را كه قدرت را در دست دارند، هدف قرار مي دهند. براي نمونه، گروه هاي حامي "اسرائيل" تلاش مي كنند كه منتقدان دولت يهودي به هيچ پست مهمي در بخش سياست خارجي دولت آمريكا دست نيابند. جيمي كارتر تصميم گرفت جورج پل را به عنوان وزير امور خارجه خود منصوب كند، اما مي دانست كه پل منتقد سياست هاي "اسرائيل" است ولابي با او مخالفت خواهد كرد.

اين قيدها هنوز هم تاثير گذار است، بنابراين هنگامي كه هوارد دين از نامزدهاي انتخابات رياست جمهوري از حزب دمكرات از آمريكا خواست كه نقشي مؤثرتر در مناقشه عربي اسرائيلي ايفا كند سناتور جوزف ليبرمن او را به فريب "اسرائيل" متهم كرد و گفت كه اين اظهارات وي غير مسئولانه است. واقعيت اين است كه همه دمكرات هاي برجسته در كنگره نامه اي شديد اللحن براي دين فرستادند و از اظهارات وي انتقاد كردند. روزنامه شيكاگو جويش استار گزارش داد، مهاجمان ناشناس پست هاي الكترونيكي رهبران يهود را در اين كشور مورد حمله قرار داده اند و بدون اعلام دليل هشدار دادند كه دين براي سياست اسرائيل بد است.

اما اين نگراني غير عقلاني بود، زيرا دين يكي از حاميان سرسخت "اسرائيل" به شمار مي رفت. رئيس سابق ايپاك از اعضاي ارشد ستاد تبليغاتي اش بود. دين گفت كه نظراتش درباره مناقشه خاورميانه در مقايسه با نظرات آمريكايي هاي ميانه روتر در سازمان "اينك صلح" تاثير بيشتري از ايپاك گرفته است.

هوارد دين فقط اين راه به واشنگتن پيشنهاد داده بود كه براي نزديك تر كردن دو طرف، به عنوان يك ميانجي بي طرف عمل كند. اين تفكر را نمي توان راديكال تلقي كرد، اما از نظر لابي يهودي سخني بسيار بد است، زيرا اين سازمان در مسئله اي مانند مناقشه عربي ـ اسرائيلي حتي نمي تواند در فكر بي طرفي هم باشد.

هنگامي كه افراد حامي اسرائيل در مناصب مهم اجرايي قرار مي گيرند، اهداف لابي بهتر اجرا مي شود. براي نمونه سياست آمريكا در دوره ريگان درباره خاورميانه، به صورت زيادي به وسيله مسئولاني كه روابط نزديكي با اسرائيل يا گروه هاي حامي اسرائيل داشتند، رقم مي خورد. از جمله اين افراد مارتن انديك معاون سابق پژوهش هاي ايپاك بود. وي از مؤسسان مركز سياست هاي خاور نزديك "واشنگتن" بود كه از مراكز حامي "اسرائيل" به شمار مي رفت. دنيس راس نيز كه پس از ترك دولت در سال 2001 به اين مركز پيوست و نيز اوهارون ميللر كه در "اسرائيل" زندگي كرده و سفرهاي زيادي به آن دارد نيز از جمله اين افراد بودند.

اين افراد از نزديك ترين مشاوران كلينتون در دوره اي بودند كه وي كنفرانس كمپ ديويد را تشكيل داده بود. به رغم آنكه اين سه تن از روند صلح اسلو حايت مي كردند و با تأسيس يك دولت فلسطيني هم مخالفت چنداني نمي كردند، اما اين كار را نيز فقط در چارچوب سياست هاي اسرائيل انجام دادند. هيأت آمريكايي حاضر در اين كنفرانس نظر ايهود باراك نخست وزير اسرائيل را جويا مي شد پيش از مذاكرات، مواضع خود را با اسرائيل هماهنگ مي كرد و هيچ گاه پيشنهادهاي اختصاصي خود را درباره حل مناقشه مطرح نكرد. در چنين وضعي عجيب نيست كه مذاكره كنندگان فلسطيني از اين كه با دو گروه مذاكره كننده يكي كه پرچم اسرائيل را برافراشته و ديگري كه پرچم آمريكا را بر افراشته، مذاكره مي كند، شكايت كند.

وضع به هنگام زمامداري بوش كاملا آشكارتر شد، زيرا افرادي كه شديدا از اسرائيل حمايت مي كردند وارد دولت بوش شده اند. از جمله آنها اليوت آبرامز و جان بولتون و داگلاس فيث و لويس اسكاتر ليپي و ريچارد پرل و پل ولفوويتز و ديويد وارمزر هستند. آن گونه كه در بخش هاي بعدي خواهيم گفت، اين مقامات همچنان در مسير حمايت از سياست هاي مورد تاييد اسرائيل در دولت آمريكا حركت مي كردند واز حمايت هاي لابي يهودي نيز برخوردار بودند.

سيطره بر رسانه ها

لابي يهودي علاوه بر تاثير مستقيم بر سياست هاي دولت آمريكا، تلاش گسترده اي براي ايجاد مفاهيم و نگرش عمومي درباره "اسرائيل" و خاورميانه بكار مي گيرد. اين لابي تمايلي به مناقشه علني درباره قضاياي مرتبط با "اسرائيل" ندارد، زيرا مناقشه علني ممكن است آمريكايي ها را به اين پرسش وا دارد كه آمريكا چه ميزان كمك به اسرائيل ارائه مي دهد. به همين سبب سازمان هاي حامي اسرائيل تلاش مي كنند كه بر رسانه ها و مطبوعات و مراكز كارشناسي و محافل آكادميك نيز تاثير بگذارند، زيار اين مؤسسات در شكل دهي به افكار عمومي نقش مهمي دارند.

نظرات لابي حامي "اسرائيل" در رسانه ها انعكاس گسترده اي دارد، زيرا بسياري از تحليل گران آمريكايي از "اسرائيل" حمايت مي كنند و مناقشه كارشناسي درباره مسائل خاورميانه فقط از سوي افرادي انجام مي شود كه هيچ گاه انتقاد از اسرائيل را در ذهن خود نيز نمي پرورند. اريك الترمن با افشاي اين نكته همچنين از 61 نويسنده دائمي و تحليلگر روزنامه هاي آمريكا نام مي برد كه به صورت مطلق و بدون اراده از "اسرائيل" حمايت مي كنند و در مقابل فقط پنج كارشناس وجود دارد كه هميشه از رفتار اسرائيل انتقاد مي كنند يا مواضعي در حمايت از عرب ها اتخاذ مي كنند. هر چند كه برخي از روزنامه ها هر از چند گاهي نظراتي در به چالش كشيدن سياست هاي اسرائيل منتشر مي كنند، اما كفه ترازو به نظرات حامي اسرائيل تمايل كامل دارد.

اين تفاوت در حمايت از "اسرائيل" در سرمقاله هاي روزنامه هاي اصلي آمريكا كاملا مشخص است. رابرت بارتلي سردبير سابق مجله وال استريت ژورنال مي گويد، هر چه شامير و شارون و بيبي (نتانياهو) بگويند، از نظر من پذيرفته شده است. اين مجله و روزنامه هاي برجسته آمريكايي مانند دي شيكاگو سان تايمز و واشنگتن تايمز نيز دائما سرمقاله هايي در حمايت از اسرائيل منتشر مي كنند. مجله هايي مانند كامنتري و نيو ريليك و ويكلي استاندارد نيز با هيجان و در هر مناسبي از اسرائيل تعريف و تمجيد مي كنند.

روزنامه هايي مانند نيويورك تايمز نيز كاملا نظراتي در حمايت از اسرائيل در سرمقاله هاي خود مطرح مي كنند و انتقاد از سياست هاي اسرائيل در اين روزنامه بسيار اندك است. براي نمونه مكس فرانكل سردبير سابق اين روزنامه اعتراف كرده است كه تاثيرپذيري اش از اصل حمايت از اسرائيل موجب شده است كه اين مسأله در گزينش مطالب وي نيز تاثير داشته باشد. او گفته است: من چنان حامي "اسرائيل" بودم كه جرات تاكيد آن را ندارد. او مي افزايد، با توجه به شناختم از اسرائيل و علاقه ام به آن، بسياري از تحليل ها درباره خاورميانه را خودم مي نگاشتم و همان گونه كه خوانندگان عرب بهتر از خوانندگان يهودي مي دانند من اين تحليل ها را در حمايت از "اسرائيل" مي نوشتم.

لابي يهودي براي آنكه اخبار مخالف با خواست اسرائيل را بپوشاند، نامه هاي زيادي مي نگارد و تظاهرات هاي متعددي برگزار مي كند و به تحريم عليه رسانه هايي كه مضاميني مخالف با خواست اسرائيل پخش كنند، دست مي زند. يكي از مسئولان شبكه سي ان ان گفت كه گاهي روزانه 6 هزار نامه اينترنتي و نامه پستي كوتاه در انتقاد از خبر خاصي كه در آن با "اسرائيل" مخالفت شده است، به دست من مي رسيد. براي نمونه كميته " دقت در خبرهاي مربوط به خاورميانه" كه يك گروه حامي اسرائيل است در ماه مه سال 2003 ميلادي در 33 شهر تظاهراتي را در خارج از ساختمان راديوي ملي برگزار كرد. اين گروه همچنين تلاش كرد كه از كمك هاي داوطلبان به اين راديو جلوگيري كند تا آنكه اخبار آن در مسير حمايت از اسرائيل قرار گرفت. گفته شد كه ايستگاه اين راديو در بوستون بيش از يك ميليون دلار از كمك هاي خود را به سبب همين تلاش ها از دست داد. حاميان اسرائيل در كنگره نيز فشارهايي بر راديوي ملي آمريكا وارد كرده و از اين راديو خواستند كه نظارت بيشتري بر اخبار خاورميانه آن داشته باشد!

حضور اسرائيل در مراكز تحقيقاتي و پژوهشي

گروه هاي حامي اسرائيل در همه مراكز پژوهشي و تحقيقاتي و برنامه ريزي راهبردي و فكري امريكا حضور و بر آنها سيطره دارند. پوشيده نماند كه اين مراكز علمي و فكري نقش مهمي در شكل دهي به افكار عمومي و روند آنها در مراكز مهم و نظم دهي به سياست هاي آمريكا دارد. لابي يهودي در سال 1985 زرادخانه فكري خود را ايجاد كرد. مارتين انديك با تاسيس مركز سياست هاي خاور نزديك "واشنگتن" در اين امر تاثير زيادي داشت. به رغم آنكه مركز ارتباط خود را با اسرائيل اندك مي داند و مدعي است كه نگاهي متعادل و واقعي را درباره مسائل خاورميانه ارائه مي دهد، اما واقعيت خلاف آن را نشان مي دهد. اين مركز از سوي افرادي تغذيه و اداره مي شود كه از فرق سر تا نوك پا در حمايت از "اسرائيل" و خدمت به برنامه هاي "اسرائيل" غرق شده اند.

سيطره بر مراكز علمي و آكادميك

به سبب آزادي موجود در دانشگاه ها، لابي يهودي در تلاش هاي خود براي متوقف كردن مناقشات درباره اسرائيل و فلج كردن فعاليت هايي كه در اين زمينه در دانشگاه ها انجام مي شود با دشواري هاي زيادي مواجه بوده است. از سوي ديگر بستن دهان استاتيد بزرگي كه در دانشگاه ها حضور فعال دارند يا تهديد آنها بسيار دشوار است. به رغم اين مشكلات، اما "اسرائيل" در اين مراكز نيز انتقادات زيادي را عليه خود شاهد نبوده است. پس از شكست روند صلح و به قدرت رسيدن شارون در اسرائيل در اوايل سال 2001 ميلادي، انتقادات از اسرائيل به ويژه پس از آنكه ماشين جنگي اسرائيل كرانه باختري را در بهار 2002 اشغال كرد و از قوه قهريه زيادي براي سركوب انتفاضه دوم استفاده كرد، فزوني گرفت.

به همين سبب لابي يهودي با اقدامي خصمانه وارد نبرد شد و بار ديگر جهان آكادميك را با ممنوعيت هايي مواجه ساخت. اين لابي بار ديگر وارد حريم دانشگاه ها شد و گروه هاي جديدي مانند "كاروان دمكراسي" كه به عنوان سخنگوي اسرائيل عمل مي كرد، به دانشگاه ها آمدند و در دانشكده ها ودانشگاه هاي آمريكايي به حمايت از اسرائيل برخاستند. طولي نكشيد كه گروه هاي ريشه دار يهودي مانند شوراي عمومي يهوديان و "گروه هيليل" و غيره به اين كاروان پيوستند و گروه هاي جديد به نام "ائتلاف اسرائيل در دانشگاه ها" را تاسيس كردند تا ميان گروه هاي مختلفي كه هم اكنون تلاش گسترده اي براي حمايت از اسرائيل به كار مي گيرند، انسجام و هماهنگي ايجاد كنند. در پايان نيز ايپاك اموال بيشتري تزريق كرد و اين اموال براي اجراي برنامه هايي در جهت تشديد نظارت ها بر فعاليت هاي دانشگاهي صرف شد و گروهي از جوانان حامي اسرائيل پرورش يافتند تا شمار بيشتري از دانشجويان وارد عرصه تلاش براي حمايت از "اسرائيل" شوند.

لابي يهودي همچنين بر نوشته ها و اظهارنظرهاي اساتيد دانشگاه ها نيز نظارت زيادي دارد. براي نمونه دو تن از متعصب ترين حاميان اسرائيل در ميان محافظه كاران جديد آمريكا، به نام هاي مارتن كرامر و دانيل بابيس در شبكه اينترنت پايگاهي ساخته اند كه كامبوس ووچ نام دارد و در آن فهرستي از نام و زندگي اساتيد دانشگاهي كه شبهاتي در مخالفت آنان با اسرائيل وجود دارد، انتشار مي يابد. دراين پايگاه همچنين به دانشجويان توصيه شده است كه اظهارات يا رفتار اين اساتيد را كه در آنها مخالفتي با اسرائيل به چشم مي خورد، گزارش دهند. اين اقدامات زشت براي باج خواهي از اساتيد و كارشناسان و تهديد آنان واكنش هاي شديدي در ميان آنها برانگيخت كه اين امر كرامر و بايبس را بر آن داشت تا بعدها اين پرونده ها را از اينترنت بردارند، اما پايگاه اينترنتي آنها هنوز فعال است و از دانشجويان مي خواهد كه گزارش هايشان را درباره رفتارهايي در دانشگاه ها را كه احتمال مخالفت با اسرائيل در آنها وجود دارد به اين سايت گزارش دهند.

گروه هاي تحت امر اين لابي، همچنان به تلاش هاي خود براي حمله به اساتيد مشخصي در دانشگاه ها ادامه مي دهند و هر استادي كه لابي از آن راضي نباشد آماج حملات توپخانه اي اين لابي قرار دارد. دانشگاه كلمبيا كه استاد پروفسور ادوارد سعيد در آن به تدريس مشغول بود، هميشه هدف حملات وحشيانه گروه هاي حامي اسرائيل قرار داشت. جاناتان كول رئيس سابق اين دانشگاه مي گويد:" همه ما يقين داشتيم كه هر سخني كه منتقد بزرگ ادبي استاد ادوارد سعيد در حمايت از ملت فلسطين بر زبان مي آورد، سيلي از نامه ها و صدها نامه الكترونيك و مقالات مطبوعاتي را عليه ما روانه مي كرد و از ما مي خواست كه پروفسور سعيد را محكوم كنيم و يا او را محدود يا از دانشگاه اخراج كنيم. اين حملات نشان مي داد كه چه كينه هايي در دل آنها وجود دارد.

هنگامي كه استاد رشيد الخالدي از مورخان بنام عرب از دانشگاه كلمبيا به دانشگاه شيكاگو رفت، كول مي گويد كه "شكايت ها عليه اين مرد از سوي كساني كه نظراتي مخالفت نگرش سياسي اين استاد داشتند سرازير شد. دانشگاه برينستون هم كه چند سال بعد درصدد به خدمت گرفتن اين استاد بود، با همان مشكلات روبرو شد.

اخيرا گروهي از ثروتمندان يهودي مركزي تحقيقاتي "اسرائيلي" ( غير از 130 مركز پژوهش هاي يهودي كه هم اكنون فعال هستند) بنا كردند و هدف آنان از اين كار افزايش شمار دانشمندان حامي "اسرائيل" در دانشگاه ها بود. دانشگاه نيويورك نيز اعلام كرد كه "مركز تاب" را براي پژوهش هاي "اسرائيل" تاسيس مي كند. اين مركز در ماه مه سال 2003 تاسيس شد. دانشگاه هاي ديگري هم مانند بركلي و برانديز و ايموري به كارهاي مشابهي دست زدند.

فريد لاويه رئيس مؤسسات تاب آشكارا اظهار داشته است كه اين مؤسسه مركز مطالعات وابسته به دانشگاه نيويورك را به هدف ضربه زدن به "نگرش هاي عربي" كه به گمان وي در اين دانشگاه در حال افزايش است، مورد حمايت مالي قرار داد.

لابي يهودي آمريكا در جلوگيري از انتقاد از اسرائيل در محافل دانشگاهي و مراكز علمي اقدامات زيادي انجام داده است.

بزرگ ترين سلاح صدا خفه كن!

بدون توجه به قوي ترين سلاح لابي يهودي كه همان سلاح "اتهام يهودي ستيزي" است نمي توان به چگونگي فعاليت و ابزارهاي تاثيرگذاري اين لابي پي برد. از اين رو هر كس كه از اقدامات اسرائيل انتقاد كند يا بگويد كه گروه هاي حامي اسرائيل در سياست آمريكا در قبال خاورميانه تاثير زيادي دارند ـ همان تاثيري كه ايپاك به آن مباهات و افتخار مي كند ـ به احتمال قوي به يهودي ستيزي متهم خواهد شد.

هر كس كه بگويد گروه هاي فشاري حامي منافع اسرائيل يا لابي اسرائيل وجود دارد بايد مخاطرات مربوط به متهم شدن به يهودي ستيزي را نيز به جان بخرد. وي اين در حالي است كه حتي رسانه هاي صهيونيستي هم به "لابي يهودي آمريكا" اشاره مي كنند. در حقيقت اين لابي به توان و قدرت خود افتخار مي كند، اما با هر كس هم كه تلاش كند توجه عموم را به اين قدرت و اين گروه هاي فشار جلب كند، از در مبارزه و تهديد وارد مي شود. اين تاكتيك به شدت تاثيرگذار است، زيرا يهودي ستيزي در غرب به شدت مورد تنفر است و هيچ مقامي دوست ندارد كه به آن متهم شود.

اروپايي ها در سال هاي اخير آمادگي بيشتري براي انتقاد از "اسرائيل" داشتند، برخي همين تفاوت اندك ميان اروپا و آمريكا را به برانگيخته شدن روحيه يهودي ستيزي در اروپا منسوب مي كنند. سفير آمريكا در اتحاديه اروپا در اوايل سال 2004 گفت: ما به راه خود ادامه مي دهيم و احتمالا به همان جايي خواهيم رسيد كه در دهه سي (قرن بيستم) شاهد آن بوديم. ارزيابي يهودي ستيزي بسيار پيچيده است، اما دلايل نشان مي دهد كه موضوع چيز ديگري است. براي نمونه در بهار سال 2004 ميلادي هنگامي كه در آمريكا اتهامات مربوط به تقويت يهودي ستيزي در اروپا همه جا را گرفته بود، نظرسنجي هاي مختلف و مستقل از افكار عمومي اروپايي ها كه از سوي مؤسسات مبارزه با تخريب چهره ها و مركز پژوهش هاي "بيو" انجام شد، نشان مي داد كه يهودي ستيزي در حال نابودي است.

براي نمونه به بخشي از اين نظرسنجي درباره فرانسه كه از نظر گروه هاي حامي اسرائيل مهم ترين كشور يهودي ستيز است نظرسنجي از شهروندان فرانسوي نشان داد كه درصد انها نمي توانند تصور كنند كه با يك يهودي زندگي مي كنند. درصد از انها نيز معتقدند كه نوشتن شعارهايي در مخالفت با يهوديان جنايتي بزرگ است. 87درصد از انها نيز معتقدند كه حمله به معابد يهوديان در فرانسه رسوايي اور است. 85 درصد از مسيحيان كاتوليك فرانسه هم با اين اتهام كه يهوديان از نفوذ گسترده اي در جهان برخوردارند مخالفند.

عجيب نيست كه رهبر جامعه يهوديت فرانسه در تابستان 2003 اعلام كند:" تفكر ضديت عليه يهود در فرانسه از آمريكا شديدتر نيست". بر اساس مقاله اي كه اخيراً در روزنامه "اسرائيلي" هاآرتص به چاپ رسيده است، پليس فرانسه اعلام كرد كه حوادث ضد يهوديت در فرانسه در سال 2005 تقريباً تا 50 درصد كاهش يافته است و اين در حاليست كه شمار مسلمانان در فرانسه بيش از هر كشور ديگري در اروپاست.

اگر تأثير لابي صهيونيستي بر كمك هاي اقتصادي آمريكا به "اسرائيل" كم بود نفوذ آن تا اين حد نگران كننده نبود. كمك هاي خارجي باارزشمند است اما به آن اندازه كه قدرت هاي بزرگ جهان امكانات فراواني را در اختيار "اسرائيل" قرار مي دهند، مفيد نيست. بنابر اين لابي تلاش مي كند كه چهارچوب كلي سياست آمريكا را در زمينه خاورميانه پي ريزي كند و به طور ويژه بكوشد كه رهبران آمريكايي را قانع سازد از زورگويي هاي پياپي "اسرائيل" در قبال فلسطنييان حمايت و ديدگاه خود را نسبت به دشمنان اصلي "اسرائيل" در منطقه يعني ايران، عراق و سوريه اصلاح كنند.

چسباندن برچسب شرارت به فلسطينيان

از جمله اموري كه به فراموشي سپرده شده اين است كه دولت بوش در تابستان سال 2001 به ويژه بهار 2002 تلاش كرد از احساسات ضد آمريكايي در جهان عرب بكاهدو از حمايت گروه هاي تروريست همچون جنبش القاعده دست بكشد و بكوشد سياست هاي توسعه طلبانه "اسرائيل" را در سرزمين هاي اشغالي متوقف و بر تشكيل دولت جديد تأكيد كند.

بوش از نفوذ نهفته و بالايي برخوردار و قادر بود كه تهديد به كاهش حمايت اقتصادي آمريكا از "اسرائيل" كند و به طور حتم تقريباً همه مردم آمريكا به او در اين كار ياري مي رساندند. نظر سنجي مه 2003 نشان داد كه بيش از 60% از آمريكايي ها خواستار عدم حمايت از "اسرائيل" شدند. اين ميزان در ميان فعالان سياسي امريكا حدود 70 درصد است. 73% هم گفتند كه بهتر است آمريكا از هيچ يك از طرفين جانبداري نكند.

با اين وجود دولت بوش در تغيير سياست هاي "اسرائيل" شكست خورد و در پايان نيز واشنگتن مجبور شد كه به جاي آن از روش تندرويانه "اسرائيل" حمايت كند. با گذشت زمان دولت آمريكا همان توجيهاتي را كه "اسرائيل" ارائه مي داد، تكرار كرد تا جايي كه موضع آمريكا و "اسرائيل" يكسان گرديد. در فوريه 2003 در تيتر اصلي روزنامه واشنگتن پست وضعيت مذكور اين گونه تشريح شد:"موضع بوش و شارون در قبال خاورميانه كاملاً به هم نزديك است ". و سبب اصلي اين تحول لابي صهيونيستي است.

داستان از اينجا آغاز گرديد كه در اواخر سپتامبر 2001 هنگامي كه بوش رئيس جمهور آمريكا شارون نخست وزير "اسرائيل" را تحت فشار قرار داد تا در مناطق اشغالي خوددار باشد و اجازه دهد كه شيمون پرز وزير امور خارجه "اسرائيل" با ياسر عرفات رهبر فلسطينيان ديداري داشته باشد اين در حالي بود كه بوش شديداً از رهبري عرفات انتقاد مي كرد. همچنين بوش علناً اعلام كرد كه با تشكيل دولت فلسطيني موافق است. شارون از تحولات احساس خطر كرد و بوش را متهم كرد كه مي كوشد " از حساب ما عرب ها را خشنود سازد" و هشدار داد كه "اسرائيل" هرگز چكسلواكي نخواهد بود".

بوش از تشبيه وي به نويل چامبرلين ( نخست وزير انگليس كه سياست جلب رضايت آلمان نازي را در تاريخ 1869ـ 1940 در پيش گرفت) خشمگين شد و آري فليشر مسئول دفتر مطبوعاتي كاخ سفيد اين اظهارات شارون را "غير مقبول" خواند. نخست وزير "اسرائيل" عذرخواهي صوري انجام داد اما بلافاصله دست به دامن لابي شد تا بوش و مردم آمريكا را قانع سازند كه آمريكا و "اسرائيل" به طور مشترك از سوي تروريسم تهديد مي شوند و مقامات "اسرائيلي" و نمايندگان لابي به طور مكرر تأكيد كردند كه بين عرفات و اسامه بن لادن تفاوت چنداني وجود ندارد و اصرار ورزيدند كه بهتر است ايالت متحده آمريكا و "اسرائيل" رهبر منتخب فلسطينيان را طرد كنند و با آن تعامل نكنند.

لابي نيز در كنگره به تكاپو افتاد و در 16 نوامبر 89 سناتور را با نامه اي به نزد بوش فرستادند و او را به خاطر مقابله با عرفات ستودند و همچنين از ايالت متحده خواستند كه مانع انتقام جويي "اسرائيل" از فلسطينيان نشود و اصرار داشتند كه دولت آمريكا علناً يادآور شود كه از "اسرائيل" حمايت مي كند . بر اساس نوشته روزنامه نيويورك تايمز اين نامه در نشستي كه دو هفته پيش بين رهبران جامعه يهوديان آمريكا و اعضاي برجسته مجلس سنا برگزار شد تهيه گرديد. در اين روزنامه يادآورد شده است كه تنظيم كننده اصلي اين نامه سازمان "ايپاك" بود.

در اواخر نوامبر روابط بين تل آويو و واشنگتن بسيار بهبود يافت كه بخشي از آن به تلاش هاي لابي باز مي گشت كه براي سوق دادن سياست آمريكا به سمت " اسرائيل" كوشش فراوان كرد و بخش ديگر به پيروزي اوليه آمريكا در افغانستان مربوط مي شد كه نياز به حمايت عرب ها در تعامل با جنبش القاعده را كمتر كرد. شارون در اواليل دسامبر از واشنگتن ديدن كرد و نشست دوستانه اي با بوش برقرار ساخت.

اما در آوريل 2002 پس از آغاز عمليات سپر دفاعي ارتش رژيم صهيونيستي و سيطره دوباره بر مناطق اصلي فلسطين در كرانه باختري از سوي اين رژيم بار ديگر مشكلات بروز كرد. بوش مي دانست كه اين كار "اسرائيل" به وجهه آمريكا در جهان عرب و اسلام ضربه مي زند و به جنگ با تروريسم زيان مي رسدند از اين رو در 4 آوريل از شارون خواست كه تهاجمات را متوقف و عقب نشيني را آغاز كند. بوش دو روز پس از ارسال اين درخواست براي شارون گفت يعني اينكه "عقب نشيني بدون تأخير". كونداليزا رايس مشاور امنيت ملي بوش در 7 آوريل به خبرنگاران گفت"منظور از عبارت بدون تأخير يعني بدون تأخير است يعني اينكه هم اكنون بايد اجرا شود. در همان روز كالين پاول وزير امور خارجه آمريكا به خاورميانه آمد تا طرف هاي درگير را تحت فشار قرار دهد تا جنگ را متوقف و مذاكرات را آغاز كنند."اسرائيل" و لابي فعاليت را آغاز كردند. يكي از اهداف اصلي كالين پاول كه از سوي مسئولان حامي "اسرائيل" در دفتر ديك چيني و در پنتاگون و همچنين از سوي كارشناسان نو محافظه كار همچون رابرت كاجان و ويليام كريستول كه وي را متهم كرده بود بين تروريست ها و كساني كه با تروريست ها مقابله مي كنند، تفاوتي قائل نيست، همين بود. هدف دوم شخص بوش بود كه از سوي رهبران يهود و مسيحيان تندرو كه از مهم ترين عناصر تشكيل دهنده سياست به شمار مي رفتند، تحت فشار بود. تام ديلي و ديك آرمي به طور صريح تأكيد كردند كه بايد از "اسرائيل" حمايت گردد همچنين ديلي و ترينت لوت رهبر اقليت ها در مجلس سنا از كاخ سفيد ديدن و شخصاً به بوش رئيس جمهور آمريكا گوشزد كردند كه بايد از موضع خود بازگردد.

از نخستين نشانه هاي عقب نشيني بوش از موضع خود اين بود كه در 11 آوريل يعني يك هفته پس از اينكه بوش از شارون در خواست كرد نيروهايش را به عقب ببرد، اين بود كه آري فليشر اظهار داشت كه رئيس جمهور معتقد است كه شارون "مرد صلح" است. بوش اين عبارت را هنگام بازگشت پاول از مأموريت نافرجامش تكرار كرد و به خبرنگاران گفت كه شارون به روش راضي كننده اي به درخواست او براي بازگشت فوري و كامل پاسخ داده است. شارون به اين اقدام دست نزده بود، اما رئيس ايالت متحده ديگر تمايل نداشت اين قضيه را دنبال كند.

جنگ عليه عراق به خاطر "اسرائيل"

در اين خلال كنگره آمريكا به حمايت از شارون برخاست و در دوم مه كنگره اعتراضات دولت را ناديده گرفت و با تصويب دو لايحه بر حمايت از "اسرائيل" تأكيد كرد در هر دو لايحه تأكيد شد كه ايالت متحده آمريكا پشتيبان "اسرائيل" خواهد بود و اين دو كشور با توجه به تصويب مجلس نمايندگان به طور مشترك در دفاع از اسرائيل شركت خواهند كرد". در مجلس نمايندگان همچنين "حمايت ياسر عرفات از تروريسم" محكوم گرديد. چه بسا لابي و تبليغاتي كه وي از آن كمك گرفت ياسر عرفات را قطب اصلي مشكلات تروريسم جلوه داد. در پي آن چند روز بعد اعلام گرديد كه هيئتي از اعضاي كنگره تشكيل شده اند تا حقايق را در "اسرائيل" برملا سازند و شارون بايد در برابر فشارهاي آمريكا براي كشيده شدن به پاي ميز مذاكرات با عرفات مقاومت كند. در نهم مه كميته اعتبارات مالي وابسته به كنگره تشكيل جلسه داد تا اعطاي اعتبار اضافي بالغ بر 200 ميليون دلار را به رژيم صهيونيستي براي مبارزه با تروريسم بررسي كند. كالين پاول وزير امور خارجه آمريكا به اين معامله اعتراض كرد اما لابي از آن حمايت كرد و مانند دو مصوبه گذشته كنگره پاول از ميدان به در شد.

خلاصه اينكه شارون و لابي با رئيس جمهور آمريكا شاخ به شاخ شدند اما آن دو بر وي پيروز شدند. جيمي شاليف روزنامه نگاري كه براي روزنامه "معاريو" مطلب مي نويسد در گزارشي آورده است كه همكاران شارون "تلاش نكردند كه خوشحالي خود را در برابر شكست پاول مخفي كنند". شارون معتقد بود كه اين شكست در نظر بوش شكست بزرگي است، هر دو به آن افتخار مي كردند وهر يك انگشت ديگري را مي گزيد. از آن روز به بعد وضعيت هيچ تغييري نكرده است. دولت بوش هر گونه همكاري مجدد با عرفات را كه در ماه نوامبر 2004 از دنيا رفت مردود شمرد. دولت بوش پس از آن با محمود عباس رهبر جديد فلسطينيان گفت و گو كرد اما وي كمك چنداني براي تشكيل دولت مستقل فلسطين نكرد. شارون به توسعه طرح خود براي جدايي يك جانبه از فلسطينيان ادامه داد و اين كار را با عقب نشيني از غزه و توسعه همزمان مناطق تحت سيطره در كرانه باختري ادامه داد اين طرح ساخت ديوار امنيتي را كه زمين هاي فلسطينيان را مصادره و شهرك هاي اشغالي را توسعه مي دهد و راه ها و جاده هاي ارتباطي زيادي را به اين شهرك ها متصل مي سازد، تحقق مي بخشد. راهبرد شارون در مخالفت با مذاكره با عباس و مخالفت شديد با دستيابي فلسطينيان به امتيازاتي موجب شد كه حماس پيروزي هايي در انتخابات كسب كند. با به قدرت رسيدن حماس اسرائيل بهانه ديگري براي خودداري از گفت و گو با فلسطينيان پيدا كرد. دولت بوش نيز با اقدامات شارون و كارهاي ايهود اولمرت جانشين شارون موافقت كرد و حتي بوش از الحاق اراضي فلسطيني به اراضي اشغالي ابراز خرسندي كرد و بدين وسيله با تناقض سياست هايش با سياست هاي اعلام شده آمريكا كه رؤساي جمهور قبلي آمريكا از ليندا جانسون گرفته تا پيش از بوش در پيش گرفته بودند صحه گذاشت. مسئولان آمريكايي فقط انتقادات اندكي از اقدامات اسرائيل داشتند و هيچ اقدامي عملي براي كمك به تأسيس دولت مستقل فلسطين انجام ندادند تا آنجا كه برنت اسكاو كرافت در اكتبر سال 2004 اعلام كرد شارون بوش را تحت سيطره قرار داده تا جايي كه بوش بسان انگشتري در انگشتش مي چرخد، تا آنجا كه اگر بوش بخواهد آمريكا اندكي از اسرائيل فاصله بگيرد يا از اعمال اسرائيل در مناطق اشغالي انتقاد كند يقيناً با خشم لابي يهودي و نمايندگان كنگره حامي اين لابي مواجه مي شود. نامزدهاي رئيس جمهوري از حزب دمكراتيك نيز اين حقايق را خوب درك كرده اند و به همين سبب بود كه جان كري در سال 2004 از حمايت نامحدود خود از اسرائيل سخن گفت و همين امر سبب شد كه هيلاري كلينتون نيز امروزه حمايت علني خود را از اسرائيل اعلام كند.

درهمين راستا حمايت آمريكا از سياست هاي "اسرائيل" بر ضد فلسطينيان اهداف لابي را برآورده مي سازد اما خواسته لابي به اين جا ختم نمي شود، لابي همچنين از آمريكا مي خواهد به "اسرائيل" كمك كند تا قدرت برتر منطقه خاورميانه باشد. عجيب نيست كه تلاش هاي كابينه رژيم صهيونيستي و تشريك مساعي گروه هاي حامي اسرائيل در آمريكا در كنار هم قرار گيرد و آنها به همراه هم و با جديت سياست هاي دولت بوش را در قبال عراق و سوريه و ايران تدوين كنند و علاوه بر اين، طرح هاي بزرگي براي تغيير نقشه سياسي خاورميانه داشته باشند.

لابي و جنگ عليه عراق

نومحافظه كاران حاضر در دولت آمريكا مهم ترين گروه تاثيرگذار در آمريكا جهت آغاز جنگ عليه عراق بودند. آنها همچنين نزديك ترين دوستان حزب اسرائيلي ليكود به شمار مي روند. مضاف بر آن، بسياري از رؤساي سازمان هاي اصلي وابسته به لابي اسرائيل از جنگ عليه عراق حمايت كردند. به نوشته مجله فوروارد، هنگامي كه بوش تلاش مي كرد جنگ عليه عراق را توجيه كند مهم ترين سازمان هاي يهودي آمريكا به حمايت از وي برخاستند و از او حمايت كردند. رهبران يهود آمريكا يكي پس از ديگري با انتشار بيانيه هايي لزوم از بين بردن صدام حسين و سلاح هاي كشتار جمعي اش را مورد تاكيد قرار دادند. اين مجله در سرمقاله خود نوشته است، نگراني سلامت اسرائيل و حفظ امنيت اين اين رژيم يقينا بزرگ ترين انگيزه اي بود كه گروه هاي صهيونيستي در آمريكا بر آن تاكيد مي كردند و در جلسات آنان مطرح مي شد.

نومحافظه كاران حتي پيش از آنكه بوش به رياست جمهوري آمريكا انتخاب شود، تصميم گرفته بودند كه صدام را از سر راه بردارند. آنان در دو نامه سرگشاده به كلينتون اين موضوع را مورد تاكيد قرار داده بودند. امضا كنندگان اين نامه ها افرادي مانند اليوت آبرامز و جان بولتون و داگلاس فيث و ويليام كريستول و برنارد لوئيس و دونالد رامسفلد و ريچارد پرل و پس ولفوويتز بودند و اين افراد دشواري چنداني در اقناع دولت كلينتون براي بر عهده گرفتن اين هدف بزرگ كه همان نابودي صدام بود، نيافتند.

حملات 11 سپتامبر فرصت مناسبي براي نومحافظه كاران آمريكا فراهم كرد تا بر اساس آن بهانه هاي خود براي جنگ عليه عراق را توجيه كنند.

ولفوويتز در پانزدهم سپتامبر در كمپ ديويد با بوش ديدار كرد و او را به حمله به عراق پيش از حمله به افغانستان ترغيب كرد. هر چند كه بوش در عمل ابتدا به افغانستان حمله كرد، اما جنگ عليه عراق نيز احتمالي كاملا جدي بود و طولي نكشيد كه بوش در تاريخ 21 نوامبر سال 2001 طراحان عمليات نظامي آمريكا را مأمور توسعه برنامه ها و طراحي عملياتي جنگي براي انجام تجاوز به عراق كرد.

نومحافظه كاران تلاش هاي خود را افزايش دادند و تلاش هاي زيادي در مراكز قدرت و نفوذ براي اين كار مبذول داشتند. هر چند كه ما اطلاعات كاملي از آنچه در پشت پرده اتفاق افتاده نداريم اما افرادي مانند لوئيس و فواد عجمي از دانشگاه جان هاپكينز گزارش هايي منتشر كردند كه نشان مي دهد نومحافظه كاران ديك چني را به جنگ عليه عراق قانع ساخته بودند. نظرات چني هم به صورت گسترده از نظرات نومحافظه كاران زير مجموعه خودش مانند ايرك ايدلمان و جان حنا و ليپي (از قوي ترين شخصيت هاي دولت آمريكا) و رئيس هيأت معاونين چني سرچشمه گرفته بود.

تحولات منطقه

هيچ گاه گمان نمي رفت كه جنگ عليه عراق چنين هزينه هايي داشته باشد و هدف فقط آن بود كه گامي مقدماتي براي تغيير نقشه سياسي خاورميانه برداشته شود.

اين راهبرد بلندپروازانه، ناديده گرفتن سياست هاي سابق آمريكا بود و لابي يهودي و "اسرائيل" محرك اين تحول بودند. اين موضوع به ويژه پس از آغاز جنگ عليه عراق از طريق خبري كه در صفحه اول روزنامه وال استريت ژورنال منتشر شد، افشا گرديد. تيتر اين خبر تمام داستان را نشان مي دهد. "آرزوي رئيس: تغيير تمام منطقه" و ايجاد منطقه اي دمكراتيك و نزديك به آمريكا كه اين فكر از "اسرائيل" و نومحافظه كاران ريشه گرفته است.

هنگامي كه در سال 2002 ميلادي جنگ در عراق اولويت مهمي را به خود اختصاص مي داد، نومحافظه كاران فقط در فكر تغييرات در منطقه بودند.

چارلز كرامر اين طرح بزرگ را چنين توصيف مي كند و مي گويد كه اين طرح از افكار ناتان شارانسكي سياستمدار اسرائيلي كه نوشته هايش بوش را تحت تاثير قرار داده، سرچشمه گرفته است. اما شارانسكي در "اسرائيل" تنها نبود، بلكه طيف هاي وسيعي از اسرائيلي ها معتقد بودند كه سقوط صدام خاورميانه را به نفع اسرائيل تغيير مي دهد. ادلف بين در مقاله اي در روزنامه هاآرتص نوشت، " افسران بلندپايه ارتش اسرائيل و نزديكان آريل شارون از جمله افراييم هاليوي مشاور امنيت ملي وي تصويري خوشبينانه از آينده اي كه پس از جنگ در انتظار "اسرائيل" است، ترسيم كرده بودند. آنان تصور مي كردند كه با سقوط صدام، دشمنان ديگر اسرائيل يكي پس از ديگري نابود مي شود و با رفتن آنها، تروريسم و سلاح هاي كشتار جمعي هم از ميان مي رود.

خلاصه اينكه، سران رژيم صهيونيستي و نومحافظه كاران و دولت بوش همه جنگ عراق را نخستين گام براي تغيير وضع خاورميانه مي دانستند.

 

هواداران "اسرائيل"، سوريه و ايران را نشانه مي گيرند

سران اسرائيل پس از مارس سال 2003 تلا ش هاي خود را براي اقناع دولت بوش به حمله به سوريه و فشار بر اين كشور متمركز كردند، زيرا پيش از آن مشغول مسائل مربوط به جنگ عليه عراق بودند.

هنگامي كه بغداد در آوريل آن سال سقوط كرد، شارون و ژنرال ها و مردانش واشنگتن را به حمله به دمشق تشويق كردند. براي نمونه شارون و شائول موفاز با انجام مصاحبه هايي در روزنامه هاي صهيونيستي انجام دادند. شارون در مصاحبه اي با روزنامه يديوت اهارانوت از آمريكا خواست كه فشارهاي شديدي عليه سوريه به اجرا گذارد. موفاز نيز به صراحت به معاريو گفته بود كه ما فهرست بلندبالايي از مسائلي داريم كه فكر مي كنيم بايد از سوريه بخواهيم آنها را انجام دهد و مناسب آن است كه از طريق آمريكايي ها آن را عملي كنيم.

افراييم هاليوي مشاور امنيت ملي شارون هم خطاب به گروهي كه در سالن مركز مطالعات خاورميانه واشنگتن گرد آمده بودند، گفت: وظيفه امروز آمريكا آن است كه با قاطعيت و خشونت با سوريه برخورد كند. واشنگتن پست هم نوشت كه "اسرائيل" تبليغات عليه سوريه را تغذيه مي كرد و گزارش هايي درباره اقدامات بشار اسد براي سازمان هاي اطلاعاتي آمريكا ارسال مي كرد.

اعضاي لابي يهودي آمريكا نيز دقيقا به همين كارها و انتشار همين بهانه ها دست زدند. ولفوويتز مي گويد: نظام حاكم بر سوريه بايد تغيير كند. ريچارد پرل نيز به يكي از روزنامه نگاران گفته بود كه مي توانيم يك نامه كوتاه منتشر كنيم، نامه اي دو كلمه اي به حكومت هاي خصم در خاورميانه: " نوبت شماست". مركز مطالعات خاورميانه واشنگتن در اوايل ماه آوريل گزارشي درباره نظر دو حزب آمريكا منتشر كرد كه در آن آمده بود، سوريه نبايد به معناي اين نامه بي تفاوت باشد. معناي اين پيام آن است كه كشورهايي كه سياست هاي صدام حسين مخلوع را پي مي گيرند،ممكن است در پايان با همان سرنوشتي مواجه شوند كه او شد. كلين هالوي در پانزدهم آوريل مقاله اي در روزنامه لوس آنجلس تايمز با نام " در قدم بعدي فشارها بر سوريه افزايش يافت" منتشر كرد. زيو چاويتز نيز در همان روز مقاله اي در نيويورك تايمز با عنوان " سوريه دوست تروريسم و نيازمند تغيير است"، چاپ كرد. لورنس كابلان نيز در تاريخ 21 آوريل مقاله اي در روزنامه نيو ريبيلك منتشر كرد تا بگويد كه " بشار اسد رئيس جمهور سوريه براي آمريكا خطرناك است".

پس از آن لايحه مجازات سوريه در صورت خودداري از عقب نشيني از لبنان و دست كشيدن از سلاح هاي كشتار جمعي و توقف حمايت از تروريسم به وسيله ايليوت اينگل نماينده كنگره از ايالات نيويورك به كنگره ارائه شد. در اين لايحه همچنين از سوريه و لبنان خواسته شده است كه اقداماتي عملي و ملموس براي امضاي صلح با "اسرائيل" انجام دهند. لابي يهودي آمريكا و ايپاك به شدت از اين مصوبه حمايت كردند.

 

حمله به ايران

"اسرائيلي ها" تمايل دارند كه هر تهديدي را با تندترين كلمات و عبارات مطرح كنند، اما آنها ايران را مهم ترين و خطرناك ترين دشمن خود مي دانند. همه اسرائيلي ها بر اين باورند كه هر كشور اسلامي در خاورميانه كه سلاح اتمي داشته باشد، براي آنان يك تهديد سرنوشت ساز و جدي است. بنيامين بن اليعازر وزير جنگ سابق رژيم صهيونيستي مدتي پيش از جنگ عليه عراق گفته بود كه "عراق يك مشكل است، اما شما بايد اين نكته را بپذيريد كه اگر از من بپرسيد، من ايران را از عراق خطرناك تر مي دانم.

شارون در ماه نوامبر سال 2002 در مصاحبه اي با روزنامه تايمز لندن به صراحت از آمريكا خواست كه با ايران مقابله كند. او پس از آنكه ايران را منشأ تروريسم جهان معرفي كرد و گفت كه اين كشور تصميم گرفته است سلاح اتمي بسازد، اعلام كرد كه دولت بوش بايد پس از پاين جنگ عليه عراق از زور عليه ايران استفاده كند. روزنامه هاآرتص در اواخر آوريل سال 2003 در گزارشي نوشت كه سفير اسرائيل در آمريكا خواستار تغيير نظام حاكم بر ايران شده است. اين سفير گفته است كه ساقط كردن صدام كافي نبود و آمريكا بايد به راه خود ادامه دهد زيرا هنوز خطرات بزرگي ما را از سوي سوريه و بزرگ تر از آن از سوي ايران تهديد مي كند.

نومحافظه كاران نيز حتي يك لحظه از تلاش براي بهانه تراشي و ربط امور به هم جهت توجيه قضيه تغيير نظام حاكم بر ايران، فروگذار نكردند. در ششم ماه مه اين سال كنگره اي درباره ايران در يكي از مراكز تحقيقاتي آمريكا برگزار شد. مؤسسه دفاع از دمكراسي ها و مركز مطالعات هدسون در برگزاري اين كنفرانس مشاركت كردند.

همه سخنگويان اين كنفرانس از حاميان "اسرائيل" بودند و بسياري از آنها از آمريكا خواستند كه در جهت تغيير حكومت ايران تلاش كند. طبق معمول مقالات زيادي هم از سوي نومحافظه كاران در جهت فراهم كردن مقدمات حمله به ايران منتشر كردند. براي نمونه ويليام كريستول در مقاله اي كه در تاريخ 12 مه سال 2003 در روزنامه ويكلي استاندارد به چاپ رساند، گفت: آزادي عراق نبردي بزرگ در مسير ترسيم نقشه جديد خاورميانه بود، اما نبرد بزرگ تر كه اميدواريم نظامي نباشد، عليه ايران خواهد بود.

دولت بوش با تسليم در برابر فشارهاي لابي يهودي آمريكا، تلاش شبانه روزي خود را براي متوقف كردن برنامه هسته اي ايران آغاز كرد. اما هنوز موفقيتي قابل ذكر كسب نكرده است و به نظر مي رسد كه ايران تصميم گرفته است كه به زرادخانه هسته اي دست يابد. به همين سبب لابي فشارهاي خود را افزايش داد و در اين راه از همه توان راهبردي و حيله هاي خود استفاده كرد. اكنون هر روز مقالات و مطالب زيادي درباره اينكه اگر ايران به سلاح هسته اي دست يابد، خطر بزرگ جهان را تهديد مي كند، منتشر مي شود. در اين مقالات عمدتا به جهان هشدار داده شده است كه هر گونه سازش با نظام "تروريستي" ايران، خطرناك است و در صورت ناكام ماندن تلاش هاي سياسي بايد به اقدامات جدي تري دست زد. لابي يهودي آمريكا همچنين تلاش هاي خود را بر كنگره آمريكا متمركز كرده تا لايحه حمايت از آزادي در ايران را در اين كنگره به تصويب برساند و اين امر مي تواند تحريم ها عليه ايران را گسترش دهد. مقامات صهيونيستي نيز هشدار داده اند كه اگر ايران به برنامه هاي هسته اي خود ادامه دهد، به اقدامي پيشگيرانه دست خواهند زد كه بخشي از اهداف اين هشدارها تاكيد بر تمركز واشنگتن بر اين قضيه است.

 

خلاصه

بنابراين شگفت آور نيست كه "اسرائيل" و حاميان و هوادارانش در آمريكا از دولت اين كشور انتظار دارند كه با هر تهديد عليه امنيت "اسرائيل" مبارزه كند و چنانچه تلاش هاي آنها براي تدوين سياست هاي آمريكا در اين راستا موفقيتي كسب كرد و دشمنان اسرائيل تضعيف يا نابود شدند، در آن صورت "اسرائيل" مي تواند فلسطينيان را از ميان بردارد و در انجام هر كاري عليه آنان آزاد خواهد بود. در آن صورت اين آمريكاست كه هم بيشتر تلاش هاي جنگي را در جبهه ها متقبل شده و كارواني از كشته ها تشكيل داده است و هم مشكلات ناشي از بازسازي آنچه تخريب كرده و پرداخت تاوان آن را تحمل كند.

اگر آمريكا در ايجاد تغيير در خاورميانه ناكام ماند و مجبور شد با جهان عرب و اسلام كه هر روز به سمت اصولگرايي بيشتر به پيش مي رود، درگير شود، اين "اسرائيل" است كه از حمايت ابرقدرت جهان برخوردار شده است، البته از نظر لابي يهودي اين بهترين نتيجه نيست، اما همين مسأله مي تواند بهانه اي براي آمريكا باشد تا اندكي از "اسرائيل" فاصله بگيرد يا از زور خود براي وادار كردن "اسرائيل" به صلح با فلسطينيان استفاده كند.

 

نتيجه گيري

آيا مي توان لابي يهودي را مهار كرد؟ انسان تمايل دارد كه اين اعتقاد جبهه عملي به خود بگيرد، زيرا آمريكا پس از شكست در عراق و نياز به بهبود وجهه اش در جهان و پاك كردن غباري كه در جهان عرب و اسلام بر چهره آمريكا باقي مانده، بايد به اين كار دست بزند، اما ناگهان رسوايي ديگري به بار مي آيد كه نشان مي دهد مقامات ايپاك حتي اسرار دولت آمريكا را براي "اسرائيل" مي فرستند.

دلايلي منطقي وجود دارد كه به رهبران آمريكا اجازه مي دهد كه گروگان كامل لابي يهودي نباشند و مقداري هر چند اندك از آنها فاصله بگيرند و در خاورميانه سياسي منسجم تر با منافع حقيقي آمريكا اتخاذ كنند و به ويژه استفاده آمريكا از فشار براي تحقق صلح عادلانه ميان فلسطينيان و "اسرائيل" مي تواند هدف هاي بزرگ از جمله مبارزه با افراطي گري و تقويت دمكراسي در خاورميانه را تحقق بخشد.

اما اين كار خيلي زود انجام نمي شود، زيرا ايپاك و همپيمانانش (در ميان مسيحيان صهيونيستي) دشمنان قدرتمندي ندارند. آنان مي دانند كه دفاع از اسرائيل فردا از امروز دشوارتر است و به همين سبب فعاليت هاي خود را افزايش داده و گروه هاي كاري خود را بيشتر مي كنند، مضاف بر آنكه سياستمداران آمريكا نيز به شدت نسبت به كمك هاي مالي براي انتخابات و ديگر فشارهاي حساسيت دارند و انتظار مي رود كه رسانه هاي اصلي هم همچنان به حمايت از "اسرائيل" ـ بدون در نظر گرفتن اقداماتش ـ ادامه دهند.

وضعيت نگران كننده است، زيرا نفوذ لابي يهودي مشكلات زيادي در جبهه هاي مختلف در بر دارد. اين نفوذ موجب افزايش خطرات تروريسم براي همه كشورها از جمله كشورهاي اروپايي هم پيمان آمريكا خواهد شد. اين لابي با جلوگيري از فشار رهبران آمريكا بر "اسرائيل" جهت پذيرش صلح، پايان مناقشه "اسرائيلي ـ فلسطيني را ناممكن مي سازند.

اين وضع بهانه هاي لازم را به دست افراطي ها مي دهد و دايره فعاليت تروريست هاي احتمالي و هواداران آنها را گسترش مي دهد و به ايجاد راديكاليسم اسلامي در جهان كمك مي كند.

علاوه بر آن، تلاش لابي يهودي براي تغيير نظامي در ايران و سوريه ممكن است به حمله آمريكا به اين كشورها منجر شود كه اين نيز مي تواند عواقب وخيمي داشته باشد، زيرا ما به عراق ديگري نياز نداريم. كمترين دشمني اين لابي با اين دو كشور سبب مي شود كه آمريكا نتواند آنها را عليه سازمان القاعده و شورش ها در عراق با خود همراه كند، زيرا آمريكا در اين زمينه به شدت نيازمند همكاري اين دو دولت است.

اين موضوع همچنين جنبه اخلاقي دارد، زيرا آمريكا به كمك اين لابي به "اسرائيل" امكان داده است كه مناطق اشغالي را توسعه دهد و به اين سبب در ارتكاب جنايت هاي زيادي عليه فلسطينيان با اين رژيم همراه و همكار بوده است. اين وضع تلاش هاي آمريكا براي تقويت دمكراسي در خارج از فلسطين را كاملا نابود مي كند و تلاش هاي اين كشور براي تشويق كشورهاي ديگر به احترام به حقوق بشر را با مانع مواجه مي سازد.

به نظر مي رسد كه تلاش هاي آمريكا براي جلوگيري از توسعه سلاح هاي هسته اي رياكارانه باشد، زيرا بايد توجه داشت كه زرادخانه هسته اي "اسرائيل" را ناديده گرفته است كه اين امر ايران و ساير كشورها را به تلاش براي در اختيار گرفتن توانايي هاي مشابهي تشويق و تحريك مي كند.

مضاف بر آنكه تبليغات لابي يهودي براي خفه كردن انتقادها از "اسرائيل" خود براي دمكراسي نيز كاملا مضر است. به سكوت واداشتن مخالفان از طريق تنظيم فهرست هاي سياه و تحريم ـ يا به اين بهانه كه منتقدان يهودي ستيز هستند ـ با اصل گفت و گوي آزادي كه دمكراسي بر آن استوار است، مغايرت دارد. كنگره آمريكا نيز از انجام گفت و گويي جدي درباره مسائل حياتي در زمينه تمام امور دمكراتيك ناتوان مانده است و هواداران "اسرائيل" نيز بايد در دفاع از نظر خود و مقابله با انتقادهاي ديگران آزاد باشند، اما تلاش ها براي متوقف كردن گفت و گو از طريق ترساندن بايد به صراحت از سوي كساني كه به آزادي بيان و گفت و گوي آزاد در مسائل مهم اعتقاد دارند، محكوم شود.

در پايان بايد خاطر نشان شويم كه تاثير لابي يهودي براي "اسرائيل" بد بوده است، زيرا مي توانست با اقداماتي مانند امضاي توافق صلح با سوريه و اجراي كامل و فوري توافقات اسلو واشنگتن را به حمايت از خود وادار كند، اما محروم كردن فلسطينيان از حقوق مشروع سياسي شان، يقينا "اسرائيل" را امن تر نمي كند و عمليات گسترده براي كشتار يا به حاشيه راندن نسلي از رهبران فلسطين قدرت سازمان هايي مانند حماس را افزايش داده و شمار رهبران فلسطيني علاقه مند به پذيرش سازش و توانا براي انجام آن را كاهش داده است.

اين روند احتمال آنكه اشغالگري "اسرائيل" آن را به دولتي مطرود تبديل كند ـ بلايي كه در گذشته بر سر نظام حاكم بر آفريقاي جنوبي آمد ـ را بسيار افزايش مي دهد. جالب آنكه اگر لابي يهودي آمريكا قدرت كمتري داشت و سياست هاي آمريكا منصفانه تر بود، "اسرائيل" وضعيت بهتري مي داشت.

اما هنوز اميدهايي وجود دارد، زيرا به رغم قدرت زياد لابي يهودي، اما نفوذ آن تاثير معكوس گذاشته و اين مسأله را نمي توان انكار كرد. ابرقدرت ها مي توانند نقص ها و عيب هاي خود را براي اندك زماني مخفي نگه دارند، اما اين كار براي مدت طولاني امكان پذير نيست. به همين سبب آنچه امروز مورد نياز است، گفت وگوي شفاف و صريح درباره نفوذ لابي يهودي و گفت و گوي صريح تر درباره منافع و مصالح ايالات متحده در منطقه حساس خاورميانه است. هر چند كه سلامت "اسرائيل" يكي از اين منافع است، اما ادامه اشغال كرانه باختري به وسيله اسرائيل يا اجراي سياست هاي فراگيرتر اين رژيم در منطقه نمي تواند در اين زمينه مفيد باشد و بررسي صريح و آشكار حدود دفاع راهبردي و اخلاقي براي حمايت هاي آمريكا را مشخص خواهد ساخت و به آمريكا امكان مي دهد موضعي هماهنگ تر با مصالح ملي اش و نيز با مصالح كشورهاي منطقه و نيز "اسرائيل" اتخاذ كند.

اين پژوهش كه در ماه مارس سال 2006 ميلادي در آمريكا منتشر شد واكنش هاي گسترده اي در آمريكا و جهان در پي داشت.
نويسندگان معروف و آكادميك اين پژوهش هدف حملات شديد لابي صهيونيستي در آمريكا و هوادارنش قرار گرفتند. دانشگاه هاروارد مجبور شد كه نام خود را از سربرگ اين تحقيق حذف كند. اين متن از ترجمه عربي گزارش ياد شده كه در روزهاي 31 مارس و 7 آوريل سال 2006 در روزنامه الخليج  چاپ امارات منتشر شد، ترجمه شده است.

منبع:مركز اطلاع رساني فلسطين
 
 
 
 

 
 


 

 

ارسال به تلگرام
ارسال به دوستان
تلگرام عصر ایران
نام:
ایمیل:
* نظر:
تعداد کاراکترهای مجاز:1200
مدیا- داخلی
دلتابان
پربازدید ها
بلیط (عصر ایران داخلی)
عصر ایران داخلی (تخفیفان)
عکس