عصر ایران؛ یلدا آذرپی - هنوز از شوک و بُهتِ بازگشاییِ قطرهچکانیِ اینترنت با کانفیگهای ارزانتر بیرون نیامده بودیم و خسته از کابوسِ جنگ، صفحات مجازی را زیر و رو میکردیم که شما را دیدیم. همهجا تیتر زده بودند: "جنایت در خانۀ وحشت؛ ماجرای تکاندهندۀ نارین و آیلین"
خبر کوتاه و تکاندهنده بود. دو دختر هفت و پانزدهسالۀ سنندجی، پس از یک ماه خشونتِ بیوقفه، حبس و محرومیت از خانهای بیرون آورده شدند که شکنجهگاهشان بود. گزارشهای منتشرشده حاکی از آن بود که این دو کودک، روزهای متمادی در فضایی محدود و غیربهداشتی نگهداری شده، از دسترسی کافی به غذا و مراقبت محروم بوده و آثار شکستگی، جراحت و آسیبهای جسمی و روانی داشتند. مداخلۀ اورژانس اجتماعی و دستگاه قضایی سرانجام به نجات کودکان انجامید، اما چرا مداخله اینقدر دیر اتفاق افتاد؟
پروندۀ نارین و آیلین دریچهای است به مجموعهای از بحرانهای اجتماعی، حقوقی و فرهنگی که سالها در لایههای پنهانِ جامعه انباشته شده است. چگونه ممکن است دو کودک این همه وقت، در چنین شرایطی به سر ببرند و سازوکار مؤثری برای شناسایی و نجاتشان در کار نباشد؟ نقش همسایگان، مدرسه، نظام سلامت، نهادهای حمایتی و دستگاه قضایی در این میان چیست؟ آیا قوانین موجود برای حمایت از کودکان کافیاند یا خلأهای قانونی راه بر تکرار چنین فجایعی میگشایند؟
این پرونده بار دیگر مسئلۀ حقوق و جایگاه کودک در خانوادۀ ایرانی را مطرح میکند. آیا هنوز نگاه مالکیتی به فرزند در برخی لایههای جامعه وجود دارد؟ آیا تابوی دخالت در امور خانوادگی باعث میشود خشونتهای خانگی تا مرز فاجعه پیش بروند؟ چه باید کرد تا کودکی دیگر در گوشهای از کشور، پشت دیوارهای یک خانه، قربانی سکوت و بیتفاوتی نشود؟ پروندۀ خواهران سنندجی روایتی دردناک از رنج دو کودک است و بازتابِ کاستیهای نظام حمایتی. جامعه باید از این تجربۀ تلخ درس بگیرد و خود را برای جلوگیری از تکرار چنین فجایعی بازسازی کند.
ماجرای نارین (۱۵ ساله) و آیلین (۷ ساله)، یکی از تکاندهندهترین پروندههای کودکآزاری در سالهای اخیر است که در خرداد ۱۴۰۵ فاش شده است. این حادثه به دلیل شدت خشونت و حبس طولانی کودکان در فضایی آزاردهنده، افکار عمومی را بهشدت جریحهدار کرده است. ماجرا از محلۀ «حاجیآباد» سنندج شروع شد. همسایهها که بارها صدای ناله و فریاد کمک از خانهای شنیده بودند، با پلیس و اورژانس اجتماعی تماس گرفتند. روز سهشنبه ۱۲ خرداد ۱۴۰۵، مأموران پلیس با حکم قضایی و از طریق نردبان و پشتبام وارد منزل شدند. آنها دو خواهر را در شرایطی غیرانسانی داخل سرویس بهداشتی خانهای یافتند که درِ آن از بیرون قفل شده بود.
طبق گفتههای دایی و مادر کودکان و گزارشهای پزشکی، این دو خواهر حدود یک ماه در محیط نمور و تاریکِ دستشویی منزل زندانی بودند. وضعیت نارین (خواهر بزرگتر) بدتر بود و بیشترین آسیب را دیده بود. دخترک دچار شکستگی فک، لگن و ران شده بود. موهای سرش کنده شده و آثار سوختگی شدید در نقاط مختلف بدنش مشهود بود. به خاطر حبس طولانی و شکستگیهای متعدد، دچار زخم بستر و زخمهای عفونی در ناحیۀ ران بود. وضعیت آیلین هم خوب نبود. سوءتغذیۀ شدید داشت. دچار کمخونی و آثار ضربوشتم بود، ولی درمجموع جراحات کمتری نسبت به خواهر بزرگتر داشت. کودکان در این مدت با کمترین میزانِ آب و غذا در بدترین شرایط بهداشتی رها شده بودند.
پس از نجات کودکان، مشخص شد مسببان این وضعیت، پدر کودکان و همسر دوم او (نامادری) بودهاند. پدر بلافاصله بازداشت و روانۀ زندان شد. نامادری به دلیل داشتن یک کودک خردسال دیگر، ابتدا تحت مراقبت بود و سپس پروندۀ قضایی برای او به اتهام مشارکت در کودکآزاری تشکیل شد.
مادر کودکان (نگین) میگوید ۳ سال پیش، پس از ازدواج مجددِ همسرش، از او جدا شده. در این سالها بارها برای گرفتن حق حضانتِ نارین و آیلین به مراجع قضایی مراجعه کرده و وکیل گرفته بود، اما به دلیل قوانین جاری و مخالفت شدید پدر، موفق به بازپسگیری فرزندانش نشده است. مادر میگوید پدر کودکان مانع از ملاقاتِ او با دخترانش میشد.
ابعاد جنایت، هولناک و گسترده بود و استاندار کردستان اعلام کرد برای حمایت از این دو دختر و مادرشان، یک واحد آپارتمان به آنها اهدا شد۶ تا زندگی جدیدی آغاز کنند. انتشار ویدئوی لحظۀ نجات این دو کودک توسط پلیس در فضای مجازی، موجی از خشم و اندوه را در میان مردم برانگیخت و بسیاری خواهان اشد مجازات برای پدر و نامادری شدند.
در حال حاضر نارین تحت درمانهای تخصصی برای ترمیم شکستگیها و آسیبهای پوستی قرار دارد و پرونده در مراجع قضایی سنندج با حساسیت ویژه در حال پیگیری است. این پرونده بار دیگر بحثهای داغی را دربارۀ بازنگری در قوانین حضانت و ضرورت نظارت دقیقتر اورژانس اجتماعی بر گزارشهای مردمی به راه انداخته است.
در ذهن اغلب ما، خانه نماد امنیت، محبت و آرامش است. کودکان پیش از آنکه جامعه را بشناسند، جهان را از دریچۀ خانه و خانواده تجربه میکنند. اما در پروندههای اینچنینی خانه به مکانی برای محرومیت، تحقیر و خشونت تبدیل میشود. کودکآزاریِ خانگی از پیچیدهترین انواع خشونت اجتماعی است، زیرا در فضایی رخ میدهد که از نگاه عمومی پنهان است.
برخلاف خشونت خیابانی که در معرض دید قرار دارد، خشونت در محیط خانواده، اغلب پشت دیوارها باقی میماند و قربانیان به دلیل سن کم، ترس یا وابستگی اقتصادی توان اعتراض ندارند. آنچه در این پرونده بیش از هر چیز جلب توجه میکند، تداوم طولانیمدتِ خشونت است. شکنجه و محرومیت شدید معمولاً در یک روز یا یک هفته شکل نمیگیرد؛ بلکه نتیجۀ چرخهای از خشونت است که به مرور زمان عادیسازی میشود. در چنین شرایطی کودک بهتدریج احساس میکند راه گریزی وجود ندارد و خشونت بخشی طبیعی از زندگی اوست.
روانشناسان معتقدند کودکانی که برای مدت طولانی در معرض خشونت قرار میگیرند، علاوه بر آسیبهای جسمی، با اختلالات عمیقِ روانی همچون اضطراب مزمن، افسردگی، بیاعتمادی، اختلال استرسِ پس از سانحه و مشکلات ارتباطی مواجه میشوند. آثار این آسیبها ممکن است سالها پس از پایان خشونت نیز باقی بماند. به همین دلیل، نجات کودک از محیطِ پرخطر صرفاً آغاز مسیر است. بازسازی روانی و اجتماعی قربانیان نیازمند برنامۀ بلندمدت، تخصصی و چندوجهی است؛ برنامهای که متأسفانه در بسیاری از پروندههای مشابه کمتر مورد توجه قرار میگیرد.
یکی از مهمترین پرسشهای این پرونده این است که چگونه چنین وضعیتی برای مدت طولانی ادامه یافته است؟ در اغلب مواردِِ کودکآزاری شدید، نشانههایی وجود دارد که میتواند زنگ خطر را برای اطرافیان به صدا درآورد. غیبتهای مکرر از مدرسه، آثار ضربوجرح، انزوای اجتماعی، سوءتغذیه، ترس شدید از والدین و مشکلات رفتاری از جمله نشانههایی هستند که معمولاً در کودکانِ قربانیِ خشونت مشاهده میشوند. بنابراین مسئله تنها رفتار آزاردهندگان نیست؛ مسئله ناکارآمدیِ شبکۀ تشخیص زودهنگام نیز هست.
در بسیاری از کشورهای جهان، معلمان، پزشکان، مددکاران اجتماعی و حتی همسایگان آموزش میبینند تا در صورت مشاهدۀ نشانههای کودکآزاری، موضوع را گزارش کنند. چنین سازوکاری باعث میشود موارد خطر پیش از رسیدن به مرحلۀ بحران شناسایی شوند. در ایران نیز نهادهایی مانند اورژانس اجتماعی فعالیت میکنند، اما آگاهی عمومی از نحوۀ گزارشدهی و اهمیت مداخله هنوز کافی نیست. بسیاری از افراد به دلیل ترس از درگیری، نگرانی از پیامدهای حقوقی یا باور به اینکه «مسائلِ خانواده خصوصی است» از گزارش موارد مشکوک خودداری میکنند. پروندۀ نارین و آیلین نشان میدهد جامعه نیازمند حساسیت بیشتری نسبت به وضعیت کودکان است. سکوت در برابر نشانههای خشونت، در عمل میتواند به ادامۀ رنج قربانیان کمک کند.
در سالهای اخیر قوانین مرتبط با حمایت از کودکان در ایران توسعه یافتهاند، اما همچنان چالشهای جدی وجود دارد. یکی از مهمترین مشکلات، دشواری شناسایی و مداخلۀ بهموقع در محیط خانواده است. در عمل، بسیاری از مواردِ کودکآزاری زمانی آشکار میشوند که آسیبها به مرحلۀ شدید رسیدهاند. این موضوع نشان میدهد میان قانونِ روی کاغذ و اجرای عملی آن فاصلۀ قابل توجهی وجود دارد.
از سوی دیگر، نظام حمایت از کودکان نیازمند هماهنگی بیشتر میان دادگستری، آموزشوپرورش، بهزیستی، نیروی انتظامی و نظام سلامت است. فقدان بانک اطلاعاتی مشترک و روندهای اداریِ طولانی موجب میشود کودکانِ در معرض خطر از دیدِ نهادهای مختلف پنهان بمانند.
حمایتهای پس از نجاتِ کودک نیز باید تقویت شوند. بسیاری از کودکانِ قربانی خشونت، پس از خروج از محیط خطر به خدمات گستردۀ روانشناختی، آموزشی و اجتماعی نیاز دارند. نبود این خدمات میتواند روند بازگشت به زندگی عادی را دشوار کند. پروندۀ حاضر نشان میدهد مبارزه با کودکآزاری صرفاً با مجازات عاملان ممکن نیست؛ بلکه نیازمند اصلاح ساختارهای حمایتی و پیشگیرانه است.
این فهرست شامل ۱۰ مورد از تکاندهندهترین پروندههای کودکآزاری در تاریخ معاصر ایران است که به دلیل شدت خشونت، بازتاب رسانهایِ وسیع یا ایجاد تغییر در قوانین حمایتی، در حافظۀ جمعی باقی ماندهاند:
۱. آرین و شادی (تهران - ۱۳۷۶):
آرین (پسر) از سوی نامادریاش آنقدر مورد ضرب و شتم قرار گرفت که جان باخت. خواهرش «شادی» خوشبختانه نجات پیدا کرد. این پرونده یکی از اولین جرقههای جدی برای تدوینِ «قانون حمایت از کودکان و نوجوانان» در مجلس بود و خلأ قانونیِ قدرت مطلق پدر و نامادری را فاش کرد.
۲. رومینا اشرفی (تالش - ۱۳۹۹):
دختر ۱۳ سالهای که به دلیل فرار با دوستپسرش، به دست پدرش در خواب با داس سر بریده شد. این پرونده بهعنوان نماد «فرزندکشی» و ضعف قانون در مجازاتِ پدرانی که قاتل فرزند خود هستند، جنجال بزرگی به پا کرد و باعث شد لایحۀ صیانت و کرامت زن، سرعت بیشتری بگیرد.
۳. ستایش قریشی (ورامین - ۱۳۹۵):
دختر ۶ سالۀ افغانستانی که توسط پسر ۱۷ سالۀ همسایه ربوده شد، مورد آزار جنسی قرار گرفت و با اسید به قتل رسید. این پرونده، ابعاد وسیعِ آسیبهای اجتماعی، مهاجرت و ضرورت آموزشهای جنسی و حفاظتی به کودکان را نشان داد.
۴. آتنا اصلانی (پارسآباد - ۱۳۹۶):
دختر ۷ سالهای که توسط مرد همسایه ربوده شد، مورد آزار قرار گرفت و جسدش در بشکهای پیدا شد. واکنش شدید جامعه به این جنایت باعث شد مطالبه برای نظارت بر مجرمانِ سابقهدار و امنیتِ فضاهای عمومی برای کودکان به خواستۀ عمومی تبدیل شود.
۵. مانی (تهران - ۱۳۹۶):
پسر ۵ سالهای که توسط نامادریاش به طرز وحشتناکی شکنجه شد و با آثار سوختگی شدید و شکستگیهای متعدد به بیمارستان منتقل شد. مانی خوشبختانه با کمک پزشکان و رسانهها نجات یافت، اما پروندۀ او بار دیگر «سندروم نامادری» در کودکآزاریهایِ ساختاری ایران را برجسته کرد.
۶. مهدیس (تبریز - ۱۳۹۹):
دختر ۷ سالهای که توسط ناپدریاش مورد ضرب و شتم و شکنجه قرار گرفت و در نهایت به دلیل شدت جراحات در بیمارستان جان سپرد. ماجرای مهدیس حاکی خطراتی است که کودکان در خانوادههای از هم پاشیده و در غیابِ نظارتهای مددکاری با آن مواجهند.
۷. فاطمه (قائمشهر - ۱۳۹۷):
دختر ۱۰ سالهای که ماهها توسط نامادریاش شکنجه میشد. او را با قاشق داغ سوزانده بودند و ناخنهایش را کشیده بودند. افشای این پرونده با گزارش همسایگان، بر نقش حیاتیِ «مسئولیت اجتماعی» و هوشیاری اطرافیان در نجات کودکان تأکید داشت.
۸. باراد (کرمانشاه - ۱۳۹۸):
کودک خردسالی که توسط پدر و نامادری مورد آزار جسمی قرار گرفت و تصاویر زخمهای عمیق بدنش در فضای مجازی دستبهدست شد. این پرونده، قدرت شبکههای اجتماعی در وادار کردن قوۀ قضائیه به مداخلۀ فوری در موارد کودکآزاری را نشان داد.
۹. سارینا (کرج - ۱۳۹۹):
کودک ۲ سالهای که بر اثر ضربات شدیدِ ناپدری جان خود را از دست داد. مادر سارینا نیز در پنهانکاریِ این جنایت نقش داشت. این پرونده نشان داد گاهی حتی مادران نیز تحت تأثیر شرایط سخت اقتصادی یا اعتیاد، به شریکِ جرم در کودکآزاری تبدیل میشوند.
۱۰. نارین و آیلین (سنندج - ۱۴۰۵):
حبس دلخراشِ دو خواهر در سرویس بهداشتی توسط پدر و نامادری، همراه با شکنجههای وحشتناک، سوختگی و شکستگیهای متعدد. این پرونده به دلیل «زنده ماندن» کودکان و روایت مستقیم مادر دربارهٔ ناتوانی در پسگرفتن حضانت، بحثهای قانونی جدیدی را در سال جاری برانگیخته است.
این پروندهها نشان میدهند در اکثر موارد، ترکیبی از اختلالات روانیِ والدین، ازدواجهای مجددِ بدون نظارت و قوانین ناکارآمدِ حضانت، زمینهساز تراژدیهای انسانی بودهاند.
در بسیاری از پروندههای تکاندهندۀ کودکآزاری در ایران، نام «نامادری» بهعنوان متهم ردیف اول ظاهر میشود. اما اگر عمیقتر به این تراژدیها بنگریم، متوجه میشویم که با «شخصیت شرورِ» قصههای پریان روبهرو نیستیم، بلکه با «بحران ساختاری» در خانوادههای از هم پاشیده مواجهیم. معضلی که با عنوان «نامادری» شناخته میشود، در واقع بازتابی از شکست در مدیریتِ گذار از خانوادهای به خانوادهای دیگر است.
در بسیاری از این موارد، کودک، نامادری را «رقیبی» برای جلبتوجه، محبت و منابع مالیِ پدر میبیند و نامادری هم کودک را «مانعی» بر سر راه تسلط بر قلب و زندگیِ همسرش قلمداد میکند. این مثلثِ تنشزا، در غیابِ سیستم نظارتی و در سایۀ سکوت پدر، به محیطی برای تخلیۀ خشمهای انباشتهشده تبدیل میشود. خشونت نه از روی اتفاق، که بهعنوان ابزاری برای «به حاشیه راندنِ» کودک به کار گرفته میشود تا فضای خانه برای فرد جدید باز شود.
حقیقت تلختر در این میان، نقش «پدر» است. در اکثر این پروندهها، پدر سد دفاعی در برابر خشونتها نیست و اتفاقاً با «بیتفاوتی»، «پذیرش» یا «همدستی»، نقش تسهیلگر جنایات را ایفا میکند. وقتی پدر، جایگاه حمایتی خود را در برابر فرزند از دست میدهد، کودک عملاً در خانهای که باید امنترین پناهگاهش باشد، به «زندانی» بدل میشود.
این معضل زمانی به فاجعۀ ملی تبدیل میشود که با «قوانین سختگیرانۀ حضانت» گره میخورد. وقتی قانون، حق حضانت را به صورت مطلق به پدری میدهد که توانایی مدیریت عاطفی خانواده را ندارد یا در برابر نامادری سست است، کودک در معرض خطر قرار میگیرد. در واقع، «سندروم نامادری» زمانی فعال میشود که «سندرم ناچیز انگاریِ فرزند» از سوی پدر و «ناکارآمدی قانون» در حمایت از مادر، همزمان اتفاق بیفتد. بنابراین، برای ریشهکنکردن این تراژدی، نباید فقط به دنبال مجازات فردی بود؛ بلکه باید به تغییر فرهنگ ازدواج مجدد، بازنگری در قوانین حضانت و ایجاد سیستمهای نظارتی فعال در مدارس و مراکز بهداشتی اندیشید تا پیش از آنکه صدای نالۀ کودکان به گوش همسایگان برسد، زنجیرۀ این خشونتها گسسته شود.
یکی از موانع مهم مقابله با کودکآزاری، نگرش فرهنگی حاکم بر بخشی از جامعه است. در بسیاری از موارد، خانواده چنان مقدس پنداشته میشود که هرگونه دخالت بیرونی ناپسند به نظر میرسد. این نگاه اگرچه در ظاهر از استقلال خانواده دفاع میکند، اما به سپری برای پنهانشدن خشونت تبدیل میشود.
وقتی همسایه، معلم یا خویشاوند نشانههای آزار را میبیند اما آن را «مسئلۀ خانوادگی» تلقی میکند، قربانی عملاً بدون پناه میماند. افزون بر این، برخی باورهای سنتی هنوز تنبیه شدید کودکان را ابزار تربیت میدانند. هرچند اکثریت جامعه چنین خشونتی را نمیپذیرند، اما باقیماندن این نگرشها میتواند زمینهساز رفتارهای آسیبزا باشد. تغییر این وضعیت نیازمند آموزش عمومی، گفتوگوی اجتماعی و بازتعریف مفهومِ مسئولیت جمعی در قبال کودکان است. کودک متعلق به خانواده است، اما حقوق او متعلق به جامعه نیز هست.
شکستگی استخوان و جراحتهای جسمی قابل مشاهدهاند، اما بخش بزرگی از رنج قربانیان کودکآزاری در روح و روانشان پنهان میماند. کودکی که ماهها یا سالها خشونت را تجربه کرده، اغلب با احساس بیارزشی، ترس، ناامنی و بیاعتمادی زندگی میکند. این احساسات میتوانند در بزرگسالی به مشکلات عاطفی، تحصیلی و شغلی منجر شوند.
در پروندههایی مانند نارین و خواهرش، خدمات رواندرمانی باید به اندازۀ درمان جسمی اهمیت داشته باشند. بازگرداندن احساس امنیت، آموزش مهارتهای ارتباطی و ایجاد شبکۀ حمایتی از مهمترین مراحل بازتوانی است. تجربۀ جهانی نشان میدهد هرچه مداخلات روانشناختی زودتر آغاز شوند، احتمال بازگشت کودک به زندگی عادی بیشتر خواهد بود.
پروندههای کودکآزاریِ شدید معمولاً حاصل شکست یک فرد یا یک خانواده نیستند؛ بلکه ضعف زنجیرهٔ حمایتی را نشان میدهند. مدرسه باید بتواند نشانههای خطر را تشخیص دهد. نظام سلامت باید موارد مشکوک را گزارش کند. رسانهها باید آگاهی عمومی را افزایش دهند. دستگاه قضایی باید واکنش سریع و مؤثر داشته باشد و نهادهای رفاهی نیز باید امکان حمایت مستمر از کودکان آسیبدیده را فراهم کنند.
افزایش تعداد مددکاران اجتماعی، تقویت اورژانس اجتماعی و توسعۀ مراکز حمایت از کودکانِ در معرض خطر نیز از ضرورتهای امروز جامعۀ ایران است. تا زمانی که این زنجیره به شکلِ کامل و هماهنگ عمل نکند، احتمال تکرار فجایع مشابه وجود خواهد داشت.
پروندۀ نارین و آیلین باید به نقطهای برای اصلاح و بازاندیشی تبدیل شود و صرفاً خبری نباشد که چند روز بعد به فراموشی سپرده شود. نخست، آموزش حقوق کودک باید از مدارس آغاز شود تا کودکان بدانند خشونت علیه آنان قابل پذیرش نیست و راههای درخواست کمک را بشناسند. دوم، آموزش اجباری معلمان، پزشکان و کارکنانِ حوزۀ سلامت برای شناسایی نشانههای کودکآزاری ضروری است.
سوم، باید سامانههای گزارشدهیِ محرمانه و آسان، بیش از پیش معرفی و تقویت شوند تا شهروندان بدون ترس موارد مشکوک را اطلاع دهند. چهارم، خدمات روانشناختی و مددکاری رایگان برای خانوادههای پرخطر باید گسترش یابد تا بحرانها پیش از تبدیلشدن به فاجعه مدیریت شوند و سرانجام، جامعه باید به این درک برسد که حمایت از کودکان، دخالت در زندگی خصوصیِ دیگران نیست؛ دفاع از بنیادیترین حق انسانی است.
پروندۀ خواهران سنندجی، روایتی تلخ از رنجِ دو کودک است، اما میتواند به هشداری جدی برای جامعه و سیاستگذاران تبدیل شود؛ هشداری که یادآوری میکند امنیت کودکان نباید به شانس، سکوتِ همسایگان یا دیر رسیدنِ کمکها وابسته باشد. هر کودک حق دارد در خانهای زندگی کند که پناهگاه است، نه زندان.
هرگاه پروندهای مانند نارین و آیلین افکار عمومی را تکان میدهد، معمولاً نخستین واکنش، یافتن یک مقصر مشخص است؛ فردی که خشونت را اعمال کرده و باید پاسخگو باشد. بیتردید، مسئولیت مستقیمِ ِهرگونه آزار و شکنجه متوجه عامل یا عاملان آن است و هیچ دشواری اقتصادی، بحران خانوادگی یا فشار روانی نمیتواند توجیهکنندۀ خشونت علیه کودکان باشد. اما اگر هدف صرفاً مجازاتِ مجرمان نباشد و بخواهیم از تکرار چنین فجایعی جلوگیری کنیم، باید دایرۀ مسئولیت را گستردهتر ببینیم.
در پروندههای کودکآزاری شدید، معمولاً با مجموعهای از شکستهای همزمان مواجه هستیم. خانواده شکست خورده است؛ زیرا وظیفۀ اولیه مراقبت از کودک را زیر پا گذاشته است. نهادهای حمایتی شکست خوردهاند؛ زیرا نتوانستهاند بهموقع مداخله کنند. جامعۀ محلی نیز گاه شکست خورده است؛ زیرا نشانههای خطر را دیده اما آن را نادیده گرفته است.
حتی رسانهها و نظام آموزشی نیز باید از خود بپرسند تا چه اندازه توانستهاند حساسیت عمومی نسبت به حقوق کودکان را افزایش دهند. واقعیت این است که کودکآزاریِ شدید معمولاً در خلأ رخ نمیدهد. این پدیده در فضایی رشد میکند که سکوت، ترس، بیتفاوتی یا ناآگاهی بر آن حاکم باشد. وقتی همسایهای صدای فریاد کودکی را بارها میشنود اما آن را «دعوای خانوادگی» میداند، وقتی معلمی غیبتهای طولانی یا نشانههای آسیب را جدی نمیگیرد، وقتی بستگان ترجیح میدهند برای حفظ ظاهر خانواده سکوت کنند، چرخۀ خشونت تکرار میشود.
از سوی دیگر، نباید از نقش عوامل ساختاری غافل شد. فقر، اعتیاد، بیماریهای روانیِ درماننشده، انزوای اجتماعی و کمبود خدمات حمایتی میتوانند خطر بروز خشونت را افزایش دهند. البته این عوامل، علت مستقیم کودکآزاری نیستند، اما زمینههایی فراهم میکنند که در صورت نبود مداخلۀ مؤثر، به رفتارهای آسیبزا منجر شوند.
بنابراین پاسخ به پرسشِ «چه کسی مقصر است؟» پیچیدهتر از آن است که در یک نام یا یک حکم قضایی خلاصه شود. عاملان خشونت باید پاسخگو باشند، اما جامعه نیز باید از خود بپرسد چرا کودکی تا این اندازه تنها مانده. اگر قرار است پروندۀ نارین و آیلین به درسی برای آینده تبدیل شود، باید مسئولیت را در همۀ سطوح فردی، اجتماعی و نهادی بازتعریف کنیم.
یکی از مهمترین درسهای پروندۀ دختران سنندجی این است که بسیاری از فجایع قابل پیشگیریاند؛ به شرط آنکه اطرافیان نشانههای خطر را جدی بگیرند و بدانند چگونه واکنش نشان دهند. نخستین گام، شناخت علائم کودکآزاری است. آثار مکرر ضربوجرح، سوختگی، سوءتغذیه، ترس شدید از والدین، انزوای اجتماعی، غیبتهای طولانی از مدرسه، پوشاندن مداومِ بدن برای پنهانکردن جراحتها و تغییرات ناگهانی رفتاری میتوانند زنگ خطر باشند.
در مواجهه با چنین نشانههایی، مهمترین اقدام، بیتفاوتنبودن است. بسیاری از پروندههای کودکآزاری به این دلیل ادامه پیدا میکنند که اطرافیان تصور میکنند فرد دیگری اقدام خواهد کرد. این پدیده که در علوم اجتماعی، «پراکندگی مسئولیت» نامیده میشود، سبب میشود همه شاهد باشند، اما هیچکس عمل نکند.
در ایران، شهروندان میتوانند موارد مشکوک به کودکآزاری را به اورژانس اجتماعی (۱۲۳) گزارش دهند. این گزارشها میتوانند بهصورت محرمانه ثبت شوند و در بسیاری از موارد، زمینۀ مداخلۀ تخصصی مددکاران را فراهم کنند. همچنین در شرایطی که جان کودک در خطر فوری باشد، تماس با نیروهای انتظامی و مراجع قضایی ضروری است.
نکتۀ مهم دیگر، نحوۀ برخورد با کودک است. اگر کودکی دربارۀ خشونت سخن گفت، نباید او را سرزنش یا متهم به دروغگویی کرد. باید با آرامش به حرفهایش گوش داد، احساس امنیت را به او منتقل کرد و از دادن وعدههایی که امکان تحقق ندارند اجتناب کرد. هدف اصلی، حفظ امنیت کودک و ارجاعِ موضوع به نهادهای مسئول است.
در کنار گزارشدهی، جامعه نیازمند فرهنگی است که حمایت از کودکان را وظیفهای همگانی بداند. همانطور که مشاهدۀ تصادف یا آتشسوزی، واکنش فوری ما را برمیانگیزد، مشاهدۀ نشانههای کودکآزاری نیز باید احساس مسئولیت عمومی ایجاد کند. کودکان توان دفاع از خود را ندارند و به همین دلیل، جامعه وظیفهای مضاعف در قبال آنان دارد.
شاید مهمترین پیام پروندۀ نارین و آیلین همین باشد: گاهی یک تماس تلفنی، یک گزارش بهموقع یا حتی یک پرسش ساده میتواند زندگی کودکی را نجات دهد. سکوت، در چنین مواردی، فقط سکوت نیست؛ گاه به معنای ادامهیافتنِ رنجی است که پشت درهای بسته پنهان مانده است.