صفحه نخست

عصرايران دو

فیلم

پادکست

ورزشی

بین الملل

فرهنگ و هنر

علم و دانش

گوناگون

صفحات داخلی

کد خبر ۱۱۸۱۳۲۳
تاریخ انتشار: ۱۴:۰۸ - ۰۹ مرداد ۱۴۰۵ - 31 July 2026
غیر تسلیم و رضا کو چاره ای، حکایت آن واو بزرگ...

آنها که با هفت هزارسالگان سربه سرند/ به بهانه سالمرگ سرسلسله پهلوی

محمد علی فروغی چون از چشم شاه افتاد و به حصر خانگی رفت، پیشه تصحیح حافظ را گزید و در جواب نامه دوستی که احوالش را جویا شده بود چو نکو می دانست که نخست گزمگان و گماشتگان مختاری و کوپال کاغذها را می خوانند نوشت خوبم و "در کف شیرنر خونخواره ای/ غیر تسلیم رضا کو چاره ای" و "واو" را جا انداخت...

عصر ایران، احسان اقبال سعید - چهارم امردادماه در گاهشمار ما را تا تابستانی کشنده و کشدار در ژوهانسبورگ افریقای جنوبی می برد،انجا که هنوز ماندلای جوان نمی تواند وارد بسیاری از جغرافیاهای سرزمین اش شود که سیاه است و گاندی انجا مشق وکالت می کند تا ملتی را از محکمه تقدیر و تفنگ استعمار برهاند...

ولی کمی آنسوتر شهریار پیشین ایران و پیرسال اکنون بامدادی جان داده است و  و پیشکار همیشه همراهش سلیمان بهبودی به شمس و عصمت دختر یزرگش و همسر محبوبش رسانده است که شاه بی دیهیم و تعلیمی در تنهایی اتاقش بی نفس شد و قلبش تاب  تن را نیاورد و گوش به رادیوی جوان تهران تا مگر رضاسجادی سخنی و کلامی از ولیعهد جوان بخواند دیده اش گشوده ماند و جهان حالا او را نظاره و روایت خواهد کرد....حالا رضاشاه پهلوی با هفت هزارسالگان سربه سر گشته بود...

شاید آن دمان دم کرده که که عقربه ها حکم کیمیا دارند و نفس زر دیریاب است به تقدیر می اندیشید و گاه خردی که قرار بود در رباطی میانه ی راه در بوران و برف تمام کند و یکی از آن هزار طفل مرده به سال سخت و سرد شود، بی سنگی و اشکی که اشکم مادران چنان پربار  بود که تلفات آن سالها جایی در خاطره هم نداشت اما او ماند و ماند تا زمانی و روزگاری دگر را ببیند و در کام بچشد و پایان داستان همیشه لبریز حسرت است و ای کاش و عاقبت همان شعر حافظ در نبرد غم انگیز با نیستی" در کف شیر نر خونخواره ای/ غیر تسلیم و رضا کوچاره ای؟"

ساله ها بعد و به گاه شهریاری اش از پس داستان گوهرشاد محمد ولی خان اسدی نایب التولیه بقعه رضوی و پدر داماد فروغی از چشم اش افتاد و مقابل دیوار رفت و دیواز سرخ فام شد...

فروغی نخستین و آخرین رئیس الوزرای رضاشاه بود و نطق طلوع پهلوی را خواند و در شهریور ناساز بیست هم کناره گرفتنش را بر تن کاغذ کلمه کرد و وعده داد روال های پیشین دگر تکرار نخواهد شد و شاه جدید جوانبخت است...سیر تاریخ را ببین انگار دانه های تسبیح عاشق  نخ را گسسته و هرکدام سویی می روند...

سی و هفت زمستان بعد هم رضاقطبی و حسین نصر صدای انقلاب شمارا شنیدنم نگاشتند و در دست پورپهلوی نهادند تا مقابل دوربین ها با چهره ای شکسته و به گچ نشسته بخواند روال های پیشین دگر تکرار نخواهد شد....

تا پیش از محمدعلیشاه شهریاران ایران یا بدست رقبا و گماشتگان بر سر قدرت و یا زبیم جان بی سر می شدند و شاعر نوحه و عبرت رج می زد "به یک چرخش چرخ نیلوفری/ نه نادر به جا ماند و نه نادری/ سر شب که شد حکم تاراج داد/ سحرگه نه تن سر نه سر تاج داشت"..

آری نادر  و آغای ابتر قجر به دشنه نوکران بی سرشدند تا خورشید بامداد کشندگان را بی جان نکند و ناصرالدین شاه بر خاک عبدالعظیم افتاد تا ملت نوای مشروطه و باروت شنیده و از ستم به ستوه آمده زنجیر ظل الله بودن و در کف تقدیر آسمان بودن را بگسلد و صدای روولور روسی درخت فاسدی که رضای کرمانی در بازجویی های پس از افتادن شاه بگویید میوه اش چنان تلخ است که باید درخت را بن کرد رواق مدفن حسنی را بنوردد....

محمدعلیشاه و احمدشاه به غربت و تنهایی رفتند و کسی به چیزی یا پشیزی هم نگرفت که احمد شاه کلم فروشی در خیابان ناپلئون پاریس را بر شاهی ایران مرجح می دانست و محمدعلیشاه آن پناهنده سفارت روس در هلهله ی مشروطه و قاتل ملک المتلکین و صوراسرافیل و دخیل بسته به اجامری چون صنیح حضرت که سینه ها برایش بشکافند و داغ مشروطه بر آن بگذارند زانویی جز ملکه جهان برای بستن چشمانش نجست و پاره استخوان ها مهمان عتبات گشت تا مگر به عادت و عرض به همخاکی مقدسین مگر پانویس صفحه تاریخ شود...

رضاشاه اما به روزگار شاهی فرزند خوانبخت آنروزش از جهان رفت،به هنگامه ی جنگ عالمگیر دوم که  لهیبش ایران را هم درنوردید و تخت پهلوی را لرزاند،می خواست زودتر از ایران برود که  هراسش از روس ها بیش از زیستن با انگلیسیان بود که باور داشت بر پشت کامیون خواهند بستش و برای کاستن از هیمنه اش به کار اجباری سیبری روانش خواهند نمود، همان روزها از رادیوی منزل کازرونی در اصفهان شنید که سید یعقوب انوار در بیان آنچه بر کشور می رود و تبعید و تغییر شاه در صحن بهارستان تنها گفت" الخیرو فی ما وقع" و علی دشتی آن مرد ادیب که به باور و شرع خدشه انداخت و بیست و سه سال نوشت خواست تا اثاث شاه را بکاوند مگر جواهرات نادرنشان بانک ملی را به یغما نبرده باشد...

می گویند رضا شاه بر شیرهای شرزه ایستاده بر راه پله ی بانک ملی که ابولحسن صدیقی] همان مجسمه ساز شهیر ساخته بود خنده زد و گفت....شاهنشاه قدرقدرت ای زکی...

و یادش آمد که مجلس را طویله خوانده بود دستور داد فرخی یزدی را سلب مصونیت نموده در محبس اوین بی جان کنند و ارباب کیخسرو نماینده زردشتیان  و واقف بنای بهارستان را هم گوشه ی خیابان داغ بنهد و جان بستانند که پسرش بهرام در رادیو از شاه بد گفته..."گنه کرد در برلین آهنگری/به تهران زدند گردن پدری...

چند سال بعد که نه رضاه شاه بود و کیخسرو جان داشت بهرام شاهرخ خط عوض کرد و از گوینده پرحرارت رادیو برلین کارگزار لندن شد و البته در محضر سید مجتبی نواب صفوی اسلام آورد...عجب تاریخی...

عباس خلیلی صاحب روزنامه اقدام و پدر سیمی بانوی بهبهانی که سرود "دوباره می سازمت وطن "روایت می کند در بحبوحه گفت و شنود برای آوردن پیک رضاشاه به ایران روزی در خانه ام در کربلا دیدم جوانی نازک و زردرو که اراده از سیمایش می بارید در کوچه به انتظارم ایستاده بود و گفت "شنیدم نوشتی نعش ان مرد به ایران بیاید...ننویس که گران برایت تمام می شود" او نواب صفوی بود و ان روزها غوغا می کرد....

پیکر رضاشاه را شیمشیر مرصع نادری به امانت و مومیایی شده در مسجد الرفاعی مصر نهادند که شهریار زمین فراعنه هنوز فاروق بود و خواهر فاروق عروس رضاشاه...بله فوزیه همان خجول سفیدروی دربار ایران که هیچ گاه با پهلویان اخت نشد و رضاشاه وقتی خبر تولد شهناز را در 1319 شنید روی ترش کرد و یاد ان حرف سلیمان بهبودی افتاد که نوه اول دختری تخت شاهان را برمی اندازد....

 و البته فاروق در روزگار کودتای افسران ازاد و به بهانه مهریه فوزیه پس از طلاق آن شمشیر و جواهرات آویزانش را برای روزهای آوارگی ربود و آبش کرد.

رضاشاه در آفریقای جنوبی تمام کرد و چند سال در الرفاعی ماند تا زمان صدارت رزم آرا که می خواست دلی از اشرف ببرد به تهران بازگشت.....

این حکایت است و تاریخ و مرگ با همه ناباوری و گریز آدمی و دوری ذهنی اش از دامن شهریارانی که به الهه و بی مرگان در خیال رعیت شبیه اند به وقت از راه می رسد و چنان می روند که انگار نبوده اند و از آن هیمنه و تاج طاووس نشان هیچ نمی ماند مگر تلاش ماندگان برای ساختن خیال و ذهنیتی به رنگ امروز که توجیه بسازد برای تداوم نعمت و یا فراموش شود و حسرتی برنینگیزد که امروز را عشق است....این داستان انسان است..

محمد علی فروغی چون از چشم شاه افتاد و به حصر خانگی رفت،پیشه تصحیح حافظ را گزید و در جواب نامه ی دوستی که احوالش را جویا شده بود چو نکو می دانست که نخست گزمگان و گماشتگان مختاری و کوپال کاغذها را می خوانند نوشت خوبم و "در کف شیرنر خونخواره ای/ غیر تسلیم رضا کو چاره ای" و "واو" را جا انداخت...

تاریخ و زندگی به گاه مرگ هیچ چیز را فرونمی نهد و غیر تسلیم و رضا کو چاره ای؟ حتی اگر رضا باشی یا خیام وار از رفتن نوحه بخوانی که "چو نوشم داده ای زهرم منوشان"؟ ولی نهابت مرگ و برگ اخر دفتر هیچ چیز را تغییر نمی دهد.

ارسال به تلگرام