کد خبر ۷۶۰۷۴
تاریخ انتشار: ۱۴:۰۵ - ۰۶ تير ۱۳۸۸ - 27 June 2009
پايگاه اطلاع رساني قربانيان ترور ، به مناسب سالگرد ترور مقام معظم رهبري مطلبي را در بازخواني اين حادثه به اين شرح منتشر كرد.
 
سخنان آيت الله كه به اين جا رسيد، ناگهان صداي انفجار شنيده شد. ضبط صوتي در مقابل ايشان منفجر شد و ايشان غرق در خون در گوشه چپ افتادند. در ابتداي سخنراني، جواني 28 ساله، با قد متوسط، موهاي مجعد، كت و شلواري چارخانه و صورتي با ته ريش مختصر آن ضبط صوت را روبه روي آيت الله و سمت چپ ايشان كنار قلبشان گذاشته بود كه ناگهان بلندگو سوت كشيد و جاي ضبط صوت را تغيير و سمت راست ايشان قرار دادند. همان ضبط صوت منفجر شده بود .
 
آيت الله مدرسي هم در اين باره گفتند: 6  تير 60، سالروز ترور روحاني ارشد حزب جمهوري اسلامي است؛ آيت الله «سيد علي خامنه اي» به همراه آقايان «بهشتي، موسوي اردبيلي، هاشمي رفسنجاني و باهنر» بر جايگاه اعضاي موسس اين حزب تكيه زده بودند كه مخالفان جمهوري اسلامي به اقدامي تروريستي دست زدند. پيش از اين هم، «بني صدر» مخالف ارشد حزب، از مقام رياست جمهوري عزل شده بود.
 
مجاهدين خلق عليه نظام شورش كرده بود و سال ها پيش گروه تروريستي «فرقان» رشد كرده بود كه اكثر اعضاي آن دستگير و محاكمه شدند و جنگ ايران و عراق آغاز شده بود. در اين شرايط پرالتهاب، هر روز حادثه اي رخ مي داد؛ به ويژه پس از آن كه مجاهدين خلق به طور شفاف با نظام رودررو و «منافق» شدند و بني صدر هم راه خويش را در خارج از نظام جست وجو مي كرد.

محمد جواد قديري كفرايي اقدام به ترور شخصيتي كرد كه نامش روي كاغذ فرقاني ها و منافقين آمده بود، اما تا آن روز اين تصميم تروريستي اجرايي نشده بود. فضاي ناامن و كنترل نشده آن دوران را «حسين جباري»، محافظ آيت الله، اين طور در گفت وگو با خبرگزاري فارس روايت مي كند: «سال 1360، اوج فعاليت هاي نظامي منافقين بود و با توجه به حضور شبانه روزي ما به همراه حضرت آقا در جبهه ها، براي چك محل سخنراني آقا در مسجد ابوذر از سپاه نيرو خواستيم، وليكن به دليل خنثي سازي فعاليت منافقين توسط آنها، نيرو براي چك نداشتند...»

آيت الله خامنه اي، در پاسخ به شايعات مخالفان، هر شنبه در مسجدي حضور مي يافتند: «ايشان جلسات سخنراني و پاسخ به سئوالات را شنبه ها همراه با نماز ظهر و عصر در دانشگاه تهران شروع كردند و بعد از حدود 10 جلسه براي ادامه جلسات سخنراني به مسجد حاج ابوالفتح خان در ميدان قيام رفتند.» (گفت وگو با حسين جباري، خبرگزاري فارس، 4 تير 87)

پس از مدتي، ايشان از مسجد ابوالفتح خان به مسجد ابوذر مي روند كه هفته اول، به دليل جلسه مهم استيضاح بني صدر در مجلس، اين جلسه برگزار نمي شود. اما هفته بعد، آيت الله خامنه اي به همراه «شهيد بابايي» به مسجد مي روند تا در فضاي ملتهب آن دوره به شايعات پاسخ گويند: «آيت الله خامنه اي كه از جبهه برگشته و خدمت امام رسيده بودند، بعد از ديدار، طبق برنامه شنبه ها، عازم يكي از مساجد جنوب شهر براي سخنراني بودند. خودرو حامل آيت الله خامنه اي كه از جماران حركت مي كرد، آن روز مهمان ويژه اي داشت؛ خلبان «عباس بابايي» كه مي خواست درددل هايش را با نماينده امام در شوراي عالي دفاع (آيت الله خامنه اي) در ميان بگذارد. آنها نيم ساعت زودتر از اذان ظهر به مسجد ابوذر رسيدند و گفت وگوشان را در همان مسجد ادامه دادند.» (غفاري، مصطفي، گزارشي از ماجراي ترور 6 تير 1360، سايت اينترنتي آيت الله خامنه اي)

نماز ظهر كه اقامه شد، پرسش ها مطرح شد و از داماد آيت الله سخن به ميان آ مد كه ايشان گفتند: «خداي متعال نه به ما دختر داده و نه داماد.» اما سئوالات به مسائل شخصي ختم نشد و اين سئوال مطرح شد: «آيا زن مي تواند قاضي و مجتهد بشود؟ اگرنه، چرا؟ و طبق حديث «زن ناقص العقل است»، آيا با آ زادي زن منافات ندارد؟» آيت الله، با مقدمه اي درباره اين سئوال، در جايگاه پاسخگويي قرار گرفت و فرمود: «قضاوت، يك منصبي است كه احتياج دارد به اين كه انسان خشك و قاطع باشد. خشك بودن و تحت تاثير عواطف قرار نگرفتن، چيزي است كه به طور معمول زن ها اين را ندارند و اين نقطه قوت زن است؛ نه نقطه ضعف زن. اين را توجه داشته باشيم. زن اگر عواطفش جوشان و احساساتش پرخروش نباشد، عيب است. كمال زن در غلبه عواطف اوست و اين به دليل اين است كه شغل اول زن تربيت فرزند است. نمي گوييم شغل ديگر نداشته باشد، داشته باشد.
 
مي تواند، هيچ مانعي ندارد داشته باشد. اسلام مانع نيست، اما اولين و اساسي ترين و پراهميت ترين شغل زن، مادري است. اگر رئيس جمهور هم بشود، اهميتش به قدر اهميت مادري نيست... حالا شما مي خواهيد اين موجودي كه خدا براي خاطر همين موضوع او را عاطفي آفريده، بگذاريد در راس يك شغلي كه بي عاطفگي مي خواهد؟ قاطعيت و خشونت مي خواهد؟ خشك بودن مي خواهد؟ اين را خداي متعال قبول ندارد. مجتهد جامع الشرايطي كه مرجع تقليد مي شود نيز همين طور. مرجع تقليد بايد تحت تاثير هيچ احساسي و عاطفه اي قرار نگيرد و اين چيزي است كه به طور متوسط و معمول در مردها بيشتر است از زن ها به اين دليل. «ايشان در ادامه به بخش دوم سئوال نيز پاسخ گفتند: «اما آني كه گفتند زن ناقص العقل است، اين نخواستند بگويند كه زن خداي نكرده قوه ادراك ندارد؛ هرگز. بسياري از زنان از بسياري از مردان سطح شعور و دركشان به مراتب بالاتر است؛ نه يك ذره دو ذره...

دو احتمال درباره اين هست كه يكي از اين دو احتمال را من اين جا ذكر مي كنم و آن اين است كه نظر اميرالمومنين در «هن ناقصات العقول (ان النساء نواقص الايمان نواقص الحظوظ نواقص العقول /128 نهج البلاغه/ خطبه 80»به طبيعت زن نيست، بلكه به زني است كه تحت تاثير فرهنگ ستم آلود تمام طول تاريخ كه نسبت به زنان اين فرهنگ، هميشه توام با ظلم و ستم بوده، ناقص بار آمد. در زمان اميرالمومنين زن در همه جوامع بشري، نه فقط در ميان عرب ها، مظلوم بود. نه مي گذاشتند درس بخواند، نه مي گذاشتند در اجتماع وارد بشود و در مسائل سياسي تبحر پيدا كند. نه ممكن بود در ميدان هاي...»

سخنان آيت الله كه به اين جا رسيد، ناگهان صداي انفجار شنيده شد. ضبط صوتي در مقابل ايشان منفجر شد و ايشان غرق در خون در گوشه چپ افتادند. در ابتداي سخنراني، جواني 28 ساله، با قد متوسط، موهاي مجعد، كت و شلواري چارخانه و صورتي با ته ريش مختصر آن ضبط صوت را روبه روي آيت الله و سمت چپ ايشان كنار قلبشان گذاشته بود كه ناگهان بلندگو سوت كشيد و جاي ضبط صوت را تغيير و سمت راست ايشان قرار دادند.

همان ضبط صوت منفجر شده بود و داخل آن با ماژيك قرمز رنگ نوشته بودند: «عيدي گروه فرقان به جمهوري اسلامي.» البته بمب منفجر نشده بود و فقط چاشني آن عمل كرده بود. جواد پناهي، يكي از محافظ ها، شرايط پس از انفجار را اين گونه روايت مي كند: «مردم اول روي زمين دراز كشيدند و بعد هم به سمت در هجوم بردند، من اسلحه ام را از ضامن خارج كرده بودم. تا برگشتم جايگاه، ديدم ... آقا از سمت چپ به پهلو افتاده اند روي زمين. داد زدم: حسين (جباري)! آقا... تا برسم بالاي سرآقا، حسين جباري تنهايي آقا را بلند كرده بود و به سمت در مي رفت.»

سريعا ايشان را در ماشين بليزر سفيد رنگ مي گذارند و به سمت بيمارستان حركت مي كنند. سر راه به داخل درمانگاهي (درمانگاه عباسي) در حوالي خيابان قزوين مي روند و پزشكان با گرفتن نبض، از حيات ايشان قطع اميد مي كنند. اما بار ديگر همراه با كپسول اكسيژن ايشان را به سوي بيمارستان «بهارلو»، پل جواديه مي برند. «جواديان»، ديگر محافظ آيت الله، از اتفاقات داخل ماشين حين هنگام رفتن به بيمارستان بهارلو مي گويد: «در مسير بي سيم را برداشتم: حافظ هفت! مركز، مركز ... موقعيت پنجاه – پنجاه [موقعيت آماده باش] مركز! حافظ هفت مجروح شده... به دكتر فياض بخش، دكتر منافي، دكتر زرگر و... بگوييد از مجلس خودشان را برسانند، بيمارستان بهارلو.» آيت الله را وارد بيمارستان مي كنند و دكتر محجوبي، از جراحان اين بيمارستان، به سرعت واحد هاي خون و فر آورده هاي خوني تزريق مي كند.

حسين طالب نژاد، از تكنسين هاي اتاق عمل، مي گويد: «وقتي حضرت آيت الله خامنه اي به بيمارستان بهارلو منتقل شدند، خونريزي شديدي داشتند. بيشتر شريان هاي دست راست شان قطع شده بود كه خوشبختانه دكتر «محجوبي»، يكي از جراحان خوب اين بيمارستان با يك عمل جراحي توانست جلوي خونريزي را بگيرد كه با تشخيص او، ايشان را به بيمارستان قلب منتقل كردند.» در حين اقدامات پزشكي دكتر محجوبي، دكتر فاضل و دكتر زرگر هم از راه مي رسند و عمل ادامه مي يابد: «دكتر منافي (وزير بهداري وقت) همان طور كه مي آمد بيمارستان بهارلو، تلفن زده بود كه دكتر سهراب شيباني، جراح عروق و دكتر ايرج فاضل هم بيايند. آقاي بهشتي هم دكتر زرگر را خبر كرده بود. دكتر محجوبي كه حال و روز دكتر زرگر را ديد، گفت: نگران نباش، من خونريزي را بند آورده ام.» (گزارش از ماجراي ترور 6 تير 1360)

اما كنترل امنيتي بيمارستان بهارلو مشكل بود و جمعيت بسياري در حياط بيمارستان جمع شده بودند و بايد آيت الله خامنه اي به بيمارستان ديگري منتقل مي شد. دكتر زرگر اين گونه روايت مي كند: «رگ پيوندي مي خواستم، پاي راست را شكافتيم. رگ دست راست و شبكه عصبي اش كاملا متلاشي شده بود. فقط توانستيم كمي جلوي خونريزي را بگيريم و كمي هم پانسمان كنيم. تصميم بر اين شد كه آقا را ببريم بيمارستان قلب.» دو هليكوپتر در حياط بيمارستان نشستند. «طالب نژاد» تكنسين وقت اتاق عمل بيمارستان بهارلو، در اين باره مي گويد: «آن روز دو بالگرد در محوطه بيمارستان فرود آمدند. چون جمعيت انبوهي مقابل بيمارستان تجمع كرده بودند، ما نگران بوديم منافقان همچنان قصد توطئه داشته باشند. به همين دليل يكي از همكاران را روي برانكاردي قرار داديم و روي او را پوشانديم و بالگرد اول از بيمارستان خارج شدو مردم به تصور اينكه حضرت آيت الله خامنه اي از بيمارستان خارج شده اند، متفرق شدند، در حالي كه ايشان هنوز در اتاق عمل بودند. عصر همان روز با خلوت شدن بيمارستان موفق شديم، ايشان را با بالگرد دوم به بيمارستان قلب انتقال دهيم.»

حين انتقال آيت الله به بيمارستان قلب، وضعيت ايشان بار ديگر بد شد و نبض شان كاهش پيدا كرد. دكتر منافي مي گويد:«تا بيمارستان (قلب) دوباره مونيتور وضعيت نبض خط ممتد نشان داد... عمل جراحي 3 ساعت طول كشيد و آقا به بخش «آي سي يو» منتقل شدند.» دكتر ميلاني نيا، رئيس بيمارستان قلب و از پزشكان معالج درباره وضعيت آيت الله خامنه اي پس از ترور مي گويد: «علاوه بر تركش هايي كه به نقاط مختلف بدنشان آسيب زده بود، حرارت زياد بمب، مقداري از عضلات ايشان را از فرم طبيعي خارج كرده و به طور ساده مي شود گفت از شدت جراحت پخته شده بودند.در بيمارستان راه آهن - بهارلو- مقداري خون به ايشان تزريق كرده بودند.
 
اما در بيمارستان قلب هم فشار خون ايشان بسيار پايين بود و ما مجبور شديم مقدار زيادي خون و فرآورده هاي خوني تزريق كنيم كه از حدمعمول به مراتب بيشتر بود. به لحاظ درماني واقعا وضعيت بحراني بود و مي توانم بگويم واقعا خدا خواست كه ايشان در آن زمان به شهادت نرسند. تزريق اين مقدار خون و فرآورده هاي خوني عوارض متعددي دارد كه ما هم گرفتار آن عوارض شديم؛... عمل انعقاد خون صورت نمي گيرد. داروهاي ضد انعقاد خون براي انعقاد خون مصرف شد. پس از چند ساعت ايشان را به بخش مراقبت هاي ويژه منتقل كرديم. حدود ساعت سه، چهار بامداد بود كه خونريزي بند آمد، وضعيت فشار خون ايشان به حالت نرمال درآمد، ولي دستگاه هاي تنفسي همچنان متصل بود.» (در گفت وگو با روزنامه هم ميهن، تير 86) خانواده آيت الله خامنه اي و برادرانشان به بيمارستان آمده بودند و نگران بودند. در ساعت اوليه بامداد روز 7 تير، ايشان به هوش آمدند و روي ورقه كاغذي نوشتند كه حال محافظانشان چه طور است.

پس از اطلاع از ترور، امام خميني پيامي خطاب به آيت الله خامنه اي نوشتند و ساير مقامات همچون آقايان منتظري، بهشتي، رجايي، نهادهاي حكومتي و انقلابي و... اين سوء قصد را محكوم كردند. فرداي آن روز، آقايان رجايي، هاشمي رفسنجاني، حاج احمدآقا خميني و... به عيادت ايشان آمدند و تنها شهيد حزب جمهوري، كه پيش از شهادت، آقاي خامنه اي را ملاقات كرد، «محمد منتظري» بود: «اولين كسي هم كه بيمارستان بهارلو آمده بود، محمد منتظري بود.» (گزارش از ماجراي ترور 6 تير 1360)

با بمب گذاري در حزب جمهوري اسلامي و شهادت آيت الله«سيد محمد حسيني بهشتي» و ديگر اعضاي اين حزب، پزشكان نگران بودند كه آيت الله خامنه اي از اين مسئله مطلع شده و سلامتي ايشان به مخاطره بيفتد. پزشكان، به بهانه اين كه امواج راديويي دستگاه هاي درماني را مختل مي كند، راديو و تلويزيون را از اطراف ايشان دور كردند، اما آنچه براي آيت الله سوال برانگيز بود اين بود كه «چرا همه مي آيند، اما ايشان [شهيد بهشتي] نمي آيد؟»دكتر منافي به آقايان «حاج احمدآقا، هاشمي و رجايي» متوسل مي شود. آنان فقط از شهيد شدن دو ،سه نفر حرف زدند و گفتند: دكتر بهشتي يك مقدار پاهايش مجروح شده است. البته در نهايت پس از چند روز ايشان مطلع شدند.

اين گونه بود كه آيت الله خامنه اي، در گفت وگويي كه 18 تيرماه 60 در روزنامه جمهوري اسلامي منتشر شد، به اظهارنظر درباره انفجار در حزب جمهوري پرداختند و اين اقدام را نشانه «عجز دشمن» دانستند: «الحمدلله ديديد كه آقاي مطهري شهادتش براي اسلام از حضورش براي اسلام كم فايده تر نبود؛ آقاي بهشتي هم همين طور. به هر حال اين حاكي از عجز دشمن است. حاكي از ناتواني دشمن و حاكي از درماندگي است. اين از آقاي بهشتي و از اين دوستاني كه در اين راه جانشان را گذاشتند، چيزي نخواهد كاست... خواهيد ديد بهشتي ها درست خواهند شد و خواهند آمد؛ صحنه را پرخواهند كرد...» ايشان همچنين در ادامه اظهارات خود خطاب به رزمندگان گفتند: «پيام من به همه اين بچه ها اين است كه بدانند تمام اين بازي ها براي اين است كه آنها آنجا نجنگند. حواسشان جمع باشد، بجنگند. صدام حسين و پشت سر او اربابانش، سخت درمانده اند، براي اين كه آنجا را خراب كنند، بنده و امثال بنده را ترور مي كنند. بجنگيد، با قدرت و مقاوم...»

پس از حدود يك ماه، آيت الله خامنه اي را به منزلي منتقل مي كنند تا امنيت لازم برقرار شود. دكتر ميلاني در گفت وگو با روزنامه هم ميهن اين گونه انتقال ايشان را روايت مي كند: «ايشان تا هفته اول يا دوم مرداد در بيمارستان بودند. چون ايشان دچار خستگي شده بودند، توصيه كرديم كه پياده روي و حركت كنند. در بيمارستان اين كار ميسر نبود. در عين حال ايشان مقيد بودند كه مزاحم افراد عادي كه به بيمارستان مراجعه مي كنند، نشويم و كار روزانه بيمارستان معطل نماند. لذا ايشان را به ساختمان ديگري منتقل كرديم و برخي امكانات پزشكي را به آنجا برديم و مراقبت هايي از ايشان به عمل آمد تا بهبودي يافتند.»
نمي دانم خدا با من چه كار دارد

علي اكبر ناطق نوري :آقا كه در مسجد ابوذر ترور شد، در مجلس بودم، وقتي خبردار شدم، بلافاصله خودم را به بيمارستان بهارلو در ميدان راه آهن رساندم. وقتي به بيمارستان رفتم، آقا را برده بودند اتاق عمل، خانم شان هم تشريف آورده بودند. محافظان هم حضور داشتند. آقاي جباري راننده آقا بود و الان هم با آقاست و آقا هم خيلي دوستش دارد. او در سرعت عمل و رساندن آقا به بيمارستان نقش اساسي داشت. ايشان نقل مي كرد كه اول آقا را آوردم درمانگاه عباسي، آنجا امكانات نداشتند و نپذيرفتند. سريع به بيمارستان بهارلو آمديم. پزشكان معتقد بودند كه اگر آقا پنج دقيقه ديرتر به بيمارستان مي رسيد، كار تمام بود. همچنين انفجار اگر سمت چپ ايشان را گرفته بود، قطعا به قلب ايشان آسيب جدي مي رسيد؛ اما خداوند خواست، اين قلب تپنده نظام از كار نيفتد و خداوند ايشان را به عنوان ذخيره انقلاب نگه داشت و حضرت امام هم در پيامي كه پس از ترور آقا دادند، از ايشان بسيار تجليل كردند... روزي براي عيادت خدمتشان شرفياب شدم. ايشان فرمودند: «اين حادثه علي القاعده بايد مرا مي برد، اما نمي دانم خدا با من چه كار دارد كه مرا نگه داشت.»

* منبع: ميردار، مرتضي، خاطرات حجت الاسلام والمسلمين ناطق نوري، جلد اول، مركز اسناد انقلاب اسلامي، تهران، چاپ دوم، پاييز 84، صص 221-219
دنيا در نظرم تا ريك شد

اكبر هاشمي رفسنجاني: صبح زود (شنبه 6 تير 60) آماده رفتن به جيرفت و كهنوج شديم... سروان سجادي فرمانده ژاندارمري، خبر سوءقصد به جان آقاي خامنه اي را همراه با بشارت نجات ايشان داد. گفت: بمبي در ضبط صوت كار گذاشته و در مسجد ابوذر روي ميز خطابه ايشان گذاشته اند. يك لحظه دنيا در نظرم تاريك شد. همراهان متوجه از دست رفتن تعادل من شدند و شايد به همين جهت، سروان سجادي توضيحات اميدواركننده اي داد و به خود آمدم كه پس از عزل بني صدر، ما بايستي ضوابط امنيتي را بهتر مراعات كنيم. همين نحوه سفر من و حضور غير محتاطانه آقاي خامنه اي در مسجد ابوذر، از اين بي احتياطي ها است... ساعت هشت شب به تهران رسيديم. مستقيما به بيمارستان قلب رفتم و از آقاي خامنه اي عيادت كردم.
 
دكترها گفتند، هفتاد درصد خطر رفع شده، خونريزي زياد شده. دست راست ايشان با قطع عصب از كار افتاده است، بعدا بايد پيوند شود. عروق و اعصاب ناحيه راست سينه قطع شده، براي قطع خونريزي، ايشان را به اتاق عمل بردند و من به خانه آمدم. عفت هم از بيمارستان به خانه آمده بود... در اثر اندوه و غم و نگراني از حال آقاي خامنه اي، مدتي طولاني بيدار بودم و سعي مي كردم نگراني ام را مخفي كنم. ساعت شش و نيم (صبح روز 7 تير) به بيمارستان قلب رفتم. حال آقاي خامنه اي رضايت بخش بود. من را شناختند. كمي راحت شدم... بعدازظهر در جلسه شوراي مركزي حزب «جمهوري اسلامي» شركت كردم... از بيمارستان قلب خواسته بودند براي مشورت راجع به مسائل مربوط به معالجه آقاي خامنه اي، كسي از مسئولان به آنجا برود.
 

ارسال به تلگرام
ارسال به دوستان
تلگرام عصر ایران
پربازدید ها
علم و فناوری