داستان کوتاه قوز بالا قوز

يك مرد قوزي بود كه خيلي غصه مي‌خورد چرا قوز دارد؟

يك شب مهتابي از خواب بيدار شد، خيال كرد سحر شده، بلند شد رفت حمام.

از بیرون حمام كه رد شد، صداي ساز و آواز به گوشش خورد. اعتنا نكرد و رفت تو.

وارد گرمخانه كه شد، ديد جماعتي بزن و بكوب دارند و مثل اينكه عروسي داشته باشند، مي‌زنند و مي‌رقصند. او هم بنا كرد به آواز خواندن و رقصيدن و خوشحالي كردن.

در ضمن اينكه مي‌رقصيد، ديد پاهاي آنها سم دارد! آن وقت بود فهميد كه آنها "از ما بهتران" هستند!

اگرچه خيلي ترسيد، اما خودش را به خدا سپرد و به روي آنها هم نياورد.

از ما بهتران هم كه داشتند مي‌زدند و مي‌رقصيدند، فهميدند كه او از خودشان نيست ولي از رفتارش خوششان آمد و قوزش را برداشتند.

فردا، رفيقش كه او هم قوزي بود، از او پرسيد: «تو چكار كردي كه قوزت صاف شد؟»
او هم ماوقع آن شب را تعريف كرد.

چند شب بعد، رفيقش رفت حمام. ديد باز حضرات آنجا جمع شده‌اند. خيال كرد كه همين كه برقصد، از ما بهتران خوششان مي‌آيد.
وقتي كه او شروع كرد به رقصيدن و آواز خواندن و خوشحالي كردن، از ما بهتران كه آن شب عزادار بودند، اوقاتشان تلخ شد!!
برای تنبیه او که در عزای آنها می رقصد، قوز آن بابا را آوردند، گذاشتند بالاي قوزش!! آن وقت بود كه آن مرد فهميد که كار بي‌موردی كرده و گفت: «اي واي ديدي كه چه به روزم شد ـ قوزي بالاي قوزم شد!»

هنگامي كه يك نفر گرفتار مصيبتي شده و روي ندانم كاري مصيبت تازه‌اي هم براي خودش فراهم مي‌كند، اين مثل را مي‌گويند.


شبي گوژپشتي به حمام شد

عروسي جن ديد و گلفام شد

برقصيد و خنديد و خنداندشان

به شادي به نام نكو خواندشان

ورا جنيان دوست پنداشتند

ز پشت وي آن گوژ برداشتند

دگر گوژپشتي چو اين را شنيد

شبي سوي حمام جني دويد

در آن شب عزيزي زجن مرده بود

كه هر يك ز اهلش دل افسرده بود

در آن بزم ماتم كه بد جاي غم

نهاد آن نگونبخت شادان قدم

ندانسته رقصيد داراي قوز

نهادند قوزيش بالاي قوز

خردمند هر كار بر جا كند

خر است آنكه هر كار هر جا كند!