عصر ایران ؛ احسان محمدی - با ابروهای پرپشت و موهای شانهزده رسید، سمند تاکسی زرد. دقیقاً شبیه عکسش بود. فکر کردم کاش مسئولانی که کارت ملی صادر میکنند، دست از این شوخی بردارند و عکسهایمان کمی شبیه خودمان باشد!
هوای سرشب این روزهای تهران سرد است. در را باز کردم و سریع سوار شدم. داخل ماشین بوی تمیزی میداد. هنوز ننشسته بودم که چشمم به نوشته پشت صندلی افتاد:
- درود به همسفر گرامی. لازم به ذکر است تأخیر در مبدأ، توقف در مسیر و تغییر مقصد جزئی رایگان میباشد. ضمناً استفاده از کولر وظیفه راننده است، پس خواهش نکنید.
لبخند زدم. هم به خاطر انشا و هم صمیمیتی که در نوشتهاش بود. گفتم: آقا، شما خیلی آدم حسابی هستی!
گفت: چرا؟
نوشته را یکبار برایش خواندم. لبخند زد و گفت: این وظیفهست. ما باید هوای همو داشته باشیم. حالا یکیدو دقیقه اینور و اونور چیزی رو توی دنیای من عوض نمیکنه. یه بار یه مسافر سر اینکه یه دقیقه دیر رسیدم خیلی بداخلاقی کرد، دلم شکست. با خودم گفتم من این کار رو با کسی نکنم، حداقل غر نزنم.
دلم میخواست اسنپ ستارههای بیشتری داشت تا همهشان را بدهم به پسر جوان که در دل این شهر شلوغ، لابهلای ترافیک خفهکننده و وسط روزهایی که توی دلمان رخت میشورند، با همین کار ساده دلگرمی میدهد به آدمها.