عصر ایران
نیازمندیها
عینک دید در شب و آفتابی
از اولين كساني باشيد كه اين عينك را امتحان مي كنند!
کد خبر: ۹۵۰۸۱
تاریخ انتشار: ۰۵ دی ۱۳۸۸ - ۱۴:۰۷
 در گذرگاه زمان و پس از گذشت شش سال، از خیمه شب بازیهای تلخ روزگار در شهر بم، خاطراتی غمبار به جای مانده است، حادثه ای که بم را در فاصله چند ثانیه به غمبارترین شهر دنیا تبدیل کرد.

به گزارش خبرنگار مهر در کرمان، زمین لرزه 5 دی ماه 1382 بم در ذهن همه مردم ایران به عنوان یکی از فاجعه بارترین حوادث طبیعی معاصر ایران، یادآور خاطراتی تلخ و بهت آور است که شاید همچون این تصاویر و خاطره ها طی سالهای آینده بار دیگر تکرار نشود.

شش سال از فاجعه بم گذشته است اما خاطرات تاسف بار این حادثه طبیعی بخصوص در روزهای اول وقوع نشان داد که مدیریت این حادثه بسیار ضعیف بوده است اما باید امیدوار بود که مسئولان از تجربیات تلخ این حادثه برای جلوگیری از بروز چنین خسارتهای شدید انسانی و مالی در آینده به خصوص در شهرهای بزرگ و آسیب پذیر جلوگیری کنند.

وضعیت شهر بم در این شش سال به جایی رسیده است که هنوز هم شاهد وجود مشکلات و کمبودها هستیم و شاهدیم که هنوز اقدام عملی شایان توجه در خصوص مقاوم سازی شهرهای بزرگ در معرض خطر زمین لرزه از جمله شهر کرمان صورت نمی گیرد و تنها پس از بروز چنین حوادث مصیبت باری است که تسهیلات برای مقاوم سازی این مناطق اختصاص می یابد.

این داستان روایتی است از آنچه خبرنگار مهر در آن روزها شاهد بوده است.

صبح روز 5 دیماه 1382 ساعت 5 و 26 دقیقه و 26 ثانیه زمین لرزه بم با چنان شدتی این شهر را تکان داد که امواج این زمین لرزه تا 200 کیلومتری این شهر شرقی را آنچنان به لرزه در آورد که با وجود بروز زمین لرزه های فراوان در کرمان ساکنان این مناطق هیچگاه چنین لرزشی را تجربه نکرده بودند.

در این زلزله خانه ها در کرمان برای مدت طولانی و آنچنان تکان می خورد که به وضوح خانه های اطراف همچون بازیچه در دست کودکی به سمت شمال و جنوب خم و راست می شد و تنها چیزی که در آن لحظه در ذهنم بود این بود که کی و کدام قسمت خانه فرو می ریزد.

خوشبختانه این زمین لرزه در کرمان خسارتی برجا نگذاشت اما در چندین کیلومتری کرمان در همان لحظه طبق آمار رسمی بیش از 25 هزار نفر طی چند ثانیه جان باختند که این آمارتا 40 هزار نفر نیر افزایش داشت، 50 هزار نفر مصدوم شدند و درنهایت یکصد هزار نفر بی خانمان بر جای ماند، این درحالی است که طبق آمار غیر رسمی و آنچه که سادگی می توان از ابعاد قبرستان بم به آن پی برد تعداد کشته شدگان به مراتب بیش از میزان اعلام شده بود.

پس از وقوع این زمین لرزه مردم کرمان بار دیگر به خواب رفتند اما تنها چند کیلومتر آن طرف تر هزاران نفر با مرگ دست و پنجه نرم می کردند و اکثریت این افراد نیز مغلوب شدند.

پس از پایان زمین لرزه تلاش کردم با شهرستانهای جنوبی تماس بگیرم اما خطوط تماس با شهرستانهای جنوبی قطع بود و جالب اینکه هیچ وسیله ای نیز برای تماس با این شهرستانها وجود نداشت بعدها از یکی از مسئولان وقت استانداری کرمان شنیدیم که آنان نیز به دلیل قطع تماس با شهرستان بم متوجه بروز حادثه در این شهر شده و درنهایت از زبان مسافران عبوری از فاجعه بم مطلع شده بودند.

بالاخره پس از چندین بار تماس متوجه بروز زمین لرزه ای 6.5 ریشتری در بم شدم و بلافاصله با تماس با چند نفر از دوستانم و با راهنمایی یکی از مسئولان استانداری تشکیل یک تیم پزشکی دادیم و با مجوز یکی از مسئولان ستاد تامین استان با خودرو شخصی و با برچسب اورژانس ساعت 6 و 30 دقیقه صبح راهی شهر بم شدیم، شهری که در آن حوادث بسیاری انتظار ما را می کشید و شاید هیچ وقت حتی تصورش را هم نمی کردم که شاهد چنین صحنه های تاسف باری باشم.

مقداری دارو، لباس و کنسرو و آب همراهمان برداشتیم و به همراه برادرم به عنوان پزشک و یکی از دوستانم که دانشجوی ترم آخر پرستاری بود راهی بم شدیم در همان زمان نیز مردم کرمان که از وقوع چنین حادثه مطلع شده بودند از ساعت ابتدایی روز به صورت خودجوش شروع به جمع آوری کمک و وسایل اولیه برای ارسال به حادثه دیدگان کرده بودند، جاده تا ابتدای مسجد ابوالفضل به سمت بم از ترافیک نسبتا سنگینی برخوردار بود.

همانجا بود که با اولین زلزله زده بمی برخورد کردیم، مردی میانسال که بسیار پریشان بود. گفتم از بم چه خبر تنها چیزی که با گریه گفت این بود بمی بر جای نمانده است دستم را گرفت و به سمت خودروی پیکانی برد که در کنارش چندین نفر درحال گریستن بودند روی صندلی پیکان جسد سه دخترش را به سمت کرمان می برد.

درست در همین زمان بود که ترسی همراه با بهت و حیرت مرا فرا گرفت. حالتی که هنوز نیز هروقت به این شهر می روم دچار آن می شوم.

پدری که جسد در پتو پیچیده شده دخترانش را به همراه می برد و از زندگیش چیزی باقی نمانده بود چهره این مرد را هیچ زمان از یادم نخواهم برد. او اولین کسی بود که در این حادثه با او مواجه شدم و دیدم چگونه از تمام زندگی و آینده اش تنها چند جسد برایش به جا مانده بود.

سرعت خودرو را برای رسیدن به شهر بم زیادتر کردیم جالب اینکه حتی در خواجه عسکر که در نزدیکی شهر بم قرار داشت آثار تخریب شدیدی از منازل به چشم نمی خورد به همین دلیل تصور نمی کردیم بم دچار تخریب زیادی شده باشد.

اتومبیلهایی که از روبرو می آمدند با چراغ روشن و با سرعت زیاد به سمت کرمان و جیرفت حرکت می کردند بسیاری از خودروها روی بار بند ماشین و یا عقب و انتها و کامیونها اجساد و زخمی های زمین لرزه را گذاشته و از شهر مصیبت زده بم خارج می شدند، آن زمان بود که به یاد زمین لرزه منجیل و صحنه های این زمین لرزه افتادم که از تلویزیون پخش می شد. یادم می آید در همان روزها بود که دعا می کردم در چنین شرایطی قرار نگیرم و از خود می پرسیدم که آیا من توان دیدین چنین صحنه های را دارم.

به اولین پل قبل از شهر بم که رسیدم ترافیک آنقدر شدید شد که امکان حرکت نداشتیم مردم عصبی بودند و در مواردی درگیری ایجاد می شد اما بلافاصله حل می شد، بعد از پل ماشین را از جاده به بیرون منحرف کردیم و از کنار جاده و از مسیر خاکی به سمت بم راه افتادیم مردمی که به سمت کرمان درحال حرکت بودند همه پریشان بودند و مشخص بود هریک غم بزرگی در دل داشتند. خاک آلود و وهم زده مانند کسانی بودند که از شهری با حوادث دهشت بار فرار می کردند.

حدود ساعت 10 صبح به شهر بم رسیدم، باور کردنی نبود هیچ چیز سالم نبود. همه جا با خاک یکسان بود. بعدها اعلام شد 90 درصد از سازه های شهر بم به طور کامل تخریب شده اند، خانه ها مغازه ها در بسیاری مکانها حتی فرق بین خانه و کوچه تشخیص داده نمی شد برخی خانه ها بدون اینکه آسیب دیده باشند از جای خود خارج شده بودند، زمانی به عمق فاجعه پی بردم که اجساد بسیاری را در کنار خیابانها و کوچه ها دیدم، اجساد در پتو و لحافهایی که شب قبل برای فرار از سرمای زمستان به آنها پناه برده بودند پیچیده شده بود، همه و همه درحال کندن آورها بودند.

خود را به مکانی که قرار بود برای امداد برویم رساندیم، خوابگاه کودکان یتیمی بود که 83 نفر در آنجا نگهداری می شدند صدای ناله و فریاد از هر خانه به گوش می رسد صدای گریه و کمک خواهی.

در محل خوابگاه لودری به همراه گروهی سرباز ارتشی درحال آواربرداری بودند تا آن لحظه چندین جسد را از آوار بیرون آورده بوند تنها کسی که از این خوابگاه نجات یافته بود کودک یتیمی بود که معجزه آسا خود را به بیرون خوابگاه رسانده بود و از ترس پا به فرار گذاشته بود بطوریکه درنهایت وی را در یکی از حومه های شهر بم درحالی که توان راه رفتن نداشت، یافته بودند.

تمام کودکان و مربیان جان باخته بودند این مکان جایی بود که قرار بود به عنوان مرکز امداد از آن استفاده کنیم اما با خاک یکسان شده بود. سایر گروه های پزشکی و امدادی که به این شهر آمده بودند نیز کاملا سرگردان بودند و هر کسی با وسایلی که داشت در هر مکانی که مجروحی می دید به کمک می شتافت، یکی از بیمارستانهای مرکز شهر نیز تخریب شده بود و بسیاری از دستگاه های دولتی نیز که می توانستند مرکزیتی برای امدا رسانی باشند، قابل استفاده نبودند.

یکی از دوستانم که برای کمک به اعضای خانواده اش همراه ما به بم آمده بود از ما جدا شد و به سمت خانه اقوام بمی خود رفت که عصر همان روز متوجه شدم بیش از 500 نفر از اقوام دور و نزدیکش جان باخته اند.

برای ارسال اولین اخبار از بم آماده شده بودم اما چگونه هیچ امکان ارتباطی وجود نداشت و تلفنها آنتن نمی داد.

تصمیم گرفتم به ستاد مرکزی که مسئولان در آنجا حضور داشتند بروم ستاد مرکزی در مقر سپاه بم مستقر شده بود وقتی از یکی از مسئولان پرسیدم برآورد اولیه از تخریب شهر چیست؟ گفت: هیچ نمی دانم هر کس باید به داد اطرافیانش برسد در حال برنامه ریزی هستیم.

همانجا بود که متوجه شدم مسئولان در قبال بروز این حادثه شوکه شده اند و در ساعات اولیه از انجام هر کاری ناتوان بودند اما پس از گذشت نیمی از روز این مشکل برطرف شد و عملا با ورود نیروهای خارج از استان کمک رسانی شکل جدیدی گرفت.

خبررسانی را فراموش کرده بودم تنها یک خبر اولیه از ستاد مرکزی ارسال کردم چون تنها جایی که تلفن همراه آنتن می داد آنجا بود و  از همان مکان خبر وضعیت عمومی شهر پس از زمین لرزه را ارسال کردم و تاکید کردم مردم کمک می خواهند.

به دلیل اینکه ارتباط تلفنی قطع شده بود تعدادی از مردم که می خواستند با خانواده های خود در شهرهای دیگر تماس بگیرند به سمت من هجوم آوردند دانشجو، سرباز ، کارمند...

پس از ارسال خبر با راهنمایی یکی از اعضاء کادر درمانی بم به فرودگاه رفتیم تمام مجروحان برای انتقال هوایی به شهرهای دیگر به فرودگاه منتقل می شدند.

پس از طی مسافتی به سمت زاهدان به فرودگاه بم رسیدیم که اگر این فرودگاه نبود شاید بسیاری از مجروحان زمین لرزه نجات نمی یافتند.

اطراف فرودگاه مملو از مجروحان زمین لرزه بود گوشه گوشه فرودگاه پر از پیکرهای نیمه جان بود، در سالن انتظار و حتی قسمتی از باند جایی برای گذاشتن مجروحان نبود، وسایلی که به همراه آورده بودیم، برداشتیم و به سالن اصلی رفتیم قسمتی از سقف کاذب در حال فرو ریختن بود اما کسی اهمیت نمی داد هر چند دقیقه یک بار زمین به شدت می لرزید و صدای مخوفی از دل زمین در فضا می پیچید.

همه جا پر از زن و مرد مجروح بود بسیاری بی هوش و عده ای از درد به خود می پیچیدند یکی از نیروهای مردمی که همراه اولین پروازها به بم آمده بودند به هر یک از ما روپوش داد و من نیز به همراه پزشک به میان مصدومان رفتم.

یکی از اعضای کادر پزشکی دو بسته استامینوفن به من داد و گفت: تنها افرادی که درد زیاد دارند، نیمی از استامینوفن به آنها بدهم وقتی با اعتراض من مواجه شد، گفت: تنها دارویی است که داریم و برای جنبه روانی به مصدومان می دهیم با این وجود همه با التماس می خواستند که همین نصف قرص را به آنها بدهیم.

کار اصلی کادر پزشکی اقدامات اولیه از جمله بانداژ جراحات بود. کاری که صورت می گرفت اینگونه بود که مصدومانی که توسط آمبولانس یا هر وسیله دیگر به فرودگاه منتقل می شدند در کف سالن انتظار گذاشته می شدند در ابتدا یکی از پزشکان بیماران را معاینه می کرد و بعد با ماژیک قرمز و آبی روی برچسبی که به پیشانی آنها می زدیم، کد اورژانس می گذاشت. آبی افرادی بودند که خطر مرگ آنها را تهدید نمی کرد هر چند که جراحات دردناکی داشته باشند و قرمز افرادی بودند که قطع نخاع و یا در معرض مرگ بودند.

تعدادی از نیروهای داوطلب در سالن فرودگاه پس از اینکه بار هواپیماهایی که کمکها و وسایل اولیه را تخلیه می کردند، این بود که هواپیما را مملو از زخمی می کردند و اولویت نیز با مصدومانی بود که کد قرمز داشتند.

هر لحظه به تعداد زخمی ها افزوده می شد اما تعداد هواپیماها کم بود و با توجه به تاریک شدن هوا نیز امکان پرواز بالگردها میسر نبود.

تعدادی از داوطلبان افرادی را که فوت می کردند پشت پنجره ها می گذاشتند بطوریکه پشت دیوارهای فرودگاه مملو از جنازه شده بود وضعیت بگونه ای بود که تصورش برای بار دیگر غیرممکن است.

یکی از آمبولانسها مصدومی را آورد که پای راستش قطع شده بود و امکان اینکه بتوان برای انتقالش تامل کرد، وجود نداشت و عملا پزشکان نیز نمی توانستند از خونریزی بیمار جلوگیری کنند.

مادر و دختری را در میان جمعیت دیدم که برای خوردن آب اینقدر با هم تعارف کردند که درنهایت دختر به دلیل خونریزی داخلی به اغما رفت. شب عجیبی بود شبی که صدها مصدوم جان باختند فریادهایی که کمک می خواستند و افرادی که از درد به خود می پیچیدند.

هر لحظه پس لرزه شدیدی فرودگاه را می لرزاند و بیم فرو ریختن سقف سالن انتظار فرودگاهی می رفت که صدها مصدوم در آن به انتظار کمک رسانی یا مرگ بودند.

اما نکته جالب اینکه تنها پس از گذشت 12 ساعت از زمین لرزه سیل کمکهای مردمی از سراسر جهان به سمت فرودگاه بم می آمد تیمهای امدادگر که با زبانهای مختلف صحبت می کردند هر لحظه وارد فرودگاه می شدند و بلافاصله برای امداد رسانی به سمت شهر می رفتند.

این وضعیت تا 2 صبح ادامه داشت با تکیمل شدن کادر پزشکی فرودگاه و با توصیه یکی از دوستانم که مجروحی را به فرودگاه آورده بودند برای خارج کردم دانشجویان یکی از خوابگاه های سطح شهر دوباره به شهر بم بازگشتیم. تمام شهر مملو از جنازه هایی بود که هر لحظه بر تعدادشان اضافه می شد. به جرات می توان گفت: تعداد فوت شده های زمین لرزه از تعداد بمی های بومی که آن زمان در شهر بودند بیشتر بود از کرمان ماشینهایی با پارچه های سفید به عنوان کفن به بم اعزام شده بودند و مردم روی تمام درگذشتگان پارچه سفید کشیده بودند و سرو ته آنها را بسته بودند.

در یکی از خیابانهای شهر بم که نزدیک خوابگاه دانشجویان دختر بود پیاده شدیم و با بیلچه های نظامی که از فرودگاه به همراه آورده بودیم مشغول کنار زدن آوار شدیم. دانشجویانی که زنده مانده بودند نشانی دیگر هم خوابگاهی ها و اتاق ها را می دادند هر زمان که فردی نیمه جان و یا زنده از لابلای آوار بیرون می آمد بلافاصله او را با یک ماشین به سمت فرودگاه روانه می کردیم و در گوشه ای از خیابان هم اجساد را کنار هم می گذاشتیم به دلیل اینکه شایع شده بود برخی افراد سودجو جواهرات اجساد را به سرقت می برند یکی از افراد را بالای سر اجساد گذاشتیم و تا نزدیک صبح با کمک امدادگران اکثر اجساد را از میان آوارها بیرون کشیدیم.

در مجاورت خوابگاه در یکی از خیابانهای فرعی یک دستگاه لودر در حال کار بود و در این میان تنها کاری که از دست افرادی که زنده مانده بودند بر می آمد کنار زدن آجرها با دست یا التماس به سایرین برای کمک بود. به همراه یکی از خبرنگاران محلی کرمان در میان کوچه ها به راه افتادیم تا اگر می توانیم به کسی کمک کنیم تا شاید بتوانیم فردی را زنده از زیر آوار بیرون آوریم.

برق شهر قطع شده بود به همین دلیل مردم چراغ های ماشین ها را روشن کرده بودند و در اکثر مناطق شهر آتش روشن کرده بودند هر کس به دنبال برداشتن آوار از خانه خودش و خارج کردن زنده هایی بود که کمک می خواستند. نزدیک بازار قدیم فردی برای خارج کردند خواهرش از زیر آوار کمک می خواست اما وسیله ای برای آواربرداری نبود سقف خانه یک دست پائین آمده بود اما صدای کمک از زیر آوار به گوش می رسید. مرد التماس می کرد و درنهایت پس از تلاش چندین نفر موفق شدیم یک کودک را از زیر آوار زنده خارج کنیم اما سایر اعضاء خانواده فوت کرده بودند.

شهر مملو از صداهای کمک و ناله افرادی بود که زیر آوار بودند یا بازماندگانی که درمانده تنها به صداها گوش می کردند و وسیله ای برای کنار زدن آن حجم زیاد آوار را نداشتند این صداها هنوز هم برای من و صدها فرد دیگری که آن شب در بم بودند خاموش نشده است.

هرچند که تا ظهر روز بعد و با حضور نیروهای امدادگر از سراسر کشور و دنیا و استفاده از ابزار پیشرفته ای که به همراه آورده بودند کمتر کسی بود که زنده زیر آوار مانده باشد اما در شب سرد این حادثه که نمی خواست روز شود تعداد زیادی به دلیل عدم وجود وسایل ابتدایی از جمله بیل و کلنگ جان باختند.

در گوشه ای از خیابان مردی که دستهایش را بسته بود به این سو و آن سو می رفت و فریاد می زد. هم محلی هایش می گفتند تمام اعضاء خانواده اش را از دست داده و دچار مشکل روحی شده است.

در خیابانی که به ارگ قدیم بم منتهی می شد، وضعیت اسفبار بود چون اکثر خانه ها خشت و گلی بودند و صد درصد تخریب صورت گرفته بود ماشینها مملو از جنازه بود حتی روی کاپوت ماشین نیز جسد گذاشته بودند و این اجساد را به سمت آرامستان شهر منتقل می کردند.

دو دختر جسد مادرشان را با دست خاکی و خون آلود از خال بیرون می کشیدند وقتی برای کمک و حمل جنازه به کمکشان رفتیم از ما خواستند مادرشان را در کامیونی بگذاریم که دیگر اعضای خانواده شان نیز در آن کامیون بود.

دیدن این حوادث و صحنه ها چنان راه نفس را بر گلویم بسته بود که فراموش کردنش برایم امکان پذیر نیست. آن شب به هر گوشه که نگاه می کردیم فردی را می دیدیم که به گونه ای سعی می کرد جسدی را از زیر خاک بیرون آورد.

ساعت حدود هفت صبح بود و امیدها برای پیدا کردن افراد زنده کمرنگ شده بود.

آرامستان شهر روز بعد از زمین لرزه شاهد صحنه های غم باری بود پدرانی که با دست خود فرزندان خود را به خاک می سپردند و تنها به دنبال گوشه خالی برای کندن زمین بودند فرزندانی که پدر و مادر خود را به خاک می سپردند و بلافاصله به دنبال سایر اجساد خانواده می رفتند.

حتی جویهای آب را نیز برای دفن اجساد استفاده کرده بودند افرادی که تعداد زیادی از اعضاء خانواده را از دست داده بودند پس از انجام مراسمهای شرعی تدفین آنها را کنار یکدیگر دفن می کردند.

اما این فاجعه بزرگ صحنه های از یکدلی و هماهنگی مردمی نیز در پی داشت مردم از همه جای ایران برای کمک آمده بودند شب و روز تلاش می کردند که تنها گوشه ای از مشکلات زلزله زدگان را رفع کنند هر قسمت از شهر به یکی از استانها و برخی کشورها سپرده شده بود که کار ساماندهی آن را انجام می دادند.

جاده های اطراف شهر مملو بود از خودروهایی که وسایل مختلف مورد نیاز زلزله زدگان را به همراه می آوردند.

اما هنوز هم 5 دی ماه سالهای پس از زمین لرزه را با اضطراب و تشویش پشت سر می گذارم شبی که تنها در چند ثانیه هزاران نفر در یک شهر برای همیشه خاموش شدند و به این فکر می کنم افرادی را که در فرودگاه دیدم و به خصوص مردی را که درحالی که سرش روی پایم بود بی هوش شد، آیا هنوز زنده است، یادم می آید نشانی خانه ای را داد که برای کمک به اعضای خانواده اش برم اما آنجا کسی زنده نبود.

نبود مدیریت در کنترل بحران در ساعات اولیه سانحه، نبود وسایل ابتدایی، سراسیمه شدن مردم در دریافت کمکهای مردمی، افزایش ناگهانی جمعیت امدادگر در درون شهر بدون اینکه همه آنها بتوانند کار مثبتی انجام دهند و خود به یکی از مشکلات شهر زلزله زده بم تبدیل شده بودند، عدم استفاده بهینه از نیروهای متخصص خارجی و اختلاف شگفت آور تکنولوژی امداد رسانی کشورهایی که حتی در طول سالهای اخیر یک زمین لرزه نیز در آنها روی نداده بود با امدادگران داخلی، عدم آموزش صحیح امدادگران، عدم ساماندهی مناسب در دفن اجساد، بروز شایعات خلاف واقع در داخل شهر و حتی در برخی استانهای دیگر، عدم کنترل جاده های مرتبط با بم و حضور هزاران خودرویی که بعضا تنها برای تماشا به شهر ماتم زده بم می آمدند از مشکلات اساسی بم در روزهای ابتدایی بود.

به هر حال آن روزها و شبها گذشت اما خاطره اش برای ساکنان و بازماندگان این حادثه همچنان باقی است.

بازدید از صفحه اول
sendارسال به دوستان
printنسخه چاپی
Bookmark and Share
نظرات بینندگان
نام:
ایمیل:
* نظر: