کد خبر ۴۵۸۱۳
تاریخ انتشار: ۱۵:۱۶ - ۰۳ تير ۱۳۸۷ - 23 June 2008
نمی بایست کار به حراج دارایی های شاملو- پوسته لغزنده و ریزنده ی دارایی ها- بینجامد. و در این میان سایه اندوه بر نگاه و قلب بانویی بنشیند که شعر شاملو و ادبیات ما به او دینی تاریخی دارد و البته طلبی تاریخی!

سید عطاء الله مهاجرانی در سایت شخصی خود در مطلبی تحت عنوان "شادی شیخی که خانقاه ندارد" آورد:
 
برای: آیدا شاملو

در خبر ها خواندم که داستان کهنه و دل آزار اختلاف بر سر دارایی های شاملو-آنچه در خانه اش بر جای مانده است- بالا گرفته و کار به حراج دارایی ها کشیده شد و...
در این میان تابلو حضور بانویی در برابر ماست، که در آفرینش فضای آفرینندگی شعر شاملو نقشی دوران ساز داشته است. بانویی با مهری مسیحایی که:
"میان خورشید های همیشه
زیبایی تو
لنگری ست-
خورشیدی که
از سپیده دم همه ی ستارگان
بی نیازم می کند."

آیدا به شعر شاملو طراوت و شکوهی مثال زدنی بخشید. مثل اثر درخشنده ی نقش ماندگار یار مهربان فردوسی در شبانه ی داستان بیژن و منیژه!

شبانه فردوسی در تاریخ آمیخته به رنج واشک و شکوه ما، در شبانه های شاملو ادامه یافت.- آن داوری نادرست شاملو در باره ی فردوسی از اهمیت این داوری نمی کاهد!
در شبانه فردوسی؛ که تلخترین شبانه همه ی تاریخ و ادبیات ماست. چراغی افروخته می شود؛ شمع وچراغ و انار و نارنج و به و بربط و آواز و می ومهر و از همه درخشانتر چراغ داستان، چراغ کلمه:
شبی چون شبه روی شسته به قیر
نه بهرام پیدا نه کیوان نه تیر
چنان گشت باغ و لب خویبار
کجا موج خیزد ز دریای قار
این چراغ ها را بانوی مهربان سرای فردوسی می افروزد. و به فردوسی می گوید:
بپیمای می تا یکی داستان
بگویمت از گفته ی باستان
چراغ کلمه را می افروزد. این چراغ در خانه ای از محبت که آیدا ساخت، در زندگانی شاملو افروخته شد. پر فروغ و مانا. وقتی شعر شاملو را از آغاز تا انتها می خوانیم؛ حضور آیدا در آینه ی مهر، از هر حضور دیگری پررنگ تر است. از شکوفه سرخ یک پیراهن تا:

" مرگ آن گاه پاتابه همی گشود که خروس سحرگهی
بانگی همه از بلور سرمی داد-"
میراث و موزه ی شاملو کلمه است، و شگفتا که مدعیان هیچ ردی و نقشی در کلمه شاملو ندارند! سکوت و بلکه قساوت شاعر! که با دم نزدن از برخی نام ها انگار آنان را از عرصه ی هستی شعر و حضور خود رانده است. مثل خیام که در رباعیاتش نام هیچ کسی از معاصرانش نیست و سرود:
یک جرعه می ز ملک کاووس به است!
دارایی های شاملو-آنچه از ققنوس بر جای مانده است؛ اگر از نام و یاد او جدا شود، چه اعتباری دارد؟
البته:
میخانه اگر ساقی صاحب نظری داشت
میخواری و مستی ره و رسم دگری داشت!

نمی بایست کار به حراج دارایی های شاملو- پوسته لغزنده و ریزنده ی دارایی ها- بینجامد. و در این میان سایه اندوه بر نگاه و قلب بانویی بنشیند که شعر شاملو و ادبیات ما به او دینی تاریخی دارد و البته طلبی تاریخی!

آیدا آینه وشاهد لحظه ها و همیشه های شاعر بوده است. ققنوس را در باران دیده است. طعم درخت و خنجر و خاطره را چشیده است؛ دیده است که در دم آفرینندگی شعر، شاعر چه حال و روزی دارد.

دوستداران شعر ناب شاملو بی تردید اشتیاقی سوزان دارند که ان لحظه ها ثبت شود. ثبت ان لحظه ها تنها از آیدا بر می آید که ملکه ی شعر شاملوست. با آن لحظه ها زندگی کرده است. آن لحظات را آفریده است. آیدا در همان چند مصاحبه ای که از اوخوانده ایم و نیز در روایت بسیار درخشان مرگ شاملو و داستان توفان و درخت- که خود شعر ناب غریبی ست- نشان داد که به خوبی کلمه و جایگاه بلند آن را می شناسد...

پوسته لغزنده و ریزنده ی دارایی های شاملو را بگذارد برای دیگران! کلمه را در یابد.
" بر چهره زندگانی من
که بر آن
هرشیار
از اندوهی جانکاه حکایت می کند
آیدا
لبخند آمرزشی ست."
حتما آیدا مثل مری هسکل، زن با شکوهی که زندگی و شعر جبران خلیل جبران را سامان داد و با انتشار یادداشت های روزانه اش گرامی ترین امکان شناخت جبران را برجای نهاد، می تواند چنین کرده باشد.

و:
دیده ام آن چشم دل سیه که تو داری
جانب هیچ آشنا نگاه ندارد
رطل گرانم ده ای مرید خرابات
شادی شیخی که خانقاه ندارد
ارسال به تلگرام
ارسال به دوستان
تلگرام عصر ایران
پربازدید ها
علم و فناوری