کد خبر ۶۲۷۵۲۰

روزی شیخ جعفر شوشتری را دیدند که در کنار جویی نشسته و بلند بلند گریه می‌کند.

شاگردان شیخ، با دیدن این اوضاع نگران شدند و پرسیدند: «استاد، چه شده که این‌گونه اشک می‌ریزید؟ آیا کسی به شما چیزی گفته؟»

شیخ جعفر در میان گریه‌ها گفت: «آری، یکی از لات‌های این اطراف حرفی به من زده که پریشانم کرده.»

همه با نگرانی پرسیدند: «مگر چه گفته؟»

شیخ در جواب می‌گوید او به من گفت: «او به من گفت شیخ جعفر، من همانی هستم که همه در مورد من می‌گویند.

آیا تو هم همانی هستی که همه می‌گویند؟! و این سئوال حالم را عجیب دگرگون کرد.» این بود حکایت داستان تو همانی هستی که همه میگویند؟!!!

 

ارسال به تلگرام
برچسب ها: داستان کوتاه
ارسال به دوستان
تلگرام عصر ایران
پربازدید ها
علم و فناوری