عصر ایران؛ مسعود پیوسته- مراسم بزرگداشت زنده یاد پرویز خرسند، نویسنده؛ ویراستار؛ مترجم و روزنامه نگار سرشناس خراسانی، عصر جمعه، هشتم خرداد در جمع یاران و علاقه مندانش در تالار اجتماعات مؤسسه رعد در شهرک غرب برگزار شد.
سعید شهرتاش با اشاره به کتاب پرویز خرسند با نام «من و یگانه و دیوار» گفت: « محور اصلی این کتاب که در قالب قطعات و نامه هایی نگاشته شده شخصیتی است که هم به اسم- «ماهداد توکلی»-و هم به رمز نشانه ای از عشق بی آلایش، یگانه و یگانه جان توصیف شده است.«
او در ادمه قسمت کوتاهی از متن این کتاب را خواند:
... صدای پای عباس (همکارش در کتابخانه) کتابخوانی ام را به هم ریخت. خوب که نزدیک شد گفت: «خانم توکلی به دیدنت آمده است. کارت دارد.»هم کلاسم بود و درست دو ردیف جلوی ما، بین ما و دوستان پسرم می نشست؛ و تنها کسی بود که انتظار نداشتم به دیدنم بیاید. صدها دلیل داشت که ببینی و هرگز فراموشش نکنی و من دلیل های زیادی داشتم که هرچه می توانم بکوشم که به او نیندیشم. نه دوست بودیم، نه سلام و علیکی داشتیم و نه از آن دختر خانزاده با آن نگاه و حرکات مغرورانه اش خوشم می آمد.
و شاید تنها دختری بود که در تمام دانشکده با من حرف نمی زد. یعنی نه با من و نه با هیچ کس دیگر. و من همه ی این ها را به حساب غرور و خودبزرگ بینی اش می گذاشتم. از کتابخانه بیرون رفتم. پشت در، کنار پله ها ایستاده بود. برای اولین بار لبخندش را دیدم و آهنگ متفاوت و ناباور صدایش در گوشم می ریخت. نگاه مان به هم گره خورد. گفت در رابطه با زندان می خواهم شما را به سراغ آدم مهمی ببرم.»
خرسند در ادامه در این جا می نویسد: «آن چه گذشت، قصه مفصلی است. اما وقتی بیرون آمدیم فکر کردم هم کلاسیم را رنجانده ام. اما درست برعکس، غرور او بسیار نیرومندتر از من بود و از فردایش سلام و علیک و بعد، نشستن و حرف زدن های مان در بوفه ی دانشکده شروع شد. و هر روز که می گذشت، متوجه می شدم که سه سال تمام، چه جواهری را دست کم گرفته ام و یا منفی اش دیده ام! و تا به خود بیایم، عشق، تورش را پهن کرده بود و ... بهترین زمستان چهره نموده بود و برف و یخ، شکل شکوفه و گل و میوه یافته بود. و امروز بعد از سی سال یا بیشتر، هنوز «یگانه» همانی است که با لباس زردقناری در زندگی ام طلوع کرد و امکان تولد دوباره ام بخشید.
سپس از نخستین سخنران خواست پشت تریبون بیاید: «ماهداد توکلی، یگانه جان؛ و جان یگانه ی پرویز خرسند»...
ماهداد توکلی گفت:
«من با پرویز همکلاسی بودم، آن چنان که دکتر شهرتاش برای تان گفتند، روزی که آمدند خرسند را به زندان ببرند، چندبار به من گفتند که بیایید خودت را معرفی کنید،
اما دکتر علی شریعتی که آن موقع استاد ما بود و ما با او واحددرسی داشتیم، گفت هرگز خودت را معرفی نکن... بگذار بیایند دمِ دانشگاه تو را ببرند. و همین طور هم شد و در هجوم ماموران و بدرقه ی دانشجویان، او را سوار ماشین کردند و بردند. در طول یک سال، همان طور که آقای دکتر شهرتاش گفتند پرویز نامه هایی در زندان نوشت که تنها دلگرمی ما بود و بعدها هم چاپ شد.
او که یک سال از درس عقب افتاده بود، بعد از آزادی از زندان مجبور شد آن یک سال را به اتمام برساند و من نیز به دستور دولت، جزو اولین کسانی بودم که لیسانسه ها باید می رفتند خدمت سربازی. من به خدمت سربازی رفتم. دو ماه آموزش سربازی دیدم و بعد در دبیرستانی بسیار معروف، مشغول تدریس شدم.
سال پنجاه که تحصیل خرسند تمام شد و سربازی من هم تمام شد، به تهران آمد و خانه ای اجاره کرد و وسایل مان را آن جا برد و خانه را آماده کرد و بعد آمد و ازدواج کردیم و به تهران رفتیم. و ضمنا در دبیرستان کمال که از قدیم، بعد از دیپلم سال ها آن جا تدریس کرده بود، دوباره نام نویسی برای تدریس کرد و آن ها هم بسیار خوشحال بودند از دیدن او، اما مدتی کوتاه نگذشته بود که نامه ای به آن دبیرستان آمد که ایشان باید اخراج شود.
از آن پس، ایشان خانه نشین شدند. در آن موقع دکتر علی شریعتی، دوست عزیز و یار پرویز؛ و پرویز هم یار او ... به خانه ما آمدند و به من گفتند «تو در طول زندگی ات در همین وضع خواهی بود. پس بهتر است بروی برای خودت کاری پیداکنی تا زندگی تان را بگذرانید.»
من آگهی استخدام رادیو و تلویزیون را دیدم که در آن موقع، تهیه کننده ی لیسانسه می خواستند. و من به سفارش دکتر آن جا را انتخاب کردم. در آزمون کتبی و بعدا در مصاحبه پذیرفته شدم. در ان دوره درزمان مصاحبه هرگز از من سوالی در باره ی همسرم و زندگی ام نکردند که این موضوع برایم عجیب بود! چون پرویز خرسند حتما برایشان آشنا بودبه عنوان زندانی سیاسی... ولی هرگز درباره اش از من نپرسیدند. فقط درمورد خودم، تجربه ام، معلوماتم و شخصیت و توانایی ام به این معنا که آیا می توانم عهده دار اداره ی استودیو باشم؟ سوال می کردند و در مصاحبه هم قبول شدم. در سال ۵۱ به استخدام درآمدم. در آن موقع دو شبکه داشتیم، یکی شبکه سراسری و یکی هم شبکه دو...
من از همان ابتدا شبکه دو را انتخاب کردم. چون فقط راجع به ادبیات و هنر صحبت می کرد. اگر اشتباه نکنم استاد رضا سیدحسینی، مترجم بزرگ ایران که یادشان بخیر باشد، مدیر آن برنامه بودند. خرسند هم هم چنان بی کار در خانه نشسته بود. در سال ۵۳ دو بار خرسند را دستگیرش کردند. او و قبل تر هم دکتر شریعتی ر..ا. هر دو را برده بودند به کمیته شهربانی در میدان توپخانه و آن جاها که می دانید. بعد از آزادی دکتر شریعتی، او به خارج رفت و خرسند باز هم در خانه ماند. بعدا مدتی به بنیاد شاهنامه رفت و با استادان جلال همایی و مجتبی مینوی مشغول کار شد.
پس از انقلاب در سال ۵۸ او سردبیر مجله تماشا که مجله رادیو تلویزیون بود، شدو نام مجله را به سروش تغییر داد. تا آخرسال ۵۸، هر هفته مجله سروش را درمی آورد. بعد از تعطیلات نوروز، طبق قاعده پرویز بر سر کار رفت. اما دید آقایی بر جای او به عنوان سردبیر سروش نشسته است. بدون آن که نامه ای کتبی به او بدهند، بدون این که حتی یک تلفن به او بزنند که دیگر شما نیایید!
پرویز خرسند از پله ها پایین آمد؛ و آمد درخانه. آن موقع ما دخترم مانا را داشتیم، مانا چند سالی از مانی بزرگتر است و پرویز خرسند، شد پرستار مانا؛ و بعد که مانی به دنیا آمد، شد پرستار مانی. عاشق بچه هایش بود و از آن ها مواظبت می کرد. پنج سال درخانه بی کار و خانه نشین نشسته بود. بعدها در جاهای مختلف، به شکل مقطعی کار می کرد.
حتی در مقطعی در دانشکده بازرگانی هم تدریس کرد. اما به هرحال، سرنوشت او خانه نشینی بود. از اوایل دهه هشتاد، دیگر رسما خانه نشین شد. تا پایان عمر او که ۲۹ اردیبهشت ۱۴۰۵ است. در هیچ جا استخدام رسمی نبود و هیچ حقوقی دریافت نمی کرد. هرگز پیشنهاد خانه یا زمین یا هر پیشنهادی را برای دریافت چیزی نپذیرفت. و با هرچه داشتیم زندگی کردیم شرافتمندانه...
من بعد از بازنشستگی مجددا از طرف صدا و سیما دعوت به کار شدم و تا سال ۹۰ به کار ضبط نمایش رادیویی مشغول بودم. در آن سال، دیگر خودم خودم را بازنشسته کردم. پرویز همواره همدل من بود و در طول زندگی مان برای من و همه، انسانی مهربان، پاکدل، بی کینه و آموزگار درستی و راستی و وجدان و شرف بود. و به همین خاطر، خداوند او را در کمال راحتی از این دنیا به سرای باقی برد. درآخرسخنرانی اش خانم توکلی گفت : خرسند فقط پنج روز در بستر بیماری بود و با همه هم چنان حرف می زد با عقل کامل. اما چند ساعتی از پایان عمرش را در اغماء گذراند و بعد، با ایست قلبی به قول خودش رفت سفر...!
صدای پس از صحبت های همسر خرسند از آن فرزند آن دو بود: دکتر مانی خرسند که به خاطر شرایط جنگ نتوانست خود رااز آمریکا به تهران برساند و خاطرات شیرینی از پدر نقل کرد و در پی او دختر خرسند - مانا- نیز از پدر و مهربانی های او گفت.
نوبت به علی سرهنگی - روزنامه نگار - که رسید بعد از مقدمه ای درباره خاطرات خود او نوشته ای از مسعود کیمیایی درباره رفیق دیرین را خواند و توضیح داد ناراحتی پا اجازه نداده به این مراسم بیاید:
«قطار تاریخ، در بعضی اوقات، جا برای دوستان خودش ندارد. مسافران زیادی که در ایام سختِ خون و حبس و تحقیر نبوده اند و شناختی از آن ها ندارند، کوپه مخصوص رزرو کرده اند. و در انتظار دیدن مناظر خوش از پنجره هستند. پرویز خرسند، یکی از تکه های شهامت است. اگر در یک دوره بی رحم مبارزاتی، کاملا در یک سو بی سلاح ایستاده باشی، سینه ات خانه ی گلوله می شود.
پرویز خرسند، در ۲۲ سالگی به دلیل عقیده بازداشت سیاسی شد. در سال ۵۱ هابیل و قابیل را نوشت. پنهان، میلیونی تکثیر شد. در همان سال من فیلم خاک را می ساختم. از نوشته ی دوست عزیزم، محمود دولت آبادی که در آن روزگار، با نوشته هایش، مبارز سختی بود که هنوز هم تحمل را تدریس می کند. عقاید فیلم خاک، هم سویی زیادی با عقاید دوست همشهری ام نداشت. پرویز خرسند از راه شریعتی ی پدر، به حریم دکتر علی شریعتی در مشهد راهی شد؛ و همان شد که زیرزمین آمد و اضطراب و بازجویی و ...
اگر به تاریخ های مبارزاتی نگاه کنیم، دولت پیروز و پرچم اعتدال و احترام شان برای هم دوره های مبارزاتی دوران خودش به نسیم می نشاند تا بادهای خوشی از جانب همان تکه شهامت به بادبان هایش بوزد. اما افسوس در این سال های رنج برای پرویز خرسند، نه نسیمی و نه بادی خوش به بادبان های کشتی ساکت او می وزد. اما کشتی معرفتی ی او، هنوز اژدهاست که می گویند او متولد این سال است: ۱۳۱۹
من همراهی زیادی با آن نگاه در آن سال ها نداشتم. اما پرویز خرسند هرآن چه عدد مبارزاتی بود را با دیگرانی از جنس آن روزگار رعایت می کرد. این روزها خرسند آرام است. با آن روح بلند و وارسته اش می تواند زندگی را بچرخاند. توانی که باید از معرفت های دوره ی مقاومتش کمک شود.
اکنون رسانه ها سالارند. در این دوره ی رسانه سالاری، رسانه ها پیری و جوانی ی این چریک زنده را دوره کنند. برای فراموشی زود است. پرویز خرسند، مانده از تندیسی است که فردا باید در یک بلندی بایستد....«