صفحه نخست

عصرايران دو

فیلم

ورزشی

بین الملل

فرهنگ و هنر

علم و دانش

گوناگون

صفحات داخلی

کد خبر ۱۱۷۲۸۲۱
تاریخ انتشار: ۱۷:۱۴ - ۰۳ تير ۱۴۰۵ - 24 June 2026

در انتظار کدام گودوییم؟!

روزهای پرالتهاب جای خود را به آرامشی ظاهری داده و جامعه پس از عبور از بحران‌های متراکم، اکنون در وضعیتی شبیه به شاهکار ساموئل بکت، یعنی «در انتظار گودو» به سر می‌برد. در روزگاری که خیابان‌ها آرام شده اما پرسش‌های بی‌پاسخ همچنان زیر پوست شهر نفس می‌کشند. نسلی میان امید، فرسودگی و تعلیقی کشدار سرگردان است؛ نسلی که باید دید آیا واقعا به انزوای فردی و سکوت پناه برده، یا در حال یافتن مسیرهای تازه‌ای برای عبور از این بلاتکلیفی تاریخی است؟

طنازالسادات حسینی‌فر
فرارو 

ما در انتظار گودوییم؛ حالا جنگ تمام شده و زندگی نرمال، شروع. اما کدام زندگی نرمال؟ شاید شکلی انتزاعی از آن. با توقع‌های حداقلی. جامعه در حسی مملو از خستگیِ سفر قهرمانی‌اش به خواب رفته. سفری که از تیرماه سال گذشته متراکم شد. به دی رسید. هنوز نفسی تازه نکرده بود که ۹ اسفند آمد. بعد به لحظه امضای تفاهم‌نامه رسید.

اما جامعه ایران دقیقا با چه کسی و چگونه باید به تفاهم برسد؟ با چه کسی قرار است، قراردادی امضا کند؟ اصلا مفاد این قرارداد چیست؟ مطالبات، خواسته‌ها و نیازها چه هستند؟ حالا ولادیمیر و استراگون، لب جاده ایستاده‌اند. یکی می‌گوید «برویم؟» دیگری پاسخ می‌دهد: «بله، برویم!» اما هر دو همان‌جا، بدون هیچ حرکتی ایستاده‌اند؛ آیا جامعه کناره‌گیری کرده؟ بازنشسته شده؟ آیا دیگر قرار نیست جم بخوریم؟

در نمایشنامه «در انتظار گودو»، اثر ساموئل بکت، دو مرد کنار جاده‌ای ایستاده‌اند و منتظر کسی هستند که هیچ‌وقت نمی‌آید. اگر هم بیاید کاملا مشخص نیست که چه سرنوشتی برای این دو مرد رقم بخورد. آنها نه می‌روند، نه می‌مانند، نه می‌توانند تصمیمی بگیرند و نه می‌دانند این انتظار منقلب‌کننده چقدر طول خواهد کشید. تنها چیزی که دارند، امیدی مبهم به فردایی است که شاید «بهتر از پیش» یا شاید «مطابق با میلشان» از راه برسد.

این یک نقد ادبی نیست

اگرچه متن حاضر، نقد ادبی نیست اما نقد این نمایشنامه ما را با حس و حالی که در یک سال گذشته داشتیم پیوند می‌زند. با صراحت باید گفت در انتظار گودو واقعا کسل‌کننده است. مثل وضعیتی که چند وقت اخیر در جامعه داشتیم. ممکن است با ولع صفحات را ورق بزنیم، یا به هنگام دیدن تئاترش، مدام در انتظار پرده آخر باشیم. اما قرار نیست به نتیجه خاصی برسیم. بنابراین خسته می‌شویم و احتمالا اگر مجبور نباشیم که تمامش کنیم، آن را به گوشه‌ای می‌اندازیم.

اگر به پایان این نمایشنامه برسیم، احتمالا مایوس خواهیم شد که اصلا چرا این همه زمان گذاشتیم؟ انرژی تلف کردیم؟ و این همه راه آمدیم؟ به هر حال آن دورانی که بکت، در انتظار گودو را نوشت هم چه بسیار افرادی بودند که او را به شکلی تند، نقد کردند. اما او زندگی مدرن را به تصویر کشیده بود. سبکی که شاید با ذات انسان‌ها در تناقض باشد. و همچنان در جدال. درست مثل جامعه ایران که در ظرفی مدرن به فرم سنتی می‌زید.

اما کافی بود پس از اتمام «در انتظار گودو»، یا حتی به هنگام مواجهه با تک تک کلماتی که توسط بکت نگارش شده بود، کمی عمیق شویم. در آن لحظه شاید متوجه شویم کمتر استعاره‌ای به اندازه «در انتظار گودو» بتواند وضعیت بخشی از نسل امروز ایران را توصیف کند؛ نسلی که سال‌هاست میان خواستن و نرسیدن، میان اعتراض و انصراف، میان امید و فرسودگی و از همه مهم‌تر بین کناره‌گیری و کنش‌گری ایستاده.

حالا هم جنگ به پایان رسیده. خیابان‌ها آرام‌تر از روزهای پرالتهاب گذشته‌اند. اما زیر این آرامش ظاهری، پرسشی زنده است که به سال‌ها قبل بازمی‌گردد، حتی قبل تر از تیر ۱۴۰۴. پرسشی که پس از هر بحران، هر اعتراض، هر وعده و هر ناکامی دوباره سر از زیر خاکستر برون می‌آورد: حالا چه خواهد شد؟

امیدی به دیالوگ کردن نیست

برای نسلی که امروز در دهه دوم، سوم و حتی چهارم زندگی خود قرار دارد، این سؤال تازه‌ای نیست. ما کودکی خود را در سایه بحران‌های اقتصادی گذراندیم، نوجوانی را با اخبار تحریم و نااطمینانی تجربه کردیم و جوانی را در میان اعتراض‌ها، مطالبات بی‌پاسخ و چشم‌اندازهای مبهم آینده سپری کردیم. درواقع ما مدام منتظر بودیم. ما می‌خواستیم مدرن شویم. دولت را به خدمت خود واداریم و مفهوم دولت-ملت را جا بیاندازیم.

به قول راضیه، یک نسل زدی که ۲۳ سال دارد: «حالا هم رئیس جمهورمان به جای کت و شلوار مرسوم، تی شرت و شلوار لی می‌پوشد. حالا هم قرار است با جهان به تفاهم برسیم.» اما آیا به همه این تغییرات نگاه مثبتی داریم؟ او پاسخ می‌دهد: «هم نه و هم آری. فقط دیگر امیدی به دیالوگ کردن نیست.» اما این خطرناک‌ترین جمله برای حال حاضر جامعه ایران است؛ این یک اخطار برای جامعه نوپایی است که طی این سالیان گردنه‌های تند فراوانی را از سر گذرانده و ممکن است عقبگرد کند.

درواقع، اگر روزگاری تصور می‌شد که مشارکت سیاسی، فعالیت مدنی یا حضور در خیابان می‌تواند راهی برای تغییر باشد، امروز بسیاری از ما در نقطه‌ای ایستاده‌ایم که نه کاملا از تغییر ناامیدیم و نه مانند گذشته به امکان آن باور داریم؛ درست مثل  ولادیمیر و استراگون.

عبور از درد دل، شروع به تئوری‌پردازی

از درد دل اگر بگذریم و کاسه چه کنم را زمین بگذاریم، جامعه‌شناسان این وضعیت را با واژه‌های مختلفی توصیف کرده‌اند؛ تعلیق، سرخوردگی، تهی‌گشتگی، فاصله‌گیری یا مهاجرت به زندگی خصوصی (همان انزوا در جامعه به تعبیر روان‌شناختی‌اش). اما همه آنها بر یک نکته توافق دارند که کمی هشدارآمیز به نظر می‌رسد؛ سکوت را نباید با رضایت اشتباه گرفت.

این نسل ناقد است

به نظر می‌رسد، این سکوت، بیش از آنکه کناره‌گیری از جامعه باشد، فاصله گرفتن است. به بیان دیگر، بسیاری از جوانان همچنان حساس‌اند، همچنان مطالبه دارند و همچنان وضعیت موجود را نقد می‌کنند، اما دیگر مطمئن نیستند که بتوانند تغییری ایجاد کنند.

شاید به همین دلیل است که شکل کنش نیز تغییر کرده است. اگر زمانی مطالبه‌گری در خیابان، احزاب یا تشکل‌های مدنی تعریف می‌شد، امروز بخشی از آن در انتخاب سبک زندگی، در شبکه‌های اجتماعی، در تصمیم برای مهاجرت یا حتی در امتناع از مشارکت در برخی فرآیندهای رسمی بروز پیدا می‌کند.

مطالبه‌گر، اما هراسمندیم

جلائی پور، جامعه‌شناس، از جامعه‌ای سخن می‌گوید که ناراضی است اما الزاما انقلابی نیست. او معتقد است:‌ «دولت پوشالی نیست ولی علاوه بر آن گفتمان انقلابی منسجمی نیز وجود ندارد».

از سویی دیگر جامعه‌ای است که تغییر می‌خواهد اما همزمان از هزینه‌های آشوب و بی‌ثباتی هراس دارد.  نتیجه چنین وضعیتی هم، ظهور نسلی است که نه در میدان حضور کامل دارد و نه از آن خارج شده؛ در همان نقطه ایستاده تا گودو سربرسد.

مهاجرت به زندگی خصوصی/فرار به جای قرار

این وضعیت از دید برخی دیگر از جامعه‌شناسان نوعی مهاجرت به زندگی خصوصی توصیف شده. از نگاه آنان، بخشی از جامعه پس از سال‌ها تجربه ناکامی سیاسی و اجتماعی، انرژی خود را از عرصه عمومی خارج کرده و به حوزه فردی منتقل کرده است.

افزایش تمایل به مهاجرت، تمرکز بر موفقیت فردی، گسترش کسب‌وکارهای شخصی و حتی تغییر اولویت‌های سبک زندگی را می‌توان نشانه‌هایی از همین روند دانست. آنطور که تقی آزاد ارمکی، جامعه‌شناس، استدلال می‌کند: «برخی افراد در کشور و موطن خود دچار لختی (مقاومت در برابر هرگونه تغییر و حفظ حالت قبلی) می‌شوند و برای حل این موضوع و گریز از این وضعیت جابه‌جا می‌شوند تا شغل و زندگی بهتری داشته باشند.»

عرشیا، پسر ۲۵ ساله نسل زدی، وقتی تعبیر آزاد ارمکی را می‌شنود می‌گوید:‌«ما بچه‌های خلاقی بودیم. اما تصور کنید که چطور کرکره پاساژمان را پایین کشیدند. روزها خاموشی اینترنت همه خلاقیت‌هایمان را نابود کرد. بنابراین حق داریم که فرار را به قرار ترجیح دهیم.»

این به معنای پایان یافتن مطالبه‌گری است؟

پاسخ بسیاری از پژوهشگران در مورد اینکه تمام این لختی‌ها نسبت به وطن منجر به پایان یافتن مطالبه‌گری جامعه ایران می‌شود، منفی است. برخی معتقدند مطالبات اجتماعی نه از بین رفته‌اند و نه فراموش شده‌اند. آنها تنها از شکل آشکار و پرصدا به لایه‌های عمیق‌تر جامعه منتقل شده‌اند. درواقع جامعه در حال جست‌وجوی راه‌های تازه‌ای برای بیان خواسته‌های خود است.

ماهان، چهل ساله، مجرد و دورافتاده از نسل زدی‌ها می‌گوید: «ما در یک بلاتکلیفی تاریخی گیر افتادیم. اما از سال ۸۸ تا کنون را مرور می‌کنم و احساس می‌کنم جامعه درجا نزده. زین پس هم نخواهد زد. جامعه ما از انقلاب مشروطه تا کنون آزادی را فرا می‌خواند؛ اما آزادی مدنظر او انتزاعی است. انگار عمیقا با این مفهوم آشنا نیست، اما به آن نزدیک شده.»

این نسل چه خواهد کرد؟

در این گیج و گمی، نسلی هستیم که نمی‌خواهد به گذشته بازگردد اما تصویر روشنی از آینده در اختیار نداریم. پس ممکن است از ما بپرسند که چه خواهید کرد؟‌ ما نسلی هستیم که بسیاری از روایت‌های قدیمی را کنار گذاشته اما هنوز روایت جایگزین خود را پیدا نکرده.

نسلی که می‌خواهد پذیرفته شود و حتی شاید به شیوه قدیمی‌ها کینه و خصومت‌ها را کنار بگذارد و با جامعه و دولت آشتی کند؛ درست مثل زمانی که رای پزشکیان از ده میلیون و چهارصد و پانزده هزار در مرحله دوم به شانزده میلیون رسید. همین افزایش شش میلیونی را می‌توان نشانه‌ای از آن دانست که بخشی از جامعه، با وجود تردیدها، هنوز امکان اصلاح و گفت‌وگو را به طور کامل کنار نگذاشته.

گودو کیست؟

سال‌هاست منتقدان ادبی درباره هویت گودو بحث می‌کنند. اما شاید مهم‌ترین تفسیر این باشد که گودو اساساً قرار نیست از راه برسد. او نام دیگری برای همه چیزهایی است که انسان تحقق آنها را به آینده موکول می‌کند؛ آینده‌ای که همیشه در راه است اما هرگز به طور کامل فرا نمی‌رسد.

شاید مسئله امروز جامعه ایران نیز همین باشد. پرسش اصلی این نیست که گودو چه زمانی خواهد آمد؛ پرسش این است که آیا هنوز همه چیز را به آمدن او گره زده‌ایم یا نه.

جامعه‌ای که فقط منتظر بماند، فرسوده می‌شود. اما جامعه‌ای که حتی در وضعیت تعلیق نیز گفت‌وگو کند، نهاد بسازد، مسئولیت بپذیرد و مطالبه‌گری را حفظ کند، ممکن است روزی متوجه شود که گودو هرگز قرار نبود از راه برسد. شاید گودو نه یک فرد، نه یک دولت و نه یک توافق سیاسی باشد؛ شاید گودو همان جامعه‌ای باشد که هنوز چشم به راه نسخه‌ای بهتر از خودش است. شاید زمان آن رسیده باشد که به جای انتظار برای رسیدن گودو، به چاله‌های پیش رو نگاه کنیم و برای پر کردن آنها دست به کار شویم.

ارسال به تلگرام