کد خبر ۶۱۰۷۶۱

تازه قد یه دستم بهار دیده بودم. مادرم گفته بود که:
- اگه یک انگشت دیگه بشمرم، موقه ی مدرسه ام می شه.
خونه ی قشنگی داشتیم، با یه حیاط بزرگ و آجرفرش که یه حوض گردی وسطش بود، برا اینکه حوض تنها نباشه، مادرم چندتا گلدون سُفالی رو پیش اش گذاشته بود. پای دیوارآجریش باغچه ای پُر از گل های مخملی و کنج حیاط چند خُمر فیروزه ای که پُر بودن از خاطره. و ایوان بلندی که با دو بازوی سنگی ش سقف خونه رو تو هوا گرفته بود تا آفتاب تو چشم اتاقها نخوره. وقتی مابچه ها توش می دوویدیم، آجراش پاهامونو قلقلک می داد.
چهاراتاق بزرگ داشتیم که پنجره شون رو به حیاط باز می شد و از تو درهای چوبی اونا رو با هم خودی کرده بود. اتاق سمت راستی که از همه بزرگتر بود، پذیرائی مون بود و فقط وقتی که مهمون می اومد، درشو باز می کردن. توش که می رفتیم هواش بوی کفشای عید رو می داد.
قسمت بالاش یه پیش بخاری داشت که دور تا دورشو نقش گل و میوه گچبری کرده بودن و دوتا پرنده سالها بودکه لای نقش هاش حبس بودن، رو سکوش چند ظرف استیلی که هیچکی استیل بودن شونو باور نداشت، اما هر وقت که ازجلو نگاشون می کردی شکلتو درمی آوردن. و یه ُتنگ بلورکه اگه دهَنشو باز می کردی اشکتودر می آورد و چندکتاب توی فراموشی طاقچه به هم تکیه داده بودن. کف اتاق یه فرش بزرگ داشتیم که وقتی روش راه می رفتیم، مادرم می گفت:
- مواظب باشید گل هاشو زیر پا له نکنید .
خونه مون دائم پُرمهمون بود. فامیل هاهمیشه دور و برمون بودن و به خاطر رودرباستی که با مادرم داشتن، ما بچه ها رو بغل می کردن و الکی قربون و صدقه مون می رفتن و سوغاتی ها آدمها رو به خونه مون می آوردن.
پدرم هنوز اونقدر پیر نشده بود. اگر چه روزا کمتر اونو می دیدیم. اما اگه خونه بود، می دیدیم صبح ها که از خواب بیدارمی شد، توی حیاط، کنار باغچه، حوله سفیدی رو دورگردنش می انداخت و دوتا میل بزرگ چوبی شوکه همیشه گوشه ی حیاط بود بر می داشت و ورزش می کرد. ما بچه ها هم می رفتیم پیش اش وای می ایستادیم و اداشو درمی آوردیم. بعد از ورزش کردن می ایستاد، گرگ می شد و دنبالمون می کرد، باشکمای پُر از خنده دور حوض می دوویدیم، مادرسرشو از پنجره بیرون می آورد:
- مواضب باشید، زیاد به حوض نزدیک نشید.
بعدآقاگرگه از پشت می رسید و بره کوچیکه روکه اغلب هم آنا خواهرم بودکه با اون پاهای کوچیکش همیشه عقب می موند رو می گرفت و بلندش می کرد، بانوک دماغ، شکمشو قلقلک می داد. چقدرنوک دماغش روی شکم لذت می داد. آنا توبغل اش دست و پا می زد و ریسه می رفت، بعد مادرم تو ایوان می اومد و صدامون می کرد:
- بچه ها بیاین صبونه بخورین.
به دنبال پدر از پله های سنگی ایوان بالا می رفتیم. شبا که مهمون نداشتیم اسب مون می شد و ما به نوبت سوار پشت اش می شدیم و دور تا دور اتاق می چرخید، بعد می ایستاد و مثل اسب شیحه ای می کشید، دستاشو از روی قالی برمی داشت و ما از رو پشت اش سُر می خوردیم و پیاده می شدیم. بعد اون یکی سوار می شد.
ازبازی کردن با پدرسیرنمی شدیم. اما افسوس که سرش حسابی شلوغ بود، باچی؟ ما نمی دونستیم. فقط می دیدیم که هر روز بعد از اون که صبونه شو می خورد، کت و شلوارشو می پوشید و ازخونه بیرون می رفت و نیمه های شب که ما خواب بودیم برمی گشت.
تا اینکه یه روزکه صبح ولرم تابستونی بود. پدرم مث هر روز، حوله ی سفیدشو دورگردنش انداخته بود و داشت با آب پاش فلزی گلدونای لب حوضو آب می داد و مادرم جلو آینه ی بزرگمون با اون قاب بُرنزی قلمکاری شده، نشسته بود و داشت چشمای درشتشو با دقت سُرمه می کشید.
خاله طاهره داشت نون سنگت برشته ای روکه تازه آورده بود، رو سفره می چید. بوی چای تازه دم که رو ی سماور برنجی بود، توی اتاق پیچیده بود. از تو کوچه صدای ماشینی نزدیک می شد، و بعد جیغ درحیاط بلند شد.
- این صبح زودکی می تونه باشه؟
پدرم بلند شد و آب پاش فلزی را رو لبه ی حوض گذاشت و به طرف دررفت. در رو که بازکرد، چندتا ژاندارم بودن که وارد شدن. من توی بغل پنجره، منتظر شروع کردن ورزش پدرم نشسته بودم، با دیدن اونا رو به مادرم گفتم:
- مامان مهمون اومد.
مادرم با تعجب از توی آینه نگاهی به من کرد:
- مهمون؟ اونم این اول صبحی؟.
قلم رو توی سُرمه دانش فرو کرد و ازجلوی آینه بلند شد و کنار پنجره اومد. دید که افسرمیانسالیه با دو سرباز مسلح که دم در با پدرم مشاجره شونه. مادر با دستپاچگی چادر سفید گلدارشو سرش کرد و دمپائی هاشو پوشید و به ایوان رفت و ازاون بالا رو به پدرم گفت:
- چیزی شده آقا؟
پدرم سرشو برگردوند و با صدای گرفته ای گفت:
- چیزمهمی نیس خانم، شما برید تو.
مادرم خواست تا به اتاق برگرده که ستون ایوان پَِرچادر شو سِفت گرفت. وایساد. خاله طاهره هم چیدن صبونه رو ول کرد و به ایوان اومد و کنار مادرم ایستاد.
- چی شده خانم؟
آرنج مادرم از زیر چادر لگدی به پهلوی طاهره زد:
- ساکت باش ببینم موضوع چیه؟
گوش هام کوچکتر از اون بودن که بشنوم اون ژاندارم ها با پدرم چکار دارند. اما دیدم که ژاندارم ها از حیاط بیرون رفتن و دم در وایسادن. پدرم که اومد تو، حوله از روشونه اش سُرخورد و پرید رو طنابِ توی حیاط .
از بغل پنجره پریدم پائین. کنجکاوی دستمو گرفت و پیش پدرم برد. با دستپاچکی داشت لباس هاشو می پوشید، مادرم داشت چیزی می گفت. جلوترکه رفتم، حرفا شو قطع کرد. پرسیدم:
- باباجون کجا می خوای بری؟
پَر پیراهن سفیدشو توی شلوارش فرو کرد:
- یه کاری دارم پسرم، باید حتمن برم.
- پس امروز ورزش نمی کنی؟
سینه شو بالا گرفته بود و داشت کمربندشو می بست، دستی به سرم کشید و گفت:
- باشه وقتی برگشتم، و ادامه داد:
- این دفعه می خوام تو رو بگیرم ویه لقمه ت کنم .
من خندیدم. مادرم دستی به شونه ام زد و گفت:
- برو صبونه تو بخور.
بعد از همونجا خاله طاهره رو صدا کرد:
- طاهره، بچه ها رو ببرصبونه شونو بخورن .
دقایقی بعد صدای خارج شدنشونو از اتاق شنیدم. ازکنارسفره بلند شدم و پیش پنجره رفتم، دیدم درحالی که مادرم پشت سرش راه میره، ازپله های ایوان پائین رفتن. دم درحیاط مادرم ایستاد، پدرم بیرون رفت و در رو پشت سرش بست. مادرم همونجا چادر سفید گلدارشو دورکمرش جمع کرد و رو پله ی سنگی دم درنشست و پَرچادرشو جلوی صورتش گرفت و گریه کرد. از پنجره پائین اومدم و پیش مادرم رفتم دیدم که گلای چادرش همه خیس شدن.
دقایقی بعد صدای ماشین اومدکه ازکوچه مون دور می شد. صدای ماشین پدرم رو با خودش برد.
روزها گذشت و پدرم به خونه برنگشت. دیگه صبح ها بدون پدر، حیاط سرد و خلوت بود و از آفتاب دلتنگی می تابید. و شبا تاریکی آدم رو خفه می کرد. مادر دیگه مث هر روزکه از خواب بلند می شد، جلوی آینه نمی رفت و چشمای درشت و سیاهشو سُرمه نمی کشید و میل های چوبی پدرکُنج حیاط کزکرده بودن، و انگارگلدونای لب حوض ماتم گرفته بودن و خُمره های فیروزه ای تو غمگینی سایه سر روشونه ی هم گذاشته بودن.
روزگار همین جوری گذشت و پدرم برنگشت. نمی دونم چند روز، چند ماه و یا چند سال بدون پدرگذشت، فقط دیدم که ُگلای باغچه مون خشک شدند، ریختن و ُخمره ها شکستند و من بزرگتر شدم، چاغ شدم، سنگین شدم، قدکشیدم، و ازمیل های چوبی پدرم بلند ترشدم و دیگه می تونستم اونا رو یکی یکی از زمین بکنم و تا رو سینه ام بالاشون بیارم.
خوب که نگاشون می کردی، عرق شوخی های پدرم لای ترک هاش زنگ زده بود.
به اندازه آجرهای حیاط مون خواب دیدم که پدرم مث همیشه که سفر می رفت، با اون چمدون خرمائی رنگش برگشته و با ورودش به حیاط، چمدون شو زمین می ذاره و ما بچه ها می دوویم جلوش، به اش که می رسیم، می شینه و بغلمون می کنه. با هم می آیم تو و سوغاتی ها رو یکی یکی باز می کنیم.
عاقبت اینقدرخواب دیدم تا مادرم بیدارم کرد و گفت:
- پاشید بچه ها امروز پدرتون می آد، پاشید هزار تا کار داریم .
بیدارشدیم، هنوزآفتاب نزده بود. چند لقمه شوق خوردیم، منو خاله طاهره سر و صورت خونه رو شستیم و دم کوچه رو جارو و آب پاشی کردیم. خُمره های شکسته ی فیروزه ای رو جمع کردیم و دور ریختیم. مادرم دوباره جلوی آینه ی بزرگ و قلمکاری شده رفت و چشمای کوچیکشو سُرمه کشید. صدای ماشینی نزدیک شد. مادرم چادر سیاه شو سرش کرد و ازپله‌های ایوان پائین رفت، همه دم حیاط ایستادیم. ماشین شورلت آبی رنگی جلو اومد و دم حیاط مون ایستاد. در باز شد و پیرمردیِ با موهای سفید و صورتی پُر از چروک پیاده شد، نگاه‌ش کردم، پدرم نبود. نگاه کرد چشماشو همه جا گردوند، دنبال بچه‌های کوچولوی شیطونش می‌گشت.

ارسال به تلگرام
ارسال به دوستان
تلگرام عصر ایران
پربازدید ها
علم و فناوری