کد خبر ۶۱۰۷۶۶

چند ساعتی می شد که پیرزن نمازش را خوانده بود و حوصله اش که از برنامه آخر شب شبکه محلی سررفته بود، دراز کشیده بود توی رختخواب و چشمش گرم نشده، صدای در از جا پرانده بودش. دیروفت بود. حالا مرد آن طرف حیاط ایستاده بود جلوی در بسته اتاق و سیگاری لای انگشتانش می سوخت. یک ساعت قبل که از راه رسیده بود و دست کرده بود توی جیب و فهمیده بود گم کرده کلید را، آمده بود سر وقت پیرزن و کلید اضافی را خواسته بود. پیرزن گفته بود کلید اضافیی در کار نیست. گفته بود دو تا کلید داشته فقط، که یکی دست اوست و یکی را هم زنش گرفته. کلید اضافی را زنش وقتی می گرفته قول داده یکی هم برای او بدهد بسازند ولی هنوز کلیدی برای او نیاورده. گفته بود کون سیگارش را نیندازد لای سبزیهای باغچه. مرد دمش را گذاشته بود روی کولش و رفته بود. اما حالا که یک ساعتی می شد توی حیاط می چرخید، پیرزن دودل شده بود. کاش کلید را داده بود. آنوقت مرد می توانست در را باز کند وبرود توی خانه.لب پائینش را جلو داد. عادت داشت موقع لجبازی دهانش را کج می کرد. فکر کرد، بهتر که نرفته تو. چه بساطی! چند روز پیش بعد رفتن زن، در را بازکرده بود و قدم به بلبشوی داخل خانه گذاشته بود. بساط صبحانه کنار تختخواب به هم ریخته هنوز باز بود و لباسهایی که از تنشان درآورده بودند دوروبر اتاق روی هم تلمبار شده بود. پیرزن مگسی را که روی باقی مانده عسل نشسته بود، پرانده و توی دلش گفته بود، کوفتت بشه زنیکه شلخته.
از کیسه آشغال بوی عجیبی بلند می شد که حال پیرزن را به هم می زد. بوی عرق تن می داد همه خانه. درحمام را بازکرد. روسری خوشرنگی کف حمام زیر چک چک آب خیس شده بود و پشنگه های آب پاشیده بود به نوار بهداشتی گوشه حمام. پیرزن نوک پنجه اش را گذاشته بود روی لنگه دمپایی مردانه ای که پشت در حمام بود، دستش را گرفته بود به چارچوب در و خم شده بود تا شیر آب را محکم کند. شیر هرز بود و به محض اینکه آنرا چرخانده بود آب سرد از توی دوش ریخته بود روی سر و صورتش. فشار آب روسری را تا دم راه آب لغزانده بود و پیرزن دستپاچه با نوک پا، روسری را گرفته و پرت کرده بود گوشه حمام. بعد در حالی که آب از سروبدنش توی سفره صبحانه می ریخت آمده بود بیرون.
نگاهی به حیاط انداخت. مرد را ندید. بلند شد و چراغ حیاط را روشن کرد. شاخ و برگ درختها زیر نور ضعیف لامپ لرزیدند. مرد دستش را گذاشته بود روی پیشانی و نشسته بود رو پلکان ورودی اتاق. صدایش کرد:" بالا*!"مرد بلند شد:" بیدارین حاج خانوم؟" " نیومد؟" مرد کف دستش را تکیه داد به تنه درخت سیب:" زنگ زد. مشتری داشته." " این وقت شب؟" مرد گردنش را کج کرد:" حنابندون بوده. بفرمایین شما." پیرزن برگشت توی خانه. خواست چراغ را خاموش کند، منصرف شد. برگشت سرجایش دراز کشید. چشمهایش را که بست، صورت بزک کرده زن از توی صفحه تلویزیون نگاهش کرد. بوی خوشی که هر روز، بعد رفتن زن توی کوچه می ماند، پیچید توی دماغش. مرد داشت به پنجره می کوبید. بلند شد:" شرمنده حاج خانوم! یه تلفن می خواستم بزنم." چشمهای پیرزن لغزید روی موبایل مرد بعد رفت تا ساعت دیواری بالای سرش. مرد گفت:" شارژش تموم شده، اگه نه مزاحمتون نمی شدم." و در حالی که سعی می کرد به پیرزن پشت نکند، رفت و گوشی را برداشت. پیرزن فکر کرد چقدر جوان است. می شود جای پسر زن باشد. فکر کرد خدا شانس بدهد. دم در ایستاده بود و به انگشت مرد که تند تند روی دگمه ها می لغزید نگاه می کرد. مرد دست به کمر گرفت، گوشی را گذاشت و سرش را تکیه داد به دیوار. پیرزن گفت:" حنابندون فیلم گرفتن نمیخواد دیگه!" مرد چشمانش را باز کرد. پیرزن گفت:" زمونه ما از این خبرا نبود زن جماعت بعد غروب اگه می اومد راش نمی دادن تو خونه." مرد گردنش را کج کرد. چمباتمه کنار تلفن نشست. نگاهش افتاد به رختخواب پیرزن گوشه اتاق و لحافی که پس زده بود. دست روی زانو گذاشت اهنی کرد و بلند شد. گفت:" شمام بد خواب شدین امشب. شرمنده!" پاکشید و از کنار پیرزن رد شد. رفت و در حیاط را بست. پیرزن پشت سرمرد، چفت پشت در را انداخت. چراغ حیاط را خاموش کرد و لغزید توی رختخوابش. فکر کرد بهانه خوبی دستش آمد. می شود دیرآمدنشان را بهانه کرد و عذرشان را خواست.
2
همسایه ها می گفتند هر روز سر ساعت نه منتظرشه. یه مرتیکه لندهوره.پیرزن هم گفته بود اصلاً این دو تا هیچ به هم نمی آیند. ندیده می دانست همان مرد لندهور برازنده تر است برای زنی مثل او. و دلش برای مرد سوخته بود که سپیده نزده از خانه بیرون می زد و شب وقتی برمی گشت بوی عجیبی که مثل بوی غذا بود بلند می شد. بویی که اشتهای پیرزن را کور می کرد بالکل. گاهی سایه مرد را که توی اتاق رفت و آمد می کرد، از لای شاخه ها دید می زد. از وقتی قدغن کرده بود بزن و بکوب را و گفته بود تو خانه او صدایی غیر از صدای رادیو و تلویزیون بلند نشود، تلویزیون را هم روشن نکرده بودند دیگر. گاهی زمزمه های مرد را می شنید که از کلماتش هیچ سردرنمی آورد. نوه اش می گفت ترکی می خواند. اشتباه می کرد. زمزمه های مرد هیچ شباهتی به ترکی نداشت. نوه اش می گفت ترکی استانبولی است. نماز که ندیده بود بخوانند. لابد روزه شان را هم می خواستند بخورند. آن هم توی خانه او. عذرشان را که خواست به بنگاهی سفارش می کند دو نفر آدم حسابی پیدا کنند برایش. که ظاهر و باطنشان به آدم بخورد دست کم. اتاق مثل گلش را م به گند نکشند مثل این دو تا. فکر کرد مرد که تقصیری ندارد. اینها وظیفه زن است. نوه اش می گفت این روزها بازار فیلمبرداری توپ است. درآمد زن چندبرابر درآمد مرد می شود حتم. می گفت زن که تقصیری ندارد. او هم خسته است لابد که نمی رسد تمیز کند خانه و زندگی اش را. و حتی من و من کنان گفته بود او هم آدم است. احتیاج به تفریح دارد. پیرزن از این جور تفریح ها سردرنمی آورد اصلاً. سواری با مردغریبه که تفریح نمی شود. نوه اش با شیطنت می خندید. می گفت معلومه که سواری تفریح درست و حسابیی نیست.
3
نوه اش رفته بود وردست زن. کلی روآمده بود دختر. مدام می گفت و می خندید. رقص عروس را جلوی مادرشوهرش تقلید می کرد. سینه اش را می لرزاند. شانه هایش را بالا می انداخت مدام و شلنگ انداز از این طرف اتاق به آن طرف می رفت و می آمد و شاباش می خواست. پیرزن را مبهوت کرده بود چقدر بی حیا شده بود ظرف همین چند مدت. صحبت به زن که می رسید نم پس نمی داد. می گفت ثریا خیلی تودار است. کم حرف و تودار. و اصلاً او را برای همین برده وردستش که مشتری جمع کند برایش. از بس که اخلاق خودش گهی است. می گفت انگار نه انگار که زن باشد. بیچاره شوهرش، شوهر کرده باشد انگار! توی مراسم هم کسی جرأت ندارد یک کلمه باهاش حرف بزند. مثل مجسمه می شود. اما کارش حرف ندارد. عروس و داماها آلبومشان را که می بینند زهر رفتار ثریا فراموششان می شود. پیرزن گفت خیلی سربه هوا هستند. می خواهد بیرونشان کند. دختر شانه اش را بالا انداخت برای ثریا فرقی نمی کرد. جایی باشد که شب سرش را بگذارد و بخوابد کافی است. تازه قرارداد اجاره را به این راحتی ها نمی شود فسخ کرد. مگر اینکه خود ثریا بخواهد. از لحن جانبدارانه دختر هیچ خوشش نمی آمد. انگار یادش رفته بود اینجا خانه اوست. دلش نمی خواست هم کلام بشود با زن. با شوهرش حرف می زد. بهانه ای می تراشید بالاخره. خدا می داند چند وقت باید در و پنجره ها باز می ماندند تا بوی گند و گه از بین برود. پرده اتاق را از روزی که آمده بودند، یکبار هم نشده بود بالا بزنند یا دست کم دستی به در و پنجره بکشند. همین پرده کت و کلفت بود که کفرش را درمی آورد. همه مستأجرهای قبلی هرچند وقت یکبار پرده شان را باز می کردند و دست به سروروی اتاق می کشیدند. آن وقت او هم می توانست جای تلویزیون، مخده ها و احیاناً میز و صندلی شان را ببیند. اما این طوری با این پرده..... خود او هم هیچوقت کرکره های اتاقش را نمی کشید. حتی موقع خواب. مگر روزهای تعطیل که شوهر ثریا خانه بود و دخترها و عروسهای پیرزن مهمانش می شند. باقی اوقات درختها پرده بین او و آن طرف حیاط بودند.
بوی گند اتاق ثریا او را یاد شوهرش می انداخت وقتی که سکته کرده بود و ناکار شده بود یک طرف بدنش. بدتر از همه هم زبانش بود که پیرمرد طاقت این یکی را نداشت اصلاً. فکش که نمی جنبید، آب میوه بسته بودند به نافش و بوی ادرار، ماهها بعد مرگش هم توی اتاق مانده بودهنوز. هیچ تحملش را نداشت. این بو زندگی اش را فلج کرده بود. چیزی از گلویش پایین نمی رفت. نمازش را با احتیاط می خواند و ته دلش دنبال راهی بود که خلاص شود از این گه دانی. آنوقت این زن که بوی عطرش تا آن طرف خیابان هم می رسید، توی همچین وضعی سر می کرد. نوه اش می گفت ازدواجشان صوری است. یعنی اینکه صورت ازدواج دارد زندگی شان. چشم می دواند و می گفت، ثریایی که او می شناسد به احدی سواری نمی دهد عمراً. می گفت یکبار سقط کرد. البته از شوهر اولش.
بهتر! بچه تنها شرط پیرزن بود برای مستأجرها. خودش هفت تا بچه بزرگ کرده بود و تازه چند صباحی می شد که از ونگ ونگ شوهرش هم خلاص شده بود برای همیشه.
4
سر ظهر سرو کله دو مرد پیدا شد. اولین بار بود که با هم برمی گشتند. مرد به عادت روزهای تعطیل زنگ اتاق پیرزن را زد و بلافاصله در را با سروصدا باز کرد. ثریا بود که اول آمد توی حیاط. در را باز کرد و رفتند تو. سر نماز، صدای رفت و آمدشان را می شنید که سنگین می رفتند و تند برمی گشتند. بی سروصدا و سریع کار می کردند. بعد یکی شان تنها برگشت و در حیاط را محکم بست. بعد نماز دید که هنوز پرده را باز نکرده اند و فکر کرد کجا می توانند برده باشند آن همه آت و آشغال را؟ به صدای گریه شوهرش بود یا به شنیدن صداهای مردانه توی حیاط که از خواب پرید؟ یک ربع بیشتر نخوابیده بود. توی خواب دید مستأجرها شوهرش را کرده اند توی یک کیسه سیاه و او مدام دست سالمش را تکان می دهد و گریه می کند به صدای بلند. دو مرد هر کدام یک سر تخت ایستاده بودند توی حیاط و یکی از آنها بسته ای هزاری را گرفته بود طرف مرد. آن یکی که پشتش به در حیاط بود کلافه و عرق کرده این پا و آن پا می کرد. مرد بسته را گرفت و تپاند توی جیبش. در حیاط را چهار تاق باز کرد برای مردها. چند ساعت بعد بیرون رفت و با هندوانه ی زیر بغل برگشت.
شب، پیرزن چراغ حیاط را روشن کرد که برود دست به آب. فکر کرد حیف شد، مستأجرهای بی سروصدایی بودند. نه فامیلی، نه آشنایی. سرشان به کار خودشان بود. از فردا باز هم توی این حیاط درندشت تنها می ماند. دهانش را کج کرد. حالا دیگر چه اهمیتی دارد؟ چیزی که فراوان است مشتری است. مگر بعد آمدن این دوتا، چند تا مشتری را خودش از دم برنگردانده بود؟ احساس مادری را داشت که بعد ازدواج دخترش، خواستگار آمده باشد برایش. به یکی از مشتریها گفته بود:" شرمنده روی ماهت دخترم. همین هفته پیش اجاره اش داده ام." یا به زنی که مدام قسم می خورد بچه ندارد گفته بود:" اگه اجاره اش نداده بودم، از خدام بود. کی از شما بهتر، خانوم تر؟ ثریا اما برای دیدن اتاق نیامده بود. عصر روزی که اسباب و اثاثیه شان را آورده بودند، با چمدانی که به زحمت هلش می داد، پیدایش شد. نه سلامی نه علیکی. یکراست رفت توی اتاق و از همان وقت پرده کذایی پایین افتاد تا امروز. چشم دواند به سیبهای کال لابه لای شاخه ها. چراغ اتاق آن طرفی روشن بود. خبری از تک و توک اسباب اثاثیه پشت پنجره نبود دیگر. مرد جلوی اتاق، کنار باغچه ایستاده بود. او را دید لابد که سیگارش را انداخت توی راه آب. شیر آب کنار باغچه را بازکرد. آبی به سرورویش زد و دستی به موهای سیاهش کشید. پیرزن برگشت توی اتاق، چراغ حیاط را خاموش کرد. چشمهایش که هم می آمدند، سایه بلند مرد هنوز توی حیاط بود. بی حرکت ایستاده بود کنار باغچه. کنار باغچه ایستاده بود یا توی آن......؟
*در ترکی به معنای پسرم

ارسال به تلگرام
ارسال به دوستان
تلگرام عصر ایران
پربازدید ها
علم و فناوری