کد خبر ۲۹۶۸۱
تاریخ انتشار: ۱۱:۰۴ - ۰۴ آذر ۱۳۸۶ - 25 November 2007
از لاله زار که می گذری یادآور دفتر "مرد امروز" محمد مسعود و جلوتر دفتر" سپید و سیاه" دکتر بهزادی می افتی. به کوچه رامسر می رسی، بی اختیار سر می کشی تا خلیل ملکی را ببینی. چه کسانی که در گذر از خانه ملکی در رامسر سیاسی نشدند: داریوش آشوری، محمدعلی (همایون)کاتوزیان، هرمز همایون پور و ....

عصر ایران - مهیار زاهد: اگر بگوییم که دفتر مجله بخارا در کنار آثار تاریخی تهران باید به ثبت میراث فرهنگی برسانیم سخن بیراهی نگفته ایم. دفتری که ساختمانش به فروش رفته و به زودی (تا چند ماه دیگر) کلنگ بساز و بفروش بر سرش فرود خواهد آمد.

از لاله زار که  می گذری یادآور دفتر "مرد امروز" محمد مسعود و جلوتر دفتر" سپید و سیاه" دکتر بهزادی می افتی. به کوچه رامسر می رسی، بی اختیار سر می کشی تا خلیل ملکی را ببینی. چه کسانی که در گذر از خانه ملکی در رامسر سیاسی نشدند: داریوش آشوری، محمدعلی همایون کاتوزیان، هرمز همایون پور و ....

 چند صد متری به میدان فردوسی مانده، بن بستی است که در انتهای آن ساختمانی قدیمی و کهنه دفتر پرمخاطب ترین نشریه ادبی ایران واقع شده است. دفتر مجله "بخارا".

دلم می خواست دوربینی می داشتم تا با آن همه جا را ثبت کنم.

 در گوشه ای نامه "اومبر تواکو" که با قلم آبی رنگ برای علی دهباشی نوشته به دیوار است و در زاویه ای دیگر خط سهراب سپهری که با مداد شعر خودش را نوشته به دیوار چسبانده شده است.

آن طرف تر قلم خودنویس سید جلال الدین آشتیانی که به دهباشی هدیه کرده در کنار قلم خودنویس دیگر از صادق چوبک داخل یک جعبه آینه قرار دارد. بعد عکسی از جمالزاده بنیان گذار داستان نویسی مدرن ایران که تاریخ سی سال پیش را دارد در کنار دهباشی با دسته فیش در دستش.

 انگار دارد به دهباشی می گوید مواظب کارهایم باش، آفتاب لب عمرم.

بعد دوره های برخی از نشریات، بقایای آنچه که برایش باقی مانده است و مجسمه های ریز و درشت جغد که دوستانش برایش تحفه آوردند. و بعد انبوه کاغذها و کتاب ها که تا سقف بالا آمده است.

می پرسم چگونه می شود کاغذ یا کتابی را در این جنگل پیدا کرد؟ با لبخندی می گوید: "فقط خودم سردر می آورم" و بعد زنگ در به صدا در می آید سه نفر وارد می شوند. ظاهرا ایرانی به نظر نمی آیند. بله. معرفی می شوند.

خانم نسل پیر چلبی (بیست و دومین نواده مولاناست)، دکتر شمشکلر استاد دانشگاه سلجوق قونیه و خانم ایرانی همراهشان که به نوعی مدد رسان است در ترجمه حرف های آنها.

شوکه می شوم. نواده مولانا. این را دیگر تصور نمی کردم. خانم چلبی دعوت شده است برای هفته مولانا. بعد از احوالپرسی می گوید شما را در کنفرانس مولانا در محل اجلاس سران ندیدم. دهباشی پاسخ می دهد : مادرم به من یاد داده است به جایی که دعوت نشدی نرو!؟ و می خندد. خانم چلبی تعجب می کند و می گوید :حالا من و دکتر شمشکلر آمدیم شما را برای سخنرانی در قونیه دعوت کنیم.به خود می گویم قدر زر زرگر شناسد!

 دهباشی حتما گزارش این دیدار دوساعته را در بخارا خواهد داد و من شیفته حرف های او درباره قونیه و مولانا هستم.

 آنها که می روند نویسندگان و شاعران خجند و بخارا و سمرقند پیش دهباشی می آیند با هدایایی از سرزمین رودکی. باز من فراموش می کنم برای چی آمدم. مدهوش فارسی دوستان تاجیک و به اعماق تاریخ برمی گردم.

بوی جوی مولیان آید همی
و...

***

حالا روز دیگری است. امیدوارم مهمانانی از کابل و هرات سر نرسند تا گفت و گوی با دهباشی سر بگیرد.

می پرسم راستی از کی شروع کردی. دوروبرش را جمع و جور می کند و می گوید: بچه مدرسه ای بودم که در چاپخانه مسعود با نمونه خوانی کارم را آغاز کردم و بعد همه چیز به نوعی از همین جا شروع شد.

برگزاری نمایشگاه مطبوعات بهانه ای بود که با دهباشی درباره نشریات ادبی در ایران گپ و گفتی بزنیم.

از اولین نشریات ادبی در ایران سوال می کنم:

مکث می کند و می گوید: در واقع اولین نشانه های نشریات ادبی را باید در بخش هایی از اولین روزنامه ایران جست وجو کرد. در حبل المتین، صور اسرافیل، ایران هو و وقایع اتفاقیه بخش هایی به چاپ اشعار  رجال ادب صدر مشروطیت اختصاص یافت که در این نشریات طبع آزمایی می کردند. این قطعات ادبی که در ابتدا قالب کاملا سیاسی و اجتماعی داشت ممکن است دارای ارزش ادبی فوق العاده ای نبود اما نمی توانیم کتمان کنیم که در زندگی سیاسی و اجتماعی ایران و روشنگری مردم نقش خاصی نداشت. بخصوص که جنبه طنز هم داشت.

سوال می کنم پس اولین نشریه ادبی ایران چه بوده؟

دهباشی سراغ یکی از قفسه ها می رود و با کتابی که جلد چرمی کهنه خوش رنگی دارد برمی گردد. می گوید : به عقل ناقص من این مجله "بهار" اولین مجله ادبی ما  ایرانیان است. این مجله را میرزا یوسف خان اعتصام الملک پدر پروین نزدیک به صد سال پیش 25 شماره منتشر کرده است . در این مجله قطعات ادبی، شعر، شرح حال نویسندگان و ترجمه هایی از آثار نویسندگانی مثل روسو، ویکتور هوگو و بیشتر نویسندگان فرانسوی چاپ شده است. بد نیست بخشی از یکی از سرمقاله های پدر پروین را برایتان بخوانم:

"بعضی اعتراض کردند که اغلب مندرجات مجله بهار اروپایی است. اکنون که دوره دوم مجله به آخر می رسد، ناگزیریم چند کلمه در این خصوص بنویسیم و به همان آقایان بگوییم: در صورتی که آثار شعر نویسندگان بزرگ ما به السنه خارجه نقل شده، کتابخانه معرفت دنیا را به وجود خویش آراسته اند، آیا مناسب نیست ما نیز تا حدی شعرا و نویسندگان غرب را بشناسیم؟ اگر آسیایی از طرز نگارش اروپایی آگاه شود و در ادبیات ملل تتبعی کند، به جای سود زیان می برد؟ همانطور که یک نفر فرانسوی، آلمانی، انگلیسی، ایتالیایی، ترجمه کلیات سعدی، دیوان حافظ، رباعیات خیام، شاهنامه فردوسی و خمسه نظامی را در زبان خود می خواند، آیا ممکن نیست یک نفر ایرانی نیز بخواهد از افکار شکسپیر، هوگو، شیللر، بایرون و دیگران مطلع گردد؟ از هزارها کتب مفیده و نتایج قریحه های ممتاز که در آفاق وسیعه ادبیات نورافشانی می کنند، در زبان فارسی چه دارید؟ هیچ! شما که عاشق بی قرار تجدد هستید و از کلاسیک و رومانیتک و سایر چیزها مذاکره می نمایید، از نفایس ادبیات غرب برای شرق چه ارمغان آورده اید؟"

بله! ملاحظه می کنید که پس از قریب به یکصد سال هنوز مسایل ما عوض نشده است و پدر پروین حرف امروز ما را می زند.

 

ارسال به تلگرام
ارسال به دوستان
تلگرام عصر ایران
پربازدید ها
علم و فناوری
عکس