به بهانۀ سالمرگ جهان پهلوان با نیمنگاهی به لجنپراکنی در فضای مجازی علیه مشاهیر دیگر
عصر ایران؛ مهرداد خدیر- از صبح دچار این کلنجار ذهنیام که 17 دی است و پنجاه و هشتمین سالمرگ تختی و بنویسم یا نه و چه بنویسم که در پار و پیرار ننوشته باشم؟
هر چند تختی، مکرر نیست و تکرار او هم شیرین است چون تکرار پذیر نیست و اگرچه این سخن ناخوش آیند است اما جایی خواندم یکی از دلایل جاودانه شدن برخی در سیاست یا ادبیات، مرگ در جوانی است چون با همان چهره در خاطره ها ثبت می شود و مثلا تصور کنید دکتر فاطمی را در 36 سالگی نمی کشتند یا شریعتی در 43 سالگی و تختی در 37 سالگی از دست نمی رفتند شاید تا این حد ماندگار نبودند.
اما اینها را هم قبلا نوشته بودم. نکتۀ تازه چیز دیگری است و آن هم این است که بخت با تختی یار است که از گزند فحاشی های رایج سال های اخیر در صفحات اینستاگرام به بزرگان و مشاهیر در امان مانده.
یکی که هیچ شعری از شاملو نخوانده و از خواندن شاهنامه هم عاجز است به او فحاشی می کند که چرا در سخنرانی مشهور در داستانی از شاهنامه تشکیک کرده و مثلا نگاه دیگری به فریدون و ضحاک دارد و دیگری که داعیۀ ادبیات دانی هم دارد او را ضد وطن می خواند حال آن که کافی است ترانه آبی را خوانده باشید تا بدانید تا چه حد شیفته ایران است.
برخی به دنبال مقصر می گردند و کاسه کوزه ها را سر شریعتی می شکنند یا برخی همکاران خود ما یاد گرفته اند بگویند مصدق نفت را ملی نکرد و دولتی کرد و این قدر نمی دانند که ملی شدن نفت یعنی خلع ید و هر گاه از بنگاه و شرکتی خلع ید می شده جای گزین آن ملی لقب می گرفته و ملی در اینجا مقابل دولتی نیست کما این که تلویزیون ثابت پاسال شد تلویزیون ملی و کسی نگفت این که دولتی شده.
حالا چرا بخت با تختی یار است؟ جون از دست این جماعت مدعی یا فحاش در امان مانده و کاسه یا کوزه ای بر سر او نمی شکنند و تنها دنبال این اند که ثابت کنند این که تختی در مقابل شاه خم نشده درست نیست و بازوبند را شاه به دست او بسته و البته دست شاه را با کسب اجازه از این جماعت نبوسیده است.
با این حال باید به این جماعت که شهامت انتقاد از حاکمان کنونی را ندارند و سراغ مصدق و شریعتی رفته اند یادآور شد همان تختی شیفته و دوست دار مصدق بود و برخی بر این باورند تشییع باشکوه او به خاطر آن هم بود که کمتر از یک سال قبل مردمان امکان شرکت در تشییع جنازۀ مصدق را نیافتند.
برای جماعتی که جرأت فحاشی به تختی ندارند ولی بر چهرۀ شاملو خاک می پاشند این خاطره هم شاید جالب باشد: این روایت که در پی درگذشت ناباورانۀ تختی باقر عالیخانی خاطرهای در مجلۀ «فردوسی» نوشت دربارۀ حضور تختی در دفتر مهندس توفیق:
«تختی وقتی داشت میرفت گوشۀ روزنامه بخشی از شعر پریای شاملو را نوشتم: رستم از شاهنومه رفت/ برکت از کومه رفت... تختي با ديدن این شعر کنجکاوانه پرسید: - چی نوشتی؟! رستم، چی؟ گفتم: اين نوشته بخشی از يکی از شعرهای شاملوست. تختی با خنده گفت: آخه مگه میشه رستم از شاهنامه بيرون بره؟ اون وقت چی میمونه؟ و بعد خود اضافه کرد: راستي آدمو به فکر میاندازهها، جداً اگر رستم تو شاهنامه نباشه برکت شاهنامه هم از بين میره... "
باقر عالیخانی در ادامه نوشت: "تختی دوباره زيرچشمی نگاهی به نوشته انداخت و دیدم دارد آهسته شعر را میخواند. آن گاه سرش را بالا آورد و تند و محکم گفت: - نه، نمیشه!»
تختی نبود تا ببیند میشود! نه تنها آن میشود که در فضای مجازی بیسوادانی مدعی شاهنامه بر شاملویی پنجه می کشند که در شعر خود به شاهنامه اشارتی چنین زیبا دارد و برای تختی شعر او را نوشتند.
بخت تختی این بود که از دست اینها در امان ماند!