صباویزن- داخلی
بیمه سامان - داخلی
بدون تاریخ بدون امضا- داخلی
کوروش - داخلی
دعوتنامه - داخلی
اسنایپرفون
خیریه نسیم وصال
خیریه امام هادی
کد خبر: ۲۹۷۶۱
تاریخ انتشار: ۱۲:۴۰ - ۰۴ آذر ۱۳۸۶ - 25 November 2007
سخنراني طبيبيان در منزل نوري


 
چگونه خصلت هاي انساني در پيشرفت يا اضمحلال جوامع تاثيرگذارند؟

چه علل و عواملي باعث شد تا غرب طي دو الي سه سده به توسعه پايدار برسد و اکنون نيز جامعه غربي به عنوان جامعه پيشرفته شناخته مي شود؟ آيا مي توان ويژگي هاي انساني را در تحولات اجتماعي دخيل دانست؟ آيا عکس اين مساله نيز صحيح است يعني همان ويژگي هاي انساني در شرايطي خاص جوامعي را به طرف اضمحلال، سرنگوني و تنزل سوق دهد؟ به نظر مي رسد اختلاف بين اين دو مسير اختلاف کاملاً ظريفي است که شايد همان کارکردهاي فطري انساني بتواند تحت شرايطي کمک کند که جامعه يي پيشرفت کند و همان کارکردهاي فطري در شرايط ديگري و خارج از حدود و محدوديت هايي مي تواند جوامع را به طرف اضمحلال و تنزل هدايت کند و اين همان چيزي است که از آن تحت عنوان ريشه هاي انساني توسعه ياد مي شود. دکتر محمد طبيبيان استاد علم توسعه در سخنراني اخير خود در منزل عبدالله نوري به اين موضوع پرداخته است که آن را مي خوانيد. بحثم را شروع مي کنم از تحليلي که در يک کتاب به وسيله داگلاس نورث مطرح شده است.

بسياري از دوستان اسم داگلاس نورث را شنيده اند. او اقتصادداني است که جايزه نوبل گرفته است و در دهه هاي اخير بسيار مطرح بوده و کارهايش بسيار انعکاس داشته است و حتي در کشور ما هم در روزنامه ها به دفعات به اسم ايشان اشاره شده و کارهايش را ديده ايم. او کتابي دارد به اسم درک فراگرد تغيير اقتصادي. اين کتاب يک فصل دارد به اسم عروج تمدن غرب و فصل ديگري هم تحت عنوان دلايل عروج و سقوط اتحاد جماهير شوروي و اين کتاب از همين نظر جالب است که دلايل تحولات جوامع را بر مبناي کنش هاي رفتار افراد انساني بررسي کرده است. در اين کتاب با توجه به اينکه دليل عروج و ترقي جامعه غربي را از قرن 17 به بعد با شواهد بسيار زياد و ريزبيني هاي بسيار دقيق و ارائه دلايل تاريخي مختلف بحث کرده ولي يک نتيجه ساده گرفته است. هميشه نتايجي که ممکن است ما از يک تحقيق يا پژوهش پيدا کنيم اهميت آن به پيچيدگي آن نيست.

خيلي وقت ها هست که با کمال تعجب نتايج بسيار ساده يي از يک کار پرزحمت و تحقيقاتي گرفته مي شود و به دست مي آيد. نتيجه ساده يي که ايشان از اين مرور سيصد ساله گرفته است اين است که رشد کشورهاي غربي حقيقتاً رشد يگانه و تحول يگانه يي است در تاريخ. از قرن 17 به بعد اين تحولي که در اروپا و در قسمتي از جهان اتفاق افتاده است تاريخ بشر مشابه آن را نديده است و ما ناگهان طي 300 سال با تحولاتي روبه رو مي شويم که بشر طي هزاران سال، 10 هزار سال يا 20 هزار سال که از وجود بشر در کره زمين و جامعه متمدن مي گذرد، نمونه اش را نديده است که ناگهان انسان بتواند به فضا برود و وسايل مدرني مثل کامپيوتر و موبايل به وجود بيايد و انواع و اقسام امکانات فراهم شود و علم تا اين درجه تحول پيدا کند. او مي گويد که اين تحول نتيجه چند حادثه خاص است که يکي تکامل انديشه ها به صورت زنجيره يي است. يعني انديشه هايي حاصل شد و اين انديشه ها به صورت پيوسته و زنجيردار تکامل پيدا کرد و رشد کرد و يکي از دلايل اينکه فرصت براي تکامل انديشه ها حاصل شد اين بود که حکومت هاي مرکزي در اروپا تا قرن 15 و 16 و حتي قرن 17، حکومت هاي ضعيفي بودند و امکان اينکه مانع تحول فکري بشوند را پيدا نمي کردند.

در همان کتاب از لحاظ تاريخي جوامعي مثل چين و جوامع اسلامي را مقايسه مي کند و مي گويد که در اين جوامع با اينکه فرهنگ هاي پربنيه يي وجود داشته ولي همين که حکومت هاي قوي مرکزي وجود داشت و اجازه تحول فکري را نمي داد اين کشورها از لحاظ علمي با اينکه بنيه اش را داشتند و جرقه هاي آن را هم مي شد ديد ولي نتوانستند پيشرفت کنند، پس يکي وجود انديشه هايي است که آزادانه رشد کردند و تحول پيدا کردند و بعد تصحيح اين انديشه ها از طريق تجربه بود. اينکه تجربه کردند، انديشه هايشان را تغيير دادند و بهبود دادند و تصحيح کردند و سيستم هاي فکري بهتري را پيدا کردند و بر مبناي آن سيستم هاي تصحيح شده، افکار و ايده ها و انديشه هاي جديدي را توسعه دادند و بعد بعضي از حوادث تاريخي و تصادفي و خوش شانسي بود که اين سه عامل سبب شد تمدن بزرگي به وجود بيايد که ما امروزه در واقع در حواشي آن هستيم و از نتايج آن استفاده مي کنيم و بعضاً هم با آن درگيري و کشمکش داريم ولي نمي توانيم انکار کنيم که يک حادثه بزرگ تاريخي است که در سيصدسال اخير ايجاد شده و جهان نمونه آن را نديده است.

در فصل مربوط به عروج تمدن غرب - فصل بعدي - موضوع عروج و سقوط اتحاد جماهير شوروي است که اين حادثه هم براي همه ما و هم براي تمام جوامع بشري درس مهمي است که مي گويد چگونه مي توان به اين معما پاسخ گفت که کشوري ناگهان دستاوردهاي صنعتي، علمي و فني بي نظيري کسب کند و جامعه روستايي کم سوادي مثل روسيه قبل از انقلاب را در مرزها و جلوي تحول علم قرار بدهد ولي چنين جامعه يي با آن دستاوردهاي علمي و فني و صنعتي، ناگهان فرو بريزد. اين را چطور مي توان فهميد؟ به نظر من اين درس هايي که ما مي توانيم از اين نوع تجربيات بشري بگيريم، درس هاي بسيار با ارزشي است که نبايد آن را کنار گذاشت و نبايد به آن بي توجهي کرد. حادثه عجيبي است، روسيه قبل از انقلاب اکتبر و سر کار آمدن کمونيست ها يک جامعه روستايي نسبتاً عقب مانده بود ولي در مدت کوتاهي توانست به يک جامعه باسواد، بادانش و علم و صنعت پيشرفته تبديل شود و در عين حال نظام هيتلر را شکست بدهد و توانست بمب اتم را در مدت کوتاهي منفجر کند. به فضا برود و اولين آدم ها را به فضا بفرستد و ناگهان و در طرفه العيني فرو ريخت و از هم پاشيد. چه مي شود که ناگهان اجزاي يک جامعه به صورت نهادهاي آن جامعه، مقامات آن جامعه و افراد به پاره پاره کردن تار و پود جامعه مي پردازند و ستون ها را مي شکنند و پي ها را از جا مي کنند و گليم ها را از زير پاي قدرت و سازمان سياسي مي کشند. چگونه است که چنين سرنوشتي نقطه پاياني بر سرگذشت محتوم و چاره ناپذير و ناگزير يک جامعه در سيستم سياسي است.

اين سوال بسيار مهمي است که اين شخص روي آن بحث مي کند، و همانطور که خدمت تان عرض کردم هر دو قسمت اين بحث مطرح شده را مي توانيم بر مبناي کنش ها و عکس العمل هاي فرد انساني تبيين کنيم و بشناسيم و بفهميم و اين چيزي است که مي خواهم آن را مطرح کنم البته اين بحث بسيار وسيعي است. يکي از نکاتي که اين متفکر مطرح مي کند و ما مي توانيم اين پديده ها و تجربيات را از آن زوايا نگاه کنيم اين نکته است که رابطه ساري و جاري بين اعتقادات و شکل گيري آنها چگونه است و اينکه از طريق تجربه آن اعتقادات تصحيح مي شوند يا نمي شوند. اين نکته بسيار مهمي است که مي شود فهميد انديشه ها کدامند، افکار چگونه هستند و اين افکار چگونه شکل مي گيرند، چگونه تصحيح مي شوند يا فرصت تصحيح شدن را پيدا نمي کنند و اين نکته يي است که در تحول يک جامعه بايد به آن توجه کرد و به آن پرداخت.

مساله بعدي اين است که چگونه مي توانيم نوع بازخورد سياست ها و خط مشي هاي نهادي شده را بفهميم يعني اگر نهادهايي ايجاد شده اند بر مبناي افکار و انديشه هاي آن نهادها پايدار شدند و براي کارهاي اجتماعي قاعده گذاري کردند. آيا نتايج دستاورد و عملکرد آن نهادها بازخوردي دارد که آنها را تصحيح کند يا نه؟ يا اينکه آنها در يک حالت ايزوله شده يي قرار مي گيرند و امکان هر نوع تصحيح شدن را از خودشان سلب مي کنند؟ مثل حزب کمونيست شوروي که نهادي است که براساس يک فکر ايجاد شده بود و جايگاهي پيدا کرد و قوانيني براي حفظ خود تنظيم و قاعده گذاري مي کند و اداره کشور را براساس قواعدي که تعيين مي کند برعهده دارد. همانطور که ملاحظه مي کنيد اين چارچوب ها در هر جامعه يي براي فهم و درک تحولات و مسيرهايي که آن جامعه در پي مي گيرد، قابل به کارگيري است. نکته جالب اينکه يک دانشمند يا متفکر اجتماعي قرن بيستم در سال 1947 يعني حدود 60 سال پيش وقتي هنوز شوروي در اوج قدرت بود نکته يي را تشخيص داد براساس تحليل هاي جامعه شناسي اقتصادي. آن فرد مي گويد اگر حادثه يي سبب شود که اعتقاد و کارآمدي حزب کمونيست به عنوان يک ابزار سياسي به هم بخورد، شوروي طي يک شب از يکي از قوي ترين جوامع به يکي از ضعيف ترين و فلاکت بار ترين جوامع تبديل خواهد شد. يعني متوجه شد که تمام اين حرکات و تمام آن قدرت به خاطر آن ساختار خاصي که ايجاد شد به يک نهاد برمي گردد و آن حزب کمونيست است و گفت که اگر حزب کمونيست کارآمدي اش را از دست بدهد و در واقع اتحاد و انسجامش را از دست بدهد يک شبه آن سيستمي که بر مبناي آن نهاد استوار هست به فلاکت بارترين جامعه روي زمين تبديل مي شود و جالب است که 60 سال قبل يک چنين پيش بيني البته براساس نظريه هاي تحولات اجتماعي شده است و خواهيم ديد که اين فروپاشي نيز تحت کارکردهاي دروني غيرقابل اجتناب است. با اين مقدمه مي خواهم به اين بحث بپردازم که چگونه کارکردهاي ناشي از خصلت هاي فردي و انساني مي تواند روندهاي تاريخي با اين قدرت و عظمت را ايجاد کند، در اين قسمت بحث مي خواهم اشاره يي بکنم به تحول فکري اتفاق افتاده در دنيا به خصوص در اروپا که هم سيستم سرمايه گذاري به آن ترتيب که ما مي شناسيم و هم سيستم کمونيستي زاييده همان تحول فکري است.

همانطور که شما عزيزان و بزرگواران مي دانيد مارکسيسم از دل سرمايه داري و از دل افکار و انديشه هاي ليبرالي ايجاد شده. اين نتيجه همان فرهنگ فکري و سابقه است، منتها در يک نقطه يي آن تحول فکري که به اين ترتيب از قرن 17 شروع شد، دو شاخه مي شود. اينها به هم مربوط هستند و قوم و خويش نزديک هستند ولي دو شاخه مي شوند. از آن طرف جامعه صنعتي غرب براساس يک سري از افکار ايجاد مي شود و از طرف ديگر هم سبک ديگري از سازمان اجتماعي براساس آرا و افکار مارکس و لنين شکل مي گيرد. ما يک ريشه واحد فکري و فرهنگي را براي هر دو داريم، اين تغيير پارادايم و تغيير فکري که درباره خصلت انسان و نگاه کردن به انسان هست، عمدتاً از قرن 17 شروع مي شود و مربوط به دو زمينه مختلف است، يکي اينکه انسان ها علاقه مند به کسب منزلت هستند و بايد اين را به حساب آورد که هر فردي علاقه مند است منزلت کسب کند و هر انساني اين علاقه را دارد، اين منزلت ابعاد مختلفي دارد؛ منزلت معنوي، علمي، اجتماعي، فرهنگي، مادي و نهايتاً سياسي.

از انواع حاد علاقه به منزلت، علاقه به قدرت و شهوت قدرت و عشق بي محابا و غيرقابل کنترل قدرت طلبي است ولي اگر دقت کنيم اين عشق حالت حاد است، علاقه يي است که در همه انسان ها هست و آن کسب منزلت است.

انسان ها همگي علاقه مند به کسب ثروت هستند و اگر هم کساني باشند که صادقانه علاقه مند نباشند بسيار معدود خواهند بود. علاقه بارز و غالبي که مي شود در جوامع ديد اين است که مدام دنبال درآمد هستند و براي دستمزد و درآمد و حقوق و تجارت چانه مي زنند و دنبال سود هستند.

اين علاقه به کسب ثروت هم به عنوان يکي از ويژگي هاي انسان ناشي از فطرت انسان ها است و اين علاقه مربوط به بهره مندي مادي از زندگي است و نوع حاد آن را تحت عنوان حرص و طمع مي شناسيم. آن چيزي که ما مي گوييم حرص يا علماي اخلاق مي گويند طمع، در واقع همان علاقه به بهبود زندگي مادي است در حالت حاد خودش.

گزارش سخنراني دکتر محمد طبيبيان در منزل عبدالله نوري

هر دو اين موارد از يک مأخذ اصلي يعني آگاهي به نفس انساني هر فردي ريشه مي گيرد که در شکل ديگر خود به صورت خودخواهي ظاهر مي شود و با توجه به ريشه هاي تاريخي و تربيتي زندگي هر فرد ممکن است اختلاف هاي حاد مرتبط به خود هم ظاهر شود بنابراين ريشه آن خودخواهي است،

اين نکته را در کتاب هاي زيادي خوانده ايم و در بسياري از مجالس شنيده ايم که در طول تاريخ و در فرهنگ هاي ديگر کشورها در مورد زشت شمردن و نکوهيدن اين دو ويژگي يعني عشق به قدرت و طمع به ثروت، تلاش زيادي شده است،

يک قسمت از مباحثي که هميشه مطرح است در اين مورد است که مردم مي گويند دنبال قدرت نرويد که زياد خوب نيست و دنبال ثروت هم نرويد که خيلي خوب نيست، به خصوص اين داستان قدرت در ادبيات ما جايگاه بسيار جالبي پيدا کرده و سياست را يک کار نامناسبي در افکار و انديشه هاي تاريخي جلوه داده است که بحث سياست، بحث قدرت است و مي گويند که من اين نگين سليمان، به هيچ نستانم / که گاه بر او دست اهرمن باشد نگين سليمان سمبل قدرت است.يعني مي گويد که او را نمي خواهم چون دست شيطان در آن است. يا مولانا مي گويد که جام فرعون نگيرم که دهن گنده کند.

اين نوع تفکر که علاقه به قدرت و علاقه به ثروت زشت شمرده شده است ريشه قديمي در فرهنگ ما دارد و در بقيه فرهنگ ها کمابيش در اخلاق قديم و سنتي اين ويژگي وجود دارد، البته در اقتصاد، علوم سياسي و علوم اجتماعي مدرن اين اخلاق مقداري مورد بازنگري قرار گرفته و در واقع به رسميت شناخته شده. به اين ترتيب که از قرن 18 به بعد اقتصاددان ها مي گويند که همه انسان ها چون ويژگي خودخواهانه دارند و علاقه مند به بهبود زندگي اجتماعي و مادي هستند، اين انسان ها الزاماً نبايد اين ويژگي برايشان جزء اخلاق بد تلقي شود. اشکالي ندارد که مردم دنبال منافع باشند، خيلي وقت ها مي بينيم که وقتي مردم و افراد دنبال منافع خودشان هستند مي توانند دنبال منافع جمع هم باشند و اين يک نکته بسيار مشهور در اقتصاد است که ما اقتصاددان ها هميشه به آن توجه مي کنيم؛نانوا و قصاب محل براي خيرخواهي نيست که نان و گوشت براي ما تهيه مي کنند، براي پيگيري منافع خود تلاش مي کنند ولي مثل اين است که براي پيگيري منافع جمع هم تلاش مي کنند.منتها آيا همه جور خودخواهي و همه جور حرص و طمع و دنبال ثروت رفتن ضد منافع اجتماعي است؟ اقتصاددان ها مي گويند؛ نه، تحت بعضي از شرايط اخلاقي خاص به دنبال منافع فردي رفتن، مثل اين است که فرد منافع جمع را پيگيري کند و تحت يک شرط اخلاقي و عمومي و آن هم اين است که دنبال منافع رفتن افراد در قالب توليد کالا و خدماتي باشد که به درد مردم عادي مي خورد. پس آن اخلاق قديم که اصولاً هر نوع حرص و طمع را مذمت مي کرد و زشت مي شمرد اينجا اين ترتيب تقسيم مي شود که اگر افراد دنبال منافع خودشان باشند تحت دو شرط بايد اين کار را انجام دهند.

آن دو شرط اين است؛ يکي اينکه محيط رقابتي باشد و دوم اينکه دنبال منافع رفتن در توليد کالا و خدماتي باشد که آن کالا و خدمات توليد و ارائه شده به درد مردم عادي بخورد و ضابطه براي مردم عادي چيست؟يعني اگر شما آمديد و کارهاي هنري براي مقامات و افراد خاص کرديد و وسايلي که به درد درباري ها مي خورد فراهم کرديد، اقتصاددان ها اين را خيلي به عنوان ايجاد کالا و خدماتي که توليد آن به دردمان مي خورد و منافع عموم را تامين مي کند، به شمار نمي آورند.

مي گويند که بايد به درد مردم عادي بخورد مثل جوراب، نان، مسکن و غذا و الي آخر و يک ضابطه دارد که ضابطه آن اين است که آن کالا در بازار معامله شود و اين يک ضابطه مهم است و به همين دليل است که بازار رقابتي براي ما اقتصاددان ها بسيار جايگاه و ويژگي خيلي بارزي دارد. چرا؟ چون جايي است که مردم عادي مي گويند چه چيزي براي ما خوب است و علامت مي دهند به آنهايي که دنبال منافع خود هستند که چه چيزي براي ما تامين کنند. پس بنابراين ما حرکتي را از لحاظ فکري ديديم که در اروپا پديدار شد و همين حرکت فکري بود که انگيزه و موتور محرکه رشد و توسعه اقتصادي شد و همان طور که عرض کردم خيلي وقت ها چيزهايي که در تاريخ بشر مهم است ساده است.منتها بايد آن چيز ساده را پيدا کنيم و جواب بسياري از معماها مي تواند گزاره هاي ساده باشد. گزاره يي که جامعه غربي را به حرکت درآورد اين فکر بود که افراد و اقتصاددان ها به آن رسيدند و آن را طرح کردند و در اطراف فکر، سياست هاي اقتصادي و نهادهاي انتقادي ايجاد شد و جامعه غربي از جا کنده شد و براساس همين ايده ساده هم هست که اگر دقت کنيد ژاپني ها و بعداً چيني ها و ويتنامي ها در آن پيش مي روند يا عرب ها در حاشيه ديگر خليج فارس.

اين ايده چيست؟، اينکه بگذاريد مردم دنبال منافع شان بروند. ولي دو شرط و قيد را اعمال کنيد؛ يکي اينکه رقابت باشد و دوم اينکه دنبال منافع رفتن براي توليد کالاها و خدمات به درد بخور عموم باشد و براي اينکه تضمين کنيم که اين کالا و خدمات به دردمان مي خورد بايد در بازار معامله شود. براي همين بازارها بايد رشد کنند، بازار خدمات وکالا، بازار حمل و نقل، بازار بيمه، بازار مالي و بورس، هرچقدر اينها رشد کنند نشان مي دهد که رفاه مردم عادي در حال بيشتر شدن است و اين چيزي است که يک اخلاق جديد هم در رشته هاي علوم اجتماعي جديد بر مبناي آن شکل گرفته است. در ارتباط با حکومت، همان پارادايم فکري در مورد بحث بعدي يعني کسب قدرت مطرح است. کسب قدرت يک بحث اخلاقي در طول تاريخ بوده است و مورد توجه متفکران مختلف. از يک طرف قدرت فاسدترين چيزي است که مي تواند ايجاد شود. قدرت سياسي وقتي متمرکز مي شود مسموم ترين و فاسدترين است، از طرف ديگر وجود قدرت سياسي براي اداره جوامع اجتناب ناپذير است و اين يک تعارض است.از قديم متفکراني متوجه اين تعارض بوده اند - چه قبل از قرن 17 و چه بعد از آن - ولي آنچه که ما مي بينيم مربوط به بعد از قرن 17 است.آنها به اين معتقد بودند که بايد براي اين هم مثل طمع و حرص، حد و حدودي قائل شد و قيودي گذاشت تا مفيد باشد.منتها نوع قيودي که متفکران بزرگ سياسي براي قدرت گذاشته اند مثل ژان ژاک روسو و منتسکيو و جان لاک، مساله محدود بودن قدرت است و وجود مکانيسم هاي چک و پالايش و کنترل و همين ايده يي که در جوامع دنياي امروز جا افتاده؛ تفکيک قوا به قواي مجريه، مقننه و قضائيه و کنترل هايي که اينها روي هم بايد کنند و به کار بردن مکانيسم هاي انتخاب براي مدت هاي محدود، اينها مسائلي بود که آن انگيزه خطرناک را يعني کسب قدرت و شهرت را در حيطه يي قرار مي دهد که مفيد واقع شود.و در همين ارتباط است که حقوق انساني تعريف شده است. چون ما با طماع هاي مالي بهتر مي توانيم کنار بياييم. مي توانيم با آنها معامله نکنيم، از آنها قايم بشويم يا اينکه نگذاريم مال را بدزدند و اگر هم دزديدند بگوييم بردار و برو.

اما طماع هاي قدرت بسيار خطرناک ترند، با اسلحه ها مي آيند، مي کشند و زنداني و قتل عام مي کنند و در طول تاريخ نمونه هاي اين گونه را بسيار در جوامع مختلف و در جامعه خودمان ديده ايم، آغامحمدخان قاجار، نادرشاه افشار و انواع و اقسام اين افراد که ديده ايد چقدر براي قتل عام آماده هستند و در جوامع ديگر افرادي مثل استالين را ديده ايد که 10 ،20 ميليون نفر را کشت تا پايگاه خود را حفظ کند.

پل پوت به همين ترتيب يک سوم از کل جامعه خود را در کامبوج از بين برد. بنابراين اين حيطه خيلي خطرناک تر است. من مثال از آغامحمدخان و غيره گفتم ولي ما به نفرات کاري نداريم و به کل و نفس ماجرا کار داريم و نکته جالب هم اين است که مهم نيست چه کسي آنجا قرار مي گيرد، وقتي تاريخ را مطالعه مي کنيد، مي بينيد همين آدمي که در آن جايگاه قرار مي گيرد ممکن است اين گونه کارکردها را از خود بروز بدهد، پس مساله فرد نيست. آن فرد ممکن است خيلي هم شخصاً قابل احترام بوده باشد ولي وقتي در جايگاه قرار مي گيرد، کارکردهاي خاصي از خود بروز بدهد که مال آن جايگاه است، و آن کارکردها نامطلوب است.

بنابراين ما تعادل هاي ظريف و حساسي در امر کسب ثروت و قدرت داريم که اگر آن تعادل ها و قيود به اين دو علاقه فطري انسان ها اعمال شود، اين علاقه فطري مي تواند نتايج بسيار خوبي داشته باشد اين تعادل حساس، کاناليزه کردن تمايل به کسب قدرت و کسب ثروت و محدود کردن هر کدام در چارچوب قانونمندي هاي خاص خود است. سازوکارهاي قرار گرفتن اين دو محرکه در يک مسير و اثر بازخورد تشکيل دهنده اين دو بر يکديگر، جست وجوي قدرت براي کسب ثروت و دست اندازي به ثروت با استفاده از اهرم هاي قدرت سياسي و استفاده از ثروت براي تقويت پايگاه سياسي، خطرناک ترين اتفاقي است که مي تواند براي يک جامعه بيفتد. يکي از دستاوردهاي مهمي که ما در دنياي غرب مي بينيم، وسواس عجيبي است که براي جدا کردن اين دو حيطه به خرج مي دهند. کسي که مي خواهد دنبال ثروت باشد در چارچوب قيود خود و قانونمندي خودش از کسي که مي خواهد بيايد در چارچوب کسب قدرت در قالب قيود خودش جدا است. اين دو نبايد با هم مخلوط شود. در جوامعي که اين دو با هم مخلوط شده بازخورد بسيار وحشتناکي را ايجاد کرده. کساني که براي کسب قدرت به قدرت سياسي آويزان مي شوند و بعد از اينکه ثروت کسب کردند، با استفاده از قدرت سياسي ثروت را براي تقويت پايگاه سياسي خودشان به کار مي برند و وقتي پايگاه سياسي خودشان را تقويت کردند، از آن پايگاه براي کسب منابع و کنترل بيشتر روي منافع جامعه استفاده مي کنند و وقتي که منابع بيشتري به دست آوردند، مي خواهند قدرت بيشتري را کسب کنند و نمونه آن هم اکنون مطرح است و آن کشور ميانمار است، که اگر در اخبار آن را ملاحظه فرموده باشيد، در برمه مردم دارند انقلاب مي کنند،

آنجا کشوري است پرنعمت، با منابع طبيعي بسيار زياد، گاز فراوان، جنگل هاي خوب و کشوري است که اگر آزادي در آن به وجود مي آمد مثل کره جنوبي يا مالزي، کشور پيشرفته يي مي شد.يک وقتي در چند ده سال پيش، حدود 30، 40 سال پيش، نظامي ها قدرت را به دست گرفتند و سيستم سياسي را کنترل کردند که گاز را به چين مي فروشند و چين هم به آنها کمک مي کند و منابع ديگرشان هم به همين ترتيب. منابع بيشتري هم مي توانستند از طريق سرکوب بيشتر مردم و تقويت قدرت به دست بياورند .

به اين ترتيب که کل سيستم کشور الان يک پادگان است و نکته جالب اين است که اينها با افکار سوسياليستي انقلاب يا کودتا کردند براي اينکه کمک کنند تا جامعه سوسياليستي به وجود بيايد. اخيراً دوستان شايد در شبکه هاي بين المللي ديده باشند که دختر ژنرالي که آنجا حاکم است وقتي ازدواج مي کرد بقيه ژنرال ها در يک شب چندين ميليون دلار جواهرات به او کادو دادند و نوع زندگي که اينها مي کنند با فقر و فلاکتي که مردم شان به آن دچار هستند فاصله يي زمين تا آسمان دارد.

و مساله شناخته شده يي که دارند اين است که اين ژنرال ها معمولاً در سوئيس ويلاهايي دارند که 10 ماه در سال به سرکوب مردم و غارت کشورشان مشغول هستند و دو ماه در ويلاهايشان در سوئيس استراحت مي کنند. اين ويژگي ها را اتفاقاً در مجله يي در مورد کشورهاي آفريقايي مثل زيمبابوه مي خواندم و به اين مورد بسيار علاقه مندم چون از لحاظ اقتصاد خيلي جالب است. حاکمان آنجا بر مردم بسيار فقيري حکومت مي کنند که آنها را از طريق مخلوط شدن اقتصاد و سياست غارت مي کنند.و اين مخلوط شدن از يک طرف فقر مردم را ايجاد کرده و اينکه ثروت ها را در نهايت در اختيار قدرتمندان قرار داده است و همين ثروت ها هم کمک کرده است که اينها محدوديتي براي قدرت سياسي خودشان قائل نشوند و قائل نباشند. بنابراين ملاحظه مي کنيم که جامعه مي تواند براساس ايجاد شرايط آزادي براي مردم معمولي و بروز همان خصلت هاي ثروت دوستي و مال اندوزي و قدرت طلبي راه رشد را بگيرد و وقتي اينها با هم مخلوط مي شود راه فلاکت و بدبختي را پيش مي گيرد. همان طور که مي دانيد در مورد زيمبابوه اکنون تورم 8 هزار درصد است که اين تورم اصلاً قابل باور نيست،

غيررسمي ها مي گويند 13 هزار درصد و نرخ بيکاري 80 درصد است. از هر 4 نفر يک نفرشان به کشورهاي همسايه فرار کرده و ميانگين طول عمر که 30 سال پيش 65 سال بوده الان حدود 35 سال است يعني مردم، جوان ها و بچه ها به شدت تلف مي شوند، ولي اين حکومت همچنان برقرار است و افراد بالاي حکومت بسيار ثروتمند هستند.نفت و گاز ندارند ولي الماس دارند و در تجارت الماس و منابع جواهراتي که در کشورهاي همسايه هست دخيل هستند و مردم شان که يکي از بزرگ ترين امکانات کشاورزي را در آفريقا دارد و صادرکننده محصولات کشاورزي بودند، گرسنه اند.بنابراين نکته يي که عرض کردم اين است که اگر ما به سازمان اجتماعي عنايتي نکنيم و متوجه نباشيم که چطور مي تواند از دست در برود، يکي از اين دو اتفاق مي افتد؛ يک جنبه آن چنان مي شود که به طور ناگهاني مثل شوروي فرو مي ريزد يا اگر مکانيسم هاي فرو ريزش مطرح نباشد، سقوط دائمي پيش مي آيد، به ترتيبي که ممکن است کل يک ملتي از بين برود و نابود شود.نوع اتفاقي که در کشورهاي جهان سوم مي افتد يک نوع خاص است که در اين مورد دو نکته را مي گويم.

مشکل خاص حکومت هاي جهان سوم در اين تجربه بشري جالب است. ما نبايد فکر کنيم که حکومت هاي جهان سوم نوآوري نداشتند و ابتکار به خرج ندادند. اتفاقاً خيلي جالب است. نمي دانم از روي غريزه است يا از روي هوش. ابتکاراتي به خرج دادند که جلوي فروپاشي سيستم هايشان را بگيرند و آن ابتکار هم ساده است. شايد اولين بار هم استالين آن کار را کرد ولي بعد از آن مائو از آن استفاده اساسي کرد و بعد از آن جاهاي مختلف. آن هم اينکه انقلاب در انقلاب درست کنيم. به چه شکلي استالين وقتي متوجه شد که مردم از کارهايي که مي شود ناراضي اند و زمينه عدم رضايت در داخل جامعه زياد است با افکاري که داشت تقصير مشکلات را به گردن منتقدان خودش گذاشت.ابزارهاي تبليغات در اختيارش بود. در روزنامه، راديو و تلويزيون و گفت تقصير اينها است که شما پيشرفت نمي کنيد چون من که دوست دارم شما پيشرفت کنيد و خب دوست دارم که جامعه غذا داشته باشد. چطور است که ما بمب اتم و هواپيماي جنگنده سريع درست مي کنيم ولي نمي توانيم تخم مرغ و نان درست کنيم؟ پس يک عده نمي گذارند، پس آنها را بگيريم، و ريختند و کساني که با خودش مخالف بودند و همين انتقادها را از او مي کردند، گرفتند،مائو هم از اين مساله براي انقلاب فرهنگي استفاده کرد وقتي که فهميد خيلي اوضاع خراب است. و آن چيزي که فکر کرده نمي شود اين است که قشرهاي بزرگي از فرهنگيان، متفکران و دانشجويان و تحصيلکرده ها عليه او سازمان پيدا مي کنند. او هم همين کار را کرد و گفت، اي مردم چه نشسته ايد يک عده دارند شما را غارت مي کنند، اينها چه کساني هستند؟، دانشجوها و کارگرها، پس بيرون بريزيد و هر کسي که مخالف خلق و فعاليت هاي خلقي است را خودتان تنبيه کنيد، که مردم هم دانشگاه ها را بستند و... و همان داستان مشهور انقلاب فرهنگي که در چين اتفاق افتاد. همان کار را مي بينيم که آقاي موگابه در زيمبابوه انجام داده است، که گفته مردم چرا نشسته ايد که اين مزرعه دارها زندگي شما را اينچنين کرده اند؟ مزرعه هاي آنها مال شما است،

در نتيجه مزرعه ها را که گرفتند، گفت اين مزرعه ها مال شما نيست، بياييد بيرون و هر کسي هم که مقاومت کرد کتک خورد و گفتند که اين مزارع مال نظامي هاي خوب ما است که از کشور دفاع مي کنند و بايد اينها را به اينها بدهيم و مزارع تعطيل شد و مزرعه دارها که اکثراً سفيدپوست بودند در رفتند.

و يکسري ديگر مي گويند که مشکلات شما مال کيست؟ فقيرها و بيچاره ها که دور و بر شهر هستند و حلبي آباد درست کردند ماخذ مساله هستند. حلبي آبادها را خراب کنيد، چون فکر مي کنند که اينها قيام مي کنند و بد پتانسيلي هم براي قيام کردن هستند و ممکن است آشوب بدي شود چون حلبي آباد ها و حاشيه نشين هاي شهرها از نظامي ها و شهرنشين ها خيلي بيشتر هستند، همين مکانيسم که ابداع سياسي جوامع جهان سومي است، اين است که نارضايتي هايي که ناشي از موقعيت بهره کشي و افزايش تنش بين مردم و حکومت است را به گردن قشرهاي مختلف مملکت خودشان مي اندازند. به خصوص روشنفکرهاي آزادي خواه که انگشت بر خطاها و سوءاستفاده هاي حکومت مي گذاردند. و طالب تغيير روش مي شدند. استفاده حکومت ها از ابزارهاي تبليغاتي در دسترس براي سرزنش کردن منتقدها به عنوان عاملان مشکلات و قرار گرفتن در برابر موج نارضايتي، خودشان نارضايتي را ايجاد مي کنند و بعد خودشان جلوي آن موج قرار مي گيرند و مخالفان خود را که مي گويند علل اصلي نارضايتي سرکوب مي کنند،متاسفانه اين شرايطي که ملاحظه مي فرماييد وجود تکنولوژي و وجود امکانات براي کشورهاي جهان سوم بدبختي را بيشتر کرده چون اينها در گذشته هاي دور وقتي که حکومت هاي سرکوب گري هم در کشورهاي مختلف وجود داشتند، مثلاً در هند، عثماني و ايران يا در هر جاي ديگر، اين کشورها تا مي خواستند به نقاط دوردست برسند آنها باز لشکرکشي مي کردند، دوباره بايد اسب سوار مي شدند، لشکرکشي مي کردند، کلي هزينه متحمل مي شدند تا عده يي را سرکوب کنند و آن کار پردردسر و پر مشقت و پرهزينه يي بود،امکان فعاليت تبليغاتي حکومتي که به دهات اطراف هم برسد محدود بود، حداکثر ممکن بود که جارچي بفرستند، حداکثر هم همين بود. ولي در دنياي جديد حکومت ها در همه خانه ها هستند؛ راديو، تلويزيون و ابزارهايي که دارند و همه جا حرفشان را مي زنند.

ابزارهايي اتمي دارند که بر سر مردم بريزند، اسلحه هاي پيشرفته، هلي کوپتر و هواپيما دارند و متاسفانه وقتي که آن نوع و نقش تکنولوژي عوض شده تبديل به يک بلاي جداگانه شده است،نه تنها سخت افزار دارند که تکنولوژي را فراهم کرده است، امکان تعقيب و دستگيري مخالفان را هم دارند.نيروهاي قاهره براي تحرک موتوري براي رسيدن به پهناي جغرافيايي را دارند. همه اينها ابزارهاي قدرت را دارند که در تاريخ بشر به اين ترتيب وجود نداشته. اين ابزارهاي قدرت و غارت چه چيز بوده است؟ يکي از آنها ابزارهاي اداري است، نزديکي به قدرت، منع کردن يک عده و دادن مجوز به عده يي ديگر،ممنوعيت ها و مقررات دست و پا گير براي عموم، روش هاي اجرايي پيچيده و يکي از مهمترين آنها تورم است.

تورم يک ابزار غارت نامحسوس و غيرملموس است ولي ابزار بسيار موثري است. و کشورهاي مختلف جهان سوم از جمله همان مثالي که عرض کردم با تورم هشت هزار درصد که اگر هشت هزار درصد باشد يعني هر سال قيمت ها در طول سال، 81 برابر مي شود و اين يعني غارت. چون پول چاپ مي کنند و منابع کشور را به دست مي آورند. و کنترل بر تخصيص منابع مثل همان مثالي که از برمه زدم؛ گاز را به چين بدهيم و دلارهايش را صرف زندگي لوکس خودمان بکنيم و منابع در اختيار ما قرار داشته باشد، اين حوادث و شرايط سبب مي شود که کار براي بهبود در کشورهاي جهان سوم بسيار مشکل شود و به طور کلي به غير از موارد خاصي که دارند خودشان را از فقر نجات مي دهند به نسبت عقب مي روند.

مثلاً در برمه يک جاده نظامي و فرودگاه نظامي درست مي کنند و عکس اش را تلويزيون نشان مي دهد و مي گويند که ما داريم پيشرفت مي کنيم و زيربنا درست مي کنيم. منتها اين جاده را براي چه کسي استفاده مي کنند؛ براي نظامي ها. بعد آمارسازي هم مي کنند و مي گويند نرخ رشد توليد ملي ما دورقمي است. از آن طرف مي بينيم که مردم بدبخت و عادي نان معمولي هم براي خوردن ندارند.

اگر با اين ديد نگاه کنيم بيشتر کشورهاي جهان سوم مرتب دارند فاصله را از دست مي دهند و به عقب مي روند. بنابراين چيزي که ما مي توانستيم از آن درس بگيريم، چند نکته است؛ يکي اينکه بايد دنبال اين باشيم که از اين ايده دفاع کنيم که حکومت و قدرت بايد از اقتصاد جدا شود، آدم هايي که مي خواهند وارد قدرت شوند آدم هاي محترمي هستند و بزرگوار و سرور ما، ولي بايد از کار و فعاليت سودآور دور شوند.

مساله بعدي قانونمندي هايي است که ما بايد به اينها حاکم کنيم. رفتار اقتصادي رفتاري است که بايد رقابتي باشد و ما بايد دشمن حسادت باشيم. اصلاحات يعني همين. نه اينکه ما دنبال اين باشيم که شغل عده ديگري را براي ديگران بگيريم و همان کارهايي را کنيم که ديگران کردند، اصلاحات يعني اينکه بياييم دولت را از فعاليت سودآور جدا کنيم و پاي آن هم بايستيم. اگر نماينده مجلسيم، اگر صاحب نظر هستيم و اگر اهل قلم و روزنامه نگار هستيم و ناظر باشيم بر اينکه آنچه به دولت مربوط است جدا است و آنچه به اقتصاد مربوط است جدا است و اهل اقتصاد راهي به قدرت نداشته باشند. مثلاً در امريکا يا اروپا ثروتمندها روي سياست اثر مي گذارند. اين درست است؟ ولي چطور؟، مقدار پولي که هر شخصي مي تواند به احزاب کمک کند محدود است، هزار دلار است و نه بيشتر البته من رقم اخير آن را نمي دانم شايد يک خانواده 5 نفري بتوانند 5 هزار دلار بدهند.

يا يک شرکت با کارمندانش، نفري هزار دلار کمک مي کنند. قدرت هم پول لازم دارد. درست است ولي اين پول بايد از کجا بيايد؟، از پولي که مردم داوطلبانه و محدود مي دهند.و بعد در اين کشورها دادستان کل روي نوع خرج اين پول، نظارت خاصي دارد و آن پول را اگر من بخواهم نماينده شوم و مردم ميليون ها دلار هم به من کمک کردند در اختيار من نيست که بتوانم به فاميل هاي خودم مهماني بدهم يا براي پسرم ماشين بخرم.مي گويد مي تواني پوستر تهيه کني و تبليغ تلويزيوني بخري، مکاني را اجاره کني براي اينکه افراد به سخنراني ات گوش کنند ولي يک قران آن را هم نمي تواني براي خودت خودکار بخري و جلوي خودت بگذاري و پولي هم که در آن صندوق باقي مي ماند را دادستان به نفع کشور جمع مي کند، پس همه اينها قاعده پيدا مي کند وقتي که مساله اقتصاد از سياست جدا باشد و منظور از جدايي سياست و اقتصاد اين نيست که سياست پول نمي خواهد ولي قاعده مند و با قواعد جدا و نکته بعدي اين است که ما اگر اقتصادي مي خواهيم بايد اين اقتصاد رقابتي باشد و متاسفانه ديده ام بسياري از کساني که مي گويند ما اصلاح طلب هستيم ولي خودشان پايگاه هاي انحصاري را تقويت کرده اند و مجلس اصلاح طلب ما حاضر نشد که قانون ضد انحصار را تصويب کند.
 
منبع: اعتماد

 

ارسال به تلگرام
صباویزن- داخلی
بیمه سامان - داخلی
بدون تاریخ بدون امضا- داخلی
کوروش - داخلی
دعوتنامه - داخلی
اسنایپرفون
خیریه نسیم وصال
خیریه امام هادی
ارسال به دوستان
تلگرام عصر ایران
نام:
ایمیل:
* نظر:
تعداد کاراکترهای مجاز:1200
ایر تویا -داخلی
دلتابان
پربازدید ها
ایر تویا -داخلی
دلتابان
بلیط (عصر ایران داخلی)
بلیط (عصر ایران داخلی)
بلیط (عصر ایران داخلی)
عکس
بلیط (عصر ایران داخلی)
نظرسنجی
با استیضاح و برکناری وزرای «راه» و «کار» و «مدیرعامل شرکت آسمان» موافقید؟ (هواپیمایی آسمان زیرمجموعه وزارت کار است)
بله
خیر
بلیط (عصر ایران داخلی)