عصر ایران؛ علیرضا سلطانی - دور جدید مذاکرات ایران و آمریکا، آن هم در شرایطی که سایه جنگ بیش از هر مقطع دیگری بر روابط دو کشور گسترده شده، بار دیگر تناقض بنیادین حاکم بر دیپلماسی میان تهران و واشنگتن را برجسته کرده است؛ تناقضی که از یکسو مذاکره را بهعنوان ابزار مدیریت بحران فعال میکند و از سوی دیگر، منطق جنگ و اعمال فشار حداکثری را همچنان زنده و تعیینکننده نگه میدارد.
همین همزمانی جنگ و مذاکره است که باعث شده این دور از گفتوگوها، پیش از آنکه حامل امید به حلوفصل اختلافات باشد، بهعنوان بخشی از یک «بازی صفر و صد» در سیاست خارجی آمریکا تلقی شود؛ بازیای که در آن یا باید به اهداف حداکثری دست یافت، یا گزینه جنگ را همچنان روی میز نگه داشت.
ایران و آمریکا پس از شکست دور قبلی مذاکرات، بدون فاصله زمانی معنادار وارد مرحلهای از تقابل نظامی مستقیم اما کنترلشده ، گردیدند؛ وضعیتی که سطح تنش را به آستانه یک جنگ تمامعیار رسانده است. در چنین شرایطی، افکار عمومی ایران با نگاهی بهمراتب بدبینانهتر به مذاکرات مینگرد. تجربه یک دهه گذشته، بهویژه سرنوشت برجام، این ذهنیت را تقویت کرده که حتی دستیابی به توافقی محدود نیز الزاماً به بهبود پایدار روابط سیاسی یا گشایش واقعی در وضعیت اقتصادی کشور منجر نخواهد شد.
ریشه این بدبینی را باید در ماهیت دشمنی ایران و آمریکا جستوجو کرد؛ دشمنیای که مدتهاست از سطح یک منازعه دوجانبه فراتر رفته و ابعاد ایدئولوژیک، منطقهای و بینالمللی پیدا کرده است.
این تقابل به بستری تبدیل شده که بازیگران متعدد —از لابیهای سیاسی و اقتصادی گرفته تا دولتها و قدرتهای منطقهای و جهانی— منافع خود را در تداوم آن تعریف کردهاند. در نتیجه، حلوفصل این دشمنی نهتنها دشوار، بلکه پرهزینه و پیچیده شده و با مقاومت شبکهای از منافع گره خورده است که از هرگونه کاهش تنش واقعی زیان میبینند.
در چنین چارچوبی، جنگ نیز الزاماً گزینه مطلوب همه این بازیگران نیست. جنگ میتواند معادلات تثبیتشده را برهم بزند و هزینههایی غیرقابل پیشبینی تحمیل کند. از همین رو، مذاکره—بدون چشمانداز توافق جامع—به ابزاری برای «تعویق جنگ» تبدیل شده است. این شاید حداقلیترین، اما در عین حال حیاتیترین کارکرد دور جدید مذاکرات باشد: خرید زمان و جلوگیری از ورود به مرحلهای که کنترل بحران از دست خارج شود.
در کنار این شرایط کلی سیاسی و امنیتی ، شرایط اقتصادی نیز در یک وضعیت به مراتب مبهم تر و پیچیده تری قرار دارند. اگرچه بازارهای که در ماهها و بهویژه هفتههای اخیر تحت فشار نااطمینانی سیاسی، تشدید تنشهای منطقهای و سایه فزاینده جنگ دچار نوسانات شدید شده بودند، نشانههایی از کاهش التهاب بروز دادند، اما این واکنش نه حاصل بهبود متغیرهای بنیادین اقتصادی، بلکه محصول تغییر کوتاهمدت در انتظارات و فضای روانی حاکم بر اقتصاد بود.
کاهش ارزش پول ملی، نوسانات شدید بازار ارز و طلا، رکود کسبوکارها و فشار سنگین بر معیشت خانوارها، بهوضوح نشان میدهد که اقتصاد ایران بیش از هر زمان دیگری به تحولات سیاسی و امنیتی گره خورده است.
تحولات داخلی اخیر، تشدید تنشهای منطقهای و لشکرکشی بیسابقه آمریکا به منطقه، حتی سیاستهای اقتصادی دولت —از جمله تلاش برای یکسانسازی نرخ ارز— را تحتالشعاع قرار داد و بار دیگر آسیبپذیری شدید اقتصاد در برابر شوکهای سیاسی را آشکار ساخت. در چنین شرایطی، هر سیگنال مثبتی از کاهش تنش میتواند مانند یک مُسکن کوتاهمدت عمل کند. اما پرسش محوری این است که آیا این مذاکرات توان آن را دارد که فراتر از آرامسازی موقت بازارها، نقشی واقعی در ترمیم اقتصاد ایران ایفا کند؟
پاسخ به این پرسش، ما را به مهمترین غایت این دور از مذاکرات میرساند: رفع تحریمهای اقتصادی. برخلاف دورههای پیشین، بهویژه مذاکرات منتهی به برجام، که مسئله هستهای و رفع تحریمها—هرچند با وزن متفاوت—بهطور همزمان در کانون گفتوگوها قرار داشتند، در شرایط فعلی تحریمهای اقتصادی عملاً از مرکز دستور کار کنار رفتهاند.
سایه گسترده جنگ و اولویت یافتن ملاحظات امنیتی، دستور کار مذاکرات را به سمت مدیریت بحران و مهار تقابل نظامی سوق داده و مسائل اقتصادی ایران و رفع تحریم های اقتصادی را به حاشیه رانده است.
در مقابل، ایران با تمرکز بر حلوفصل پرونده هستهای و ارائه پیشنهادهایی مانند رقیقسازی اورانیوم ۶۰ درصدی، کاهش سطح غنیسازی و حتی توقف داوطلبانه و محدود آن وارد مذاکره شده است؛ پیشنهادهایی که هدفشان رسیدن به یک توافق اولیه و کاهش فشارهاست. اما در غیاب اراده جدی برای پرداختن به مسئله تحریمها، این تلاشها نیز با محدودیت جدی مواجه خواهد بود.
این در حالی است که تحریمهای اقتصادی در دو دهه اخیر به منشأ و پیشران بخش بزرگی از مشکلات اقتصادی، سیاسی و حتی امنیتی ایران تبدیل شدهاند.
بدون رفع تحریمها، نه چشماندازی پایدار برای بهبود معیشت وجود دارد و نه امکان کاهش ریشهای ریسکهای سیاسی. به بیان دقیقتر، تداوم تحریمها بهمعنای تداوم نااطمینانی و در نهایت تداوم خطر جنگ است. با این حال، در منطق فعلی مذاکرات، حتی طرح ظاهری مسئله تحریمها نیز بیش از آنکه واجد محتوای عملیاتی باشد، جنبهای نمادین یافته است.
دور جدید مذاکرات ایران و آمریکا را باید بیش از آنکه مسیری برای حل بحرانهای ساختاری دانست، بخشی از یک بازی پیچیده برای مدیریت تقابل و تعویق جنگ ارزیابی کرد. اثر مثبت این مذاکرات بر بازارهای داخلی، واقعی اما موقتی است و نمیتواند جایگزین اصلاحات ساختاری و رفع تحریمها شود.
تا زمانی که اقتصاد از متن دیپلماسی حذف شده و تحریمهای اقتصادی غایب بزرگ میز مذاکره باقی بمانند، دیپلماسی نیز قادر نخواهد بود نقشی فراتر از یک مُسکن کوتاهمدت ایفا کند. در چنین وضعیتی، مذاکره و جنگ نه دو گزینه متضاد، بلکه دو ابزار مکمل در یک بازی صفر و صد باقی خواهند ماند؛ بازیای که هزینه اصلی آن، همچنان بر اقتصاد و معیشت جامعه ایرانی تحمیل میشود.