کد خبر ۳۵۸۸۶
تاریخ انتشار: ۱۵:۵۶ - ۲۵ بهمن ۱۳۸۶ - 14 February 2008


اعتماد_سرم را به شیشه تاکسی تکیه داده بودم و چرت می زدم، احساس کردم کسی صدایم می کند. چشم هایم را باز کردم. مردی که کنارم نشسته بود آرام تکانم می داد.

"ببخشید، خیلی عذر می خوام."

"جانم."

مرد گفت: "شما تو روزنامه چیز می نویسین؟"

"بله."

" میشه یه لطفی به من بکنید؟"

"در خدمتم."

می خواستم اگه زحمتی نیست زندگی نامه منو تو روزنامه بنویسید که بقیه بخونن."

گفتم: "من هفته ای هفت هشت خط بیشتر نمی نویسم، یه کوچولو پایین صفحه."

 مرد گفت: " می دانم، منم زندگی نامه ام رو خیلی خلاصه می گم، آموزنده است، بقیه بخونن درس می گیرن. چهار خط هم بیشتر نیست."

گفتم: "بفرمایید."

 مرد گفت: " من پنجاه و یک سال پیش در یکی از شهرستان های اطراف تهران به دنیا آمدم، در بیست و چهار سالگی ازدواج کردم و صاحب دو فرزند دختر و یک پسر شدم. زندگی ام فراز و فرودهای زیادی داشته و تا چند وقت دیگر هم می  میرم."

کمی گیج شده بودم گفتم: "مطمئنی تا چند وقت دیگر می میرید؟"

گفت: بله بعد گفت: "شما خودت هم تا چند وقت دیگر می میری."

گفتم: "اون وقت این زندگینامه شما کجاش آموزنده بود؟"

گفت: "شما بنویس، خواننده اگه عاقل باشه، خودش جای آموزنده اش رو پیدا می کنه."

ارسال به تلگرام
ارسال به دوستان
تلگرام عصر ایران
پربازدید ها
علم و فناوری