کد خبر ۴۱۸۵۱
تاریخ انتشار: ۲۰:۵۸ - ۱۶ ارديبهشت ۱۳۸۷ - 05 May 2008
پسر بچه اى که بسرعت از كنار ماشين ما رد شدفرياد مى زد: «به خدا ديدمش، با من دست داد و من نيز او را بوسيدم.». از ماشين بيرون آمد و به ابراز احساسات با مردم پرداخت، نامه ها را از دست مردم مى گرفت و به مردمى كه بى تاب صحبت كردن با او بودند دلدارى مى داد.


روزنامه ایران در یادداشت دیگری به حاشیه نگاری از سفرهای استانی رئیس جمهور پرداخت.


به گزارش «فردا»، در یادداشت این روزنامه دولتی که با تیتر «فقط کار برای مردم» و به قلم مجتبی سروش پور منتشر شده است، نوشته است: از درب خروج فرودگاه كه بيرون آمديم خود را در بين خيل عظيمى از مردم يافتيم، جمعيتى بالغ بر ۳ تا ۴ هزار تن كه خودروهاى حامل رئيس جمهور و هيأت همراه را غافلگير كرد، فكرش را هم نمى كرديم چنين جمعيتى اينجا و در فاصله چند كيلومترى محل اصلى استقبال جمع شده باشند.


رئيس جمهور از ماشين بيرون آمد و به ابراز احساسات با مردم پرداخت، نامه ها را از دست مردم مى گرفت، با مردم دست مى داد و در بين حرف هايش با اين شهروندان عزيز، به مردمى كه بى تاب صحبت كردن با او بودند دلدارى مى داد. حدود بيست دقيقه اى گذشت، چند تن ازمشاورين و معاونين رئيس جمهور مأمور شدند تا حل مشكلات مردم را پيگيرى نمايند. ماشين به راه افتاد به پشت سر كه نگاه كردم چند گروه از مردم را ديدم كه به دور نمايندگان ويژه حلقه زده بودند.


هنوز نگاهم را از پشت سر برنگردانده بودم كه دوباره ماشين متوقف شد و اين بار خيل ديگرى از مردم را مشاهده مى كرديم كه به مناسبت ورود خادم خود به ابراز احساسات مى پرداختند: بطور مستمر صلوات مى فرستادند، اسپند دود مى كردند و صداى هلهله جماعتى ديگر فضا را پر كرده بود.


پسر بچه اى كه فكر كنم ۱۴-۱۳ ساله بود بسرعت از كنار ماشين ما رد شدفرياد مى زد: «به خدا ديدمش، با من دست داد و من نيز او را بوسيدم.»


كمى عقب تر از ماشين ايستاد، در حالى كه بچه هاى ديگر دور او جمع شده بودند و همه همسن و سال او بودند همان جمله ها را با همان حرارت و شور مى گفت.


يك خيابان جلوتر و در مسير منتهى به محل ديدار عمومى در بين اين سيل عظيم جمعيت ديگر سخت بود كه ماشين حامل جناب آقاى رئيس جمهور را ببينم. حتى بسختى مى شد بيرون اين ماشين را هم نگاه كرد. موج موج جمعيت به عشق ابراز احساسات به انقلاب و نظام، خادمى از خدمتگزاران خود را در آغوش گرفته بودند. به مثابه اقيانوسى بود كه خيل عظيم ماهى ها به سمت نور در حركت بودند. سرم را از ماشين بيرون آوردم و داشتم با مرد ميانسالى صحبت مى كردم كه ناگهان صداى پيرزنى توجه ام را جلب كرد. كمى دورتر از ماشين و در وسط خيابان ايستاده بود و مى گفت: «مى سپارمت به همين امام رضا(ع)، كه كار مردم را انجام دهى».


رئيس جمهور مشغول صحبت با مردمى بود كه براى ملاقات چهره به چهره منتظر بودند. هر كدام سخنى مى گفتند، جوانى از تأسيس مجموعه ورزشى و مشكلات اشتغال، مردى از توسعه كارگاه توليدى اش و نقش آن در صنعت استان همسر جانبازى از ناملايمات و... آقاى رئيس جمهور همه را به دقت و با وسواس گوش مى داد و دستورهاى لازم را صادر مى كرد.


موقع نماز ظهر و با طنين انداز شدن صداى اذان، همگى براى اقامه نماز آماده شديم. نماز عصر كه تمام شد فرصت را مغتنم شمرديم تا چند دقيقه اى استراحت نماييم. همه همكاران از ساعت پنج صبح كه براى ديدار با علما راهى محل برگزارى جلسه شده بودند تاحالا روى پا ايستاده بودند. دكتر احمدى نژاد مشغول تعقيبات نماز عصر بود. چند ثانيه گذشت و به سمت ما برگشت. هيچ آثارى از خستگى در چهره اش نبود و با رويى گشاده كه انگار همين الآن است بر سر كار آمده است. دست هايش را كنار گوشش گذاشت و گفت: نمى شنويد، صداى مردم را. برويم، ولى نعمتان ما منتظرند.


به فكر فرو رفتم تنها چيزى كه باعث شده بود تا دكتر دقايقى را از مردم جدا شود برپايى نماز اول وقت بود. از جابلند شدم و همين طور كه نگاهم به او بود از پنجره به سمت حرم نگاه كردم و آهسته زير لب زمزمه كردم:


حاشیه نگار روزنامه ایران در پایان نوشته است: «مى سپارمت به همين امام رضا(ع) كه كار مردم را انجام دهى.»

ارسال به تلگرام
ارسال به دوستان
تلگرام عصر ایران
پربازدید ها
علم و فناوری