عصر ایران؛ باشو بیدرانی - در قرن نوزدهم، ملیگرایی یکی از نیرومندترین ایدههای سیاسی جهان بود. ملتها شکل گرفتند، امپراتوریها فروپاشیدند و انسانها بیش از گذشته خود را عضوی از یک جامعه سیاسی مشترک دانستند. در قرن بیستم، ملیگرایی گاه به نیرویی برای استقلالخواهی و مبارزه با استعمار تبدیل شد و گاه در شکلهای افراطی و تهاجمی، به جنگها و ویرانیهای بزرگ انجامید. اما پس از پایان جنگ سرد، بسیاری تصور میکردند که عصر ملیگرایی رو به پایان است.
جهانیشدن با سرعت گسترش مییافت. تجارت مرزها را کمرنگتر میکرد، اینترنت انسانها را به هم متصل میساخت و شرکتهای چندملیتی قدرت بیشتری پیدا میکردند. برخی نظریهپردازان از جهانی سخن میگفتند که در آن، هویتهای ملی به تدریج اهمیت خود را از دست خواهند داد و جای خود را به هویتهای جهانی، منطقهای یا فردی خواهند سپرد. تصور میشد انسان قرن بیستویکم بیش از آنکه خود را عضو یک ملت بداند، شهروند جهانی خواهد بود.
اما تحولات دو دهه اخیر، تصویری متفاوت ارائه کرده است. از اروپا تا آسیا، از آمریکا تا خاورمیانه، هویت ملی نه تنها از میان نرفته، بلکه در بسیاری موارد دوباره به یکی از مهمترین نیروهای سیاسی تبدیل شده است. احزاب ملیگرا قدرت گرفتهاند، بحث درباره مرزها و مهاجرت شدت یافته و دولتها بیش از گذشته بر منافع ملی، استقلال اقتصادی و امنیت تأکید میکنند. این وضعیت، پرسشی مهم را مطرح میکند: آیا ملیگرایی بازگشته است، یا آنکه ملیگرایی خود را با شرایط جهان جدید سازگار کرده و شکل تازهای یافته است؟
برای پاسخ به این پرسش، ابتدا باید میان دو مفهوم تفاوت گذاشت: ملت و ملیگرایی. ملت، احساسی از تعلق مشترک است؛ مجموعهای از خاطرههای تاریخی، زبان، فرهنگ، نمادها و تجربههای مشترک. اما ملیگرایی، ایدئولوژی یا رویکردی سیاسی است که بر اهمیت این تعلق مشترک تأکید میکند. این دو همیشه یکسان نیستند. انسانها میتوانند به کشور و فرهنگ خود علاقه داشته باشند، بیآنکه نگاه خصمانهای به دیگران داشته باشند. مشکل معمولاً زمانی آغاز میشود که هویت ملی، نه بر پایه شناخت خود، بلکه بر پایه نفی دیگری تعریف شود.
در قرن نوزدهم، ملیگرایی اغلب با ساختن دولتهای ملی همراه بود. در قرن بیستم، با استقلالخواهی و رقابت ایدئولوژیک پیوند خورد. اما در قرن بیستویکم، به نظر میرسد ملیگرایی بیش از هر چیز، واکنشی به جهانیشدن است.
جهانیشدن فرصتهای بزرگی ایجاد کرد؛ تجارت را گسترش داد، فناوری را توسعه داد و ارتباط میان ملتها را آسانتر ساخت. اما در کنار این فرصتها، نگرانیهایی نیز به وجود آمد. برخی جوامع احساس کردند که بخشی از صنایع خود را از دست دادهاند، گروهی از شهروندان نگران تغییرات فرهنگی شدند و بسیاری از مردم احساس کردند تصمیمهای مهم اقتصادی و سیاسی، بیش از آنکه در پایتخت کشورشان گرفته شود، در نهادهای بینالمللی یا بازارهای جهانی تعیین میشود.
در چنین شرایطی، ملیگرایی برای بخشی از افکار عمومی به ابزاری برای بازگرداندن احساس کنترل تبدیل شد. شعارهایی مانند «اول کشور خودمان»، «بازگرداندن حاکمیت ملی» یا «حفظ هویت فرهنگی»، بازتاب همین نگرانیها بودند. این روند را نمیتوان فقط به یک کشور یا یک منطقه محدود کرد؛ در نقاط مختلف جهان، با شکلها و شدتهای متفاوت، میتوان نشانههای آن را دید.
عامل مهم دیگر، مهاجرت و چندفرهنگی شدن جوامع است. در بسیاری از کشورها، جابهجایی گسترده جمعیت باعث شده ترکیب قومی، زبانی و فرهنگی جامعه تغییر کند. برای برخی، این تنوع، فرصتی برای غنا و پویایی فرهنگی است؛ اما برای گروهی دیگر، پرسشهایی درباره هویت و انسجام اجتماعی ایجاد میکند. در چنین فضایی، بحث درباره اینکه «ما که هستیم؟» و «چه چیزی ما را به هم پیوند میدهد؟» دوباره اهمیت یافته است.
البته ملیگرایی امروز با ملیگرایی صد سال پیش تفاوتهایی اساسی دارد. در گذشته، هویت ملی بیشتر بر سرزمین، زبان و تاریخ مشترک استوار بود. امروز اما عوامل دیگری نیز به آن افزوده شدهاند. رسانهها، شبکههای اجتماعی و حتی رویدادهای ورزشی، در شکلگیری احساس تعلق نقش دارند. گاهی یک مسابقه فوتبال، یک بحران بینالمللی یا حتی یک بحث در فضای مجازی، احساس هویت ملی را تقویت میکند.
از سوی دیگر، فناوری مرزهای سنتی را نیز تغییر داده است. میلیونها نفر در خارج از کشور محل تولد خود زندگی میکنند، اما همچنان با زبان، فرهنگ و سیاست سرزمین مادری ارتباط دارند. مهاجران نسل دوم و سوم، اغلب هویتهای چندلایه دارند؛ هم خود را متعلق به کشور محل زندگی میدانند و هم به ریشههای فرهنگی خود وابستهاند. به همین دلیل، ملیگرایی امروز، پیچیدهتر از گذشته است و کمتر میتوان آن را در قالبهای قدیمی توضیح داد.
نکته مهم دیگر، تفاوت میان میهندوستی و ملیگرایی تهاجمی است. میهندوستی، علاقه به سرزمین، فرهنگ و جامعه خود است؛ احساسی که تقریباً در همه ملتها وجود دارد. اما ملیگرایی تهاجمی، زمانی شکل میگیرد که هویت ملی با برتریطلبی یا دشمنی با دیگران همراه شود. تاریخ قرن بیستم نشان داد که این نوع ملیگرایی میتواند پیامدهای خطرناکی داشته باشد.
به همین دلیل، بسیاری از اندیشمندان امروز بر ضرورت نوعی تعادل تأکید میکنند؛ تعادلی میان حفظ هویت ملی و پذیرش واقعیت جهان بههمپیوسته امروز. کشورها همچنان به هویت، تاریخ و فرهنگ خود نیاز دارند، اما همزمان ناچارند در جهانی زندگی کنند که مشکلات آن، از تغییرات اقلیمی گرفته تا اقتصاد و فناوری، مرز نمیشناسد.
یکی از جالبترین تحولات عصر ما این است که ملیگرایی دیگر فقط یک مفهوم سیاسی نیست؛ بلکه به موضوعی فرهنگی نیز تبدیل شده است. زبان، غذا، موسیقی، سینما، ورزش و حتی محصولات فناورانه، بخشی از تصویر یک ملت را میسازند. کشورها نه تنها با ارتش و اقتصاد، بلکه با فرهنگ و روایتهای خود نیز رقابت میکنند. به همین دلیل، هویت ملی امروز بیش از گذشته با قدرت نرم پیوند خورده است.
از سوی دیگر، نسلهای جدید نیز رابطه متفاوتی با مفهوم ملت دارند. جوانان امروز ممکن است همزمان به فرهنگ جهانی، شبکههای اجتماعی و جامعه بینالمللی تعلق خاطر داشته باشند و در عین حال، نسبت به زبان، تاریخ و نمادهای ملی خود نیز احساس وابستگی کنند. این دو الزاماً در تضاد با یکدیگر نیستند. انسان قرن بیستویکم میتواند هم شهروند جهان باشد و هم عضو یک ملت.
شاید مهمترین خطای تحلیلهای گذشته این بود که جهانیشدن و ملیگرایی را دو نیروی کاملاً متضاد میدیدند. تجربه سالهای اخیر نشان داده که این دو، نه تنها میتوانند همزمان وجود داشته باشند، بلکه گاه یکدیگر را تقویت میکنند. هرچه جهان به هم نزدیکتر میشود، پرسش درباره هویت و تعلق نیز اهمیت بیشتری پیدا میکند.
بنابراین، شاید پاسخ به پرسش آغازین این باشد که ملیگرایی از بین نرفته است؛ بلکه بازتعریف شده است. ملیگرایی امروز، کمتر شبیه ملیگرایی قرن نوزدهم و بیستم است و بیشتر به تلاشی برای حفظ هویت در جهانی متغیر شباهت دارد. البته این روند میتواند شکلهای متفاوتی به خود بگیرد؛ از میهندوستی فرهنگی و مدنی گرفته تا گونههای افراطی و تهدیدکننده.
آینده تا حد زیادی به این بستگی دارد که جوامع چگونه میان این دو مسیر انتخاب کنند. اگر هویت ملی با اعتماد به نفس، احترام متقابل و پذیرش همکاری جهانی همراه شود، میتواند نیرویی مثبت و سازنده باشد. اما اگر با ترس، نفرت و دشمنی تعریف شود، ممکن است دوباره به منبع تنش و بحران تبدیل شود.
شاید بزرگترین درس قرن بیستویکم همین باشد: انسانها همچنان به احساس تعلق نیاز دارند. جهانیشدن نتوانسته این نیاز را از میان ببرد؛ فقط شکل آن را تغییر داده است. ملتها هنوز وجود دارند، اما معنای ملت در حال دگرگونی است. سیاست آینده نیز تا حد زیادی به این پرسش بستگی خواهد داشت که چگونه میتوان میان هویتهای ملی و واقعیت جهانی بههمپیوسته امروز، تعادل برقرار کرد.