بازگشت دونالد ترامپ به کاخ سفید قرار بود برای چین یک فرصت طلایی باشد؛ لحظهای تاریخی که پکن بتواند از آشفتگی سیاست خارجی آمریکا استفاده کند و توازن قدرت جهانی را به سود خود تغییر دهد. ترامپ از نخستین ماههای حضور دوباره در قدرت، با متحدان اروپایی درگیر شد، جنگ تعرفهای را تشدید کرد، فشار بر نهادهای بینالمللی را افزایش داد و همزمان آمریکا را وارد بحران تازهای در خاورمیانه کرد.
در ظاهر، همه چیز برای صعود چین آماده بود؛ اما واقعیت جهان امروز پیچیدهتر از یک رقابت ساده میان واشنگتن و پکن است.
فارن افرز در تحلیلی مفصل توضیح میدهد که برخلاف تصور رایج، تضعیف جایگاه جهانی آمریکا لزوماً به معنای تقویت چین نیست. بسیاری از کشورها حالا نه به سمت آمریکا متمایلاند و نه حاضرند زیر چتر چین بروند. جهان فعلاً وارد دورهای شده که دولتها تلاش میکنند همزمان از هر دو قدرت فاصله بگیرند.
دولت ترامپ در یک سال گذشته تقریباً با همه بازیگران مهم جهان تنش داشته است؛ از اروپا و ناتو گرفته تا چین، ایران و حتی برخی شرکای سنتی آسیایی آمریکا. فشارهای اقتصادی، تعرفههای سنگین، تهدیدهای سیاسی و رفتار غیرقابل پیشبینی واشنگتن باعث شده بسیاری از کشورها دیگر آمریکا را شریک باثبات گذشته نبینند.
برخی تحلیلگران آمریکایی حتی از تبدیل شدن ایالات متحده به یک «ابرقدرت شکارچی» صحبت کردهاند؛ کشوری که بیشتر از آنکه نقش رهبر نظم جهانی را بازی کند، به دنبال تحمیل منافع خود با فشار مستقیم است.
همین وضعیت، در نگاه نخست، بهترین فرصت ممکن را برای چین ایجاد کرد. اما پکن خیلی زود فهمید پر کردن خلأ رهبری جهان، بسیار سختتر از استفاده تبلیغاتی از اشتباهات آمریکاست.
چین امروز دومین اقتصاد بزرگ جهان است، شریک تجاری اصلی بیش از ۱۲۰ کشور محسوب میشود و مازاد تجاری آن به رکورد تاریخی ۱.۲ تریلیون دلار رسیده است. شرکتهای چینی تقریباً در همه قارهها حضور دارند و پروژه «کمربند و جاده» نفوذ اقتصادی پکن را از آسیا تا آفریقا گسترش داده است.
اما قدرت اقتصادی، الزاماً به معنای نفوذ سیاسی نیست.
چین با وجود سرمایهگذاری عظیم در رسانهها، دیپلماسی و تبلیغات جهانی، هنوز نتوانسته تصویر مثبتی از خود در بسیاری از کشورها ایجاد کند. در اروپا، آمریکا، ژاپن و استرالیا نگاه منفی به چین همچنان غالب است. حتی در کشورهای در حال توسعه نیز، بهتدریج نگرانیهایی درباره وابستگی اقتصادی به پکن شکل گرفته است.
در آفریقا، جایی که چین دو دهه سرمایهگذاری سنگین انجام داده، حالا برخی دولتها و افکار عمومی از «استعمار نوین چینی» حرف میزنند. حضور گسترده شرکتها و کارگران چینی باعث شده بخشی از جامعه آفریقا احساس کند سود واقعی پروژهها بیشتر به پکن میرسد تا مردم محلی.
اروپا شاید مهمترین نمونه وضعیت جدید جهان باشد. اروپاییها از یک سو با روسیه درگیر جنگ اوکراین هستند، از سوی دیگر از سیاستهای تهاجمی ترامپ خسته شدهاند و همزمان نسبت به چین نیز بیاعتمادند.
پکن امیدوار بود شکاف میان اروپا و آمریکا، راه را برای نزدیکی بیشتر با اتحادیه اروپا باز کند؛ اما این اتفاق کامل رخ نداد. نزدیکی چین به روسیه، نگرانیهای امنیتی، اتهامهای جاسوسی سایبری و هجوم کالاهای ارزان چینی به بازار اروپا، باعث شده نگاه بروکسل به پکن همچنان محتاطانه باقی بماند.
اروپا امروز در وضعیتی عجیب قرار گرفته؛ قارهای که نه میخواهد کاملاً زیر سایه واشنگتن بماند و نه حاضر است به سمت چین حرکت کند.
جنگ ایران یکی از مهمترین متغیرهایی است که معادلات چین و آمریکا را تغییر داده است. در کوتاهمدت، درگیری آمریکا در خاورمیانه به سود پکن تمام میشود، چون تمرکز نظامی و سیاسی واشنگتن را از شرق آسیا دور میکند.
حتی بخشی از نیروها و تجهیزات آمریکایی که برای مهار چین در اقیانوس آرام در نظر گرفته شده بودند، حالا به خاورمیانه منتقل شدهاند.
اما این جنگ روی دیگری هم دارد. ایران یکی از مهمترین شرکای راهبردی چین در منطقه محسوب میشود. پکن سالها از اقتصاد ایران حمایت کرده، بخش بزرگی از نفت ایران را خریده و در پروژههای مختلف سرمایهگذاری کرده است.
اگر جنگ، ایران را ضعیفتر و بیثباتتر کند، چین بخشی از نفوذ منطقهای خود را هم از دست خواهد داد. به همین دلیل پکن برخلاف ظاهر آرامش، با نگرانی تحولات خاورمیانه را دنبال میکند.
شاید مهمترین ضعف چین این باشد که برخلاف آمریکا، هنوز نتوانسته «جاذبه جهانی» ایجاد کند. آمریکا با وجود همه بحرانها، دهها متحد نظامی، صدها پایگاه خارجی و نفوذ فرهنگی عظیم دارد. اما چین تقریباً هیچ متحد واقعی مهمی ندارد.
بسیاری از کشورها حاضرند با چین تجارت کنند، اما حاضر نیستند امنیت، سیاست یا آینده خود را به پکن گره بزنند.
مدل سیاسی چین، برخلاف قدرت اقتصادیاش، الهامبخش جهانی نشده و قدرت نرم این کشور همچنان محدود است. به همین دلیل، حتی اگر نفوذ آمریکا در دوران ترامپ کاهش پیدا کند، این به معنای پیروزی قطعی چین نیست.
رقابت آمریکا و چین حالا به ستون اصلی سیاست جهانی تبدیل شده است؛ اما جهان امروز دیگر شبیه دوران جنگ سرد نیست که کشورها ناچار باشند فقط یکی از دو اردوگاه را انتخاب کنند.
بسیاری از دولتها حالا تلاش میکنند همزمان با واشنگتن و پکن کار کنند، اما وابسته هیچکدام نشوند. همین مسئله باعث شده جهان وارد دورهای پیچیده و چندلایه شود؛ دورهای که در آن، حتی ضعف آمریکا هم الزاماً به قدرتگیری کامل چین منتهی نمیشود.
شاید مهمترین واقعیت نظم جدید جهانی همین باشد؛ جهان امروز نه کاملاً آمریکایی است و نه هنوز چینی شده است.