روزنامه فرهیختگان نوشت: جریانی است که تلاش میکند خشم مقدس جامعه را از مسیر عقلانیت ملی خارج کند و آن را به ابزار تسویهحساب سیاسی تبدیل سازد.
به گزارش عصر ایران، جعفر یوسفی در یادداشتی با عنوان «عقلانیت علیه وحدت شکنی» در روزنامه اصولگرای فرهیختگان به نقد دو گزاره ای پرداخت که از سوی جریان پیش گفته از تریبون های عمومی و خیابانی "بیش از همه تکرار شد".
- نخست این که مسیر مذاکره به رهبری تحمیل شده و دوم این که ایران در آستانه یک پیروزی قطعی بوده اما عدهای تیغ بر گردن رهبری گذاشته و کشور را از پشت خیمه دشمن بازگرداندهاند.
- هر دو گزاره روایتسازی سیاسیاند. روایتهایی که هم تصویر تصمیمگیری در جمهوری اسلامی را مخدوش میکنند و هم از واقعیتهای میدان فاصله دارند.
- درباره گزاره اول باید صریح گفت، تحمیل خواندن تصمیم به مذاکره بیش از آن که دفاع از رهبری باشد، تضعیف تصویر رهبری است. جریانی که مدعی حمایت از رهبری است، تصویری منفعل و تحت فشار از ایشان میسازد تا خود را ناجی و یاور نشان دهد.
- تصمیم درباره جنگ، صلح، استمرار منازعه یا ورود به یک مسیر مشروط دیپلماتیک، تصمیمی احساسی و خیابانی نیست.
- شورای عالی امنیت ملی و نهادهای مسئول، در چنین بزنگاهی موظفاند واقعیت را گزارش کنند، نه آرمان ها را. ظرفیت را بیان کنند، نه شعار را و هزینه و فایده هر مسیر را روی میز بگذارند، نه صرفاً مطلوبترین تصویر را.
- این جریان رادیکال، خبری را هم منتشر کرده بودند که رئیس جمهور با تهدید به استعفا، رهبری را تحت فشار گذاشته است که این با واکنش رئیس جمهور همراه بود. پزشکیان در این خصوص گفت : ادعای این که رئیسجمهور با تهدید به استعفا موجب تغییر تصمیمات نهادهای عالی کشور شده باشد، ادعایی غیرمنطقی و فاقد اعتبار است.
- بخش مهمی از فرماندهان، معتمدان امنیتی و مسئولان میداندیده، مذاکره را نه راه صلح با آمریکا، بلکه فرصتی برای بازسازی قدرت ملی میدانند.
- مذاکره فعلی نه خروج از مقاومت است و نه دلبستن به کاخ سفید، بلکه روشی از مبارزه و فرصتی برای تنفس، بازیابی، بازآرایی و آمادهتر شدن برای مرحله بعدی تقابل است.
- این ادعا که «پشت خیمه معاویه بودیم، اما تیغ بر گردن علی گذاشتند و برگشتیم» اگرچه برای تحریک احساسات مناسب است، اما با واقعیت پیچیده جنگ و حکمرانی فاصله دارد. ادامه هر جنگی فقط به اراده و شجاعت نیاز ندارد؛ به زیرساخت، زمان، بازسازی، پشتیبانی اقتصادی، مسیرهای تأمین، دیپلماسی فعال و مدیریت همزمان چند جبهه نیاز دارد.
- مشکل جریان تریبونباز این است که میان انتقام و امکان انتقام تفاوت نمیگذارد. بلندتر فریاد زدن، کسی را دلسوزتر نمیکند. انقلابیتر نشان دادن خود از فرماندهان سپاه، ارتش و مسئولان میدان، جایگزین طرح عملیاتی نمیشود.
- انتقام، بازی کامپیوتری نیست که با فشردن یک دکمه رخ دهد؛ انتقام سازوکار میخواهد، امکانات میخواهد، زمانبندی میخواهد، اطلاعات میخواهد، بازدارندگی میخواهد و مهمتر از همه، حفظ قدرت برای ضربه مؤثر میخواهد.
- تولید توهم خطرناکتر از اختلاف نظر است. وقتی یکی از ارتباط تیم مذاکرهکننده با یهود سخن میگوید، نماینده مجلسی از کودتا مینویسد، سخنرانی مدعی معامله خون شهدا با درهم و دینار میشود و مداحی تصویری ضعیف و منفعل از رهبری میسازد، نتیجه فقط التهاب سیاسی نیست؛ نتیجه، بی اعتمادی عمومی به سازوکار تصمیمگیری کشور است.
- نقد با جعل روایت، تخریب فرماندهان، تضعیف نهادهای مسئول و ساختن تصویر تحمیلشده از رهبری تفاوت دارد. کسی که مدعی دفاع از نظام است، نباید برای اثبات انقلابیگری خود، ساختار تصمیمگیری نظام را بیاعتبار کند. کسی که مدعی خونخواهی است، نباید فرماندهانی را که در میدان هزینه دادهاند، با ادبیات خیانت بدرقه کند.
متن کامل یادداشت فرهیختگان را می توانید در ادامه بخوانید.
جعفر یوسفی
روزنامه فرهیختگان
در روزهایی که کشور درگیر یکی از حساسترین بزنگاههای امنیتی و سیاسی خود است، طبیعی است که جامعه با خشم، نگرانی و مطالبه مواجه باشد. بخش مهمی از مردم، صادقانه و از سر دغدغه نسبت به خون شهدا، امنیت ایران و آینده کشور حساساند. مسئله اصلی با این مردم نیست، مسئله با جریانی است که تلاش میکند خشم مقدس جامعه را از مسیر عقلانیت ملی خارج کند و آن را به ابزار تسویهحساب سیاسی تبدیل سازد.
در این میان، دو گزاره غلط بیش از همه تکرار شد؛ نخست این که مسیر مذاکره به رهبری تحمیل شده و دوم این که ایران در آستانه یک پیروزی قطعی بوده اما عدهای تیغ بر گردن رهبری گذاشته و کشور را از پشت خیمه دشمن بازگرداندهاند. هر دو گزاره روایتسازی سیاسیاند. روایتهایی که هم تصویر تصمیمگیری در جمهوری اسلامی را مخدوش میکنند و هم از واقعیتهای میدان فاصله دارند.
درباره گزاره اول باید صریح گفت، تحمیل خواندن تصمیمی که در چارچوب سازوکار رسمی حکمرانی، پس از ارائه گزارشهای امنیتی، نظامی، اقتصادی و دیپلماتیک اتخاذ شده، بیش از آن که دفاع از رهبری باشد، تضعیف تصویر رهبری است. جریانی که مدعی حمایت از رهبری است، ناخواسته یا آگاهانه تصویری منفعل و تحت فشار از ایشان میسازد تا خود را ناجی و یاور نشان دهد. این پرسش ساده را نمیتوان نادیده گرفت که رهبری که پشتوانه عظیم مردمی یعنی ۳۰ میلیون جانفدا دارد، صراحت کلام و قدرت تصمیمگیری در عالیترین سطح کشور را دارد، چگونه میتواند در چنین مسئلهای صرفاً تحت تحمیل دیگران عمل کند؟
واقعیت این است که تصمیم درباره جنگ، صلح، استمرار منازعه یا ورود به یک مسیر مشروط دیپلماتیک، تصمیمی احساسی و خیابانی نیست. این تصمیم در سطح حکمرانی، محصول جمعبندی میان آرمان، مصلحت، توان میدان، ظرفیت اقتصادی، آمادگی دفاعی، وضعیت افکار عمومی، شرایط منطقهای و موازنه بینالمللی است. اعضای شورای عالی امنیت ملی و نهادهای مسئول، در چنین بزنگاهی موظفاند واقعیت را گزارش کنند، نه آرمان ها را. ظرفیت را بیان کنند، نه شعار را و هزینه و فایده هر مسیر را روی میز بگذارند، نه صرفاً مطلوبترین تصویر را.
بر همین اساس، آنچه رخ داده، تحمیل نیست؛ سازوکار تصمیمگیری در حکمرانی جمهوری اسلامی است. نهادهای مسئول گزارش کارشناسی دادهاند، رئیسجمهور و اعضای شورای عالی امنیت ملی مسئولیت مسیر را پذیرفتهاند و رهبری نیز با لحاظ واقعیتهای میدان، حسنظن به گزارش مسئولان، تعهد آنان و متن تنظیمشده در تفاهم، اجازه طی شدن یک مسیر مشروط را صادر کردهاند. این اذن، عقلانیت و تدبیر رهبری انقلاب است.
این جریان رادیکال، خبری را هم منتشر کرده بودند که رئیس جمهور با تهدید به استعفا، رهبری را تحت فشار گذاشته است که این با واکنش رئیس جمهور همراه بود. پزشکیان در این خصوص گفت : ادعای این که رئیسجمهور با تهدید به استعفا موجب تغییر تصمیمات نهادهای عالی کشور شده باشد، ادعایی غیرمنطقی و فاقد اعتبار است.
البته همه کسانی که در شرایط فعلی مذاکره را نیاز کشور میدانند، از یک منطق واحد حرکت نمیکنند. یک جریان سالهاست از عادیسازی رابطه با آمریکا، ترک تخاصم و تعریف شدن ذیل نظم مطلوب واشنگتن سخن گفته است. در نگاه این جریان، اگر ایران از دایره دشمنی آمریکا خارج شود و خود را با نظم آمریکایی تطبیق دهد، مسیر توسعه باز میشود. این نگاه، اگر مهار نشود، میتواند به صلح تحمیلی یا حتی همان چیزی برسد که گاهی با تعبیرهای بزکشدهای مانند «تسلیم عزتمندانه» توجیه میشود.
اما جریان دوم، از اساس منطق دیگری دارد. این طیف که بخش مهمی از آن را فرماندهان، معتمدان امنیتی و مسئولان میداندیده تشکیل میدهند، مذاکره را نه راه صلح با آمریکا، بلکه فرصتی برای بازسازی قدرت ملی میدانند. در نگاه آنان، آمریکا به دنبال مهار، فرسایش و در نهایت بلعیدن قدرت ایران است و تنها راه نجات، قویتر شدن در برابر این دشمنی ساختاری است. از همین منظر، مذاکره فعلی نه خروج از مقاومت است و نه دلبستن به کاخ سفید، بلکه روشی از مبارزه و فرصتی برای تنفس، بازیابی، بازآرایی و آمادهتر شدن برای مرحله بعدی تقابل است.
تفاوت این دو نگاه حیاتی است. جریان اول مذاکره را مقدمه سازگاری با نظم آمریکایی میخواهد؛ جریان دوم مذاکره را فرصتی برای تقویت ایران در برابر همان نظم میبیند تا بتواند مقاومت کند. آنچه امروز اهمیت دارد این است که مسیر فعلی، با اشراف رهبری و با دستفرمان جریان دوم پیش میرود؛ جریانی که آمریکا را نه شریک قابل اعتماد، بلکه دشمنی میداند که باید در برابرش قوی شد.
ما تجربه تنفس راهبردی را در همین ماه های اخیر تجربه کردیم ولی عده ای چشمشان را بر همه چیز بسته اند. پس از جنگ دوازدهروزه و اعلام آتشبس، بخشی از جامعه با حس تلخ ناهماهنگی و حتی خیانت مواجه شد. اما همان آتشبس، فرصتی تعیینکننده برای بازآرایی توان موشکی و آفندی ایران ایجاد کرد.
فرماندهان میدان، از زمان بهدستآمده برای ارتقای جغرافیای موشکی، اصلاح الگوی آفند و افزایش تابآوری قدرت نظامی استفاده کردند. در میدان واقعی، زمان گاهی خود یک سلاح است؛ سلاحی که اگر درست مصرف شود، میتواند موازنه مرحله بعدی را تغییر دهد. این ابتکار به دست شهید پاکپور انجام شد که اگر این فرصت برایش ایجاد نمی شد شاید توان آفندی ما این قدر رشد نمی کرد.
از همین زاویه باید گزاره دوم را هم نقد کرد؛ این ادعا که «پشت خیمه معاویه بودیم، اما تیغ بر گردن علی گذاشتند و برگشتیم». این تعبیر، اگرچه برای تحریک احساسات مناسب است، اما با واقعیت پیچیده جنگ و حکمرانی فاصله دارد. ایران در جنگ نامتقارن توانست دشمن را غافلگیر و هزینههای جدی به او تحمیل کند، اما ادامه هر جنگی فقط به اراده و شجاعت نیاز ندارد؛ به زیرساخت، زمان، بازسازی، پشتیبانی اقتصادی، مسیرهای تأمین، دیپلماسی فعال و مدیریت همزمان چند جبهه نیاز دارد.
کشوری که سالها با انباشت ناکارآمدی در برخی حوزهها مواجه بوده، نمیتواند با شعار، همه موانع را نادیده بگیرد.
برای فهم این مسئله، مصداق چین بسیار گویاست. در همین هفتههای اخیر، پس از تعیین مسئول جدید پرونده ویژه چین، ایران در چند محور، پیشنهادهایی برای گسترش همکاری راهبردی با پکن مطرح کرد؛ از همکاریهای اقتصادی و زیرساختی تا حوزههایی که میتوانست بخشی از فشار جنگ و تحریم را جبران کند. اما پاسخ طرف چینی، این بوده است که تا زمانی که ایران یک طرف جنگ فعال تعریف شود، ورود چین به مشارکت راهبردی میتواند به منزله ورود غیرمستقیم به جنگ تلقی شود و پکن تصمیمی برای ورود به چنین سطحی از تقابل ندارد.
مشکل جریان تریبونباز این است که میان انتقام و امکان انتقام تفاوت نمیگذارد. بلندتر فریاد زدن، کسی را دلسوزتر نمیکند. انقلابیتر نشان دادن خود از فرماندهان سپاه، ارتش و مسئولان میدان، جایگزین طرح عملیاتی نمیشود. انتقام، بازی کامپیوتری نیست که با فشردن یک دکمه رخ دهد؛ انتقام سازوکار میخواهد، امکانات میخواهد، زمانبندی میخواهد، اطلاعات میخواهد، بازدارندگی میخواهد و مهمتر از همه، حفظ قدرت برای ضربه مؤثر میخواهد.
در چنین فضایی، تولید توهم خطرناکتر از اختلاف نظر است. وقتی یکی از ارتباط تیم مذاکرهکننده با یهود سخن میگوید، نماینده مجلسی از کودتا مینویسد، سخنرانی مدعی معامله خون شهدا با درهم و دینار میشود و مداحی تصویری ضعیف و منفعل از رهبری میسازد، نتیجه فقط التهاب سیاسی نیست؛ نتیجه، بی اعتمادی عمومی به سازوکار تصمیمگیری کشور است.
نقد مسیر مذاکره حق هر جریان سیاسی است. هیچ تصمیم بزرگی نباید از نقد مصون باشد. اما نقد با جعل روایت، تخریب فرماندهان، تضعیف نهادهای مسئول و ساختن تصویر تحمیلشده از رهبری تفاوت دارد. کسی که مدعی دفاع از نظام است، نباید برای اثبات انقلابیگری خود، ساختار تصمیمگیری نظام را بیاعتبار کند. کسی که مدعی خونخواهی است، نباید فرماندهانی را که در میدان هزینه دادهاند، با ادبیات خیانت بدرقه کند.
مسئله امروز کشور، انتخاب میان مقاومت و مذاکره نیست؛ مسئله این است که آیا مذاکره در خدمت مقاومت تعریف میشود یا مقاومت در خدمت توجیه مذاکره به کار می رود. اگر مسیر فعلی با شرطگذاری، مسئولیتپذیری، آمادگی نظامی، بازسازی ظرفیتها و بیاعتمادی ساختاری به آمریکا پیش برود، میتواند بخشی از عقلانیت مقاومت باشد. اما اگر به خوشبینی، تعجیل، امتیازدهی بیضمانت و فراموشی میدان تبدیل شود، همان خطری است که باید نقد شود.