صفحه نخست

عصرايران دو

فیلم

ورزشی

بین الملل

فرهنگ و هنر

علم و دانش

گوناگون

صفحات داخلی

کد خبر ۱۱۵۱۹۶۰
تاریخ انتشار: ۱۴:۴۱ - ۰۵ فروردين ۱۴۰۵ - 25 March 2026

قالیباف؛ از «سیاست» تا «ابزار» در جنگ روایت‌ها

برجسته شدن نام قالیباف را می‌توان در مرز میان واقعیت و روایت فهم کرد؛ مرزی که در آن، نام‌ها صرفاً و لزوماً به افراد اشاره نمی‌کنند، بلکه به امکانات، سناریوها و حتی احتمالاتی اشاره دارند که در حال آزموده شدن هستند.

عصر ایران؛ سعید کیائی - یک درگیری پیچیده که هم‌زمان در میدان نظامی، دیپلماتیک و رسانه‌ای جریان دارد، نشان می‌دهد آن‌چه بیش از هر چیز اهمیت می‌یابد نه صرفاً واقعیت‌های قطعی، بلکه «نام‌ها» هستند؛ نام‌هایی که در فضای رسانه‌ای «برجسته»، «تکرار» و به‌تدریج به‌عنوان «امکان‌های قابل تصور» در ذهن مخاطب «تثبیت» می‌شوند. در چنین بستری، برجسته شدن نام محمدباقر قالیباف در روزهای اخیر را می‌توان نه لزوماً به‌عنوان نشانه‌ای قطعی از یک مسیر دیپلماتیک، بلکه به‌عنوان یکی از مصادیق شکل‌گیری یک «ابزار روایتی» در رقابت ادراک‌ها فهم کرد.

در ادبیات تحلیل روایت رسانه‌ای، این وضعیت را می‌توان ذیل مفهوم «ساخت نقطه تمرکز»  توضیح داد؛ جایی که رسانه‌ها - به‌ویژه در منابع نزدیک به سیاست‌گذاری - در شرایط ابهام ساختاری تلاش می‌کنند یک نقطه ارجاع قابل اتکا برای مخاطب ایجاد کنند. در فضایی که ساختار قدرت در ایران پس از تحولات اخیر از بیرون چندلایه و تا حدی مبهم دیده می‌شود، معرفی یک چهره مشخص می‌تواند بیش از آن‌که بازتاب یک واقعیت تثبیت‌شده باشد، کارکردی ادراکی داشته باشد؛ به این شکل که از بین «گزینه‌های قابل تصور» در میان گزینه‌های نامشخص، یک گزینه ساخته و عنوان می‌شود.

در این چارچوب، انتخاب چنین چهره‌ای لزوماً تصادفی نیست، اما هم‌زمان نمی‌توان آن را به‌عنوان نشانه‌ای قطعی از وجود یک مسیر رسمی یا نهایی تلقی کرد. در منطق روایت، شخصیت‌ها زمانی کارکرد پیدا می‌کنند که سه ویژگی نسبی داشته باشند: امکان باورپذیری، نسبت با مراکز قدرت، و قابلیت قرار گرفتن در یک سناریوی قابل روایت. قالیباف از این منظر، دست‌کم در سطح ادراک عمومی، واجد برخی از این ویژگی‌هاست. او سابقه نظامی دارد، در ساختار رسمی حضور دارد و نزدیکی نسبی به حلقه‌های تصمیم‌گیری نیز دارد. با این حال، این به معنای آن نیست که او لزوماً در موقعیت تصمیم‌گیری نهایی قرار داشته باشد؛ بلکه بیشتر نشان می‌دهد که می‌تواند به‌عنوان یک «چهره قابل طرح» در روایت‌های رسانه‌ای ظاهر شود.

با این حال، بخشی از اهمیت این نام‌گذاری را باید در کارکردهای آن به‌عنوان یک «آزمون سیگنال» نیز جست‌وجو کرد. در جنگ روایت‌ها، رسانه صرفاً بازتاب‌دهنده واقعیت نیست، بلکه به ابزاری برای سنجش واکنش‌ها تبدیل می‌شود. طرح گسترده یک نام می‌تواند واکنش‌های متعددی را برانگیزد؛ از تکذیب‌های رسمی گرفته تا سکوت، ابهام یا حتی مواضع دوپهلو. این واکنش‌ها، برای تحلیل‌گران و تصمیم‌سازان، نوعی داده غیرمستقیم تولید می‌کند که در ارزیابی وضعیت و سنجش ظرفیت‌های احتمالی مورد استفاده قرار می‌گیرد.

در عین حال، برجسته‌سازی یک چهره خاص می‌تواند کارکردی فراتر از آزمون داشته باشد و در سطحی دیگر، به‌عنوان ابزاری برای اعمال فشار روانی بر ساختار قدرت عمل کند. در چنین حالتی، طرح نام یک فرد به‌عنوان «گزینه مذاکره» ممکن است این برداشت را ایجاد کند که در درون ساختار، ظرفیت یا تمایل به تعامل وجود دارد؛ حتی اگر این برداشت الزاماً با واقعیت درونی منطبق نباشد. این نوع برجسته‌سازی، در ادبیات جنگ روانی، اغلب به‌عنوان تلاشی برای وادار کردن بازیگران به واکنش تعبیر می‌شود؛ واکنشی که خود به داده‌ای جدید در چرخه تحلیل تبدیل می‌شود.

در این میان، آن‌چه کمتر به آن پرداخته می‌شود، نقش انتخاب‌های هم‌زمان در روایت است. یعنی صرفاً مهم نیست چه کسی برجسته می‌شود، بلکه این‌که چه کسانی هم‌زمان کم‌رنگ یا حذف می‌شوند نیز اهمیت دارد. کنار گذاشتن چهره‌های اپوزیسیون یا کم‌اهمیت جلوه دادن برخی بازیگران رسمی، می‌تواند نشان‌دهنده نوعی بازتعریف میدان بازی باشد؛ بازتعریفی که در آن تمرکز از بیرون ساختار به درون آن منتقل می‌شود. با این حال، این به معنای نفی کامل نقش بازیگران دیگر نیست، بلکه بیشتر نشان‌دهنده جهت‌گیری روایت غالب در لحظه‌ای خاص است.

نکته دیگر، نسبت این روایت‌ها با متغیرهای اقتصادی است. بازارهای انرژی و سرمایه به‌شدت نسبت به نشانه‌های کاهش یا افزایش تنش حساس‌اند. در چنین شرایطی، حتی طرح یک احتمال مبهم درباره مذاکره می‌تواند بر انتظارات اثر بگذارد. بنابراین، روایت‌ها صرفاً در سطح سیاسی عمل نمی‌کنند، بلکه در سطح اقتصادی نیز اثرگذارند و می‌توانند به‌طور غیرمستقیم رفتار بازار را تحت تأثیر قرار دهند. این همان نقطه‌ای است که روایت از یک ابزار معنایی به یک عامل اثرگذار در واقعیت تبدیل می‌شود.

با این حال، باید به وضعیت دوگانه «هم‌زمانی ادعاها» و «تکذیب‌ها» نیز توجه کرد. در حالی که برخی منابع از وجود تماس‌ها یا کانال‌های غیررسمی سخن می‌گویند، طرف مقابل این موضوع را رد می‌کند. این تناقض لزوماً به معنای صحت یا بطلان یکی از طرفین نیست، بلکه می‌تواند نشان‌دهنده وجود سطوح مختلف ارتباطی و همچنین تفاوت در روایت‌های رسمی و غیررسمی باشد. در بسیاری از موارد، چنین وضعیت‌هایی به‌عنوان بخشی از مدیریت چندلایه ارتباطات در شرایط تنش – جنگ حاضر – قابل تحلیل است.

در این چارچوب، پرسش اصلی بیش از آن‌که معطوف به «وجود یا عدم وجود مذاکره» باشد، به سازوکار شکل‌گیری روایت‌ها ارتباط دارد. این‌که چه بازیگرانی تلاش می‌کنند چه تصویری از وضعیت ارائه دهند و این تصویر چگونه در ذهن مخاطبان تثبیت می‌شود. تغییر زاویه دید از «واقعیت اعلامی» به «سازوکار تولید روایت» می‌تواند امکان تحلیل دقیق‌تری از تحولات فراهم کند.

در نهایت، برجسته شدن نام قالیباف را می‌توان در مرز میان واقعیت و روایت فهم کرد؛ مرزی که در آن، نام‌ها صرفاً و لزوماً به افراد اشاره نمی‌کنند، بلکه به امکانات، سناریوها و حتی احتمالاتی اشاره دارند که در حال آزموده شدن هستند. در چنین فضایی، آن‌چه اهمیت می‌یابد نه صرفاً صحت یا سقم موضوعات طرح شده اطراف یک نام، که اینبار قالیباف است، بلکه فهم این نکته است که چرا و چگونه یک نام در یک مقطع زمانی خاص به مرکز توجه، منتقل می‌شود.

شاید مهم‌ترین نکته همین باشد که در جهانی که ادراک‌ها به اندازه واقعیت‌ها اهمیت پیدا کرده‌اند، کنترل روایت، به اندازه کنترل میدان، اثرگذار است؛ این همان نقطه‌ای است که قدرت‌های سیاسی به‌طور فزاینده‌ای به آن توجه نشان می‌دهند؛ توجهی که فقط برای انتقال اطلاعات نیست، بلکه برای شکل دادن به نحوه فهم اطلاعات است.

ارسال به تلگرام