صفحه نخست

عصرايران دو

فیلم

پادکست

ورزشی

بین الملل

فرهنگ و هنر

علم و دانش

گوناگون

صفحات داخلی

کد خبر ۱۱۸۰۲۸۲
تاریخ انتشار: ۱۰:۱۸ - ۱۵ مرداد ۱۴۰۵ - 06 August 2026

تأملی بر زوال جهانیِ احزاب کلاسیک

احزاب سنتی، محصول دورانی بودند که سیاست بر سازمان استوار بود. عضویت در حزب، حضور در جلسات، فعالیت‌های محلی، روزنامه‌های حزبی و ارتباط چهره‌به‌چهره، ستون‌های اصلی رقابت سیاسی را تشکیل می‌دادند. اما با گسترش اینترنت و شبکه‌های اجتماعی، بسیاری از این واسطه‌ها اهمیت پیشین خود را از دست داده‌اند.

عصر ایران- در بخش بزرگی از قرن بیستم، سیاست را بیش از هر چیز، احزاب تعریف می‌کردند. شهروندان معمولاً خود را طرفدار یک حزب می‌دانستند، نه یک فرد. رأی‌دهندگان ممکن بود رهبران احزاب را دوست داشته باشند یا از آنها انتقاد کنند، اما آنچه هویت سیاسی آنها را شکل می‌داد، مجموعه‌ای از ایده‌ها، برنامه‌ها و سنت‌های حزبی بود. احزاب، واسطه میان جامعه و حکومت بودند؛ نیرو تربیت می‌کردند، رهبر می‌ساختند، برنامه ارائه می‌دادند و رقابت سیاسی را در قالبی نسبتاً پایدار سامان می‌دادند.

امروز اما این تصویر، دست‌کم در بسیاری از کشورهای جهان، در حال تغییر است. در بسیاری از انتخابات، نام رهبر بیش از نام حزب اهمیت پیدا کرده است. شهروندان بیش از آنکه بگویند «به فلان حزب رأی می‌دهم»، می‌گویند «به فلان شخص رأی می‌دهم». گویی سیاست، به ‌تدریج از رقابت میان احزاب به رقابت میان شخصیت‌ها تبدیل شده است. این تحول، فقط یک تغییر ظاهری نیست؛ بلکه نشانه دگرگونی عمیق‌تری در شیوه سیاست‌ورزی است.

احزاب سنتی، محصول دورانی بودند که سیاست بر سازمان استوار بود. عضویت در حزب، حضور در جلسات، فعالیت‌های محلی، روزنامه‌های حزبی و ارتباط چهره‌به‌چهره، ستون‌های اصلی رقابت سیاسی را تشکیل می‌دادند. اما با گسترش اینترنت و شبکه‌های اجتماعی، بسیاری از این واسطه‌ها اهمیت پیشین خود را از دست داده‌اند. امروز یک سیاستمدار می‌تواند بدون تکیه بر ساختار گسترده حزبی، مستقیماً با میلیون‌ها نفر ارتباط برقرار کند. آنچه زمانی تنها از طریق حزب ممکن بود، اکنون با یک تلفن همراه نیز امکان‌پذیر است.

این تحول، قدرت را از سازمان‌ها به افراد منتقل کرده است. اگر در گذشته، رهبر بدون حزب تقریباً شانسی برای موفقیت نداشت، امروز گاه حزب بدون رهبر کاریزماتیک نیز نمی‌تواند رأی قابل توجهی به دست آورد. در واقع، در بسیاری از کشورها این حزب است که از اعتبار رهبر تغذیه می‌کند، نه رهبر از اعتبار حزب.

البته این روند، فقط نتیجه فناوری نیست. احزاب سنتی نیز خود در ایجاد این وضعیت سهم داشته‌اند. بسیاری از آنها به مرور زمان از بدنه اجتماعی فاصله گرفته‌اند. اختلاف‌های ایدئولوژیک میان برخی احزاب کاهش یافته و برنامه‌های اقتصادی و اجتماعی آنها به هم نزدیک‌تر شده است. در نتیجه، بخشی از رأی‌دهندگان احساس می‌کنند تفاوت چندانی میان گزینه‌های موجود وجود ندارد. وقتی برنامه‌ها شبیه هم به نظر برسند، شخصیت‌ها اهمیت بیشتری پیدا می‌کنند.

از سوی دیگر، رسانه‌های اجتماعی نیز منطق خاص خود را دارند. الگوریتم‌ها بیش از آنکه به برنامه‌های بلندمدت علاقه‌مند باشند، به چهره‌ها، احساسات و روایت‌های شخصی توجه می‌کنند. یک سخنرانی هیجان‌انگیز، یک جمله جنجالی یا حتی یک رفتار غیرمنتظره، بسیار سریع‌تر از یک سند صدصفحه‌ای اقتصادی در فضای مجازی منتشر می‌شود. سیاست نیز ناچار خود را با این منطق تازه تطبیق داده است.

به همین دلیل، بسیاری از رهبران امروز بیش از آنکه مدیر یک حزب باشند، سازنده یک «برند سیاسی» هستند. آنها می‌کوشند تصویری مشخص از خود در ذهن افکار عمومی ایجاد کنند؛ تصویری که گاه از خود حزب نیز شناخته‌شده‌تر می‌شود. در چنین شرایطی، رقابت انتخاباتی نیز بیشتر به رقابت روایت‌ها و شخصیت‌ها شباهت پیدا می‌کند تا رقابت میان سازمان‌های سیاسی.

این روند، البته مزایایی نیز دارد. ارتباط مستقیم میان رهبر و شهروندان می‌تواند فاصله میان حکومت و جامعه را کاهش دهد. رهبران سریع‌تر از گذشته بازخورد افکار عمومی را دریافت می‌کنند و مردم نیز احساس می‌کنند صدای آنها آسان‌تر شنیده می‌شود. از سوی دیگر، ظهور چهره‌های جدید می‌تواند فضای سیاسی را از انحصار نخبگان قدیمی خارج کند و امکان ورود ایده‌های تازه را فراهم آورد.

اما روی دیگر سکه، نگرانی‌های مهمی را نیز به همراه دارد. احزاب، فقط ماشین انتخاباتی نیستند؛ آنها نهادهایی هستند که تجربه، تخصص و سازوکارهای تصمیم‌گیری را در خود انباشته می‌کنند. اگر سیاست بیش از اندازه به یک فرد وابسته شود، با کنار رفتن همان فرد، ممکن است کل جریان سیاسی نیز دچار بحران شود. تاریخ نشان داده است که نهادها معمولاً ماندگارتر از شخصیت‌ها هستند.

شخصی شدن سیاست، خطر دیگری نیز در پی دارد؛ تبدیل شدن رقابت سیاسی به رقابتی احساسی. وقتی شخصیت رهبر به محور اصلی سیاست تبدیل شود، نقد برنامه‌ها جای خود را به داوری درباره افراد می‌دهد. هواداری و مخالفت نیز گاه رنگ و بویی عاطفی پیدا می‌کند و گفت‌وگوی عقلانی درباره سیاست دشوارتر می‌شود. در چنین فضایی، مرز میان سیاست و نمایش نیز کم‌رنگ‌تر خواهد شد.

از سوی دیگر، احزاب ضعیف، توانایی کمتری برای تربیت نسل جدید رهبران دارند. در گذشته، بسیاری از سیاستمداران سال‌ها در سطوح مختلف حزبی تجربه کسب می‌کردند و سپس به مقام‌های بالاتر می‌رسیدند. اما اگر حزب به حاشیه رانده شود، این مسیر نیز تضعیف خواهد شد و سیاست بیش از پیش به ظهور ناگهانی چهره‌های مشهور یا محبوب وابسته می‌شود.

با این همه، شاید نباید این تحول را صرفاً به چشم یک بحران نگاه کرد. همان‌گونه که احزاب در قرن نوزدهم پاسخی به نیازهای آن زمان بودند، شاید سیاست شخصی نیز پاسخی به شرایط عصر دیجیتال باشد؛ عصری که در آن، سرعت ارتباط، نقش رسانه‌ها و انتظارات شهروندان با گذشته تفاوت اساسی پیدا کرده است. پرسش اصلی این نیست که آیا می‌توان این روند را متوقف کرد یا نه؛ بلکه این است که چگونه می‌توان میان نقش شخصیت‌های اثرگذار و اهمیت نهادهای سیاسی تعادل برقرار کرد.

احتمالاً سیاست آینده، نه کاملاً حزبی خواهد بود و نه کاملاً شخصی. احزاب همچنان برای سازماندهی رقابت سیاسی ضروری خواهند بود، اما دیگر نمی‌توانند تنها با اتکا به سابقه تاریخی خود رأی مردم را به دست آورند. آنها ناچارند خود را با دنیایی سازگار کنند که در آن، ارتباط مستقیم، روایت شخصی و اعتماد به رهبر، بیش از گذشته اهمیت یافته است.

شاید مهم‌ترین تحول سیاست معاصر همین باشد؛ اینکه رقابت اصلی دیگر فقط میان احزاب نیست، بلکه میان دو الگوی متفاوت از سیاست است. یک سو، سیاستی که بر نهاد، سازمان و برنامه تکیه دارد و سوی دیگر، سیاستی که بر شخصیت، روایت و ارتباط مستقیم با افکار عمومی استوار است. اینکه کدام‌یک در بلندمدت دست بالا را خواهد داشت، هنوز روشن نیست؛ اما تردیدی نیست که بدون شناخت این تحول، فهم سیاست قرن بیست‌ویکم دشوار خواهد بود.

 

ارسال به تلگرام