صفحه نخست

عصرايران دو

فیلم

ورزشی

بین الملل

فرهنگ و هنر

علم و دانش

گوناگون

صفحات داخلی

کد خبر ۱۱۳۰۰۳۴
تاریخ انتشار: ۱۱:۰۸ - ۱۵ دی ۱۴۰۴ - 05 January 2026

بامداد خمار؛ وقتی برند جای درام را می‌گیرد/ این کلیشه‌های احساس‌فروش 

وقتی آثار نویسندگانی چون احمد محمود، گلشیری، رضا امیرخانی و حتی بسیاری از نویسندگان جوان معاصر، ظرفیت‌های به‌مراتب غنی‌تری برای سریال‌شدن دارند؛ از تضادهای اجتماعی تا بحران‌های هویتی و ساختارهای پیچیده‌ روایت، چسبیدن به متنی ساده و مصرف‌شده، نوعی محافظه‌کاری فرهنگی یا سودمحوری بی دردسر است. 

  عصر ایران؛ محسن سلیمانی فاخر -  انتخاب رُمانِ "بامداد خمار" برای تبدیل‌شدن به یک سریال، بیش از آنکه یک تصمیم هنری و دراماتیک باشد، بیشتر انتخابی مبتنی بر نوستالژی و برندشناسی به نظر می‌رسد.

 

  بی‌تردید بامداد خمار در زمان انتشار خود کتابی عامه‌پسند و محبوب بود؛ رمانی که توانست احساسات عاشقانه‌ نسل خاصی را نمایندگی کند. اما محبوب‌بودن در گذشته، الزاماً به معنای قابلیت دراماتیک برای امروز نیست.

امروز با انبوهی از رمان‌ها و داستان‌های ایرانی روبه‌رو هستیم که هم از نظر ساختار روایی و هم از حیث پیچیدگی شخصیت و لایه‌های اجتماعی، به‌مراتب ظرفیت بیشتری برای اقتباس سریالی دارند. 

با این حال، بامداد خمار انتخاب می‌شود؛ روایتی ساده، خطی و احساس‌محور که اساساً بر چند موقعیت عاشقانه‌ی تکرارشونده بنا شده و فاقد آن کشمکش‌های عمیق دراماتیکی است که یک سریال چندفصلی به آن نیاز دارد.

کش‌دادن قصه؛ جایی که روایت از نفس می‌افتد

مشکل تنها در انتخاب متن نیست، بلکه در نوع مواجهه‌ اقتباسی نیز بحران عیان می‌شود. قصه‌ای که بالقوه می‌توانست در قالب یک فصل فشرده و منسجم روایت شود، به شکلی ناموجه در فصل‌های متعدد کش می‌آید. 

نتیجه، فصل اولی است مملو از دیالوگ‌هایی که هیچ نقشی در پیشبرد قصه ندارند؛ سکانس‌های طولانی که نه شخصیت را گسترش می‌دهند و نه تعلیقی می‌سازند.

آنچه در رمان، شاید در حد یک صفحه یا حتی یک پاراگراف بوده، در سریال به دقایق طولانی تصویر بدل شده است؛ هزینه و زمانی صرف شده بی‌آنکه کنش و واکنشی در درام شکل بگیرد. 

اینجاست که مخاطب نه‌تنها احساس احترام نمی‌کند، قصه دچار فرسودگی روایی می‌شود؛ روایت مدام در جا می‌زند و از ترس تمام‌شدن، خود را تکرار می‌کند.

اقتباس یا مصرف یک نام؟

مقایسه‌ی این انتخاب با پروژه‌ای مانند «سووشون» معنای این فاصله را روشن‌تر می‌کند. 

  نرگس آبیار در «سووشون» سراغ متنی فاخر رفت؛ رمانی که واجد لایه‌های تاریخی، اجتماعی و دراماتیک است و امکان تفسیر و بسط تصویری دارد. اما بامداد خمار اساساً چنین ظرفیتی ندارد. نه پیچیدگی روایی، نه شخصیت‌پردازی چندلایه و نه زمینه‌ی اجتماعی مؤثری که بتواند روایت را از سطح یک داستان عاشقانه‌ی ساده فراتر ببرد.

  چه ویژگی خاصی در بامداد خمار وجود داشت که آن را مستحق یک سریال چندفصلی کند؟ پاسخ، بیش از هر چیز، به «نام» و «برند» کتاب بازمی‌گردد، نه به قابلیت‌های دراماتیک آن. 

فرصت‌های از‌دست‌رفته‌ اقتباس ادبی

   در شرایطی که آثار نویسندگانی چون احمد محمود، هوشنگ گلشیری، رضا امیرخانی و حتی بسیاری از نویسندگان جوان معاصر، ظرفیت‌های به‌مراتب غنی‌تری برای سریال‌شدن دارند؛ از تضادهای اجتماعی گرفته تا بحران‌های هویتی و ساختارهای پیچیده‌ی روایت، چسبیدن به متنی ساده و مصرف‌شده، نوعی محافظه‌کاری فرهنگی  و سودمحوری بی دردسر است. 

  سریال‌سازی، بیش از هر زمان، نیازمند جسارت در انتخاب متن و اعتماد به مخاطب امروز است؛ مخاطبی که دیگر صرفاً با نوستالژی راضی نمی‌شود. بامداد خمار اگر هم قرار بود ساخته شود، می‌توانست با ریتمی تندتر، ساختاری فشرده‌تر و در قالب یک فصل، به تجربه‌ای قابل‌قبول بدل شود. کش‌دادن آن در چند فصل، نه‌تنها به قصه عمق نبخشیده، بلکه ضعف‌های ذاتی روایت را برجسته‌تر کرده است.

  ابتدای قسمت هشتم، رحیم به محبوبه می‌گوید فعلاً وقت تلف کند و جواب اصلان و خانواده‌اش را ندهد؛ جمله‌ای که ناخواسته به اعترافی متافوریک بدل می‌شود، چرا که خود سریال نیز دقیقاً همین کار را با مخاطب می‌کند. نه‌تنها محبوبه سرگرم بازی‌دادن دیگران است، بلکه نویسنده و کارگردان نیز با کش‌دادن بی‌منطق روایت، مخاطب را سر کار گذاشته‌اند. 

  قسمت ها بیش از آنکه حامل روایت باشند، تلاشی عریان برای پر کردن اپیزودهای فصل اول‌اند؛ سکانس‌هایی کش‌آمده، دیالوگ‌هایی خنثی و موقعیت‌هایی که هیچ کنش و واکنش دراماتیکی نمی‌سازند. این میزان اتلاف آگاهانه‌ی زمان، حتی در سریال‌های نودقسمتی تلویزیون هم کمتر دیده می‌شد؛ جایی که دست‌کم منطق تولید صنعتی، چنین بی‌احترامی آشکاری به شعور مخاطب را توجیه می‌کرد، نه ادعای سریال‌سازی حرفه‌ای.

مهمانی‌های بی‌کارکردی که هیچ گره‌ای از روایت باز نمی‌کنند، بازی‌های خام و سرسری‌ای که نه به شخصیت عمق می‌دهند و نه به موقعیت معنا، شعرخوانی‌هایی که صرفاً زمان می‌سوزانند و نه حس می‌سازند و انبوه شخصیت‌های اضافی که تنها کادر را شلوغ می‌کنند، همه در خدمت یک هدف واحدند: پر کردن زمان.
 
  لهجه‌هایی که می‌توانستند نشانه‌ هویت اجتماعی باشند، به اداهایی بی‌کارکرد تقلیل یافته‌اند و نه کارکرد نمایشی دارند و نه ریشه‌ی روایی. حاصل این آشفتگی، روایتی است پراکنده و بی‌تمرکز که به‌جای پیش‌برد درام، مدام آن را معلق نگه می‌دارد؛ گویی سریال از هر امکانی برای فرار از تصمیم روایی و مواجهه با نقطه‌ عطف استفاده می‌کند..
  
 این رمانتیسیسمِ حال‌به‌هم‌زن، با نمادپردازی‌های دم‌دستی و بی‌مصرفش به مرز تهوع می‌رسد؛ از بوی چوبی که قرار است حس بسازد اما صرفاً اداست، تا گیسِ رحیم و تقدس‌بخشی مضحک به یادگار موهای رحیم که بیش از آنکه عاطفه تولید کند، به فانتزی‌های سطحی پهلو می‌زند. 

 دوئل قهوه‌ی قجری و از آن بدتر، دوئل‌های دیالوگی رحیم و اصلان، نه واجد کشمکش‌اند و نه قدرت نمایشی؛ مکالماتی تصنعی که خودآگاه می‌خواهند مهم جلوه کنند اما تهی از معنا و تنش‌اند. همه‌چیز در خدمت رمانتیزه‌کردن افراطی موقعیت‌هایی است که نه از دل شخصیت درآمده‌اند و نه ضرورتی در  بیان دارند؛ مجموعه‌ای از کلیشه‌های احساس‌فروش که به‌جای ساختن درام، مخاطب را پس می‌زنند و سریال را به نمایش اغراق‌آمیز و مهوعی از عشقِ بی‌جان تقلیل می‌دهند.

حتی روایت گویی راوی که به صورت فلش بک عنوان می شود، با مدت زمان روایت تطابق ندارد و‌ بعد زمانی مخدوش است. راوی مدام بیرون از منطق زاویه دید سخن می‌گوید و  زاویه‌ دید بی‌دلیل تغییر می‌کند. این جابه‌جایی‌های ناآگاهانه‌ نشان از سردرگمی روایی است؛  سریال نمی‌داند از منظر کدام شخصیت و در کدام زمان روایت شود. نتیجه، روایتی ناپایدار و گنگ  است که به‌جای کمک به فهم قصه، مخاطب را از جهان داستان بیرون می‌اندازد و بیش از پیش حس شلختگی ساختاری را تشدید می‌کند.

ارسال به تلگرام
تعداد کاراکترهای مجاز:1200