کد خبر: ۵۷۴۲۱۸
تاریخ انتشار: ۱۲:۰۱ - ۰۱ آذر ۱۳۹۶ - 22 November 2017

 حسن محدث

خواهر بزرگ سرش در دیگ شله زردی بود که عطر گلاب و دارچینش مرا مست کرده بود همچو زنِ باردارِ به ویار آلوده.

دست خواهر بزرگ در قابلمه بزرگ گم می شد و چند ثانیه بعد مثل بیل مکانیکی سر بر می آورد و کاسه ها را پر از ماده ای می کرد که سرگردان بود بین حالت جامد و مایع. ماده مذاب مانندِ زرد رنگی که تنه به یرقان می زد.

 تا آغاز مجلسِ روضه زنانه نذری حضرت مادر، کمتر از دو ساعت زمان در چنته بود و انبوهی از کارهای ناکرده به بقای خود ادامه می دادند. در این گیر و دار و وانسفای جدال برای نرسیدن امورات ابتر به دقیقه نود، خواهر کوچیکه از صفحه مدار دیدگان همه محو شده بود تا همزمان با حرکت دست های خواهر بزرگ، لب های او نیز به جنبش در آمده و از غیبت خواهر کوچیکه شکوه نماید. گویی که بلبل سحرخوان بر شاخه خشکِ درختِ زمستان زده ای آواز شکواییه سر دهد.

 « این چه وقت تلفن زدن به شوهره؟؟! خب بعدا باهاش حرف بزن. کلی کار رو سرمون ریخته...» معلوم شد که مردی کیلومترها دورتر، با جادوی کلمات باعث شده که خواهر کوچیکه دست از کار کشیده و در گوشه ای از اتاق به گوشی پناه ببرد.

به خواهر بزرگ رو کردم و گفتم: بر آنها خرده مگیر که جوانه زدن آشیان زندگی شان به دو سال هم نرسیده اما دختر تو رسیدن به سن تکلیفش رسیدنش را سال قبل جشن گرفته اند. آنها هنوز زیر خنکای سایه تابستانیِ درختی نشسته اند و منتظرند سیب سرخی از بالا رقص کنان فرود آمده و در چین دامنشان آرام گیرد، اما فریماهِ تو سال بعد به کلاس اول می رود.

 « ربطی به سال اول و سال دهم نداره. شوهر من هم گلایه می کنه که چرا چند ساعته باهاش حرف نزدم و بی صبرانه منتظر تماس یا پیام منه...» این را خواهر بزرگ گفت تا من را خلع سلاح کرده و تسلیم.

 آری عشق که نمی داند تو کجای زمان ایستاده ای که خودش را بسنجد و آمد و شدش را با نمودار سینوسی زندگی تو تنظیم کند؛ خواه تازه دروازه 20سالگی را رد کرده باشی و در دام زلف هم دانشگاهی گیر بیفتی یا اینکه سال های میانی عمر را بگذرانی وقد کشبدن بچه ها را تماشا کنی و کیفور شوی یا اینکه عصا به دست بر نیمکت پارکی بشینی و برای بانوی پیر زندگیت از سالهای رفته جوانی بگویی. بانویی که چین های بر چین نشسته، زیبایی صورتش را دزدیده اند؛چو راهزنی که همه دارایی تاجر را ببرد.

  عشق که نمی فهمد تو پای دیگ نذری ایستاده ای یا در صحنه تصادف یا زیر آوار زلزله. او تمام قد می آید و معادلات را به هم می زند. مثل جوان آشنایی که جند سال قبل که با دختری تصادف کرد و گمشده زندگیش را در آن جا پیدا کرد.

  در رقص خوفناک زمین هم عشق حی و حاضر است، همچو مادر کرمانشاهی که خود را تکیه گاه فرزند سه ماهه اش قرار داد و جان خود را عاشقانه داد تا قلب کوچک فرزندش با عشق بزرگ شود. از دل آوارهای قصرشیرین هم می توان شیرینی عشق را مزه کرد. از خرابه های سرپل ذهاب هم می توان پل زد به سمت عشق،امید و زندگی. همچو " آوا" که بی تفاوت از هیاهوهای این روزهای شهرش، رحم تنگ و تاریک مادر ترک کرد و به همه ما که مغموم از فقد هموطنان و فقر بازماندگان هستیم، سلام کرد تا "آوا"ی عشق، امید و زندگی باشد.

  ترانه علیدوستی در سریال شهرزاد در دیالوگ ماندگاری می گفت: " گاهی آدم تو جنگ با خودش، باید اونقد پیش بره که یه ویرونه بسازه از وجودش!! اون وقت ... از دل اون ویرونه یه نوری ، یه امیدی، یه جراتی، جرقه می زنه ...!"

  گاهی آدم در جنگ با طبیعت و خشم زمین، ویرانه می شود. احساس می کند که به ایستگاه آخر رسیده و همه چیز را از پشت عینک آفتابی می بیند. اما از دل این ویرانه می توان نوری، امیدی، جراتی و جرقه ای سر برآورده و نیرو را به زانوان سست تزریق کرده تا حیات را از نو آغاز کند.

 کرمانشاه مصیبت زده است اما کردها باید از نو شروع کنند. باید رقص کردی در لباس آنها جاری شود و زندگی را از دل خرابه بیرون کشید. باید تسلیت گفتن را تمام کنیم و بگوییم" کرمانشاه نو سلام"

 

ارسال به تلگرام
برچسب ها: کرمانشاه
ارسال به دوستان
تلگرام عصر ایران
تلگرام عصر ایران
پربازدید ها
تلگرام عصر ایران
بلیط (عصر ایران داخلی)
بلیط (عصر ایران داخلی)
بلیط (عصر ایران داخلی)
عکس
بلیط (عصر ایران داخلی)
بلیط (عصر ایران داخلی)