صفحه نخست

عصرايران دو

فیلم

ورزشی

بین الملل

فرهنگ و هنر

علم و دانش

گوناگون

صفحات داخلی

کد خبر ۱۱۲۹۲۳۶
تاریخ انتشار: ۱۲:۲۲ - ۱۲ دی ۱۴۰۴ - 02 January 2026
بخش دوم سفرنامۀ رضا شاه‌ملکی (مدرس تاریخ) به چین

آنچه در چین ندیدم...

ما خوب یا بد، زشت یا زیبا، غرب‌ستیز یا غرب‌دوست، میهن دوست یا جهان وطن، با وجود زندگی در زیر این هفت آسمان خدا، نسبت به جهان غرب، و شرق دور، در دو جهان متفاوت زیست می‌کنیم

عصر ایران- چنان که در بخش اول خواندید آقای رضا شاه ملکی (دکتری تاریخ و مدرس این رشته و البته از نویسندگان خبرۀ تارنمای عصر ایران) به دعوت دانشگاه بین‌المللی شهر جین‌هوا در استان ژجیانگ و با معرفی وزارت آموزش و پرورش ایران، همراه جمعی از دبیران برگزیده و سرگروه‌های آموزشی کشور راهی فرصت مطالعاتی دو هفته‌ای شدند؛ فرصتی با بورس کامل دانشگاهی.   تعاملاتی که سال‌هاست در دانشگاه‌های بین‌المللی جهان رایج است و اکنون با رویکرد تازه دولت  در حوزه آموزش و پرورش و آموزش عالی، باب آن دوباره گشوده شده است. 

نویسنده یادآور شده بود: این نوشته‌ها گزیده‌ای از دیده‌ها و اندیشه‌های پراکنده‌اند؛ برشی از تجربه زیسته یک سفر پژوهشی، آموزشی و انسانی.

بخش اول را در این پیوند می توانید بخوانید تا رشته کلام بهتر برقرار شود. نویسنده به بخش مدارس رسیده بود و از همان قسمت ادامه را تقدیم می کنیم:

 آموزش، ستون هویت ملی

چین شبکه گسترده‌ای از مدارس شبانه‌روزی روستایی ایجاد کرده که گاه صدها کیلومتر با نزدیک‌ترین شهر فاصله دارند. در نگاه آنان آموزش ستون هویت ملی است . ادعا شد که تقریباً همه فارغ‌التحصیلان امکان ورود به آموزش عالی را دارند. ادعایی که در بیشتر کشورها دور از ذهن می‌نماید اما با گسترش بی‌وقفه موسسات دانشگاهی در چین به واقعیتی نزدیک شده است. 

اگرچه در گفت و گو با دانشجویان چینی متوجه  شدیم  کار به این آسانی هم نیست و یکی از علل انتخاب شغل دبیری یا بورسیه های دانشگاهی دولتی برای کارمند دولت شدن، تضمین شغل و درآمد است و به قول معروف آب باریکه دولتی را به ریسک حضور در بازار یا به دنبال تجارب جدید یافتن شغل گشتن ترجیح می دادند. 

ملی‌گرایی شدید و ماجرای تایوان

در یکی از سخن‌رانی ها، بحث بدون اینکه سیاسی باشد به تایوان ربط پیدا کرد و  از حالت دانشگاهی به بیان ایدئولوژیک گرایید. سخنران گفت تایوان هنوز آزاد نشده و روزی به خانه بازخواهد گشت. این جمله آشکار می‌کرد   در ذهنیت بخشی از نخبگان چینی مسألۀ تایوان بیش از آن که سیاسی یا اقتصادی باشد هویتی و تاریخی است.

ورود آشکار ایدئولوژی به سخن‌ها

در سرتاسر کلاسهای آموزشی، به  گونه‌ای تبلیغ ایدئولوژی رسمی جریان داشت. صریح و عریان و بی‌پروا. استادان با اطمینان از درستی راه خود سخن می‌گفتند و حتی در میان بحث‌های آموزشی و علمی نیز به سیاست و تاریخ رسمی کشورشان اشاره می‌کردند. تمجید از سیاست‌های حزب حاکم و برشمردن دستاوردهای آن بارها از سوی مدرسان دانشگاهی بازگو شد. به باور من فضای نقد و گفت‌وگو در ایران فراهم تر از چین است. به ویژه میان جامعه دانشگاهی.

پیک غذا و نظم پنهان

در دانشگاه صحنۀ جالبی دیدم. پیک‌هایی شبیه اسنپ فود خودمان بسته‌های غذا را روی پله‌ها می‌گذاشتند و اسم هر دانشجوی سفارش دهنده  روی آن نوشته شده بود. وارد کلاس نمی‌شدند یا به دنبال سفارش دهنده نمی گشتند تا مزاحمت ایجاد شود.  شاید به خاطر نظمی پنهان که در چین جاری است یا نظارتی که همه می‌دانند وجود دارد یا شاید چون مردم چین به ترکیبی از رفتار آرام و بی‌حاشیه عادت دارند. این سکوت و بی‌اعتراضی خود تصویری از جامعه‌ای بود که نظم را بر هر چیز مقدم می‌داند و ترجیح می‌دهد بی‌صدا و بی‌حاشیه بماند.

هانگ‌ژو؛ کانال هزار ساله 

طبق برنامه میزبان برای دو روز به هانگ‌ژو رفتیم. حدود یک ساعت رانندگی با اتوبوس دانشگاه که نسبت به اتوبوس‌های مدرن بین شهری ایران حرفی برای گفتن نداشت. تمام مسیر در  آزاد راه طی شد. قوانین رانندگی تقریباً رعایت می‌شد. تنها نکته ناهمگون صداهای بلند و بوق‌های وحشتناک گاه‌وبی‌گاه بود. چینی ها علاقۀ عجیبی به بوق زدن دارند. 

به هانگژو رسیدیم. شهری درخشان آکنده از تاریخ مدرن و در عین حال سنتی و از پایتخت های قدیمی چین. مارکوپولو در سفرنامه‌اش از هانگژو وزیبایی‌های آن یاد کرده است. هنوز رد  میزبانی المپیک آسیایی در ساختار شهری و امکانات آن باقی بود. شهری تقریباً ده میلیون نفری با جاذبه تماشایی به نام دریاچه غربی که بسیار چشم نواز بود.

اولین مقصد ما بازدید از بخشی از کانال بزرگ چین بود. همان کانال مشهور و تاریخی که از پکن تا هانگ‌ژو کشیده شده است. طولی در حدود 1700 کیلومتر که در بخش جنوبی‌اش یعنی در حوالی هانگ‌ژو همچنان زنده است و بخش وسیعی از ساختار تاریخی و زیستی شهر را تشکیل می‌دهد

در میان بازدید به موزه تاریخ طبیعی شهر هم سری زدیم. موزه‌ای بزرگ و مجهز با ماکت‌های حیوانات، نمایش روند شکل‌گیری جهان، و زیست‌بوم‌های مختلف زمین. فضای موزه پر از دانش‌آموزان و کلاس‌های آموزشی بود. کودکان و نوجوانانی که با چشمانی کنجکاو و گاهی با حیرت ماکت دایناسورها، نقشه‌های گسترش تمدن و نمایش زندگی زیستی را نگاه می‌کردند. دیدن این موزه من تجربه‌ای متفاوت بود. از نگاه تکاملی به حیات بشر تا تأمل در نسبت انسان و طبیعت.

هتلی که در هانگ‌ژو اقامت داشتیم ساختمانی هفت طبقه با امکانات مدرن و راحت به چشم می‌آمد که برای گردشگران و پژوهشگران آماده شده است و رسم میزبانی را به خوبی به جا می آورد. نمونه‌ای از چین معاصر،کشوری که دارد با سرعت نور تغییر می‌کند اما نمی‌خواهد گذشته‌اش را فراموش کند. اگرچه در جهان امروز هویت ها به شکل فزاینده در حال دگرگونی به نفع جهانی شدن هستند. نکند این شتاب جهانی شدن به حذف از جهان بیانجامد؟

چالش شام در هانگژو: وقتی زبان از کار می افتد

غروبی در هانگژو، با یکی از همراهان تصمیم گرفتیم در خیابان‌های اطراف هتل قدم بزنیم. خیابان‌ها و بزرگراه‌ها را یکی‌یکی پیمودیم و هرچه پیش‌تر می‌رفتیم، نشانه‌های مدرنیته و نظم شهری بیشتر خود را نشان می‌داد. سیستم خیابان‌بندی، پل‌ها، نورپردازی و حتی مقیاس بزرگراه‌ها گاه مرا به یاد برخی شهرهای بزرگ ایران می‌انداخت، حتی شکل ساختمانهایی که جدا از معماری خاص چینی بودند. 

از راسته دستفروش‌ها گذشتیم؛ غرفه‌هایی که از غذاهای خیابانی عجیب و ناشناخته تا ادکلن، کفش و یادمان‌های شهری هانگژو را می‌فروختند. بعد به خیابانی ساحلی و کم‌رفت‌وآمد رسیدیم. کمی مکث کردیم، ویترین فروشگاه‌های پرزرق‌وبرق را تماشا کردیم، آدم‌ها را تماشا کردیم، روابطشان را، سکوت عمومی شهر را؛ سکوتی که در دل این همه جمعیت عجیب به نظر می‌رسید.

خسته از پیاده‌روی، تصمیم گرفتیم از یکی از غرفه‌های فروش خوراکی چیزی بخریم. بوی گوشت کبابی می‌آمد و ظاهرش کمی آشنا به نظر می‌رسید. دوباره همان چالش همیشگی زبان خودش را نشان داد. انگلیسی دست‌وپاشکسته ما هیچ کمکی نکرد و حریف هم فقط به چینی پاسخ می‌داد. ترفند زبان اشاره هم که کارگر نیفتاد، در نهایت، ناچار شدیم دست به دامان ابتکار شویم و صدای حیوان نجیبی مثل گوسفند را تقلید کنیم تا بفهمیم گوشت حلال است یا نه، گاو است یا گوسفند، بز است  یا گربه ، خوک است یا ... . فروشنده لحظه‌ای مکث کرد، بعد با لبخند صدایی درآورد و با اشاره‌ای فهماند که گوشت بز است. خب خیالمان راحت شد؛ ایمان از کف نمی‌رفت و شام هم پیدا شده بود. اینجا چین بود… سرزمینی که گاه خودم را در میانه انبوه تفاوت‌ها گم می‌کردم.

در بحر فکر افتاده‌ام؛ مواجهه‌ای ایرانی با چین امروز

 در همان قدم‌زدن‌های ساده، ذهنم بی‌اختیار به گذشته پرتاب شد. یاد ابن‌بطوطه افتادم؛ همان جهان‌گرد نامدار که چندصد سال پیش، درست در همین آب‌های شرق دور و دریای چین، بر زورق‌ها آواز فارسی شنیده بود و نوشته بود: که در چین، ملاحان بر زورق‌ها شعر سعدی زمزمه می‌کردند:

« تا دل به مهرت داده ام؛ در بحر فکر افتاده‌ام…
چون در نماز استاده‌ام؛ گویا به محراب اندری...» 

دو جهان کهن؛ یکی این‌سوی خشکی، یکی آن‌سوی دریا، و زبانی که از دل بیابان‌های ایران تا کرانه‌های چین پیش رفته بود و خوانده می‌شد. نفوذ ایران بزرگ فرهنگی، بی‌نیاز از شمشیر و لشکر، با شعر و اندیشه. اما امروز، از آن آوازهای دور نشانی نمانده است. نه در کافه‌ها فارسی می‌شنوی، نه بر کشتی‌ها، و نه کسی را می‌یابی که معنای «در بحر فکر افتاده‌ام» را بداند. این‌بار، دیوار زبان بلندتر از دیوار چین قد کشیده است. اما شاید پیوندهای تازه‌ای در حال زایش است؛ نه در قالب شعر و ادب، که در قالب علم، فناوری و نگاهی مشترک به چالش‌های امروز بشری.

چین، سرزمین تضادهاست؛ از جاده ابریشم تا هوش مصنوعی.  این سفر، تماشای همین تلاقی بود؛ تلاقی گذشته‌ای که هنوز معنا دارد با آینده‌ای که بی‌وقفه در حال ساخته شدن است.جایی که نظم آهنین شهرها در کنار لطافت آرام رودخانه‌ها می‌نشیند. ذائقه‌ای غریب در کنار رفتاری محترمانه . جایی که شور و هیاهوی جشن سال نو، همسایۀ سکوت سنگین معابد کهن است. و جایی که آسمان‌خراش‌های شیشه‌ای، زیر سایۀ دیوارهایی قد می‌کشند که هزاران سال تاریخ را بر دوش دارند. من، میان این همه تفاوت، قدم می‌زنم، می‌بینم، می‌اندیشم و گاهی، درست مثل سعدی، در بحر فکر فرو می‌روم.

بازدید از مؤسسه فناوری؛ جلوه هوش و نوآوری

یکی از برنامه‌هایمان بازدید از مؤسسه آی‌فلایتک در حومه هانگژو بود؛ مرکزی که توانایی چینی‌ها در هوش مصنوعی، ترجمه همزمان، سنجش مهارت و نوآوری آموزشی را به نمایش می‌گذارد. دستگاه‌ها و اپلیکیشن‌هایی دیدیم که قادر به ترجمه همزمان و دقیق هستند، مانیتورهای هوشمند، نرم‌افزارهایی برای مدارس که توانایی ورزشی دانش‌آموزان را می‌سنجند و حتی سامانه‌هایی برای تصحیح امتحانات. ترکیب سخت‌افزار و نرم‌افزار و سیاست‌های آموزشی، اگرچه هنوز در تمام کشور فراگیر نشده بود، و شاید بیشتر جنبه نمایشی داشت، اما چشم‌اندازی از آرزوی آن‌ها را نشان می‌داد. همان‌جا یاد جمله‌ای از یکی از استادان فلسفه تعلیم و تربیت ایران افتادم «آموزش آن‌جاست که نقش معلم کمتر دیده شود و نقش یادگیری بیشتر».

از نظر من، ما نیز ملتی باهوش و دوست‌دار یادگیری و ارتباط با جهان هستیم. مردمان ما هرگز دیوار به دور خود نکشیده‌اند و کنجکاوی در شناخت جهان و پیوند همیشه بخشی از فرهنگ ما بوده است. در بهره‌گیری از تکنولوژی‌های آموزشی نیز چندان از جهان عقب نیستیم. شکاف اصلی، شاید در «تجهیزات» و «نظم در اجرا» باشد، نه در توانایی و انگیزه یادگیری.

وقتی آموزش تا دامنه کوه‌ها امتداد می‌یابد

در بازگشت به جینهوا آموزش دانشگاهی و کلاس‌ها پی گرفته شد. یکی از اساتید دانشگاه  مدعی شد در چین نرخ ترک‌تحصیل در روستاها را تقریباً به صفر رسانده‌اند این جمله آن‌قدر محکم ادا شد که چند ثانیه ساکت ماندم. نمی‌دانم برای کشوری با پهناوری و جمعیت انبوه چین  شدنی است یا نه، اما در ذهنم فوراً تصویری از روستاهای کوهستانی چین آمد. خانه‌هایی پله‌ای بر شیب کوه، جاده‌هایی باریک و  مهی که روی دره‌ها می‌نشست. اینکه در چنین جاهایی ترک‌تحصیل به صفر برسد تنها با شعار ممکن نبود. نیازمند نظامی است که واقعاً کار کند. اما تردید من همچنان باقی بود. 

او توضیح داد چین روزی با کمبود شدید معلم در مناطق کوهستانی روبه‌رو بوده. کودکان روستا از معلم ریاضی خوب بی‌بهره بودند..  از زیست‌شناسی فقط اسمش را می‌شنیدند و بسیاری زودتر از آنکه باید مدرسه را ترک می‌کردند. اما بعد دولت طرحی فراگیر را اجرا کرده است. طرح ارتقای کیفیت مدارس روستایی که  چهار پایه داشت و هر پایه تصویری روشن ساخت:

۱. کلاس‌هایی که از دل کوه‌ها به شهرهای بزرگ وصل می‌شوند؛آموزش دیجیتال از راه دور ستون اصلی است. پلتفرم موک یا  همان «شاد چینی». کودکان روستا پشت همان صفحه‌ها از بهترین معلمان کشور درس می‌گیرند. اینترنت آموزشی رایگان است. دانش‌آموزی که زیر صدای آبشارهای کوهستان درس می‌خواند هم‌زمان با دانش‌آموزی در شانگهای از یک کلاس استفاده می‌کند. فاصله جغرافیایی در حال محو شدن است.

۲. معلمانی که هر چند ماه یک‌بار کوه و دشت را عوض می‌کنند؛ معلمان به صورت چرخشی جابه‌جا می‌شوند. سه ماه هانگژو،  شش ماه جیانگشی، دوباره بازگشت به شهر. این رفت‌وآمدها اجباری نیست اما برای معلمان امتیاز دارد.  معلم چینی  را تصور کردم که صبح از میان مه کوهستان بالا می‌رود و به مدرسه‌ای می‌رسد که شاید ده دانش‌آموز بیشتر ندارد، اما همان درسی را می‌دهد که در مدارس ممتاز شهر تدریس می‌شود. در ایران خودمان هم تا دلتان بخواهد دبیران و معلمانی را داریم که صدها کیلومتر را برای رسیدن به منطق دور دست طی می کنند تا چراغ آموزش روشن بماند. آنها حقیقتا ایثار می کنند.

  ولی کشور چین ترتیبی داده  این ایثار شامل همه معلمان شود. بخواهند یا نه. بنا بر این دست‌رسی روستا به دبیران زبده ممکن شده است.  ترکیب آموزش دیجیتال و جابه‌جایی چرخشی باعث شده دانش‌آموز روستایی همان سطح دبیران باتجربه شهر را تجربه کند. 

۳. خوشه‌های آموزشی؛ مدارس روستایی دیگر جدا از هم اداره نمی‌شوند. چند مدرسه یک شبکه‌اند و معلمان با هم سیاست‌گذاری می‌کنند. مدرسه‌ای کوچک در دل کوهستان با مدارس بزرگ شهر در یک شبکه واحد تصمیم‌گیری. تنهایی از بین رفته است.  

استاد در پایان گفت وقتی روستا خوب آموزش ببیند شهر نفس می‌کشد. اگر کیفیت آموزشی روستا بالا باشد خانواده‌ها نیازی نمی‌بینند بچه‌ها را به شهرهای بزرگ بفرستند. این، هم فشار شهری را کم می‌کند و هم عدالت آموزشی را واقعی‌تر. 

معلم و جایگاه او در چین

حقوق یک معلم در چین بین پنج تا ده هزار یوان است. دولت معادل سه درصد کل حقوق معلمان یک منطقه را برای آموزش مجدد آنان هزینه می‌کند. مشوق‌ها و گاه تنبیه‌هایی برای شرکت در دوره‌های ضمن خدمت و توانمندسازی دبیران در نظر گرفته شده است. استعدادهای ویژه میان معلمان جوان شناسایی می‌شوند و یک مؤسسه به طور ویژه نظارت بالینی دبیران را بر عهده دارد؛ به صورت پایش مستمر. این نگاه نشان می‌دهد که حرفه معلمی در چین نه تنها شغل، بلکه سرمایه‌ای ملی تلقی می‌شود.

سرگروه‌های آموزشی از دبیران آزمون می‌گیرند تا حقوق بالاتر به آنان تعلق گیرد. این سازوکار نشان می‌دهد که ارتقای جایگاه معلم در چین نه تنها به سابقه، بلکه به توانمندی و کیفیت آموزش وابسته است.

مدارس هوشمند و امکانات رفاهی

مدارس هوشمندی که دیدیم حیرت‌آور بودند و نشان از توجه دولت به آموزش داشتند. تلاش زیادی می‌شود تا شکاف آموزشی میان فقیر و غنی از بین برود. تمام مدارسی که بازدید کردیم زمین‌های ورزشی نوساز درجه یک داشتند؛ میزهای متعدد پینگ‌پنگ توضیح می‌داد چرا چین در المپیک پیش‌تاز است، زمین‌های بسکتبال، کلاس‌های موسیقی همراه با ساز، ابزارهای هوش مصنوعی در اختیار دانش‌آموز و دبیر، سالن همایش ششصد نفره و کتابخانه‌هایی که گاه از وسعت برخی مدارس حاشیه‌ای ما بزرگ‌تر بودند.

فناوری‌های نوین آنان در آموزش ریاضی اعجاب‌انگیز بود؛ از رسم نمودار تا تجسم سه‌بعدی. استاد دویی با افتخار می‌گفت: «دیپ‌سیک مثلث غیرممکن هوش مصنوعی را حل کرده.» این ادعا نشان می‌داد چین نه تنها مصرف‌کننده فناوری، بلکه مدعی نوآوری در سطح جهانی است.

ساختار آموزشی

نظام آموزشی چین به چهار شاخه کلی تقسیم می‌شود: پیش‌دبستانی، ابتدایی، راهنمایی و دبیرستان. برای کودکان از سن شش سالگی تحصیل رسمی آغاز می‌شود و شش سال ابتدایی طی می‌شود. سپس سه سال راهنمایی نیز اجباری است. جمعاً نه سال آموزش پایه در چین اجباری و رایگان است یعنی دولت شهریه نمی‌گیرد و حداقل سواد عمومی تضمین شده است. پس از آن یعنی دوره دبیرستان و آموزش عالی اجباری نیستند.

پس از پایان دوره راهنمایی دانش‌آموزان می‌توانند مسیر دبیرستان عمومی را ادامه دهند یا به مدارس فنی حرفه‌ای بپیوندند. برای کسانی که وارد دبیرستان عمومی می‌شوند و پس از آن قصد ورود به دانشگاه دارند سازوکار تحصیلات عالی وجود دارد. دانشگاه‌ها یا مؤسسات دولتی تحت نظارت وزارت آموزش و پرورش و نیز برخی مؤسسات خصوصی ساختار آموزش عالی در چین را تشکیل می‌دهند

دست‌رسی به آموزش در سطح ابتدایی و راهنمایی تقریباً فراگیر است. در مقطع ابتدایی اکثریت قریب به یقین کودکان در مدرسه ثبت‌نام می‌شوند. در برخی مناطق دورافتاده یا روستایی که جمعیت پراکنده است دولت چاره را در مدارس متمرکز شبانه‌روزی دیده است تا حتی کودکان این مناطق نیز از حقوق آموزشی برخوردار شوند.

تأمل یک معلم ایرانی 

وقتی این ساختار و این گستردگی را دیدم بی‌اختیار با ذهن معلمانه‌ام مقایسه کردم . این‌که عدالت آموزشی باید به گونه‌ای باشد که که کودکی در روستا یا شهر دوردست شانس برابر با کودکی در مرکز داشته باشد. ایران از لحاظ ضریب شاخص سواد و آموزش در جهان رتبۀ بدی ندارد و  در این زمینه خوب عمل کرده ایم اما برای تحقق عدالت آموزشی نیاز به کار بسیار بیشتری داریم. در ایران آموزش رایگان داریم اما رایگان بودن یک چیز است و برابری فرصت چیز دیگر. تهران با چابهار یکسان نیست. یزد با کهگیلویه برابر نیست. و امکانات یک مدرسه در مرکز پایتخت با مدرسه‌ای در دامنه‌های زاگرس قابل قیاس نیست. در چین تلاش دارند تا این فاصله را کمتر کنند. دست کم در سخن و در آرزوها و هدف گذاریهایشان نمود داشت.

شاید جالب باشد  بدانیم بر طبق آمارهای جهانی سال 2021، میانگین ضریب سالهای تحصیل ایران با نرخ 10.4 از چین با نرخ 7.6 بالاتر بوده است.  همچنین در شاخص امید به زندگی و میانگین طول عمر ، رتبه  هر دو کشور روی ضریب 77 است. بنا براین نه اینکه دچار خود کم‌بینی باشیم و نه خود بزرگ‌بینی کاذب. 

مسألۀ امنیت

چین را در همین مشاهدۀ دو هفته‌ای و اندکی بیشتر، کشوری امن یافتم. گاه دیروقت برای قدم زدن به خیابان‌های اطراف هتل محل اقامت می‌رفتیم و هیچ نشانی از نا امنی نبود. خودروها البته همه قفل مرکزی داشتند، اما شاید جالب باشد بگویم هرگز خودرویی ندیدم که دزدگیری از آن نوع پرسر و صدای خودمان داشته باشد. پس یقیناً امنیت بالاست.

دو بار گوشی موبایل همراهان‌مان در تاکسی و فروشگاه جا ماند. هر دو بار به آسانی موبایل را دریافت کردیم. برای مقایسه‌ای عینی، در بازگشت به ایران و در مسیر به کرج، هدست بلوتوثی‌یی را که از چین خریده بودم، در تاکسی جا گذاشتم. البته مطمئن هم نبودم. اما راننده شرافت‌مند، پرسان پرسان و با طی راهی دشوار، بازگشت و هدست را به من پس داد.

بی‌تعصب بگویم، اگر پاره‌ای از مشکلات و گرفتاری‌های اقتصادی امروز بر دست و پایمان پیچیده نبود، و مسائلی چون تحریم ها و...، هر آینه مردمی می‌بودیم از آنچه هستیم شادتر، از آنچه هستیم مهربان‌تر و از آنچه هستیم مستعدتر.

آنچه در چین ندیدم

در تمام روزهایی که در چین گذراندم، پارک دوبل ندیدم. سر و صدای وانت‌های ضایعات‌جمع‌کنی ندیدم. نزاع خیابانی ندیدم؛ تصادف محسوس ندیدم.

جای‌جای شهر مغازه‌های صافکاری و تعمیر خودرو ندیدم. ویراژ دادن موتور و ماشین، صدای ناهنجار اگزوز، سگ و گربه ولگرد ندیدم. زباله انباشته شده ندیدم. صدای بلند آژیر دزدگیر خودرو، فریاد و هیاهوی راننده‌های تاکسی خطی، ترافیک ناشی از ازدحام مسافرکش‌های شخصی ندیدم. صف‌های طولانی ندیدم. گدایی ندیدم.

این‌ها چندان امورات پیچیده‌ای نیستند و شاید با برنامه‌ریزی جدی و اراده جمعی، در مدتی نه‌چندان طولانی بتوان دست‌کم بخشی از آن‌ها را در هر شهری سامان داد.

نانوایی به سبک خودمان ندیدم. حضور محسوس پلیس و یا  مأمور راهنمایی و رانندگی سر چهارراه‌ها ندیدم. برهنگی از نوع غربی ندیدم.

شب‌زنده‌داری شهری، مانند شهری چون کرج که تا دیروقت در تب‌وتاب رفت‌وآمد است، ندیدم. دیوارنویسی و یادگاری‌نویسی بر در و دیوارهای عمومی ندیدم. تعارف ایرانی؛ آن کش‌وقوس شناخته‌شده بر سر پرداخت صورت‌حساب، که از نظر خود من زیبا است و از هنجارهای اجتماعی ماست، ندیدم.

و همان‌جا بود که بیشتر به یاد ایران افتادم:

صف‌های نان در کوچه‌ها، که مردم با لبخند منتظر می‌ایستند، و بوی نان تازه که همه جا را پر می‌کند.

عطر ادویه‌جات از بازارها، که هر گوشه‌ای با رنگ و بو زندگی را خبر می‌دهد.

حیاط‌های پرگل و گیاه و حوض‌های کوچک میان خانه‌ها، که حتی وقتی شلوغ‌اند، آرامش خاص خود را دارند.

تعارف‌های ساده و لبخندهای دوستانه مردم، که در لحظه‌های کوچک دل را گرم می‌کند.

آفتاب درخشان سرزمین‌مان، همه این چیزها، دوست داشته باشیم یا نه، روح و رنگ زندگی ایران را می‌سازند.

زندگی‌یی که شلوغ است، گاهی پرهیاهو، گاهی کمی آشفته، اما پر از حس زندگی و حضور مردم.

همه چیز در چین مرتب و آرام بود، اما چیزی از گرما، صمیمیت و زنده بودن خیابان‌های ایران کم داشت.

در چین ندیدم… و همین ندیدن‌ها باعث شد قدر چیزهایی را که در ایران داریم، بیشتر بفهمم: همه چیزهایی که شاید ساده به نظر برسند، اما روح شهر و خانه‌های ما را می‌سازند.

از چین تا ایران؛ سفر در اقلیم‌ها

ناخودآگاه هرگاه پا را از کشور بیرون می‌گذاری، دستت به مقایسه بین کشور مقصد و مملکت خود می‌رود. چین به راستی کشوری زیبا است؛ سرسبز و آباد، با آب فراوان.  به یاد ایران خودمان می‌افتم و تنوع اقلیمی آن. ایران، کشور هزار خانه است.

فقط نگاه کنید به معماری خانه‌هایمان: پلکانی ماسوله، روستای سرآقاسید چهارمحال، خانه‌های سقف گنبدی کویری، سیاه‌چادر عشایر، آلاچیق‌های ترکمن، خانه‌های صخره‌ای کندوان و میمند، خانه‌های سنگی ورکانه، خانه‌های سقف شیروانی ساحلی خزر، مضیف‌های جنوب، کپرها، قلعه‌ها… این‌ها را نمی‌توان در جای دیگری از جهان دید.

کجا بروی که خانه‌های حیاط مرکزی با ایوان ببینی؟ «شوادان‌ها» در عمق خاک جنوب برای فرار از گرما، «گودال‌باغچه‌ها»ی حیاط‌های کویری، بادگیرهای بلند، قنات و آب‌انبار، «خس‌خانه‌ها» و «خویش‌خانه»های طبس و «شناشیل»های بوشهر…

این‌ها را انسان ایرانی آفریده است و این‌ها انسان ایرانی را ساخته‌اند. مردمی که فقط شبیه خودشان هستند.

نه حیرت نامه و نه شگرف نامه: مسیرهای مقدر

میرزا ابراهیم خان صحاف باشی در سفرنامۀ خود (به اهتمام محمد مشیری) نوشته بود: «هرکس سفرنامه نوشت جز تعریف چیز دیگری نبود و هرکس شنید به هوس افتاد.» برای من دیدن شرق دور و چین از نزدیک، تجربه‌ای زنده و فراموش‌نشدنی بود و البته تلاش کرده‌ام هر آنچه به چشمم رسید و ادراکم پذیرفت بی‌واسطه بنویسم و نمی‌دانم، به قول صحاف باشی، تنها از مزایا نوشته‌ام یا نه، اما از آن دسته‌ام که هرگز خوش ندارم وارد کلی‌گویی و شعارهای رایج شوم و همیشه دوست دارم تجربه‌ها و مشاهدات خود را با صداقت روایت کنم.

در همین توقف کوتاه به نظرم رسید ما خوب یا بد، زشت یا زیبا، غرب‌ستیز یا غرب‌دوست، میهن دوست یا جهان وطن، با وجود زندگی در زیر این هفت آسمان خدا، نسبت به جهان غرب، و شرق دور، در دو جهان متفاوت زیست می‌کنیم و مسیر تکاملی جوامع هر یک از ما، به قول پری اندرسن بریتانیایی، مسیرهای مقدر ما را رقم زده است.

در نهایت، دیدنی‌ها و خاطرات این سفر برایم دل‌پذیر بود و فصلی نو در مسیر یادگیری باز کرد. این است که باید از فراهم‌کنندگان آن سپاس‌گزاری کنم: از وزارت آموزش و پرورش، معاونت آموزش متوسطه و دفتر آموزش دوره اول متوسطه، که با هدف ارتباطات بین‌المللی و افزایش هم‌افزایی علمی و آموزشی این امکان را فراهم آوردند. و البته نباید از برخورد گرم مسؤولین دانشگاه نرمال استان ژجیانگ و میزبانان مهربانمان یادی نکرد.

تفاوت دو سرزمین کم نبوده و نخواهد بود، اما موجب نشد تا من پس از این سفر، قصد کنم مانند میرزا ابوالحسن شیرازی «حیرت‌نامه» بنویسم یا مانند میرزا اعتصام‌الدین «شگرف‌نامه». تجربه‌ای بود از سفری به یادماندنی با درس‌هایی مهم. اما اگر ایرانی باشی و دل‌بستۀ زبان فارسی، و اگر معلم تاریخ ایران هم باشی که سال‌ها از فرهنگ و مردم و خلقیات ایرانی گفته‌ای و تدریس کرده‌ای، در نهایت دلت برای وطن تنگ خواهد شد.

شهرهای چین زیبا بودند، اما به باور من، شهرهای ما، به شرط رعایت سلیقه و حفظ روح تاریخی، زیباترند، با هویتی آشنا، اصیل و دل‌نشین‌تر.

نگاهی به برخی القاب شهرهایمان بیندازید، که هر یک تاریخ بلند و هویتی منحصر به فرد را نمایندگی می‌کنند: دارالامان کرمان، دارالعباد یزد، دارالعلم شیراز، دارالدوله کرمانشاه و دارالوزای فراهان.

فصل پایان: این خانه قشنگ است ولی…

سرانجام به روز پایانی سفر رسیدیم. نیمه‌شب و خواب‌آلود با اتوبوس دانشگاه به سوی شهر هانگژو حرکت کردیم و از آنجا پروازی پنج‌ساعته تا فرودگاه ارومچی در استان معروف سین‌کیانگ، در غربی‌ترین نقطه کشور، داشتیم. از پنجرۀ هواپیما می‌توانستی تفاوت اقلیم خشک نیمه‌غربی چین، بیابان سرد و پهناورگبی و مناطق اطراف را ببینی.

فرودگاه سین‌کیانگ چنان گسترده است که اگر لحظه‌ای دقت نکنی، گم می‌شوی. همۀ تابلوها علاوه بر زبان چینی، به الفبای خودمان و زبان اویغوری نیز نوشته شده بود.

میزبانان، مهربان چینی و سرزمین ناشناخته‌ای که حالا برایمان آشنا شده بود را بدرود گفتیم و عکسی به یادگار گرفتیم و در پروازی پنج‌ساعته دیگر به سوی ایران حرکت کردیم. در فرودگاه ارومچی، هزاران کیلومتر دور از خانه، بارها به یاد شعر معروف زنده‌یاد دکتر خسرو فرشیدورد افتادم:

این خانه قشنگ است ولی خانه من نیست
این خاک چه زیباست ولی خاکِ وطن نیست 

آن کشور نو، آن وطــــنِ دانش و صنعت
هرگز به دل انگیــــــــــزیِ ایرانِ کهن نیست 

در مشهد و یزد و قم و سمنان و لرستان 
لطفی است که در " کَلگَری" و " نیس" و " پِکَن" نیست؛

در دامن بحر خزر و ساحل گیلان
موجی است که در ساحل" دریای عَدَن" نیست

در پیکر گل‌‎های دلاویز شمیران
 عطری است که در نافۀ " آهوی خُتَن"نیست 

من بَهرِ کِه خوانم غزل سعدی و حافظ
در شهر غریبی که در او فهم سخن نیست؟

" پاریس" قشنگ است ولی نیست چو تهران 
" لندن" به دلاویزی شیرازِ کُهن نیست 

هر چند که سرسبز بُوَد دامنۀ " آلپ"
چون دامنِ البُرز، پُر از چین وشکن نیست 

این کوه بلند است ولی نیست دماوند
این رود چه زیباست ولی رود تَجَن نیست 

این شهرعظیم است ولی شهرغریب است 
این خانه قشنگ است ولی خانۀ من نیست!

و در دل خود، با هر نگاه به پنجره هواپیما و هر لحظه از بازگشت، حس کردم هیچ خانه و هیچ خاکی، زیبایی و دل‌انگیزی ایران کهن را ندارد...

ارسال به تلگرام
تعداد کاراکترهای مجاز:1200