عصر ایران؛ ماهو منفرد - اگر بخواهیم تنها یک جمله از اندیشه میشل فوکو را انتخاب کنیم که نگاه ما به سیاست را دگرگون کرده باشد، شاید این جمله باشد: «قدرت فقط در دست دولت نیست.» این گزاره در زمان خود، انقلابی در فلسفه سیاسی به شمار میرفت. پیش از فوکو، بیشتر نظریهپردازان قدرت را چیزی میدانستند که دولت، ارتش، پلیس یا حاکمان در اختیار دارند. اما فوکو معتقد بود اگر قدرت را فقط در کاخ ریاستجمهوری، پارلمان یا پادگان جستوجو کنیم، بخش بزرگی از واقعیت را نادیده گرفتهایم.
فوکو در سال ۱۹۲۶ در فرانسه به دنیا آمد و بیشتر عمر خود را صرف مطالعه تاریخ نهادهایی کرد که در نگاه اول سیاسی به نظر نمیرسند؛ بیمارستان، مدرسه، زندان، آسایشگاه روانی و حتی شیوههای پزشکی. او هنگام مطالعه این نهادها به نتیجهای رسید که بعدها به هسته اصلی فلسفهاش تبدیل شد: قدرت، پیش از آنکه از بالا بر جامعه تحمیل شود، در تار و پود زندگی روزمره جریان دارد.
به نظر فوکو، قدرت را نباید فقط با زور، زندان یا اسلحه تعریف کرد. قدرت یعنی توانایی شکل دادن به رفتار انسانها. هرجا کسی بتواند تعیین کند چه چیزی طبیعی است و چه چیزی غیرطبیعی، چه کسی سالم است و چه کسی بیمار، چه رفتاری پذیرفته و چه رفتاری طرد میشود، قدرت حضور دارد؛ حتی اگر هیچ پلیسی در کار نباشد.
به همین دلیل، فوکو میگفت مدرسه فقط محل آموزش نیست؛ مدرسه به کودکان نظم، اطاعت، وقتشناسی و شیوه خاصی از رفتار را نیز آموزش میدهد. بیمارستان فقط بیماران را درمان نمیکند؛ تعیین میکند چه کسی بیمار محسوب میشود و چه کسی سالم است. زندان فقط مجرمان را مجازات نمیکند؛ نوع خاصی از انسان «مجرم» را تولید میکند. حتی ارتش، کارخانه و اداره نیز فقط محل کار نیستند؛ آنها انسانها را به گونهای تربیت میکنند که مطابق قواعد مشخصی رفتار کنند.
یکی از مشهورترین کتابهای فوکو «مراقبت و تنبیه» است. او در این کتاب نشان میدهد که در گذشته، حکومتها بیشتر از طریق مجازاتهای خشن قدرت خود را اعمال میکردند. اعدام در میدان شهر یا شکنجه در ملأعام، نمایش قدرت حکومت بود. اما در دنیای مدرن، قدرت ظریفتر شده است. امروز حکومتها کمتر بدن انسان را تنبیه میکنند و بیشتر ذهن او را نظم میدهند.
برای توضیح این موضوع، فوکو از طرح یک زندان قدیمی الهام گرفت؛ زندانی به نام «پاناپتیکون» که فیلسوفی انگلیسی طراحی کرده بود. در این زندان، نگهبان میتوانست همه زندانیان را ببیند، اما زندانیان نمیدانستند چه زمانی تحت نظر هستند. نتیجه این بود که آنها حتی وقتی نگهبان حضور نداشت، باز هم مطابق مقررات رفتار میکردند، زیرا احتمال میدادند دیده شوند.
فوکو معتقد بود جامعه مدرن نیز تا حد زیادی شبیه همین زندان شده است. انسان امروز، حتی بدون حضور پلیس، بسیاری از رفتارهای خود را کنترل میکند، زیرا احساس میکند همیشه ممکن است دیده شود؛ از دوربینهای شهری گرفته تا محل کار، مدرسه و امروزه شبکههای اجتماعی. به تعبیر او، قدرت زمانی به اوج خود میرسد که افراد، خودشان نقش مراقب خود را بر عهده بگیرند.
یکی دیگر از نوآوریهای مهم فوکو، پیوند میان «قدرت» و «دانش» بود. او جملهای مشهور دارد: «دانش، قدرت است.» البته منظور او این نبود که هر فرد باسواد، قدرتمند است. مقصودش این بود که هر نظام دانشی، همزمان نوعی قدرت نیز تولید میکند. وقتی پزشکی تعریف میکند چه چیزی بیماری است، یا روانشناسی تعیین میکند چه رفتاری طبیعی است، این دانش فقط واقعیت را توصیف نمیکند؛ بلکه بر زندگی انسانها نیز اثر میگذارد. به همین دلیل، از نگاه فوکو، قدرت و دانش از یکدیگر جدا نیستند.
این دیدگاه، نگاه سنتی به سیاست را تغییر داد. در نظریههای کلاسیک، قدرت عمدتاً در اختیار دولت بود و جامعه قربانی یا مخاطب آن به شمار میرفت. اما فوکو استدلال میکرد قدرت در همه روابط اجتماعی پراکنده است؛ در رابطه معلم و دانشآموز، پزشک و بیمار، والدین و فرزند، رسانه و مخاطب، کارفرما و کارمند. بنابراین، اگر بخواهیم جامعه را بفهمیم، نباید فقط به دولت نگاه کنیم.
البته این بدان معنا نیست که دولت بیاهمیت است. فوکو هرگز وجود قدرت سیاسی را انکار نکرد. حرف او این بود که دولت تنها یکی از مراکز قدرت است، نه همه آن. اگر همه چیز را به دولت تقلیل دهیم، از دیدن سازوکارهای ظریفی که هر روز شخصیت، سلیقه، رفتار و حتی خواستههای ما را شکل میدهند، غافل میشویم.
به همین دلیل، اندیشه فوکو در عصر اینترنت و شبکههای اجتماعی دوباره اهمیت یافته است. امروزه بسیاری از پژوهشگران معتقدند شرکتهای بزرگ فناوری، موتورهای جستوجو و شبکههای اجتماعی نیز نوعی قدرت اعمال میکنند؛ نه از طریق زور، بلکه از طریق هدایت توجه، انتخاب خبرها، پیشنهاد محتوا و جمعآوری دادههای کاربران. آنها کمتر دستور میدهند، اما میتوانند بر آنچه میبینیم، میخوانیم، باور میکنیم و حتی دوست داریم، اثر بگذارند. این دقیقاً همان نوع قدرتی است که فوکو دههها پیش درباره آن هشدار داده بود.
با این حال، فوکو بدبین مطلق نبود. اگر قدرت همه جا حضور دارد، مقاومت نیز همه جا امکانپذیر است. از نظر او، انسانها صرفاً قربانی قدرت نیستند؛ آنها میتوانند قواعد را به چالش بکشند، روایتهای رسمی را نقد کنند و شیوههای تازهای برای زیستن بیافرینند. قدرت هیچگاه کامل و مطلق نیست و درست به همین دلیل، آزادی نیز هرگز به طور کامل از میان نمیرود.
شاید مهمترین میراث میشل فوکو این باشد که به ما آموخت سیاست فقط در انتخابات، پارلمان یا کاخهای حکومتی خلاصه نمیشود. سیاست در کلاس درس، در بیمارستان، در رسانه، در زبان، در شیوه تربیت کودکان و حتی در الگوریتمهای تلفن همراه نیز حضور دارد. از این منظر، پرسش اصلی دیگر این نیست که «چه کسی حکومت میکند؟»؛ بلکه این است که «چه نیروهایی، آگاهانه یا ناآگاهانه، هر روز ما را به انسانی تبدیل میکنند که هستیم؟» و شاید همین پرسش است که اندیشه فوکو را، با وجود همه نقدهایی که به آن وارد شده، همچنان به یکی از زندهترین و اثرگذارترین فلسفههای دوران معاصر تبدیل کرده است.