کد خبر ۳۰۵۳۰۵
تعداد نظرات: ۴ نظر
تاریخ انتشار: ۰۰:۰۰ - ۰۲ آذر ۱۳۹۲ - 23 November 2013
حسن فرطوسی


بی بی، دیروز به وقتِ غروب، همان طور که پیش بینی کرده بود دست در دست مادر، در حالی که چشم هایش را به او زُل زده بود آخرین نفس هایش را کشید و رفت. "راحَت و ارتاحَت". رفت و راحت شد. در کنارش نیستم تا وداعِ آخر را بکنم. درکنار مادرم که سراپایِ وجودش عشق به بی بی بود هم نیستم تا سرش را روی شانه هایم بگذارم و هق هق گریه هایش را به جان بخرم. اما، این چند سطر را با چشمانِ اشک بارم می نویسم و به یاد مهربانش، به مادرم تقدیم می کنم.

بی بی "اُم جواد"، مظهرِ عاطفه بود و مهر و حَنان. عشقِ به عزیزانش حد و مرزی نمی شناخت. نه بُعدِ مسافت جغرافیایی و نه سراغی نگرفتن از او هیچ کدام دلیلی برای این که دَم به دَم سراغشان را نگیرد و یادشان نکند نبود. معنیِ زندگی را با فرزندانش می فهمید. از آن نوع که خود را نمی دید. بازیِ روزگار هم که جنگ به کمکش آمد و فرزندانش را هر کدام در گوشه ای پراکند و دیگر بازی های زمانه و مشغله های روزافزون آنان، خوب حسرت دور هم دیدنِ آنان و در کنارش زیستن را بر دلش گذارد.

بی بی، آزمونِ بزرگ بود. برایِ خودش، برایِ فرزندانش، برای نوه هایش و برای هرکسی که می خواست پندی زنده در زندگی خود ببیند. زنی زیبا و مقتدر که به حکمِ طبیعت و رنج های زمانه به پیرزنی فرتوت و نحیف تبدیل شده بود. نمی خواست روی تخت بیمارستان باشد. همیشه می گفت که مثل مادرم می میرم. یک آن مرگ به سراغم می آید. این اواخر، هر وقت درد به سراغش می آمد بمانند خردسالی مادر را صدا می زد: "یُمّه، اِلِحگینی" (مادر به دادم برس). هر از چندی خواب مادرش را می دید. مدتی پیش هم می گفت که مادرم گفت: "لا تِستَعیِلین، اِبهَلیّام تِیین یَمّی". (عجله نکن. تویِ همین روزها پیش من می آیی).

بی بی، پاک و پاکیزه بود. از کودکی برایمان نماد پاکیزگی بود. اگر بی بی بود، نوه ها جرأت نداشتند چیزی بخورند و هسته یا پوستش را دور بریزند. بلایِ جان می شد اگر قرار بود نظارت کند که حمام کنیم. تا نمی دید که پوستمان از شدت لیف زدن ملتهب شده، دست بردار نبود. این دو سه سال بعد از نود سالگی هم، هفته ای دو سه بار باید که حمامش می دادند. در همان حال ترانه هایش را می خواند و گیسوان می بافت. با حَنا رنگ کردنِ موهایش را خیلی دوست داشت و ناخن هایش همیشه تمیز و مرتب بودند. عطرهایِ خوش بو هم دوست داشت. بی بی پیتزا دوست داشت. و شیرینی و شکلات هم. همان که یک عمر بخاطر دیابت از خوردنش منع می شد.  بی بی ظاهری دوست داشتنی داشت و آراسته. صورت و دست هایش "دَگّة"هایِ زیبا را (تاتوهایِ سبزِ قدیمی) به یادگار داشت. او، سفر کردن هم بسیار دوست می داشت.

مهم تر، اما روحش بود. صفایش داده بود. نفرت درَش جایی نداشت. اگر در روزگارانِ طولانی که بر وی گذشته بود دردی کشیده بود و ستمی بر وی رفته بود ذکرِ همیشه اش اما، حلال کردن این و آن بود و دعای خیر برای هرکس که سراغش را می گیرد یا نمی گیرد. توقعی بیش از این هم نداشت. من مادربزرگ ها را دوست دارم. همیشه هم وقت گذاشتن با آنان و "سُوالِف" (قصه های) آنان شنیدن را دوست داشته ام. اما به جرأت می گویم، ندیده ام مثل بی بی که همه ی عمرش را در خدمت به عزیزانش بگذراند در حالی که حتی زبان به شِکوِه نچرخاند. طوری شده بود که ممکن بود بعضی ها فکر کنند حال که گله ای ندارد پس همه چیزش روبراه است. با این سُلوک، روحش در این چند سال اخیر بیش تر پالایش شده بود. می دانی، دردهای جسم وقتی در کنار رنج هایِ درونی آدمی قرار بگیرند می توانند سوختِ خوبی باشند برای دستگاهِ پالایش و تصفیه یِ روح. البته اگر آدمی بخواهد. و او این را می خواست.

بی بی نوریه، این چند سالِ آخر زمین گیر شده بود. چشمان مهربانش کم سو شده بودند و آخر دیدش را از دست داد. اما، این همه عوارض جسمی دلیلی نمی شد که خاطرات نوجوانی و جوانی اش فراموشش شود یا این که ترانه های فولکلورِ عربیِ مردمان خطه و دیار ما را فراموش کند. کافی بود پایه باشی تا باز خاطراتِ جهاد عشایر با انگلستان را برایت بازگو کند. این که چطور حمایل می بست و تفنگ در دست، شبانگاهان از بالای روزنه ی خانه به همراه دیگر زنان کشیک می دادند تا در غیابِ مردانشان که برای کسبِ روزی می رفتند اجنبی به کاشانه نزدیک نشود.

بی بی، سرشار از امید به زندگی بود. حتی در دشوارترین شرایط. و این خیلی برای من درس آموز بوده است. بی بی بویِ عزیزانش را می فهمید یا انرژی شان را حس می کرد. نمی دانم. هر چه بود این بود که مگر می شد نزدیکش بشوم و بعد از نزدیک یک سال دوری و ندیدنش وقتی سلامش کنم و صدایم را بشنود نگوید "حسن، یُمّة حسن اهنا؟" حسن، مادر حسن، این جایی؟! و بعد چنان در آغوش بگیرد و با همان ناتوانی جسمی از روی همان رختخوابِ استراحت گاه خویش غرق بوسه کند و سراغ بگیرد از جگرگوشه هایش.

بی بی روز هفتم محرم از دنیا رفت. از بین روزهایِ عمرش این روز را خیلی بزرگ می شمرد. سنتی نهاده بود که به فرزندانش هم رسید که در روز هفتم که در فرهنگ شیعیِ عربی متعلق به ابوالفضل می دانندش، شِوید پلو با مرغ و خروس می پخت به ازای هر یک از فرزندان دختر و پسرش، و به در و همسایه خیرات می کرد. یادم می آید به من می گفت "یُمّة، اللّی ایموت ابمحرّم مایسَوّون له فاتحَة. بَس اِستِخلاف لَهلة. الفاتحة ابمحرّم بس لِلِحسین. اِعیونی الحسین" (مادر، کسی که توی محرم بمیره، برایش فاتحه (مجلس عزا به همان سبکی که سه روزِ تمام وقت بر پا باشد) نمی گیرند. فقط یک سرسلامتی به خانواده اش می دهند. بخاطر این که مجلس عزا در محرم فقط برای حسینه. نور چشمم حسین). بعد هم بغضش می گرفت. چنین بزرگ می شمرد این روزها را که در آن ها سیاه پوش می شد و با روضه هایش اُنسی داشت. گوارایش باد این حسِ رضایت مندی و شادی درون که از این همزمانی نصیبش شود.

بی بی به آخرین آرزوهایش رسید. هم عزیزان و فرزندانش دور هم جمع شدند و جسمِ نحیفش را بر سر گذارده و اشک ریزان به خانه یِ ابدی بدرقه اش کردند و هم این که در نجف به خاک سپرده شد. از اهواز تا نجف هم سفر آخرینش بود. بی بی، از این جا، به جایی بهتر رفته است. هم جسمش آزاد و هم روحش رهاتر است. روحش شاد و دعای خیرِ او و همه یِ بی بی ها بدرقه یِ زندگی هامان.




•    این مطلب، از صفحه یِ شخصیِ "حسن فرطوسی" در فیسبوک، برداشته شده است.


ارسال به تلگرام
ارسال به دوستان
تلگرام عصر ایران
انتشار یافته: ۴
در انتظار بررسی: ۱۰
غیر قابل انتشار: ۰
amir
IRAN, ISLAMIC REPUBLIC OF
۲۰:۰۶ - ۱۳۹۲/۰۹/۰۳
1
25
خیلی عالی بود خداوند همه مادران مهربان را بیامرزد
هستی
IRAN, ISLAMIC REPUBLIC OF
۱۵:۵۱ - ۱۳۹۲/۰۹/۱۹
1
17
جالب و خااطره انگیز بود
زهیری
IRAN, ISLAMIC REPUBLIC OF
۰۰:۱۰ - ۱۳۹۲/۱۰/۰۲
1
25
عالی عالی عالی
حمید
IRAN, ISLAMIC REPUBLIC OF
۱۲:۰۷ - ۱۳۹۲/۱۱/۳۰
3
20
خداوند تبارک و تعالی همه رفتگانمان را بیامرزد
پربازدید ها
علم و فناوری