عصر ایران/ سواد زندگی؛ مریم طرزی- شاید هیچ دردی به عجیبی آن لحظه نباشد که متوجه میشوید فردی که روبهرویت ایستاده است - کسی که روزی همرازت بود، خواهر یا برادرت، دوست بیست سالهات - حالا مانند یک غریبه به نظر میرسد. در زمان جنگ، آشوبهای سیاسی یا بحرانهای ملی، این صحنه در بسیاری از خانهها، کافیشاپها و پیامرسانها تکرار میشود. همان صمیمیتی که زمانی مردم را به هم پیوند میداد، حالا به تیزترین ابزار برای زخمی کردن شان تبدیل شده است.
در سال ۲۰۰۲، در افغانستان، یک خلبان آمریکایی اشتباهاً به سربازان کانادایی شلیک کرد و آنها را کشت. به این نوع اتفاقات در اصطلاح نظامی «آتش دوستانه» میگویند. یعنی کسی که قرار بود متحد و همپیمان باشد (دوستانه)، به اشتباه به جای دشمن، به همقطاران خود شلیک میکند (آتش). تراژدی اینجاست که آسیبی که از طرف دوست میرسد، گاهی تلختر از آسیب دشمن است.
استعاره «آتش دوستانه» چه ربطی به زندگی ما دارد؟
در اصطلاح نظامی، «آتش دوستانه» به موقعیتی تراژیک گفته میشود که در آن، یک سرباز به اشتباه به جای دشمن، به همقطار خود شلیک میکند. تلخی ماجرا اینجاست که آسیب، از جایی میرسد که انتظار حمایت و همراهی میرفته است.
این استعاره نظامی، تشبیهی بسیار دقیق برای روابط انسانی در عصر دیجیتال و دوران بحران است:
۱. وضعیت شبیه خلبانهای جنگی: در جنگ، خلبانها تحت فشار شدید روحی، گاه با داروهای آرامبخش و گاه با داروهای محرک، خود را برای بقا و انجام مأموریت تنظیم میکنند. بدن و روان آنها مدام بین این شرایط در نوسان است.
۲. وضعیت ما در دنیای امروز: در زندگی روزمره، ما هم مدام بمباران اطلاعاتی میشویم. اخبار بد، شایعات، نظرات تند و جنجالهای شبکههای اجتماعی مثل یک جریان فشار مداوم به روح ما هجوم میآورند.
این حجم از تنش، روان ما را شبیه روان آن خلبانها میکند: خسته، آشفته، پرخاشگر و آماده واکنشهای تند.
زمان جنگ، گاهی خلبان هدف را اشتباه میزند. در زندگی ما هم همین اتفاق میافتد. وقتِ بحران، ما اغلب «هدف را اشتباه میگیریم» و خشم و استرس ناشی از شرایط را سر آدمهای نادرست خالی میکنیم:
به جای عصبانیت از جنگ و بحران، سر دوست یا همکلاسیای که با ما همعقیده نیست فریاد میزنیم.
به جای حل مشکل اصلی، درگیر شایعات و حاشیهها با نزدیکانمان میشویم.
انرژی عصبی خود را صرف دعوا با خانواده میکنیم، در حالی که «منطقه جنگی» اصلی (یعنی خود بحران) جایی دیگر است.
اشتباه بزرگ ما در زمان بحران این است که گاهی دوستان و خانواده را که فقط عقیدهای متفاوت دارند، با دشمن اشتباه میگیریم. فشار روانی بحران باعث میشود رفتارهای غیرعادی داشته باشیم و «آتش» خشم خود را به جای دشمن، به سمت عزیزانمان نشانه برویم.
این مقاله قرار نیست به ما یاد بدهد که چطور اختلاف نداشته باشیم، زیرا اختلاف همیشه بخشی از زندگی است.
هدف این است که یاد بگیریم چگونه در میان آتش بحران و اختلافها، عشق و دوستی را زنده نگه داریم و مرتکب اشتباه «آتش دوستانه» نشویم.
برای درک اینکه چرا جنگ و بحران، تفاوتهای عادی را به شکافهایی پایاندهنده به رابطه تبدیل میکنند، ابتدا باید بفهمیم بحران با ذهن انسان چه میکند.
در زمانهای باثبات، عقاید سیاسی تا حدی مانند انتخاب لباس عمل میکنند - هویت را بیان میکنند اما به ندرت بقا را تهدید میکنند.
بحران همه چیز را تغییر میدهد. وقتی پایههای امنیت، عادی بودن و پیشبینیپذیری میلرزند، انسانها دست به چیزی میزنند که روانشناسان آن را "معناسازی زیر تهدید" مینامند.
ما به باورهایمان میچسبیم نه به خاطر لجبازی، بلکه به این دلیل که مغزمان در تلاش است تا هرج و مرج را معنا کند.
زیر سوال بردن عقیده کسی در بحران، در سطح ناخودآگاه، به معنای زیر سوال بردن توانایی او برای زنده ماندن در آن شرایط است.
به همین دلیل است که بحثهایی که به عنوان تبادلات فکری آغاز میشوند، میتوانند به سرعت به جنگ وجودی تبدیل شوند.
وقتی دوستتان دیدگاه شما را درباره یک درگیری رد میکند، ممکن است شما نه صرفاً مخالفت، بلکه چالشی با توانایی خود برای عبور از یک جهان خطرناک بشنوید.
به نظر میرسد که آنچه در خطر است فوقالعاده بالا رفته، چون به شکلی بسیار واقعی، همینطور است.
پیش از ارائه راهحلها، ارزش دارد بفهمیم عموم مردم هنگام مواجهه با این مشکل به دنبال چه هستند. رفتار جستجو، اضطرابهای زیرین را آشکار میکند. تحلیل پرسشهای مرتبط با این موضوع چند الگوی مشخص را نشان میدهد:
چگونه با اختلافات سیاسی در خانواده در طول جنگ کنار بیاییم - این پرسش نشان میدهد که کاربران به دنبال راهنمایی عملی و قابل اجرا هستند، نه تئوری انتزاعی. آنها سناریوها، تکنیکها و استراتژیها میخواهند.
پایان دوستی بر سر عقاید مختلف در بحران - این جستجویی است زاده اندوه. افرادی که این کلمات را تایپ میکنند، اغلب در میانه یک گسست هستند و به دنبال یا تایید یا نجات لحظه آخری میگردند.
آیا یک رابطه میتواند با دیدگاههای سیاسی مختلف دوام بیاورد؟ - این نشاندهنده نگرانی عمیقتری درباره امکانپذیری است. کاربران میخواهند بدانند آیا تلاش برای حفظ ارتباط اصلاً ارزشش را دارد یا نه.
صحبت با کسی که از طرف دیگر حمایت میکند - این شاید گویاترین نمونه باشد. طرف مقابل را نه به عنوان دشمن، بلکه همچنان شایسته گفتگو قلمداد میکند، حتی اگر موضوع غیرممکن به نظر برسد.
وجه مشترک این جستجوها، یک رشته مشترک است: میل به حفظ ارتباط بدون قربانی کردن یکپارچگی. هیچکس نمیپرسد چگونه در بحث پیروز شود. آنها میپرسند چگونه افراد را حفظ کنند.
با بهرهگیری از تحقیقات حل تعارض، ارتباطات آگاه از تروما و مطالعات موردی واقعی از خانوادههای دچار تفرقه، چندین اصل برای عبور از اختلاف نظر در بحران پدیدار میشود.
اولین و مهمترین گام، تمایز بین چیزی است که برای احساس امنیت به آن نیاز دارید و چیزی که برای احساس تأیید شدن نیاز دارید.
در بحران، نگرانیهای امنیتی مشروع و غیرقابل مذاکره هستند. اگر اقدام یکی از اعضای خانواده شما را به خطر میاندازد - مثلاً انتشار اطلاعات نادرست که سلامت شما را تهدید میکند - تعیین مرزها ضروری و مناسب است.
اما بسیاری از آنچه در اختلاف نظر به عنوان تهدید تجربه میکنیم، در واقع ناراحتی است. ناراحتی ناشی از سوءتفاهم شدن.
ناراحتی ناشی از شنیدن نظری از کسی که به او احترام میگذاریم، نظری که از نظر اخلاقی مذموم مییابیم.
یادگیری تحمل این ناراحتی بدون اینکه از طرف مقابل بخواهیم تغییر کند، مهارت بنیادین حفظ رابطه است.
این مفهوم که توسط فیلسوف دانیل دنت رایج شد، به این معناست که فرض کنیم طرف مقابل دلیلی برای موضعش دارد که حداقل به اندازه دلایل خود ما منسجم و خوشنیت است. در عمل، این به معنای توانایی بیان استدلال او به گونهای است که خودش آن را دقیق و درست بداند، پیش از آنکه نقد خود را مطرح کنید.
در محیط خانواده، این اصل نه فقط از نظر فکری دقیق، بلکه از نظر ارتباطی ضروری میشود. وقتی برادرتان چیزی میگوید که شما را شوکه میکند، پاسخ همراه با سخاوت این نیست که "چطور میتونی همچین چیزی باور کنی؟" بلکه این است: "کمکم کن بفهمم چطور به این نتیجه رسیدی." تفاوت این دو پاسخ، تفاوت میان جنگ و گفتگوست.
یکی از قدیمیترین یافتهها در میانجیگری تعارض این است که انسانها از هویت خود بسیار شدیدتر از عقایدشان دفاع میکنند.
وقتی به باوری حمله میکنید، فردی که آن را دارد، اغلب حمله را متوجه شخص خودش میبیند. این غیرمنطقی نیست - باورهای ما، به طرق مختلف، معماری وجودمان هستند.
راه حل، اجتناب از بحث درباره باورها نیست، بلکه چارچوببندی بحث به گونهای است که کرامت انسانی حفظ شود. "من با این موضع مخالفم" بسیار متفاوت از "باورم نمیشه تو همچین فکری میکنی" به گوش میرسد.
اولی دعوت به ادامه گفتگو میکند، دومی دعوت به دفاع و عقبنشینی.
تقریباً همیشه ترس در زیر سطح خشم عمل میکند. وقتی دوستی به خاطر دیدگاه سیاسیتان به شما حمله میکند، اغلب در حال ابراز ترس است - ترس از آینده، ترس از تنها ماندن در باورهایش، ترس از اینکه جهان دارد غیرقابل تشخیص میشود. پاسخ دادن به ترس به جای پاسخ دادن به حمله، میتواند تعامل را متحول کند.
تئوری مفید است، اما روابط در لحظات خاص زندگی میشوند. در اینجا چند روش عملی برای عبور از آن لحظات آورده شده است.
پیش از ورود به یک گفتگوی دشوار، توافق کنید که برای هر یک از طرفین وقفه انداختن قابل قبول است. این میتواند به این صورت بیان شود: "واقعاً میخواهم دیدگاهت را درباره این موضوع بشنوم، اما همچنین میخواهم مطمئن شوم به رابطهمان آسیب نمیزنیم.
اگر هرکدام از ما احساس کردیم اوضاع داره از کنترل خارج میشه، میتوانیم توافق کنیم که بحث را متوقف کنیم و بعداً ادامه دهیم؟"
این تعهد ساده از پیشتعیینشده، فشار را بر هر دو طرف کاهش میدهد و تشدید تنش را کماحتمالتر میکند.
هنگام بحث درباره یک بحران، افراد اغلب به سمت موضعگیریها میروند: "دولت باید X را انجام دهد" یا "طرف دیگر مسئول Y است." این نتیجهگیریها جایی هستند که تعارض در آن زندگی میکند.
در عوض، سعی کنید درباره تجربه صحبت کنید: "وقتی آن تصاویر را میبینم، وحشت میکنم." "این وضعیت مرا به یاد چیز دردناکی از گذشتهام میاندازد." "درگیر بیخوابی شدهم چون زیادی نگرانم که بعدش چه میشود." بحث با تجربه سختتر از بحث با نتیجهگیری است. تجربه دعوت به همدلی میکند، نه مجادله.
در لحظات اختلاف شدید، رابطه اصلی میتواند از دید ناپدید شود. تنها چیزی که باقی میماند، تعارض است. به یاد آوردن فعالانه تاریخچه - سالهای تجربه مشترک، محبتهای رد و بدل شده، لحظات عادی ارتباط - میتواند دیدگاه را بازگرداند.
این به معنای استفاده از تاریخچه مشترک به عنوان سلاح نیست ("بعد از همه چیزهایی که باهم گذروندیم، چطور میتونی با من مخالفت کنی؟").
بلکه به معنای یادآوری درونی به خود است که این شخص فراتر از نظر فعلیاش است، همانطور که امیدوارید او هم به خاطر داشته باشد که شما فراتر از نظر خودتان هستید.
این سختترین حقیقت است. برخی اختلافات نشاندهنده ناسازگاری بنیادین در ارزشها هستند، و برخی ارزشها واقعاً ناسازگارند. وقتی این اتفاق میافتد، هدف از حفظ رابطه به شکل سابق، به احترام به آنچه زمانی معنا داشت و پذیرش دگرگونی آن تغییر میکند.
این ممکن است به معنای کمتر وقت گذراندن با هم، اجتناب از موضوعات خاص، یا سوگواری برای صمیمیتی باشد که دیگر ممکن نیست. اینها شکست نیستند. بلکه پذیرش این هستند که برخی آتشها آنقدر داغ میسوزند که دوستی نمیتواند بیتغییر از آنها جان سالم به در ببرد.
هر بحث صادقانهای درباره اختلاف نظر باید به این احتمال بپردازد که کنار کشیدن ممکن است انتخاب درستی باشد. روابط الزامات تحمیلی نیستند.
اگر یک دوستی یا پیوند خانوادگی به طور مداوم مضر شده - اگر به سلامت روان شما آسیب میزند، ارزشهایتان را به خطر میاندازد، یا سوءاستفاده را عادی میکند - فاصله گرفتن نه تنها قابل قبول، که ضروری است.
نکته کلیدی، شفافیت درباره دلیل ترک کردن است. آیا به خاطر ترک میکنید که نمیتوانید اختلاف نظر را تحمل کنید؟ یا به این دلیل که رابطه به محلی برای آسیب مداوم تبدیل شده؟ اولی شاید ارزش بررسی داشته باشد، دومی ارزش احترام گذاشتن.
کانال تلگرامی سواد زندگی: savadzendegi@