بدون تاریخ بدون امضا- داخلی
امارات- داخلی
صباویزن- داخلی
بیمه سامان - داخلی
کاله - داخلی
کوروش - داخلی
اسنایپرفون
خیریه نسیم وصال
خیریه امام هادی
کد خبر: ۲۹۷۶۴
تاریخ انتشار: ۱۲:۴۸ - ۰۴ آذر ۱۳۸۶ - 25 November 2007
گفت وگو با «حنا مخملباف»


حسين شريفي فر

حنا مخملباف که سال 1367 در تهران متولد شده، کوچک ترين فرزند محسن مخملباف است. او در حقيقت با 7 سال سن و با ايفاي نقش در فيلم « نون و گلدون»- ساخته پدرش - اولين حضور جدي اش را در سينماي حرفه يي تجربه کرده است. حنا کار فيلمسازي را از 8 سالگي و با حضور در ساخت فيلم هاي خانواده مخملباف (در مقام هايي نظير عکاس، منشي صحنه و دستيار کارگردان)، آزموده است.درست در همين ايام، فيلم «روزي که خاله مريض بود» را مي سازد که با حضور در جشنواره لوکارنو، رکورد کم نظيري را در تاريخ سينماي ايران و به نام «حنا مخملباف» به ثبت مي رساند؛ تولد يک سينماگر 8ساله.او در 14 سالگي و با فيلم مستند «لذت ديوانگي» سه جايزه از جمله جايزه جوان ترين فيلمساز جهان را از جشنواره ونيز کسب کرد.حنا مخملباف - در 18 سالگي - ساخت فيلم سينمايي «بودا از شرم فرو ريخت» را فارغ از هياهو به پايان رساند. حاصل اولين حضور بين المللي اين فيلم، جايزه ويژه هيات داوران «فستيوال فيلم سن سباستين» و همچنين جايزه تلويزيون اسپانيا بود.

- ابتدا برويم سر لوکيشن هاي فيلم؛ « بودا...» را کجا ساختي؟

در افغانستان، شهر باميان. درست زير مجسمه هاي بودا که در سال 2001 ميلادي فرو ريخت.

- بازيگران فيلم چطور انتخاب شدند؟

از مدارس شهر باميان و روستاهاي اطراف. مدارس زيادي ديده شد. چند هزار بچه را ديدم. از صدها نفر تست گرفتم، تا آناني را که مناسب قصه بودند، سرانجام پيدا کردم.

- و تجربه کار با بچه ها...؟

سخت اما لذت بخش. سخت، چون بچه ها با سينما آشنا نبودند. در اين شهر هيچ گاه فيلم سينمايي ساخته نشده بود و حتي تلويزيون محلي هم نداشتند تا به تصوير خودشان عادت کرده باشند. اما در مجموع لذت بخش بود؛ به خاطر معصوميت و انرژي و چهره هاي متفاوت. من سعي کردم فيلم را مثل بازي کردن با بچه ها پيش ببرم. جاهايي از تم فيلم هم مثل يک بازي کودکانه است. اگر معنايي هست در پشت بازي بچه ها است.

- الان که فيلم را مي بيني آيا احساس مي کني آنچه را مي خوا ستي گفته يي؟

مي خواستم از طريق تصوير امروز افغانستان، آنچه را در تاريخ خشن سال هاي اخير اتفاق افتاده غيرمستقيم نشان دهم تا بزرگ ترها ببينند تاثير رفتار آنها بر کودکان چيست؟ کودکان امروز، بزرگان نسل بعد هستند. اگر به خشونت عادت کنند، آينده جهان در خطر خواهد بود. يک پسربچه در فيلم مي گويد؛ «کلان شوم(بزرگ شوم) شما را مي کشم.» چون در کودکي به اندازه کافي با او خشونت شده. فکر مي کنم مدرسه واقعي بچه ها، کپي کردن از زندگي بزرگ تر هاست. مثلاً در همين شهرباميان چند سال پيش يک نسل کشي وحشتناک اتفاق افتاده که جلوي زن ها، سر شوهران و پسران شان بريده شده است. حتي آنان که براي نجات افغانستان آمده اند، اول با خشونت آن را تخريب کرده اند، بعد هم فرصت آباد کردن اش را نيافته اند تا بالاخره منجي بعدي آمده. اول روس هاي کمونيست آمده اند، بعد طالبان آمده و بعد هم امريکا... آنان که براي نجات افغانستان آمدند، يکي کمونيست بود، يکي مسلمان و يکي بي دين يا مسيحي، اما همه در يک چيز مشترک بودند؛ خشونت.

- در عنوان فيلم گفته يي «بودا از شرم فرو ريخت»؛ مگر بودا تخريب نشد؟

چرا در ظاهر تخريب شد. حتي اين صحنه در اول و آخر فيلم هم ديده مي شود. اما اين اسم سمبليک را که از يک جمله مشهور پدرم - محسن مخملباف - گرفته ام، نشان مي دهد که حتي يک مجسمه قادر خواهد بود از آنچه مي بيند شرم کند و فرو بريزد. صحنه هاي فيلم همه در جلوي جاي خالي بودا اتفاق مي افتند.

- درباره قصه کمي توضيح مي دهي؟ آيا فيلمنامه کامل بود يا حين فيلمبرداري شکل گرفت؟

ابتدا يک قصه وجود داشت. که بïعدي شاعرانه داشت. سفر يک روزه دختر شش ساله يي که يک روز به پيشنهاد پسر همسايه راه مي افتد به مدرسه برود و چون دفترچه ندارد، تخم هاي غازشان را مي فروشد. او چون پول خريد مداد را ندارد از ماتيک مادرش به عنوان قلم استفاده مي کند و بدون آنکه بداند مدرسه رفتن هم در دنياي امروز حساب و کتاب دارد، خودش را به اين مدرسه و آن مدرسه مي رساند اما پذيرفته نمي شود. وقتي در بهار مرحله اول فيلمبرداري و مونتاژ تمام شد در آنچه تصوير شده بود، شخصيت ها را ناتمام ديدم. به همين علت، به همراه سناريست کار روي فيلمنامه را شروع کرديم. دور دوم فيلمبرداري و تدوين شروع شد. در واقع اين سفر يک روزه درون داستان فيلم - در اصل يک سفر طولاني بوده که در فصل هاي بهار، تابستان و پاييز اتفاق افتاده است.

- به مدرسه اشاره کردي، قبلاً در جايي خوانده بودم که مدرسه را ترک کردي. پدرت چگونه پذيرفت؟

از آن جايي که پدرم اعتقادي به مدارس عمومي ايران نداشت، به من گفت که اگر مي تواني خودت را براي درس خواندن بيشتري آماده کني به مدرسه ما خوش آمدي، از آن لحظه کارم سخت تر شد. چون همزمان در مدرسه پدرم سينما مي آموختم و بيرون از مدرسه، درس هايي را که بچه هاي ديگر در مدرسه مي خواندند ياد مي گرفتم.

- برگرديم به بودا، شخصيت هاي فيلم چطور شکل گرفتند؟

کمي در فيلمنامه و کمي هم در موقع ساخت. چيزهايي را از بازي بچه ها اضافه کردم و چيزهايي را هم از آنچه ديدم و شنيدم. مثلاً آدمي را ديدم که موقع نفوذ روس ها، کمونيست بوده، موقع طالبان، ملا شده و حالا با امريکايي ها کار مي کند. هميشه هم به حکومت هاي وقت نزديک بوده و هست. اين آدم تبديل شد به پسري که در بازي، هميشه آدم مي کشد اما هر بار با يک اسم. يا پسربچه يي که هميشه در حال ياد گرفتن الفبا است و هر جور بلايي هم که سرش مي آيد - حتي زير شکنجه- از آموختن الفبا دست برنمي دارد و گويي هيچ وقت هم ياد نمي گيرد. تلاش فراوان و رشدي معادل نمره صفر. اما در پشت تجربه هاي او چيزهاي عميق وجود دارد. اين پسر شبيه آن کسي نيست که هميشه در کنار قدرتمندهاست. او اين طرف قدرت است. او تجربه له شدن زير پاي قدرت را دارد که اين تجربه کمي نيست. تجربه بسياري از ملت هاست. او هميشه کشته مي شود. هميشه شکنجه مي شود. هميشه تهديد مي شود، او خود ملت است، هميشه تلاش مي کند، اما به هيچ کجا هم نمي رسد. اما ياد گرفته است که حتي براي ادامه زندگي گاهي بايد مرد و اين تجربه و بهاي کمي نيست. آخرين جمله يي که به دختر فيلم مي گويد اين است؛ بمير تا تو را رها کنند. و دختر در بازي کودکان مي ميرد تا از سيکل اين بازي خشن خود را خارج کند.

- قهرمان فيلم کيست؟

هيچ کس. حتي دختر فيلم قهرمان نيست. چون به هدفي که مي خواهد نمي رسد. حتي در آخر فيلم مي پذيرد که موقتاً و مصلحتي بميرد يا به تعبيري مثل بودا از شرم فرو بريزد. چون چاره ديگري ندارد. او يک راه طولاني را طي مي کند تا در مدرسه فکاهي ياد بگيرد. اما کسي به او اين فکاهي را که طنز زندگي است، نمي آموزد. اما از خود زندگي چيزهاي ديگري را مي آموزد. نه تنها در اين فيلم براي من قهرماني وجود ندارد که حتي تعريف کردن و ساده کردن شخصيت هايي که در فيلم وجود دارند و از خود زندگي آمده اند، براي من مشکل است. از هر کدام آنها لايه هاي زندگي بيرون مي زند.

- در مورد ديگر فيلم هايت و ديگر تجربياتت در سينما بگو.

«لذت ديوانگي» يک فيلم ديجيتال مستند بوده که بدون همراهي تيم و يک نفره ساختم. اول قرار بود درباره مشکلات فيلمسازي خواهرم سميرا در افغانستان باشد، اما پس از حمله امريکايي ها، وارد دنياي زنان شهر کابل شد. فيلم اولم هم يک کار خانگي بود با دوربين هندي کم خانگي که در 8 سالگي ساختم. فاصله فيلم کوتاه اول تا سومين کارم که داستاني و بلند است 9 سال به طول انجاميد. در اين 9 سال من مدام در سينما کارهاي حرفه يي ديگري کرده ام به جز ساختن فيلم مثل عکاسي و دستياري کارگردان.

- چرا در افغانستان و نه در ايران؟

هر قصه يي نظرم را جلب کند و هر کجا که امکان و اجازه ساخت آن باشد، من در همان جا فيلم مي سازم. قصه هاي زيادي هم درباره ايران دارم که هر وقت اجازه ساختن اش را داشتم، آن را مي سازم. فعلاً شرايط آسان نيست.

- حناي جوان چرا فيلم مي سازد؟ مي خواهد مثل بقيه اعضاي خانواده اش سينماگر باشد يا از خودش چيزي براي گفتن دارد؟

به عنوان يک دختر 18 ساله که در شرايط ايران امروز زندگي مي کند، حرف هاي زيادي براي گفتن دارم اما بيشتر آنها را مي نويسم در قالب داستان هاي کوتاه براي خودم. نوشتن آنها اگر دردي را هم از هم دردان من دوا نکند، لا اقل فشار روحي خودم را کم مي کند. اما حرف من در اين فيلم، اگرچه در کشور خودم ساخته نشد، گفتن دردهاي مشترکي است که در هر دو سرزمين ايران و افغانستان وجود دارد. هر دو جامعه دچار مشکلات فرهنگي - سياسي مشابهي هستند.

- يادت هست که از چه زماني به سينما علاقه مند شدي؟

از کودکي، وقتي 8 سال بيشتر نداشتم. البته اول مي خواستم نقاش شوم. به همين منظور با يک نقاش بزرگ ايراني (ايران درودي) که زن هم بود دوست شدم. وقتي تنهايي او را در روزهاي طولاني براي کشيدن يک تابلو مي ديدم به خودم مي گفتم من نقاشي را دوست دارم اما تنهايي اش را نمي توانم تحمل کنم. سينما جنب و جوش بيشتري داشت. وقتي پدرم کار مي کرد دايره يي از انواع انرژي در اطراف فيلم هاي او ايجاد مي شد که مرا هم جادو مي کرد. از گفتن کلمات صدا، دوربين، حرکت به هيجان مي آمدم. در اين سه کلمه قدرت عجيبي نهفته بود. به خاطر همين از کلاس دوم ابتدايي وقتي که 8 ساله بودم مدرسه را ترک کردم، فقط چند ماه پس از اينکه سميرا خواهرم مدرسه متوسطه را ترک کرده بود. به همراه او سال ها در کلاس هاي پدرم درس خواندم و سر فيلم هاي خانواده به عنوان عکاس، منشي صحنه، دستيار کارگردان و مستندساز پشت صحنه حضور داشتم.

- سميرا را چگونه مي بيني؟ او چه فرقي با تو دارد؟

او را از بيرون مي بينم و خودم را از درون و نمي توانم درون خود را با بيرون او مقايسه کنم. اما او يک پيشاهنگ است. نه فقط براي من، بلکه براي بسياري از دختران هم سن و سال خودش. و حتي نه فقط در ايران. او به نسل جوان - به ويژه به زنان- اعتماد به نفس داده است. از طرفي او يک ديوانه است و با جنون اش فيلم مي سازد. من به اندازه او ديوانه نيستم. اما در خانواده ما ابتدا من فيلم ساختم، وقتي که 9 ساله بودم و در فستيوال لوکارنو فيلم من نمايش داده شد. سميرا بعد از من شروع کرد.اما اين مقايسه ها چيزي را حل نمي کند. شايد يک روز هر دو ما سينما را ترک کرديم و مثل بقيه مشغول زندگي شديم. کم کم به اين فکر رسيده ام که سينماگر کسي نيست که بلد است فيلم بسازد، بلکه کسي است که بلد نيست مثل بقيه زندگي کند.

منبع: اعتماد

 

ارسال به تلگرام
بدون تاریخ بدون امضا- داخلی
امارات- داخلی
صباویزن- داخلی
بیمه سامان - داخلی
کاله - داخلی
کوروش - داخلی
اسنایپرفون
خیریه نسیم وصال
خیریه امام هادی
ارسال به دوستان
تلگرام عصر ایران
نام:
ایمیل:
* نظر:
تعداد کاراکترهای مجاز:1200
ایر تویا -داخلی
دلتابان
پربازدید ها
ایر تویا -داخلی
دلتابان
بلیط (عصر ایران داخلی)
بلیط (عصر ایران داخلی)
بلیط (عصر ایران داخلی)
عکس
بلیط (عصر ایران داخلی)
بلیط (عصر ایران داخلی)
نیازمندیها