صفحه نخست

عصرايران دو

فیلم

ورزشی

بین الملل

فرهنگ و هنر

علم و دانش

گوناگون

صفحات داخلی

کد خبر ۱۱۶۴۳۹۵
تاریخ انتشار: ۱۲:۰۳ - ۳۰ ارديبهشت ۱۴۰۵ - 20 May 2026

خنده بر لبه‌ی تیغ؛ روایتی از تدفینِ آرزوها در دخمه‌های نوین

جامعه‌ای که لنگرِ امنیت روانی و عدالت اجتماعی‌اش را از دست داده، مدام به چپ و راست متمایل می‌شود و در این تلاطم، آرزوها و عقلانیتِ هزاران جوان (عاقل و فرزانه) از حسرتِ ثبات و آرامش، به مسلخ می‌رود.

عصر ایران؛ محسن سلیمانی فاخر- وارد مغازه که شدم، فضا سنگین‌تر از آن بود که فقط بوی افترشیو و صابون باشد. پنج جوان شهرستانی، با صورتی که خستگی در لایه‌هایش رسوب کرده بود، مشغول کار بودند. صاحب‌کاری هم آنجا بود که فهمیدم هر شب می‌آید، دخل را می‌زند و می‌برد و این جوان‌ها، تنها سهمی درصدی از هر «سر» اصلاح‌شده دارند. میان صحبت‌هایشان، تصویری از زیست‌ شان ترسیم شد که راه نفسم را بست. آن‌ها در همان فضای کوچک، میانِ انبوهِ موهای چیده شده و بوی تندِ عرق و خستگی، شب را به صبح می‌رساندند. تصور خوابیدن در جایی که ذرات مو در هوایش معلق است و سقفش تنها به اندازه‌ی چند قدم با صندلیِ کار فاصله دارد، سخت بود..

هر کدام مسئول تهیه بخشی از غذا بودند و بر سرِ همین جزئیات ناچیز، با هم جدل می‌کردند؛ جدلی که بویِ فقر و فشار عصبی می‌داد. در این میان، یکی از آن‌ها قصه‌ای تعریف کرد که از هفته پیش تا امروز، لحظه‌ای از ذهنم بیرون نمی‌رود. گفت: «چندی پیش ماشین اصلاح از دستم افتاد و صورت مشتری را بدجور زخمی کرد.» با دردمندی ادامه داد که «شانس آوردیم چیزی نشد»، اما ناگهان خندید! با تعجب پرسیدم چرا می‌خندی؟ گفت: «آقا، ما کلی کیف کردیم»!»

دلیلش درد آور بود. گفت: «ما از ۸ صبح تا ۱۱ شب در این فضای تنگ ایستاده‌ایم. هیچ تفریح و سرگرمی نداریم. گاهی که از این اتفاق‌ها می‌افتد، از یکنواختی خارج می‌شویم. موضوعی برای صحبت پیدا می‌کنیم و می‌خندیم. همین اتفاق باعث شد دو روز شوخی کنیم و بخندیم... دلمان پوسید اینجا.» و در آخر، با نگاهی که انگار از تهِ یک چاهِ عمیق به من می‌نگریست، سفارش کرد: «برو قدر زندگی و شغلت را بدان».

این روایت، فراتر از یک خاطره، سندی است بر یک زوالِ جمعی. ما در جامعه‌ای زندگی می‌کنیم که در آن «تروما» (آسیب) به «سرگرمی» تبدیل شده است. وقتی ساختارهای اقتصادی و اجتماعی، یک جوان زیر ۲۵ سال را در موقعیتی قرار می‌دهند که ۱۵ ساعت کارِ مداوم، بدون حقِ استراحت و تفریح، تنها گزینه‌ی بقای اوست، سیستم عصبی او دچار نوعی «انجماد حسی» می‌شود. در این انجماد، دیگر زیبایی، هنر یا آرامش، محرکِ شادی نیستند؛ بلکه تنها یک «تکانه‌ی شدید» مثل زخمی شدن صورت یک مشتری یا یک حادثه‌ی ناگوار است که می‌تواند این پیوستارِ ملال‌آور را پاره کند.

این جوانان، سادیسمی یا بدخواه نیستند؛ آن‌ها قربانیانِ «فقرِ هیجانِ سالم» هستند. وقتی تمامِ آرزوهای یک نسل در دخمه‌های درصدی دفن می‌شود و شکاف طبقاتی چنان عمیق می‌گردد که تفریح برای لایه‌ای از جامعه به «رویا» بدل می‌شود، «حادثه» جایگزین «رویداد فرهنگی» می‌گردد. خنده‌ی آن‌ها به آن زخم، در حقیقت گریه‌ای است بر زخم‌های پنهانِ روح خودشان که هیچ‌کس آن‌ها را نمی‌بیند. ما با دست خود، در حال شکل دادن به حسرت‌هایی هستیم که در آینده‌ای نزدیک، به خشم‌های مهارناپذیر تبدیل خواهند شد. چقدر از هم فاصله گرفته‌ایم که خوابیدن میانِ موهای بریده شده، برای ما تصویری دور است و برای آن‌ها، واقعیتِ هر شب.

کلام مولانای بلخی در ذهنم طنین‌انداز می‌شود؛ گویی او قرن‌ها پیش حالِ این روزهای ما و این جوانانِ بی‌لنگر را سروده است:

چون کشتی بی‌لنگر کژ می‌شد و مژ می‌شد

وز حسرت او مرده صد عاقل و فرزانه

من بی‌دل و دستارم در خانه خمارم

یک سینه سخن دارم هین شرح دهم یا نه

«کشتیِ بی‌لنگر» دقیقاً وضعیتِ این پنج جوان و بخش بزرگی از لایه‌های آسیب‌پذیر جامعه‌ی ماست.

جامعه‌ای که لنگرِ امنیت روانی و عدالت اجتماعی‌اش را از دست داده، مدام به چپ و راست متمایل می‌شود و در این تلاطم، آرزوها و عقلانیتِ هزاران جوان (عاقل و فرزانه) از حسرتِ ثبات و آرامش، به مسلخ می‌رود.

«خانه خمار» برای این جوانان، همان آرایشگاهِ است. آن‌ها «بی‌دل و دستار» شده‌اند؛ یعنی نه هویتی برایشان مانده و نه سرمایه‌ای برای آینده. آن‌ها در خلسه‌ای از خستگی و استثمار فرو رفته‌اند که در آن، حتی زخم زدن به دیگری، مثلِ شرابِ خمارخانه، لحظه‌ای آن‌ها را از واقعیتِ تلخ‌شان جدا می‌کند.

من نیز به عنوان راوی، مانند مولانا «یک سینه سخن» دارم؛ سخنی از جنسِ هشدار. آیا باید شرح دهیم که این خنده‌ها، پیش‌درآمدِ کدام سقوط است؟ یا باید بپذیریم که وقتی آرزوها دفن می‌شوند، دیگر فرقی نمی‌کند که تیغ، صورتِ مشتری را ببرد یا روحِ جامعه را. ما در حال فاصله گرفتن از انسانیت هستیم و این، ترسناک‌ترین بخشِ ماجراست.

ارسال به تلگرام