عصر ایران؛ جواد لگزیان - حکایتهای زیبایی که هر کدام دری به دنیای تفکرات زیبا و انسانی است را می توان در قصهها و افسانههای روزگاران قدیم یافت. این قصهها و افسانهها حاصل ارزشمندی از تجربه زندگی آدمهاست که به ما رازهای خوب زندگی کردن را می گویند.
قصهها و افسانههاي برادران گريم که با تلاش پيگير دو برادرآلماني به نامهاي ياكوب گريم و ويلهلم گريم گردآوري شده ، کتابی سرشار از این حکایتهای خوب و به یادماندنی است. یاکوب و ویلهلم روزها و شبهای زیادی پاي صحبت کشاورزها و پیشهوران سادهدل روستاها به ويژه خانم كاترينا فيمان، زن ميانسالي كه همسايهشان بود، مينشستند و با دقت و حوصله به نوشتن قصهها مي پرداختند.
داستانهای به یادماندنی مانند شنل قرمزی، زیبای خفته، سپید برفی،هنسل و گرتل و البته افسانه دلپذیر سیندرلا را می توان در این کتاب خواند.
بیایید با هم داستان سیندرلا را به روایت برادران گریم مرور کنیم. سالهای سال پیش در آن روزگاران قدیم دختری بود به نام سیندرلا. مادر سیندرلا مرده بود و پدر سیندرلا با یک زن که دو دختر داشت، ازدواج کرده بود که صورتهای زیبا و اما قلبهایی شرور داشتند. سیندرلا که با نامادري و دو دخترش زندگی می کرد از سر صبح تا آخر شب تمام کارهای خانه را انجام می داد و دائم غرغرهای نامادری و دخترانش را گوش می کرد. مادرناتنی و دخترانش سیندرلا را مجبور کرده بودند که در آشپزخانه کوچک جایی پر از گرد و غبار و خاکستر در کنار اجاق بخوابد.
یک روز پدر خانواده که به بازار می رفت از دخترانش پرسید که برایشان چه سوغاتی بیاورد؟ دختر اول گفت: لباس و دومی گردنبند خواست. اما سیندرلا به پدر گفت، اولین شاخهای که به کلاهش خورد را برای او بیاورد. پدر یک شاخه فندق برای سیندرلا آورد. سیندرلا شاخه درخت فندق را بر سر آرامگاه مادرش کاشت و هر روز بر آن گریه کرد تا اینکه به درختی بزرگ تبدیل شد و یک روز خوب دو کبوتر سپید بر روی آن درخت ظاهر شدند.
و اما بشنوید از پادشاه که تصمیم گرفت تمام دختران کشور را به قصر دعوت کند تا پسرش بتواند یک عروس را انتخاب کند. نامه دعوتی هم به خانه سیندرلا آمد. همه ی دختران برای جشنی که پادشاه در قصرش برپا کرده بود دعوت شدند. سيندرلا از نامادريش خواست كه او را هم به مهماني ببرند. نا مادریش گفت : به شرطی می توانی همراه ما بیایی که بتوانی عدسهای این کاسه عدس را که توی خاکسترها ریخته شده بیرون بیاوری و همچنین لباس مناسبی برای مهمانی فراهم کنی.
سیندرلا با کمک کبوترها عدسها را از خاکسترهای اجاق بیرون آورد اما دیر شد و نامادری و دخترانش رفته بودند. زمانی که نامادری و دو دخترش به مهمانی رفتند، سیندرلا به آرامگاه مادر خود رفت. کبوترهای سپید برای او لباسهایی روشن و نورانی و کفشی زرین آوردند و سیندرلا به مهمانی رفت.
شاهزاده دلباخته سیندرلا شد و سیندرلا که مجبور بود مهمانی را زود ترک کند تا به خانه برگردد یک لنگه کفشش را جا گذاشت. ولی فردا شاهزاده او را پیدا کرد چون اندازه کفشی که جا مانده بود درست اندازه پای سیندرلا بود.
هنگامی که این افسانه را می خوانیم از سیندرلا یاد می گیریم که حتی وقتی شرایط سخت است ما مهربان باشیم چرا که مهربانی به دیگران موجب می شود ما احساس خوبی و شادمانی داشته باشیم، درست مثل سیندرلا. سیندرلا در این داستان اسیر موقعیتهای یک دنیای تلخ نیست بلکه برعکس با اعتماد به نفس خود ارزشهای والای دنیای خود مانند مهربانی را تعیین می کند.
اگر خوب دقت کنیم می بینیم که وقتی نامادری و دختران بدجنساش در خانه هستند، سیندرلا در آشپزخانه زندانی و در اندوه است در حقیقت این وجود خود ماست که اگر در بند مادیات باشد در زندان خواهد بود.
نامادری به سیندرلا می گوید به شرطی می توانی همراه ما بیایی که بتوانی عدسهای این کاسه عدس را که توی خاکسترها ریخته شده بیرون بیاوری و این مطلب یعنی برای رفتن به مهمانی باید درونت را پاکسازی کنی و افکار منفی را بیرون برانی و سیندرلا این کار را به کمک کبوتران سفید انجام می دهد.
همچنین کبوترهای سفید هنگامی به کمک سیندرلا آمدند و برای او لباس روشن و نورانی یعنی جاودانگی و کفشهای زرین یعنی خودآگاهی آوردند که او درختی در طبیعت کاشت و با اشکهایش آبیاری کرد و این یعنی وقتی ما با طبیعت مهربان باشیم و رنج ببریم، هدیهای شایسته دریافت خواهیم کرد.
این بود داستان سیندرلا که با کبوترهای سپید مهربانیاش به قصر خوشبختی رسید.
قصهها و افسانههاي برادران گريم اثر برادران گریم با ویراستاری لیلی اوئنز و با ترجمهی حسن اکبریان طبری را در ۱۳۲۶ صفحه انتشارات هرمس در دو جلد رهسپار بازار کتاب کرده است.