عصر ایران ؛ موحد منتقم - در روزهای اخیر، تصویری کلیدی در شبکههای اجتماعی وایرال شده است؛ تصویری که تهران را در یک روز واحد، اما در دو وضعیت کاملاً متضاد نشان میدهد.
در بالای قاب، مراسم جشن و مهمانی سال نو میلادی با نور، تزئین و چهرههای شاد جریان دارد؛ و در پایین همان تصویر، خیابانهای شلوغی دیده میشود که مردم در آن به گرانی، تورم و فشار معیشتی اعتراض میکنند.
حتی اگر این صحنهها دقیقا در یک روز رخ نداده باشند، نهایت تفاوت زمانی آنها یک هفته است و این تفاوت تغییری در اصل ماجرا ایجاد نمیکند.همزمانی این دو صحنه، این تصویر را از یک کلیپ به یک سند اجتماعی تبدیل کرده است.
این کلیپ، گزارش یک لحظه نیست؛ سند یک وضعیت است. تهران در یک روز، اما انگار در دو دنیای متفاوت. شهری که در آن، زمان برای همه یکسان نمیگذرد. بالا، نور است و تزئین و خنده؛ پایین، ازدحام است و خشم و مطالبه. این کلیپ نه تصادفیست و نه استثنا؛ دقیقاً برشی از «حالِ» تهران است.
در فرشته، جردن و سعادتآباد، مراسم کریسمس در یک کلینیک زیبایی برگزار میشود؛ جایی که بدن، زیبایی و رفاه به کالا تبدیل شدهاند و جشن، بخشی از اقتصاد دیدهشدن است. درخت کاج، نورهای رنگی، چهرههایی شاد، سلبریتیها و اینفلوئنسرهایی که لبخند میزنند و محتوا تولید میکنند.
در آنجا «زندگی» هنوز به معنای لذت، نمایش و جشن تعریف میشود؛ جهانی که انگار نه تورمی وجود دارد، نه فشاری، نه اضطراری. بحرانی اگر هست، یا به حاشیه رانده شده یا آنقدر دور است که قابل لمس نیست.
اما چند کیلومتر آنطرفتر، در انقلاب و پایینشهر، همان روز، بدنهای فشرده در خیاباناند؛ نه برای جشن، که برای اعتراض. اعتراض به گرانی، به تورم، به حذفشدن از حداقلهای زیستن. اینجا دیگر خبری از نور و تزئین نیست؛ نور اگر هست، نورِ چراغ پلیس و آمبولانس است.
صورتها خستهاند، صداها گرفته، و مطالبهها ابتداییتر از آناند که سیاسی نامیده شوند: نان، اجاره، دارو. برای این آدمها، گرانی عدد نیست؛ تصمیم است. انتخابی روزمره میان بقا و فرسودگی.
این تصویر، تهران را نه به شمال و جنوب، که به «دارا» و «ندار» تقسیم میکند. شکاف طبقاتی دیگر یک مفهوم انتزاعی در مقالههای دانشگاهی نیست؛ در خیابان ایستاده، تصویر دارد، صدا دارد و حالا حتی همزمانی دارد. همزمانیِ جشن و خشم.
دلیل اعتراض پایین، فقط تورم و گرانی نیست؛ یکی ازدلیلش همان رفتار بالاست. همان عادیسازیِ شکاف، همان بیتفاوتیِ آغشته به زرقوبرق، همان زندگی نمایشی که رنج را نامرئی میکند.
وقتی در یک شهر، بحران برای عدهای محتوای اینستاگرامی میشود و برای عدهای مسئلهی نان شب، انفجار اجتماعی نه عجیب است و نه ناگهانی. تناقض تلخ اینجاست: بعد از جشن، همان چهرههای بالای شهر استوری میگذارند:«ما هم با شما همدردیم.»
همدردی بیهزینه، بیریسک و کاملاً تزئینی؛ درست مثل همان کریسمسی که برگزار شد. همدردی که نه ساختار را به چالش میکشد و نه حتی از دایرهی امن خارج میشود. این ها حتی همدلی هم تبدیل به محتوا می کنند. این طبقه محصول مستقیم یک اقتصاد بیمار است.
بسیاری از این چهرهها و ثروتها، در یک ساختار اقتصادی سالم، شفاف و رقابتی اصلاً امکان شکلگیری نداشتند. وضعیت آشفتهی امروز نه تهدید، که فرصت آنهاست؛ هرچه بحران عمیقتر، جایگاه این طبقه امنتر و پررنگتر.
اما حقیقت ناراحتکنندهتر در لایهی عمیقتریاست: همین مردمی که امروز در پایینشهر معترضاند، همانهایی هستند که دیروز این بالاییها را ساختند. با فالو، با لایک، با بازنشر، با توجه. شبکههای اجتماعی فقط آینهی شکاف نیستند؛ ماشین بازتولید آناند. لایک، رأی است؛ دیدهشدن، سرمایه.
سرمایهی نمادین اینفلوئنسرها از دل همان جامعهای بیرون آمده که حالا زیر فشار اقتصادی خم شده است. شکاف طبقاتی فقط از بالا تحمیل نشده؛ با مشارکت ناخواستهی پایین هم بازتولید شده است.
این عکس و ویدیوها نشان میدهد که تهران به شهری تبدیل شده که در آن، روایت رسمی از «حال خوب» دیگر توان پوشاندن واقعیت را ندارد. حتی جشنها هم در این تصویر بیگناه به نظر نمیرسند؛ چون در همجواریِ رنج معنا پیدا میکنند. شادیای که در برابر فقر قرار میگیرد، ناخواسته سیاسی میشود.
این تصویر بیش از هر چیز، تهران را شبیه کشتی تایتانیک میکند؛ کشتیای که دارد غرق میشود. در طبقات پایین، مسافران برای بقا میجنگند؛آب بالا آمده، راهها بسته است و فریادها برای اعتراض و کمک بلند است و در عرشهی بالا، موسیقی هنوز قطع نشده، جامها بالا میروند و جشن ادامه دارد؛ انگار نه انگار که بدنهی کشتی ترک برداشته است.
وقتی تایتانیک غرق شد، آب از کسی نپرسید در کدام طبقه جشن گرفته و در کدام طبقه برای بقا جنگیده است؛ وقتی آب بالا میآید، همه را با خود غرق میکند.
شاید تلخترین بخش ماجرا همینجاست؛این صحنهها شوکهکننده نیستند، آشنا هستند. ما به دیدنِ این شکاف عادت کردهایم؛ به جشن بالای شهر و فریاد پایین شهر، به نور و ازدحام، به لبخند و خشم در یک قاب. وقتی نابرابری به تصویر روزمره تبدیل میشود، دیگر فقط یک بحران اقتصادی نیست؛ به یک وضعیت روانی و اجتماعی بدل میشود. جامعهای که به این شکاف عادت میکند، نه فقط اعتراض را، که امید را هم فرسوده میکند.
و هیچ چیز برای یک جامعه، خطرناکتر از عادتکردن به نابرابری نیست. با این وضعیت سؤال این نیست که چرا اعتراض میکنند؛ سؤال این است که چرا هنوز تعجب میکنیم؟
واسه ما که پدر و مادر هستیم و فرزندانمون تازه شروع به آموزش کردن
با این حجم از گرونی کمرشکن واقعا فقط داریم به زور هزینه ی خورد و خوراک دو فرزندمون رو از دهن شیر میکشیم بیرون
خدا شاهده من و همسرم هردو دکتری تخصصی در رشته های مهندسی از دانشگاه های تاپ کشور و هم داریم
خدایا به داد بنده های مظلومت برس