عصر ایران؛ احمد فرتاش - برتراند راسل، فیلسوف، ریاضیدان، منطقدان و روشنفکر لیبرالکمونیست انگلیسی، در کتاب مشهورش ، با عنوان «تاریخ فلسفۀ غرب»، تاریخ فلسفۀ غرب را از یونان باستان تا قرن بیستم روایت میکند. این اثر، ترکیبی است از شرح تاریخی، تحلیل فلسفی و دیدگاه شخصی راسل نسبت به فلاسفه و ایدههای آنان.
راسل در این کتاب نه تنها زندگی فلاسفه و آثارشان را توضیح میدهد، بلکه نقدی روشن و گاهی طنزآلود به فلسفۀ آنها ارائه میکند، که این ویژگی باعث شده کتابش هم محبوب خوانندگان عمومی و هم مورد توجه متخصصان فلسفه باشد.
کتاب با فلسفۀ یونان باستان آغاز میشود؛ جایی که راسل نقش سقراط، افلاطون و ارسطو را به دقت بررسی میکند. او فلسفۀ یونان را نقطۀ آغاز اندیشۀ عقلانی و تلاش انسان برای فهم جهان میداند. از نظر راسل، سقراط با پرسشگری مداوم و اخلاقمداری، مسیر تفکر انتقادی را بنیان گذاشت؛ افلاطون، با ایدۀ جهانِ مُثُلها، تلاش کرد تا اخلاق، سیاست و حقیقت را به صورت نظاممند درک کند؛ ارسطو، با نگاه تجربی و تحلیلی، فلسفه را به حوزۀ علم و منطق گسترش داد.
راسل در تحلیل خود، سقراط را ستایش میکند، افلاطون را نیز هم تحسین و هم نقد میکند، ارسطو را با دقت منطقی و علمی تحسین میکند، اما گاه محدودیت دیدگاه او نسبت به تجربه را میبیند.
پس از یونان، راسل به فلسفۀ روم و سپس قرون وسطی میپردازد؛ جایی که دین و فلسفه در هم آمیخته شده بودند. او نشان میدهد که فلاسفهای چون سنت آگوستین و توماس آکویناس تلاش کردند عقل و ایمان را در یک نظام فکری، هماهنگ بسازند. راسل به این نکته توجه میدهد که فلسفۀ قرون وسطی بیش از آنکه مستقل باشد، در خدمت الهیات بود و اندیشۀ علمی را محدود کرد. با این حال، او به نکات برجستۀ تحلیل اخلاق، منطق و الهیات طبیعی اشاره میکند و نشان میدهد که حتی در محیط محدود قرون وسطی، تلاشهایی برای عقلانیت وجود داشته است.
رنسانس و عصر خرد در نگاه راسل نقطه عطف فلسفه است. او نقش بزرگانی چون فرانسیس بیکن، دکارت و اسپینوزا را در احیای عقلانیت و تجربهگرایی برجسته میکند. دکارت، با شک روشمند و گزارۀ «میاندیشم، پس هستم»، استقلال سوژۀ انسانی را مورد تاکید قرار داد؛ اسپینوزا، با فلسفۀ اخلاق و خداشناسیاش تلاش کرد تا عقل و طبیعت را به هم پیوند دهد. راسل، ضمن ستایش این پیشرفتها، به محدودیتهای هر کدام نیز اشاره میکند و نشان میدهد که عقلانیت جدید هنوز با پرسشهای بنیادین دربارۀ انسان و جامعه درگیر است.
در بخش عصر روشنگری و فلسفۀ مدرن، راسل به بررسی هیوم، کانت، روسو و دیگران میپردازد. او هیوم را استاد شک و تجربه میداند که عقلانیت انسانی را همزمان محدود و آزاد میکند. کانت با نقد عقل محض، مسیر فلسفۀ اخلاق و معرفتشناسی مدرن را هموار کرد. راسل، با نگاهی تحلیلی، به نقاط قوت و ضعف فلسفۀ اخلاق کانت اشاره میکند و نشان میدهد که قوانین اخلاقی مطلق، گاه با واقعیت زندگی انسانها سازگار نیستند. روسو، با تأکید بر ارادۀ عمومی و جامعۀ طبیعی، زمینههای نظری تغییرات سیاسی و انقلابها را فراهم آورد.
راسـل در تحلیل فلسفۀ قرن نوزدهم، فلسفۀ هگل، مارکس و دیگر فلاسفۀ مدرن را بررسی میکند. او فلسفهی هگل را پیچیده و گاه غیرقابل فهم میداند، اما ارزش آن را در تحلیل دیالکتیکی تاریخ میشناسد. مارکس را به عنوان متفکری انتقادی که فلسفه را به عرصۀ عمل اجتماعی کشاند، معرفی میکند، اما همزمان به نقاط ضعف پیشبینیهای اقتصادی و تاریخگرایی مارکس اشاره میکند. راسل، خواننده را به تفکر نقادانه دربارۀ فلسفۀ مدرن دعوت میکند و نشان میدهد که فلسفه، نه تنها مطالعۀ نظری، بلکه ابزاری برای فهم جهان واقعی است.
در نهایت، راسل به فلسفۀ قرن بیستم میپردازد؛ شامل فلسفۀ تحلیلی و فلسفۀ قارهای. او با تحلیل دقیق و روشن، نشان میدهد که مسائل زبان، منطق، ذهن، قدرت و تجربۀ انسانی، محورهای اصلی فلسفۀ معاصر شده است. راسل بر این نکته تأکید میکند که فلسفۀ مدرن و معاصر، برخلاف فلسفههای گذشته، تنها به دنبال یافتن پاسخ مطلق نیست، بلکه روش تفکر و پرسشگری انتقادی را به انسان هدیه میدهد. او با تحلیل دقیق و گاهی هم با انتقاد تند، فلسفۀ قرن بیستم را به خوانندۀ غیرمتخصص نزدیک میکند و نشان میدهد که فلسفه همواره زنده، پویا و مرتبط با زندگی انسان است.
از دید راسل، یکی از دستاوردهای برجستۀ تاریخ فلسفه، ارتباط فلسفه با زندگی اجتماعی و فردی انسان است. او نشان میدهد که فلسفه، نه فقط بحثهای ذهنی و نظری، بلکه تحلیل قدرت، عدالت، اخلاق، جامعه و تجربۀ روزمره انسان را در بر میگیرد. نگاه تحلیلی و طناز و شخصی راسل، باعث شده کتابش هم ابزاری آموزشی باشد و هم متنی خواندنی و جذاب برای عموم مردم.
از نکات جالب در کتاب «تاریخ فلسفۀ غرب»، مخالفت راسل با محال بودن «تسلسل» است. منطقیون و فیلسوفان اسلامی، بویژه در بحث از اثبات وجود خداوند، بر این نکته تاکید میکنند که «وجود» نهایتا باید آغاز یا خالقی داشته باشد. یعنی اگر ما بگوییم جهان علتالعلل ندارد و علت آغازین نیز خودش علتی دارد و آن علت هم علتی دیگر دارد، دچار تسلسل میشویم و این منطقا «محال» است.
اما راسل در واقع با نوعی فراتر رفتن از درک متعارف ما از مفهوم «زمان»، این ادعا را منطقی و لامحال میداند که علت این جهان، خودش علتی داشته باشد و آن علت هم علت دیگری داشته باشد و این سلسلۀ علل تا بینهایت عقب برود و هیچ جا متوقف نشود. اگرچه «زمان»، مفهوم یا پدیدهای است متعلق به جهانی که ما میشناسیم. یعنی قبل از این جهان، ممکن است اصلا زمانی در کار نبوده باشد ولی از نظر راسل، ممکن است سلسلهای بیپایان از خالقان یا موجدان در کار بوده باشد؛ سلسلهای که راسل بیآغاز بودن آن را «منطقی» میداند؛ ولو که این ادعا با نظرات «منطقیون» و حتی با «عقل سلیم» جور درنیاید.