کد خبر ۴۲۵۴۲
تعداد نظرات: ۱ نظر
تاریخ انتشار: ۰۱:۱۷ - ۲۵ ارديبهشت ۱۳۸۷ - 14 May 2008
علی عابد نهاوندی

آنچه در زیر می آید شرح حال" حاج مرشد " یکی از عرفای معاصر است که در بازار تهران غذاخوری داشته است . این متن به قلم نوه او ، نوشته شده است .


...مرحوم مرشد می گفت: "من در موقع زندگی با همسر اول خود، جوان بودم و نتوانستم محبت های او را جبران کنم." پدرم می گفت: "مادربزرگ تو لقمه می گرفت و دهان پدرم می گذاشت."

اما همسر دوم مرشد به اندازه همسر اول او وفا نداشت؛ بلکه برعکس همسر اول، با مرحوم مرشد بدرفتاری می کرد.

بدرفتاری های این همسر، به قدری شدت گرفت که به حد آزار او رسیده بود و مرشد می گفت: این سرنوشت من است و آزار و اذیت این زن تقدیری است که مرا به صبر وامی دارد.

همسر دوم با مرشد طوری رفتار می کرد که گویی غلام حلقه به گوش اوست و کمتر مردی می توانست این حقارت را تحمل کند و تاب بیاورد.
داستان معروف آن عالمی که طلبه ای برای دیدار او شهر به شهر گشته و منزل او را پیدا کرده بود، یادم آمد.

منزل عالم نزدیک جنگل بود و وقتی طلبه جوان به منزل عالم رسید او در خانه نبود.
همسر عالم درب منزل را به روی طلبه گشود و طلبه جوان از او پرسید: "عالم کجاست؟"

همسر عالم با لحن توهین آمیز و تحقیر کننده ای به طلبه جوان پاسخ داد: "آن فلان فلان شده را می گویی؟ رفته از جنگل هیزم بیاره!"

طلبه جوان که از رفتار همسر عالم و گفته های او مکدر و غمگین شده بود، در کنار منزل عالم به انتظار می نشیند.

چند لحظه بعد عالم از جنگل برمی گردد. در حالی که هیزم ها را سوار شیر نر زنده کرده و با مارهای سمی زنده هیزم ها را به کمر شیر، گره زده بود، به طرف او می آید.

طلبه جوان در حالی که از شیر و مارها ترسیده و از این وضع تعجب کرده بود، سر پا می ایستد. در حالی که به خود می لرزید، عالم به او نزدیک شده و در گوش او به آرامی می گوید: "جوان! من از آن صبر به این مقام رسیده ام!"

آری ما نوادگان همسر اول مرحوم مرشد همیشه مانند فداییان او بودیم. از همان کودکی در مقابل او مودب می ایستادیم و بدون اجازه او کاری نمی کردیم. وقتی همسر دوم مرشد با او بدرفتاری می کرد، جلو می آمدیم تا خود فرمان نامادری را برده و مرشد را خلاص کنیم.

ولی خود مرشد اجازه نمی داد می گفت: "صبر چیز خوبی است." هر چه ناسزا می شنید، عصبانی نمی شد. آرام صحبت می کرد، آرام اطاعت می کرد و آرام به کار خود ادامه می داد.

برای اطلاع خوانندگان محترم، چند مورد را که خود در خانه معظم له بودم و با چشم خود دیدم، در اینجا نقل می کنم تا الگوی صبر و استقامت را از شیعیان امیرالمومنین بشناسید:

یک روز بعداز ظهر همراه مرحوم مرشد از مغازه به طرف خانه او می رفتیم. مرحوم مرشد آب گردان مسی را که مملو از چلوکباب برگ مخصوص بود، زیر عبا در دست داشت.

ماجرای این آب گردان این بود که: "خانم"، یعنی همسر دوم مرحوم مرشد، به مرشد گفته بود: "غذای مشتریان مغازه به درد ما نمی خورد. باید برای ما غذایی جداگانه و مخصوص بپزی و بیاوری." برای همین، جناب مرشد هر روز مجبور بود در ظرف جداگانه ای برای همسرش غذا بپزد و به خانه بیاورد.

سوار تاکسی شدیم و به طرف منزل ایشان واقع در چهارراه دروازه دولاب رسیدیم. پدر خسته بود تا خواست عبای خود را دربیاورد، همسر دوم او که ما به او "خانم" می گفتیم، بدون اینکه جواب سلام ما را بدهد، رو به مرشد کرد و گفت: "سیگار خریدی یا نه؟" مرشد گفت: "یادم رفته!"

خانم بنای فحش را به آن عالم بزرگ گذاشت و شروع به پرخاش کردن کرد. من که آن زمان 12 سال داشتم، جلو دویدم و برای اینکه نامادری، پدربزرگم را راحت بگذارد، گفتم: "خانم، من الان می روم برایتان سیگار می خرم"

خانم گفت: "نخیر! خودش باید برود." من به پدربزرگم نگاه کردم. جناب مرشد آرام گفت: "خودم می روم." و از من خواست آرامش خودم را حفظ کنم. آرام آرام پدربزرگ از پله های منزل پایین آمد و رفت برای خانم سیگار خرید و برگشت.

روزی عمویم حسین آقای عابد گفت نظیر این صحنه برای من پیش آمد و من خواستم پادرمیانی کنم و حرفی بزنم و کمکی به پدر بکنم، پدرم فرمود: "من برای تو مثل پاسبانی که سر چهار راه دستش را بلند می کند و به خودروها می گوید: "ایست!" می گویم: "بایست!"

شبی یکی از دوستانش برای دیدن جناب مرشد به منزل او می رود. نزدیک چهار راه دروازه دولاب وارد کوچه می شود

از دور می بیند جناب مرشد کنار درب منزل خود داخل کوچه نشسته است. گفت: جلو رفتم و به جناب مرشد سلام کردم. مرا شناخت و به آرامی جواب سلام مرا داد. پرسیدم: "حاج آقا این وقت شب چرا داخل کوچه نشسته اید و به داخل خانه نمی روید؟" مرشد جواب داد: "زنم از منزل بیرونم کرده!" مرد ادامه داد: داخل منزل رفتم و خانم او که مرا می شناخت، با وساطت من مرشد را به خانه راه داد و آن شب گذشت.

مرشد در حالی که در برابر این اعمال همسر خود صبر می کرد که خود در روز صدها مستمند را دستگیری کرده، ده ها بی خانمان را مسکن داده، صدها گرسنه را سیر کرده و ... .

منبع:بهترین کاسب قرن
خاطرات مرحوم حاج مرشد چلویی (طاب ثراه)
تالیف: علی عابد نهاوندی

ارسال به تلگرام
ارسال به دوستان
تلگرام عصر ایران
انتشار یافته: ۱
در انتظار بررسی: ۲
غیر قابل انتشار: ۰
ناشناس
IRAN, ISLAMIC REPUBLIC OF
۱۶:۴۶ - ۱۳۸۷/۰۳/۰۵
0
1
قابل توجه نسل امروز، آيا واقعا با گذشت و فداكاري ديگه جايي واسعه طلاق مي مونه؟
گرچه بگذريم كه خانه از بن خراب است!
نام:
ایمیل:
* نظر:
تعداد کاراکترهای مجاز:1200
تلگرام عصر ایران
پربازدید ها
تلگرام عصر ایران
بلیط (عصر ایران داخلی)
دلتابان- صفحه داخلی
بلیط (عصر ایران داخلی)
دلتابان- صفحه داخلی
بلیط (عصر ایران داخلی)
دلتابان- صفحه داخلی
عکس
بلیط (عصر ایران داخلی)
دلتابان- صفحه داخلی
نظرسنجی
به نظر شما تیم ایران به مرحله بعد صعود می کند؟
بله
خیر
بلیط (عصر ایران داخلی)
دلتابان- صفحه داخلی