عصر ایران؛ احمد فرتاش - کتاب «برخورد تمدنها و بازسازی نظم جهانی» بدون شک یکی از تاثیرگذارترین و در عین حال بحثانگیزترین کتابهای علوم سیاسی در اواخر قرن بیستم است. ساموئل هانتینگتون نظریۀ «برخورد تمدنها» را ابتدا در قالب یک مقاله در سال 1993 در مجلۀ «فارین افرز» منتشر کرد و سپس در سال 1996 آن را به صورت کتابی مفصل بسط داد. در این نوشته نگاهی میاندازیم به محتوای این کتاب و پارهای نقدها به آن.
فرضیۀ اصلی: فرهنگ به جای ایدئولوژی
هانتینگتون در کتابش این رأی را مطرح کرده که با پایان جنگ سرد، دوران درگیریهای ایدئولوژیک (مثل تقابل سرمایهداری و کمونیسم) به پایان رسیده و منشأ اصلی اختلافات، دیگر نه اقتصاد است نه سیاست، بلکه «فرهنگ» است. او در جملهای مشهور در ابتدای کتاب میگوید: «در این دنیای جدید، فراگیرترین، مهمترین و خطرناکترین درگیریها نه میان طبقات اجتماعی، نه بین غنی و فقیر و نه میان گروههایی با تعریف اقتصادی، بلکه میان مردمی خواهد بود که به موجودیتهای فرهنگی متفاوتی تعلق دارند.»
دستهبندی تمدنهای جهان
هانتینگتون در کتابش جهان را نه به مناطق سیاسی، بلکه به هشت تمدن بزرگ تقسیم کرده است:
1. تمدن غربی (اروپا و آمریکای شمالی)
2. تمدن اسلامی
3. تمدن ارتدوکس/اسلاو (روسیه و اروپای شرقی)
4. تمدن چینی (کنفوسیوسی)
5. تمدن هندو
6. تمدن ژاپنی (که آن را تمدنی مستقل از تمدن چینی میدانست)
7. تمدن آمریکای لاتین
8. تمدن آفریقایی (که البته دربارۀ وجود آن با تردید اظهار نظر کرده است)
خطوط گسل
یکی از مفاهیم کلیدی کتاب هانتینگتون، مفهوم «خطوط گسل» است. او معتقد بود برخورد بین تمدنها دقیقا در جاهایی رخ میدهد تمدنها با هم تماس پیدا میکنند. او مرزهای میان تمدنها را به گسلهای زمینشناسی تشبیه کرد که مستعد ایجاد زلزلههای سیاسی هستند. هانتینگتون دربارۀ این برخوردها نوشته است: «خطوط گسل میان تمدنها، در حال قرار گرفتن به جای مرزهای سیاسی و ایدئولوژیک دوران جنگ سرد به به عنوان نقاط اشتعال برای بحران و خونریزی هستند.»
تقابل غرب با بقیه
بخش مهمی از کتاب به افول قدرت غرب و ظهور قدرتهای نوظهور (بویژه تمدنهای اسلامی و چینی) اختصاص دارد. هانتینگتون هشدار میدهد تلاش غرب برای تحمیل ارزشهای خود (مثل دموکراسی و حقوق بشر) به دیگر تمدنها، تنها باعث برانگیختن خشم و مقاومت آنها میشود. او با صراحت عجیبی میگوید: «غرب جهان را نه با برتری ایدهها، ارزشها یا مذهبش... بلکه با برتری در اعمال خشونت سازمانیافته تسخیر کرد. غربیها اغلب این حقیقت را فراموش میکنند؛ غیرغربیها اما هرگز فراموش نمیکنندش.»
پارادوکس مدرنیسم و بومیگرایی
هانتینگتون بر این باور بود که مدرنشدن لزوما به معنای غربیشدن نیست. او معتقد بود که با پیشرفت جوامع غیرغربی (عمدتا در تکنولوژی و صنعت)، آنها نه تنها به سمت ارزشهای غربی نمیروند، بلکه به ریشههای فرهنگیشان بازمیگردند (بازگشت به اصالت). در واقع نظر هانتینگتون این بود که در بسیاری از جوامع غیرغربی، بیشتر شاهد مدرنیزاسیون هستیم نه مدرنیته. مدرنیته بدون «تفکر مدرن» محقق نمیشود ولی جوامع برخوردار از «تفکر سنتی» میتوانند پذیرای مدرانیزاسیون باشند. مثلا شیخ عرب در دوحه و دوبی، اگرچه با بنز آخرین مدل آلمانی تردد میکند و اینترنت پرسرعت دارد، ولی هستیشناسی و انسانشناسیاش لزوما مدرن و غربی نشده است.
کشورهای پارهپاره
اصطلاح «کشورهای پارهپاره» ابداع خود هانتینگتون است؛ کشورهایی که رهبرانشان میخواهند آنها را به تمدن دیگری (معمولا غرب) ملحق کنند، در حالی که ریشههای فرهنگی مردمشان در تمدن دیگری است. او ترکیه، مکزیک و روسیه را به عنوان نمونههای اصلی این کشورها نام برده است. البته منظور هانتینگتون، روسیۀ زمان یلتسین بود. یعنی روسیۀ دهۀ 1990. در قرن جدید میلادی، که پوتین رهبر روسیه بوده، شاید چنان توصیفی دربارۀ روسیه صادق نباشد.
توصیه نهایی کتاب
هانتینگتون در پایان کتابش توصیه میکند صلح جهانی مستلزم این است که تمدنها به جای تلاش برای تغییر یکدیگر، تفاوتهای هم را بپذیرند و در امور داخلی یکدیگر مداخله نکنند. چنین توصیهای، آشکارا محافظهکارانه است و باب طبع لیبرالهای جهان غرب نیست. اینکه چنین توصیهای چقدر قابلیت اجرا دارد نیز محل بحث است؛ چراکه نادیدهگرفتن امور داخلی تمدنهای دیگر، گاهی در حکم چشمبستن بر اعمال و اقداماتی است که با معیارهای «تمدن مداخلهگر» مصداق آشکار ظلم و ستمگریاند.
چرا کتاب هانتینگتون جنجال برانگیخت؟
منتقدینی مثل ادوارد سعید، معتقد بودند هانتینگتون تمدنها را یکپارچه فرض میکند؛ در حالی که درون هر تمدن، مثل تمدن اسلامی، اختلافات شدیدی وجود دارد. سعید میگفت هانتینگتون با دستهبندیهای کلی، تضادهای درونی هر تمدن را نادیده گرفته است. سعید ضمنا تاکید کرد نظریۀ هانتینگتون «خطرناک» است زیرا به جای حل مشکل، به دشمنیها دامن میزند.
نقد سعید از این رو پذیرفتنی نیست که هانتینگتون دربارۀ «جریان غالب» در تمدنها سخن میگفت. تضادهای درونی تمدنها، نافی این واقعیت نیست که در هر تمدنی، جریان غالبی وجود دارد که نقش اصلی را در مواجهۀ آن تمدن با سایر تمدنها ایفا میکند.
اما به غیر از واکنشهای انتقادی روشنفکران جهان اسلام و جهان غرب، حادثۀ 11 سپتامبر نیز شش سال پس از انتشار کتاب هانتینگتون بوقوع پیوست و موجب اقبال مجدد و بحث و جدلهای تازهای نسبت به این کتاب شد.
پس از حادثۀ 11 سپتامبر، بسیاری از سیاستمداران و تحلیلگران غربی، بویژه نومحافظهکاران آمریکایی، مدعی شدند هانتینگتون درست پیشبینی کرده بود. آنها معتقد بودند حمله به برجهای دوقلو، تجسم عینی «برخورد تمدنها» و آغاز جنگ میان اسلام و غرب است. جرج بوش هم در همین راستا از «جنگ صیلبی» دم زد.
هر چه بود، فروش کتاب هانتینگتون به شدت افزایش یافت و عباراتی مثل «خطوط گسل» به ادبیات روزمره رسانهها وارد شد. از نظر موافقان غربیِ نظریۀ هانتینگتون، القاعده نه یک گروه تروریستی ساده، بلکه نوک پیکان تمدنی بود که علیه مدرنیتۀ غربی شوریده است. خود هانتینگتون پس از حادثۀ 11 سپتامبر، موضعی محتاطانه اتخاذ کرد و در مصاحبه با آبزرور گفت: «از اینکه پیشبینیام درست از آب درآمده، هیچ لذتی نمیبرم.»
او تاکید کرد هدفش از نوشتن کتاب، «هشدار برای جلوگیری از جنگ» بوده، نه تشویق به آن. او گفت که حادثۀ 11 سپتامبر ثابت کرد غرب نباید در امور داخلی دیگر تمدنها دخالت کند، چراکه این دخالتها (مثل حضور نظامی در خاورمیانه) دقیقا همان جرقهای است که باروت برخورد تمدنها را منفجر میکند. نهایتا، هانتینگتون 11 سپتامبر را نه لزوما جنگ اسلام با غرب، بلکه واکنش تند بخشی از تمدن اسلامی به «جهانیسازی غربی» توصیف کرد.