کد خبر ۶۱۶۰۸۹
تاریخ انتشار: ۱۳:۴۴ - ۳۱ خرداد ۱۳۹۷ - 21 June 2018
صبح زود به عشق کوهپیمایی از خواب بلند شدم و به توصیه ی محلی ها، دل را زدم به کوه، باران و مه غلیظ، تا برسم به قله ای که می گفتند کاملا بالای مه و ابرهاست٬ دشتی سفید و پنبه ای زیر پاها.

عصرایران؛ مهسا ریحانی - هوا گرم شده بود و دلم می خواست به یک جای خنک و سرسبز سفر کنم، یادم آمد که سال ها پیش به جاده ماسال سری زده بودم و با دوستان فقط به گرفتن چند عکس بسنده کرده و برگشته بودیم و وقت نشده بود به آبادی های بالای جاده سری بزنیم و اصطلاحا ییلاق کنیم.

ماشین قدیمی ولی آفرود دوستم را قرض گرفتم، همتم رو جمع کردم و به سمت جاده ی ماسال حرکت کردم. در هر توقفگاهی هم که استراحت می کردم، در مورد اقامتگاهها و دیدنیهای ییلاقی می خواندم، تا که بر خوردم به اسم کازابلانکای ایران، یعنی ده "اولاسبلانگاه".

خبرت هست که در شهر تبر ارزان شد!

رودبار و فومن را به سمت ماسال در پیش گرفتم و بعد از نیم ساعت، دیگر چشم چشم را نمی دید! چیزی به جز مه و تاریکی مطلق نبود.

جهت پیچها را به سختی تشخیص می دادم، ولی زیبایی طبیعت منطقه حتی در تاریکی شب هم چشم نواز بود و در اوج گرمای تابستان، خنکی و باران عجیبی در کل مسیر بود. با هزاران نذر و نیاز رسیدم به ده. البته نتوانستم چادر برپا کنم و اقامتگاه اجاره کردم.

از هیجان دیدن طبیعت هنگام صبح کوهی که منظره ی روبروم بود، تمام پرده های اتاق را باز گذاشتم، نداشتن اینترنت و رفتن برق کل آبادی بعد از ساعت 12 شب، زیبایی و بکر بودنش را برای من هزار برابر کرده بود.

صبح زود به عشق کوهپیمایی از خواب بلند شدم و به توصیه ی محلی ها، دل را زدم به کوه، باران و مه غلیظ، تا برسم به قله ای که می گفتند کاملا بالای مه و ابرهاست٬ دشتی سفید و پنبه ای زیر پاها.

خبرت هست که در شهر تبر ارزان شد!

حدود سه تا چهار ساعت در بهشت مه آلود "اولاسبلانگاه" کوهپیمیایی کردم، چشمانم از دیدن آنهمه سرسبزی و مه سحرانگیزش سیر نمی شد. در تمامی این مسیر سربالایی خاکی و پر از پیچ این تپه ها، دام و طیور اهالی به طور پراکنده دیده می شدند، ولی تقریبا اثری از انسان نبود.

حتی یک گوساله قهوه ای کوچک، تمایل به بازی داشت و تا مدتی در مسیر با من شیطنت می کرد. با خودم فکر می کردم اینها قطعا خوشبخت ترین گوساله های ایران هستند که در چنین طبیعتی رشد می کنند. دل در دلم نبود تا به قله برسم. صدای بی توقف پرنده ها بین درخت ها باور نکردنی بود. آنقدر محو طبیعت شدم که مسیرم را گم کردم و این را از صدای دور دست یک تبر زن متوجه شدم!

انگار از خواب پریدم، به زمین برگشتم و تمام آن زیباییها، با این صدا تبدیل به خستگی عجیبی در بدنم شد و با تمام وجود نیاز به نشستن پیدا کردم. کاملا احساس ناب فتح قله ی کوه از یادم رفت. به پایین نگاه کردم تا جای بدون شیب و خشکی را برای نشستن چند دقیقه ای پیدا کنم و بلکه بتوانم مسیر برگشت را هم به یاد بیاورم.

ولی دیدن این تصویر بهشت و زیبایی هاش را از من گرفت و باز من را به دنیای بی رحم شهری برد:

بهشتی که با خوردن میوه ی ممنوعه توسط همنوع من، قطعا جاودانه نخواهد ماند.

من که از جمع کردن چند عدد قوطی پلاستیک در مسیر، احساس پاسبانی از این بهشت را داشتم، حال، به یکباره دچار یاس عمیقی شده بودم.

خبرت هست که در شهر تبر ارزان شد!

به سختی و سنگینی بلند شدم و کیلومترها دورتر شیرزنی را پیدا کردم که گویش اش را نمی فهمیدم، ولی او متوجه شد که من گم شدم و از یکی پسرهایش (فرهاد) خواست تا برای راهنمایی من همراهی ام کند. فرهاد از ناحیه ی پا مشکل داشت، ولی از من سریعتر می رفت و انگار با چشمان بسته، در مه و باران غلیظ کوهی، هم می توانست راه را پیدا می کرد. شگفت انگیز بود! مسیر برگشت را تا سر دو راهی به من نشان داد و خداحافظی کردیم.

امروز به سر کارم برگشتم و به خودم قول دادم که از این ده زیبا، طبیعت عجیب و مردمان فعال و خونگرمش که به روایت یکی از آنها، تبعیدی های کرد زمان رضا شاه به منطقه شمال هستند، بنویسم.
ولی تمام ترسم این است که اگر بیشتر بشناسیم، بیشتر از بین می بریم. تمام ترسم از تبر است از تبر خریدن و تبر فروختن و ... .


ارسال به تلگرام
برچسب ها: روستا ، اولاسبلانگاه
ارسال به دوستان
تلگرام عصر ایران
پربازدید ها
علم و فناوری
بلیط (عصر ایران داخلی)
دلتابان- صفحه داخلی
عکس