عصر ایران؛ امیر عباس میرزاخانی- در روزهای جنگ، تنها صدای انفجار و آژیر نیست که سرنوشت ملتها را تحت تأثیر قرار میدهد. در کنار میدان نبرد، میدان دیگری نیز وجود دارد؛ میدانی خاموش اما تعیینکننده: میدان روایتها. تاریخ بارها نشان داده است که جنگها پیش از آنکه با بمب و موشک پیش بروند، با روایتهایی آغاز میشوند که میکوشند واقعیت را به شکلی دیگر بازگو کنند. گاه یک «دروغ بزرگ» میتواند به اندازه یک ارتش، مسیر یک کشور را تغییر دهد.
در جنگ تحمیلی ۴۰ روزه برعلیه مردم ایران و قبل تر در حوادث دیماه ۱۴۰۴ نیز یکی از پرتکرارترین ادعاها این بود که این جنگ برای «حمایت از مردم ایران» و «آزادی» آنان انجام میشود. این گزاره، خیلی زود به تیتر ثابت برخی رسانهها بدل شد و از زبان سیاستمداران نیز بارها تکرار شد. واژهها در ظاهر آشنا و فریبندهاند؛ آزادی، حمایت، مردم. اما وقتی در همان حال مدارس، دانشگاهها، مراکز علمی، آثار فرهنگی، زیرساختهای صنعتی و خانههای مسکونی هدف حمله قرار میگیرند و هزاران شهروند جان میبازند، این پرسش پیش میآید که چگونه میتوان ویرانی را با نام آزادی توجیه کرد.
مدافعان این روایت همواره کوشیدهاند میان «مردم» و «حکومت» تفکیک بگذارند و عملیات نظامی را متوجه دومی معرفی کنند. با این حال، تجربه تاریخی نشان میدهد که در میدان واقعی جنگ، این مرزها به سادگی فرو میریزند. هنگامی که زیرساختهای زندگی، مراکز آموزشی و میراث فرهنگی آسیب میبینند، آنچه هدف قرار گرفته تنها یک ساختار سیاسی نیست؛ جامعهای است متمدن با حافظه تاریخی، فرهنگ و آیندهاش.
این الگو البته تازه نیست. در بسیاری از جنگهای قرن بیستم نیز روایتهایی با واژگانی چون «نجات»، «آزادی» یا «دفاع از ارزشها» ساخته شد تا اقدامات نظامی در پوششی اخلاقی عرضه شود. در چنین شرایطی، رسانهها و شبکههای ارتباطی نقش مهمی در تثبیت یا به چالش کشیدن این روایتها دارند؛ زیرا تکرار یک گزاره—حتی اگر نادرست باشد—میتواند آن را در ذهن مخاطب به حقیقتی بدیهی تبدیل کند.
اکنون که جنگ به آتشبس رسیده است، شاید زمان آن باشد که به پرسشی مهمتر بیندیشیم: چرا بخشی از جوانان ما گاه به روایتهایی گوش میدهند که بعدها نادرستی آنها آشکار میشود؟ پاسخ این پرسش ساده نیست. ترکیبی از عوامل، از سرعت گردش اطلاعات در شبکههای اجتماعی تا ضعف سواد رسانهای و بیاعتمادی به منابع رسمی، میتواند زمینهای فراهم کند که روایتهای تحریفشده یا نادرست سریعتر منتشر شوند. وقتی چنین روایتهایی بیپاسخ بمانند، میتوانند زمینهساز سوءبرداشتها، شکافهای اجتماعی و حتی بحرانهای تازه شوند.
به همین دلیل، مقابله با «دروغ بزرگ» صرفاً یک بحث سیاسی نیست؛ مسئلهای فرهنگی و اجتماعی است. جامعهای که قدرت تشخیص میان واقعیت و روایتهای تحریفشده را از دست بدهد، در برابر بحرانها آسیبپذیرتر خواهد شد. تقویت گفتوگوی عمومی، شفافیت اطلاعات و آموزش سواد رسانهای شاید مهمترین ابزارهایی باشند که میتوانند از شکلگیری چنین چرخهای جلوگیری کنند.
در نهایت، تجربه تاریخ یادآور یک حقیقت ساده است: جنگها روزی پایان مییابند، اما روایتهایی که درباره آنها ساخته میشود سالها در حافظه جمعی باقی میمانند. اگر قرار است از این تجربه درسی گرفته شود، شاید مهمترین آن همین باشد که در برابر دروغهایی که با واژگان زیبا عرضه میشوند، باید هوشیار بود؛ زیرا گاه سرنوشت یک جامعه نه در میدان جنگ، بلکه در میدان حقیقت رقم میخورد.