صفحه نخست

عصرايران دو

فیلم

پادکست

ورزشی

بین الملل

فرهنگ و هنر

علم و دانش

گوناگون

صفحات داخلی

کد خبر ۱۱۸۰۴۳۴
تاریخ انتشار: ۱۵:۲۶ - ۰۵ مرداد ۱۴۰۵ - 27 July 2026
برای خنده‌هایی که از دل رنج تراوش می‌کرد، به یاد و خاطرۀ اکبر عبدی نازنین

الآن چه وقتِ رفتن بود غلامرضای مادر؟

در «اجاره‌نشین‌ها»، روایت شهری بودی با ساختار معیوب. در «مادر»، مهربانی و معصومیتی را زنده کردی که عقل حسابگر را کنار می‌زد. در «آدم‌برفی»، از تنهایی، هویت و مهاجرت گفتی. حتی وقتی مردم را می‌خنداندی، اندوه و جدیتی در نگاهت بود که راز ماندگاریِ نقش‌هایت شد

عصر ایران؛ یلدا آذرپی- الآن چه وقتِ رفتن بود؟ مگر ۶۶ سالگی هم سنِ رفتن است؟

چند صد سال دیگر باید بگذرد تا دوباره ستاره‌ای بی‌بدیل، در قامتِ طناز و رعنای تو، بر آسمانِ هنر این سرزمین بدرخشد؟

به حاشیه‌ها و فراز و فرودهای زندگی‌ات کاری ندارم؛ هرچند در این جهانِ وامانده، حاشیه‌ها از متن پررنگ‌تر و اثرگذارترند؛ همان حاشیه‌های فرساینده حول چرخشِ سیاست‌ها، آدم‌ها، فیلمسازها، جریان‌ها و غوغاهایی که زندگی همهٔ ما را دشوارتر کرده‌اند.

چه کنیم این روزها با فِراق یاران و فقدان عزیزان؟ چه‌قدر بگوییم و بگرییم و لب بگزیم و آه بکشیم؟ زندگی هر روز صعب‌تر، سردتر، تاریک‌تر و نازیباتر می‌شود. با این همه، وجود هنرمندانی چون تو، این روزگارِ ناشاد را سزاوار دیدن کرد. همین هم نشد؛ نگذاشتند. همهٔ ساحت‌ها به جریان‌های خاص تعلق گرفت و هنرمندانی غریزی از جنس تو، آرام‌آرام به حاشیه رانده شدند یا ناگزیر از پذیرشِ آثار بی‌ارزش شدند؛ خانه‌نشینیم همهٔ ما  ! اگر خانه‌ای بر جای بماند. از سایهٔ خودمان هم می‌ترسیم و نمی‌دانیم قرار است چه بر سرمان بیاید.

زندگیِ این روزها تلخ و سیاه شده؛ گذرانِ ناچاری‌ست؛ انتخابِ هیچ‌کس نیست؛ باید تاب بیاوریم و از این سال‌ها عبور کنیم. مجبوریم به هر سازی برقصیم و تن به هر سیاستی بدهیم. تو هم ناگزیر، تن به نقش‌ها و فیلم‌هایی دادی که در شأن و قامتِ هنری‌ات نبود. چه افسوس که روزگار، ستاره‌ای چون تو را به چُنین بزنگاهی رساند، تا آن همه شور، آن همه طنازی، آن همه خلاقیت و درخشش و زیبایی در پسِ هزاران حرفِ گفته و نگفتۀ این روزها به تاریخ بپیوندد.

تو شایستۀ نقش‌های بزرگ‌تری بودی؛ شایستۀ فیلم‌هایی که نامت را بیش از پیش جاودانه کنند، نه آنکه حسرت بر دلِ دوستداران سینما بگذارند.

دلم گرفته غلامرضای «مادر»، دلم گرفته ناصر «اجاره‌نشین‌ها»، ملیجکِ «ناصرالدین‌شاه»، آقای «هنرپیشه».

همیشه زندگی ما را بازی نه، زندگی کردی قهرمانانی ساختی از جنس مردم؛ همان آدم‌هایی که با اجاره‌خانه، نگرانی فردا، عشق‌های کوچک، شکست‌های بزرگ و امیدهای نیمه‌جان، روزگار می‌گذراندند. برای همین هم هر بار روی پرده ظاهر می‌شدی، یکی مثل خودمان را می‌دیدیم.

در «اجاره‌نشین‌ها»، روایت شهری بودی با ساختار معیوب، خسته از ساختن و خواستن و تهیدستی. در «مادر»، مهربانی و معصومیتی را زنده کردی که عقل حسابگر را کنار می‌زد و با زبانِ دل سخن می‌گفت. در «آدم‌برفی»، از تنهایی، هویت، مهاجرت و رؤیای رهایی گفتی. حتی وقتی مردم را می‌خنداندی، اندوه و جدیتی در نگاهت بود که راز ماندگاریِ نقش‌هایت می‌شد.

تو قهرمانِ مردم نبودی؛ خودِ مردم بودی. صدای طبقهٔ متوسط، صدای فرودستان، حاشیه‌نشینان و همان انسان‌های معمولی که کمتر کسی داستانشان را روایت می‌کند. شخصیت‌هایت شکست‌ناپذیر و افسانه‌ای نبودند؛ با همهٔ ضعف‌ها، تناقض‌ها، امیدها و حسرت‌هایشان زندگی می‌کردند. برای همین هم، هر نسل بخشی از خودش را در تو می‌یافت.

سال‌ها گذشت و سینما هم تغییر کرد. بازار، سلیقه‌ها و قواعد بازی عوض شد. تو هم ناچار شدی با این جریان پیش بروی. اما حتی آن روزها هم مردم برای دیدن خودِ تو، برای اکبر عبدی به سینما می‌آمدند، نه برای دیدنِ فیلم‌های سیاست‌زده، نازل، بی‌سلیقه و زرد. نامت همیشه برای ما خاطره بود؛ هنر بود؛ اعتماد بود؛ لبخندی بود که از دلِ سال‌های دور می‌آمد.

مرگ هنرمند، نواختنِ قطعه‌ای پرسوگ در حافظهٔ جمعی مردم است. با رفتن تو، انگار تکه‌ای از قلب همهٔ ما، کودکی، نوجوانی و جوانیِ چند نسل از دست رفت. اشک به چشممان آمد و بر خاطراتِ مشترکمان گریستیم.

شرم بر ما که هنرمندانمان را وقتی بیشتر دوست داریم که دیگر در میانمان نیستند. در روزهای بیماری، خانه‌نشینی و فراموشی، کمتر کسی سراغ شما را می‌گیرد، ولی با رفتن تان، همه از بزرگی و اثرگذاری‌تان می‌نویسند. کاش یاد بگیریم قدر چهره‌های ماندگار را پیش از آنکه دیر شود بدانیم؛ پیش از آنکه سهممان از حضور هنرمند، قاب عکس، فیلم‌ قدیمی و حسرت باشد.

[7/27/2026 3:25 PM] Khadir: ممنون که با خنده‌هایت، تلخی روزگار را برایمان قابل‌تحمل‌ کردی و با نقش‌هایت، تصویر مردمی را ساختی که سال‌هاست در کشاکشِ زندگی دوام آورده‌اند.

زود رفتی اکبر جان. خیلی زود. هنوز می‌شد با تو خندید، از هنرت آموخت و به حضورت دل خوش کرد. اما حالا تصاویری بر جای مانده که هر بار تماشا می‌کنیم، پیش از آنکه خنده بر لب آید، دلمان می‌گیرد.

خداحافظ، آقای هنرپیشه... شاید از این پس، هر بار چراغ سینما روشن شود، جای خالی‌ات از پرده و عرصه بزرگ‌تر باشد.

ارسال به تلگرام