عصر ایران ؛ موحد منتقم - در این مطلب نگاهی داریم به ۴ فیلم مطرح سینمای روز جهان. در یک نگاه، این مقاله روایتگر ناامیدی از چهار فیلمی است که هرکدام به شکلی نتوانستهاند انتظارات را برآورده کنند؛ از تقلید بیروح «هاپرز» از آواتار گرفته تا «مرد جاودانهای» که هیچ اثری از جاودانگی ندارد. «پروژه هیل مری» در سرخوشیهای اجباری غرق میشود و «آتش و خاکستر» هم با ظاهری فریبنده، عمق خود را گم کرده است. در مجموع، مقاله تصویری از هالیوود را ترسیم میکند که کمبود ایدههای تازه و اصالت را فریاد میزند.
پیکی بلایندرز: مرد جاودانه (Peaky Blinders: The Immortal Man)
اگر روزی از شما پرسیدند «آیا میشود از دل شش فصل شاهکار، یک فیلم درآورد که نه تنها در حد سریال نباشد، بلکه خودش هم نداند چرا ساخته شده؟» با اعتمادبهنفس بگویید: «بله، فقط کافی است نتفلیکس پشتش باشد.»
فیلم بیش از آنکه ادامهای بر جهان قدرتمند و فلسفهمند سریال باشد، بیشتر شبیه نسخهای کمرمق است که تلاش میکند ادای پیکی بلایندرز را درآورد؛ تلاشی که نه تنها موفق نیست، بلکه گاه شمایلی تقلیدی و سطحی پیدا میکند.فیلم به مخاطب این احساس را منتقل میکند که نه با ادامهای شایسته برای یک سریال تحسینشده، بلکه با محصولی عجولانه و صرفاً برندمحور روبهروست.
مشکل اصلی فیلم را باید در فیلمنامهای پراکنده، شتابزده و فاقد انسجام جستوجو کرد. روایت بیشتر در پی به پایان رساندن ماجراست تا توسعه دادن آن.
فیلمنامه انگار در یک مهمانی شلوغ نوشته شده: نصف شخصیتها فراموش شدهاند، نصف دیگر اشتباهی دعوت شدهاند و خود داستان هم وسط کار یادش میرود برای چه آمده است.
کیلیان مورفی هم در اینجا به جای اینکه تامی شلبی باشد انگار رابرت اوپنهایمر است که ادای تامی شلبی را در می آورد.نتیجه؟ یک تامی شلبی که بیشتر شبیه دانشمندی سردرگم است که اشتباهی وارد یک فیلم گنگستری شده و حالا سعی دارد با کت و شلوار و کلاهش، نقش یک اوباشِ خشن اما باطناً فیلسوف و دانشمند را بازی کند.
این فیلم، برخلاف ادعای عنوانش، هیچ اثری از جاودانگی از خود نشان نمیدهد و به سرعت مانند انبوه آثار سینمایی که به سرعت از ذهن مخاطب پاک میشوند، فراموش خواهد شد. «مرد جاودانه» ثابت کرد که جاودانگی واقعی، همان میراثی است که تامی شلبی در دنیای سریال برای خود ساخت؛ نه در این تلاش سینمایی که بیشتر به یک قسمت طولانی و کمی بیربط از سریال شبیه است
پروژه هیل مری (Project Hail Mary)
«پروژه هیل مری» از آن دسته فیلمهایی است که به خاطر امتیازهای اغراقآمیز و فروش خوبش، با یک انتظار بالا به تماشایش مینشینی، اما همان نیم ساعت اول، چنان توی ذوقت میخورد که آرزو میکنی کاش همان اول کار تماشای این پروژه فضایی را لغو کرده بودی.
«پروژه هیل مری» یک فیلم گرانقیمت و در عین حال قلابی و بیروح است که چیزی جز یک فیلم فستفودیِ لاکچری با ظاهری فریبنده برای مخاطب عام نیست. این اثر بدون شک «خستهکنندهترین فیلم عامهپسند» در سالیان اخیر است.فیلمی که به زور میخواهد مخاطب را سرگرم کند.
پس از یک ساعت از شروع فیلم، اصلاً متوجه نمیشوی چه اتفاقی در حال رخ دادن است،درست مثل همان شخصیت اصلی، یعنی ریلان گریس (با بازی رایان گاسلینگ که خیلی تلاش میکند شبیه یک فضانورد باهوش به نظر برسد، اما در تمام طول فیلم فقط شبیه یک آدم سردرگم است) در فضای بیانتهای خارج از جو (جو زمین و جو فیلم) معلق میمانی و دور خودت میچرخی، بدون جهت و بدون درک درستی از چیستیِ ماجرا.مثل رابطهٔ ریلان و راکی، همان تختهسنگ فضایی که زبان هم را نمیفهمند و دائم دارند دربارهٔ چگونگی درک متقابل به همدیگر توضیح میدهند، یک نفر هم باید بیاید و ماجراهای فیلم را برای مخاطب توضیح دهد.
نکته مضحکتر تلاش بیمزه فیلم برای ادغام المانهای آثار شاخصی مثل «اینراسـتلار» و «ای.تی.» است. فیلم هر از چند گاهی جوری وانمود میکند که دارد به عمق وجود و مفهوم هستی میپردازد، بعد ناگهان با یک شوخی احمقانهی کارتونی شما را به سطح پرتاب میکند و هشدار میدهد من را زیاد جدی نگیرید.
فیلم پس از دو ساعت و نیم طاقتفرسا دقیقاً همان لحظهای که چشمانت به هر دری میچرخد تا فیلم تمام شود، تصمیم میگیرد معمایی را «حل» کند که خودش از اول طراحی کرده بود و فک نمیکنم برای هیچکس جز سازندگان فیلم اهمیت داشته باشد.
نه راهحلی علمی، نه نتیجهگیری منطقی، نه حتی یک پایان غافلگیرکننده. فقط یک کلاف سر درهم که تهش به کلاف دومی گره میخورد. «پروژه هیل مری» آنقدر غرق در شوخیهای بیمورد و تلاش برای سرگرمکردن اجباری بیننده میشود که مخاطب را عملاً از تجربهٔ یک ماجراجویی علمی-تخیلیِ واقعی محروم میکند.
آواتار:آتش و خاکستر (Avatar: Fire and Ash)
قسمت سوم «آواتار» با عنوان فرعی «آتش و خاکستر» تازهترین اثر از جهان پاندوراست؛ جهانی که جیمز کامرون سالها پیش خلق کرد و همچنان تلاش دارد با هر قسمت آن را گسترش دهد. با این حال، این دنباله جدید نیز مانند بسیاری از ادامههای سینمایی گرفتار مشکل تکرار شده است.
سفر به پاندورا برای سومین بار دیگر آن طراوت و شگفتی قسمت اول را ندارد؛ زیرا در طول این ماجراجویی سهساعته سوم، اتفاق تازهای رخ نمیدهد که بتواند مخاطب را شگفتزده یا حتی درگیر کند. آنچه میبینیم بیشتر بازتولید عناصر قسمتهای قبلی است، بدون آنکه خلاقیت یا عمق جدیدی به داستان افزوده شود.
دنیایی که زمانی مثل یک جهان بکر بود، اما حالا بیشتر شبیه یک کارتپستال قدیمی شده که فقط با کمی برقانداختن دوباره در ویترین گذاشتهاند.ماجراجویی سهساعتهی این قسمت، بیش از آنکه یک سفر تازه باشد، نوعی «گردش تفریحی تکراری» است؛ سفری که از همان دقایق ابتدایی میفهمید مقصدش همانجایی است که قبلاً دوبار دیدهاید.
حتی ضدقهرمان فیلم نیز همان چهرهی آشنا و تکراری است؛ شخصیتی که در قسمت دوم بهطور مصنوعی دوباره به داستان بازگردانده شد و اکنون نیز بدون تحول خاصی دوباره نقشآفرینی میکند. پیامها و مضامین فیلم هم تفاوت قابلتوجهی با پیامهای اخلاقی و زیستمحیطی قسمتهای قبلی ندارند و همین موضوع باعث میشود فیلم در سطح مفهومی نیز درجا بزند.
البته «آواتار ۳» از نظر بصری همچنان یک نمایش عظیم است. طراحی صحنه، جلوههای ویژه و ترکیببندی تصاویر بهشدت چشمنواز هستند؛ درست مانند یک هدیهی تولد پرزرقوبرق که با ظاهری فریبنده توجه شما را جلب میکند. اما وقتی بسته را باز میکنید، میبینید درون آن چیزی وجود ندارد. اکشن نفسگیر و جلوههای رایانهای خیرهکننده نیز بیش از آنکه در خدمت داستان باشند، نقش همان بستهبندی جذاب را دارند.
تماشاگر پس از پایان فیلم احساس میکند سرگرم شده، اما چیزی دستگیرش نشده؛ نه حس کشف تازهای، نه هیجان متفاوت، و نه عمقی که بتوان مدتها بعد هم دربارهاش فکر کرد.
هاپرز (Hopper)
پیکسار با «هاپرز» بار دیگر سراغ دغدغههای زیستمحیطی و اجتماعی رفته؛ موضوعی که در آثار شاخص این استودیو همواره با ظرافت و بدون شعارزدگی پرداخت میشده و اینجا هم تا حدی موفق عمل کرده است. فیلم میکوشد مفاهیمی همچون همزیستی با طبیعت و نگاه از دریچه موجوداتی دیگر را برای مخاطب کودک و بزرگسال جذاب کند و در این زمینه، توفیق نسبی دارد.
با این حال، بزرگترین مشکل «هاپرز» نه در اجرای فنی که در فقدان اصالت روایی آن است. داستان فیلم بیپروا کپی نعلبهنعلی از «آواتار» است؛ با این تفاوت که بهجای رفتن به کالبد ناویها، شخصیتها وارد بدن حیوانات میشوند. جالب اینکه خود فیلم هم در قسمتی به این شباهت اشاره میکند، اما این خودآگاهی کمکی به رهایی از سایه سنگین اثر کامرون نمیکند.
نتیجه، فیلمی فرمولوار و بیش از حد قابلپیشبینی است. «هاپرز» مانند آثار کلاسیک پیکسار، تأثیر عاطفی عمیقی بر جای نمیگذارد و در لایههای احساسی، غالباً به کلیشههای رایج اکتفا میکند. همین عدم تعمیق عاطفی مانع از آن شده که این اثر به جایگاه شاهکارهای ماندگار استودیو راه یابد. «هاپرز» فیلم بدی نیست ؛ اما کاش نام پیکسار به عنوان سازنده اثر نبود تا توقع ما هم از اثر بالا نبود.