صفحه نخست

عصرايران دو

فیلم

ورزشی

بین الملل

فرهنگ و هنر

علم و دانش

گوناگون

صفحات داخلی

کد خبر ۱۱۵۳۲۱۱
تاریخ انتشار: ۱۲:۴۰ - ۱۱ فروردين ۱۴۰۵ - 31 March 2026
«جنگ‌نوشت»های احسان محمدی

بلایی که در جنگ، «ژامه‌وو» بر سر مغز می‌آورد!

«یه آدم دیگه شده، اونقدر برام غریبه شده که فکر می‌کنم هیچ‌وقت با هم دوست نبودیم!»

عصرایران؛ احسان محمدی- «یه آدم دیگه شده، اون قدر برام غریبه شده که فکر می‌کنم هیچ‌وقت با هم دوست نبودیم!»، «انگار خودمو دیگه نمی‌شناسم، همه چی داره برام عادی میشه، صدای جنگنده، بمباران، مرگ آدما ...»، «باورم نمیشه این همون آدم قبلیه، وقتی حرف می زنه، نگاش که می کنم به نظرم از یه کره دیگه اومده، مگه می شه یه نفر این قد عوض بشه؟» و ... 

احتمالاً شما هم در این روزها جنگ زده از این جملات در توصیف دوست، آشنا یا همکاری استفاده کرده‌اید که مواضع متفاوتی با شما دارد، یا حتی از خودتان تعجب کرده‌اید که چطور اتفاقات عجیب دارد برای تان عادی می شود؟

حتماً کلمه «دژاوو» را شنیده‌اید. اینکه آدم جایی می‌رود، کسی را می‌بیند، حرفی را می‌شنود و احساس می‌کند قبلاً آنجا بوده، آن کس را دیده و آن حرف را شنیده. اما هرچه به مغزش فشار می‌آورد یادش نمی‌آید کی و کجا! به این حس «دژاوو» می‌گویند اما واژه مقابل این حس، کلمه کمتر شنیده شده‌ای است: «ژامه‌وو!»

«ژامه‌وو» به زبان ساده یعنی «چیزی که برایت کاملاً آشناست، یک‌دفعه غریبه به نظر می‌رسد.» مثلاً وارد خانه‌ات می‌شوی و حس می‌کنی اینجا را نمی‌شناسی یا موقع رانندگی در مسیری که بارها رفته‌ای حس گم شدن و غریبگی می‌کنی. این واژه را اولین بار در مجله خواندنی «ترجمان»- برگرفته از یادداشت «آکیرا اوکانر و کریستوفر مولین» در سایت «ساینس آلرت»- خواندم.

این روزها حس می‌کنم «ژامه‌وو» در جنگ، تراژدی‌ها و بالا گرفتن شدید اختلافات که با احساسات عمیق درآمیخته می‌شود روی ذهن آدم‌ها خودش را پهن می‌کند. مثلاً درست وقتی مرگ و میر و کشتار و بمباران را می‌بینی و باید از خودت بپرسی «این چه جهنمی‌ست؟»، نمی‌پرسی. چون همه‌چیز عجیب نیست، برعکس، بیش از حد آشنا شده. آن‌قدر که دیگر حتی ترس هم خسته می‌شود! سیاستمداران و جنگجوها زودتر از بقیه به این مرحله می‌رسند.

در روان‌شناسی از «بی‌حسی روانی» یا «عادت‌پذیری» برای توصیف این احساسات استفاده می‌کنند اما دوست دارم فکر کنم که این یک بیماری جدید است که بعضی از آدم‌ها، دوستان سابق، همفکران قدیمی و ... را به موجودات ناآشنایی تبدیل کرده است. مثل یک نسخه جهش یافته آزمایشگاهی از «ژامه‌وو» که لحظه‌ای و کوتاه و گذرا نیست، بلکه با تکرار، مغزشان را به سمت نوعی مسخ شدن هل داده است. 

در جنگ، کشتن آدم‌ها از یک موضوع هولناک، از یک لرزش درونی، تبدیل می‌شود به اتفاق روزمره. مثل خاموش کردن چراغ. آدم‌ها به عدد تبدیل می‌شوند. مثل روزهای کرونایی که منتظر اخبار می‌ماندیم تا ببینیم چند نفر مُرده‌اند! روزهای اول برای همه ترسناک بود، روزهای بعد برای خیلی‌ها صرفاً آمار!

 انگار ژامه‌وو این‌جا کارش را بلد است، واقعیت را از ریشه می‌کَند و دوباره می‌کارد، طوری که دیگر غریبه نیست. آدمی که روزی با دیدن یک قطره خون رنگش می‌پرید، حالا از کنار جنازه‌ها رد می‌شود و فقط حواسش هست لباسش خونی نشود یا حتی می‌گوید:«بالاخره تبعات جنگه! باید پذیرفت!»

خانه‌ها هم همین سرنوشت را دارند. خرابی، دیگر فاجعه نیست، تبدیل می‌شود به منظره. دیوارهای فرو ریخته، سقف‌های شکافته، پنجره‌هایی که دیگر چیزی را قاب نمی‌گیرند... همه‌شان می‌شوند بخشی از پس‌زمینه یک تابلو که به حای قلم مو با موشک و بمب نقاشی شده‌اند. انگار شهر، کم‌کم خودش را به ویرانی عادت می‌دهد و آدم‌ها هم همراهش. ژامه‌وو، این‌جا مثل یک نقاش بی‌رحم، رنگ‌ها را می‌دزدد و همه‌چیز را خاکستری می‌کند و مغز اندک اندک از ترس، شرم و حتی اندوه خالی می‌شود.

اتفاقاً خطرناک‌ترین کارش، همین عادی‌سازی‌ست. اینکه دیگر چیزی تکانت نمی‌دهد. نه صدای انفجار، نه گریه‌ی کودکی، نه حتی سکوت بعدش. سکوتی که باید گوش را کر کند، اما نمی‌کند. چون ذهن، برای بقا، تصمیم گرفته حس نکند. تصمیم گرفته همه‌چیز را «طبیعی» جا بزند، حتی وقتی هیچ‌چیز طبیعی نیست.

و این‌جاست که آدم می‌ترسد. نه از جنگ، که از خودش یا از دیگرانی که به چنین موجوداتی تبدیل شده‌اند. از اینکه چطور توانسته به این‌همه درد عادت کند. چطور توانسته از کنار مرگ عبور کند یا حتی آن را طبیعی بداند و گاهی یک گام جلوتر برود:«حتماً حقشون بوده!». ژامه‌وو، آرام و بی‌صدا، انسان را از درون خالی می‌کند و جایش یک نسخه‌ی بی‌حس می‌گذارد.

جنگ، فقط شهرها را خراب نمی‌کند، اول ذهن‌ها را ویران می‌کند. آن‌جا که دیگر فرق بین فاجعه و روزمرگی از بین می‌رود. آن‌جا که آدم، خودش را گم می‌کند و حتی متوجه نمی‌شود. «ژامه‌وو» جهش یافته، یعنی همین: وقتی باید بگویی «این اتفاقات غیرقابل تحمل است»، با چهره‌ای که نشانه‌ای از غافل‌گیری در چین و چروک‌هایش نیست فقط کانال تلویزیون را عوض می‌کنی، روی گوشی‌ات اسکرول می‌کنی و رد می‌شوی ...

ارسال به تلگرام