کد خبر ۳۵۰۶۹
تاریخ انتشار: ۲۰:۲۰ - ۱۴ بهمن ۱۳۸۶ - 03 February 2008
"در زمانی که غلام رییس دانشگاه بودم دختر چادر به سر را مسخره می کردیم، یک نفر هم برای نمونه پیدا نمی شد، یعنی آن را برای خود تحقير به حساب می آورد وحالا ده ها دختر چادری حتی در سالن سخنرانی ديدم و شنیده ام که حتی با فرهنگ مهر [رييس وقت دانشگاه تهران] دست نمی دهند که اين کار حرام است. شاهنشاه خيلی تعجب کردند."
مسعود بهنود در سایت خود نوشت:
... آنتونی پارسونز سفیر بريتانيا در تهران در زمان انقلاب، در کتاب خاطرات خود غرور و سقوط نوشته "چند روز بعد از عزیمت کارتر از ایران دولت به طور غير عمد فتیله باروتی را که به انفجاری عظیم انجاميد روشن کرد، انفجاری که یک سال بعد سلطنت خاندان پهلوی و همه آن چه را که به اتکای از آنان در ایران بر جای مانده بود، از میان برد"

فتیله ای که آقای پارسونز از آن می نویسد مقاله ای است که روز هفدهم دی سال 1356 یک هفته بعد از حضور رييس جمهور آمریکا در تهران و سخنان تائيد آمیز وی که با تعجب حاضران و جهانیان روبرو شد، در یک روزنامه عصر به چاپ رسید و ناگهان آرامش کشور از جائی شکست که هنوز بعد از سی سال درباره آن گفتگوهاست.

سفیر پيشين بريتانيا در ایران سلطنتی، که در روزهای بعد به درخواست شاه بارها با او ملاقات کرد، نطق کارتر را "کسل کننده و مهوع" خوانده که زياده گوئی و اغراقی در آن بود که "بعد از آن شاه چنان غرق شادی و سرور شد که دیگر دلیلی برای نگرانی درباره حمایت آمریکا از خود و خاندانش نداشت."

آخوندها تمام شده اند

خبر مقاله احمد رشیدی مطلق در روزنامه اطلاعات، پیش از آن که خود روزنامه به قم برسد طلاب و مذهبیون را به خروش آورد. از همین رو کامیون حامل روزنامه در دروازه ورودی قم به آتش کشیده شد و به دنبالش تظاهراتی برپا شد که به گروه های مذهبی فرصت داد تا به بهانه اعتراض به توهین به روحانیون بزرگ، قدرت و همبستگی خود را به رخ حکومت و گروه های دیگر بکشند. تا آن زمان کسی تصوری از اين قدرت نداشت.

در منابع مختلف تاريخی نوشته شده قوت قلبی که تحسین جيمی کارتر از رهبری شاه، و اغراق وی در قدرت و استقرار حکومت در ذهن محمد رضا پهلوی آخرين پادشاه ايران ايجاد کرد، منجر به يک سری تصميم گیری هائی شد که در وهله اول تقويت و گسترش حزب رستاخير، و قراردادن طرح فضای باز سیاسی در درون آن حزب بود و گام دوم حمله به جناح مذهبی که به نظر شاه با توجه به پيش رفت های کشور نفوذ خود را از دست داده بودند، به ويژه آيت الله خمينی مرجع تبعيدی که به گمان شاه هوادارانش در آن سيزده سال به شدت کاهش يافته بودند.

درست یک سال قبل از آن بر اساس خاطرات روزانه اسدالله علم وزیر دربار شاهنشاهی وقت، زمانی که وی از فراوانی تعداد دختران محجبه دانشگاه تهران گزارش می دهد و اين که "در زمانی که غلام رییس دانشگاه بودم دختر چادر به سر را مسخره می کردیم، یک نفر هم برای نمونه پیدا نمی شد، یعنی آن را برای خود تحقير به حساب می آورد وحالا ده ها دختر چادری حتی در سالن سخنرانی ديدم و شنیده ام که حتی با فرهنگ مهر [رييس وقت دانشگاه تهران] دست نمی دهند که اين کار حرام است. شاهنشاه خيلی تعجب کردند."

اسدالله علم که در آن زمان نزديک ترين افراد به شاه سابق ايران بود نوشته "...عرض کردم بیچاره فرهنگ مهر خودش زرتشتی است و بسيار هم مرد خوبی است ولی از ترس چماق تکفير آخوندها بيش تر از مسلمانان احتياط می کند. فرمودند ديگر آخوندی نيست. عرض کردم روحيه آخوندی هست و مارکسيست های اسلامی برای هوچی گری خيلی خوب از آن بهره برداری می کنند" [جلد ششم از خاطرات اسدالله علم، نشر آيبکس واشنگتن]

نويسنده مقاله

مقاله "ايران و استعمار سرخ و سياه" بر اساس روایت شاهدان و دست اندرکاران آن، به توصيه شاه در بخش فرهنگی دربار تهيه و توسط شخص او ویراستاری شد و امیرعباس هويدا وزير دربار آن را برای چاپ در روزنامه های معتبر در اختيار داريوش همايون وزير اطلاعات و جهانگردی گذاشت. همين امر باعث گرديد که تا سال ها اين تصور شکل گیرد که آقای همايون که خود نويسنده و روزنامه نگارست، نويسنده آن مقاله بوده است.

این تصور قبل از سقوط حکومت، هواداران سلطنت را به فکر انداخت که با انداختن آقای همایون به زندان وی را هدف مخالف ها قرار دهند و بعد از سقوط رژيم سلطنتی، هم انقلابيون با چاپ اعلاميه هائی در تيراژ وسيع از مردم خواستند که بنياد گذار روزنامه آيندگان را دستگير کنند.

آشکار شدن دانسته های چند تن از دست در کاران ماجرا چنين می رساند که نويسنده اين مقاله یک روزنامه نگار قديمی و مرتبط با بخش فرهنگی دربار بوده، که دفتر مخصوص شاه نظر چند تن دیگر را درباره متن آن جویا شده است. داریوش همايون در خاطرات خود از آن جائی که نویسنده اصلی هنوز در ايران اقامت دارد از بردن نامش خودداری کرده است.

بنا به خاطرات و مستندات، علی باستانی معاون سردبیر وقت روزنامه اطلاعات و احمدشهیدی سردبیرکل نشریات اطلاعات حاضر به چاپ این متن نمی شوند و فرهاد مسعودی مدیر موسسه اطلاعات را از خطرات چاپ چنین متنی با اطلاع می کنند، اما گفتگوی آقای مسعودی با نخست وزير [جمشيد آموزگار] هم به جائی نمی رسد و پاسخ او و وزير اطلاعات [سلف وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی امروز] اين بوده است که "امر شاهنشاه است و چاره ای جز اطاعت نیست"

چنین می نمايد جمشید آموزگار نخست وزیر وقت که چاپ اين نامه تومار دولت وی را در هم پيچيد، از دستور شاه و مقاله "ایران و استعمار سرخ و سیاه" بی خبر بوده است و در جریان تلاش کارکنان روزنامه اطلاعات برای منصرف کردن حکومت از چاپ این مقاله، از ماجرا با خبر می شوند.

متنی که در روزنامه اطلاعات به چاپ رسید و در منابع تاریخی متعدد از آن به عنوان اولين برگ انقلابی نام برده شد که در یک سال بعد رژيم به ظاهر مستحکم و مستقر پادشاهی ایران را ساقط کرد، با مقدمه ای شروع می شد که هم در کتاب های شاه سابق و هم در سخنرانی های وی و هم در مصاحبه هایش بارها تکرار شده بود. اتحاد نيروهای سرخ و سیاه.

شاه سابق ایران بعد از حوادثی که در پانزده خرداد سال 1342 در تهران و چند شهر کشور رخ داد و موجب به صحنه آمدن ارتش و کشته شدن عده ای شد، به این نتيجه رسیده بود که سلطنت وی يک بار ديگر از توطئه هائی که کمونيست ها و مذهبيون برايش چيده بودند جان به در برده، وی چنان که از همکاری يکی از مديران شرکت نفت بريتانيا با توده ای ها [ در زمان جنگ جهانی دوم، که بريتانيا و شوروی هم عليه هيتلر متحد بودند] ترکيب "توده ای – نفتی" را ساخته بود، بعدها از تاسيس سازمان مجاهدين چنين نتيجه گرفت که اتحادی بين کمونيست ها و مسلمانان [به تعبیر وی: سرخ و سیاه] عليه نظام وجود دارد... .

ارسال به تلگرام
ارسال به دوستان
تلگرام عصر ایران
پربازدید ها
علم و فناوری