عصر ایران؛ جواد لگزیان - برای مرور لحظههای ناب زندگی اورهان پاموک (زاده ۷ ژوئن ۱۹۵۲)، نویسنده و رماننویس مشهور اهل ترکیه کتاب «رنگهای دیگر (در باب زندگی، هنر، کتابها و شهرها) » آمده است تا ما را با این برندهٔ جایزه نوبل ادبیات سال ۲۰۰۶ بیشتر آشنا و همراه کند. پاموک در رنگهای دیگر با لحنی صمیمی روایتگر صحنههای روزمرهی کوچکی است که آدمی را غرق معمای هستی می کند و به او مجالی برای تاملی دوباره می بخشد.
پاموک در این کتاب از خانواده و علاقهاش به نقاشی و نوشتن روایت می کند و سپس با رهنمودهایی جادویی درباره نوشتن سراغ کتابها و نویسندگان مورد علاقهاش می رود و بعد از سیاست و هزارتوی آن می نویسد و در نهایت با فراستی نایاب درباره چند تصویر و نوشته و شهر دوستداشتنی می نگارد.
پاموک در فصل نخست کتاب «نویسندهی مستتر» ما را میهمان اتاقی می کند که در آن رؤیا می بافد: در مواقعی که دور از خانهام و هیچ جوری نمی توانم به اتاقم برگردم و به خلوتش پناه ببرم، تنها تسلی خاطر من چرت نیمروز است. پس بله، اینجا تشنگی در واقع برای ادبیات نیست، برای اتاقی است که در آن بتوانم با افکارم تنها باشم. در چنین اتاقی می توانم رؤیاهای زیبایی ببافم دربارهی همان مکانهای پرازدحام- همان دور هم جمعشدنهای خانوادگی، تجدیددیدارهای مدرسهای، ضیافتهای شام، و دربارهی همهی کسانی که آنجا حاضر هستند.
من آن غذا خوردنهایِ دورهمیِ پرسروصدایِ روز تعطیل را با جزئیات خیالی غنیتر میکنم و خود آدمها را هم جالبتر. طبعاً در رؤیا همه چیز و همه کس جالب و دلفریب و واقعی است. من این دنیای جدید را از دورریزهای دنیای واقعی می سازم. اینجاست که به کنه موضوع میرسیم. برای خوب نوشتن، من اول باید از شدت ملال بیهوشوحواس بشوم، و برای بیهوشوحواس شدن از شدت ملال باید وارد زندگی بشوم.
و در ادامه پاموک نوشتن را نوعی درمان می داند: نوشتن نوعی تسلای خاطر و حتی نوعی درمان است، دستکم برای رماننویسهایی مثل من. ما به اقتضای رؤیابافیهای هرروزهمان، موضوعهایی را انتخاب می کنیم و به رمانهایمان شکل می دهیم. ... رمانها متشکل از پارههای کوچک رؤیاهایی هستند که وقتی پا به جهانشان می گذاریم، به مدد آنها فراموش می کنیم دنیای ملالآوری را که آرزو داریم از آن بگریزیم.
اورهان پاموک
به عقیده پاموک: بزرگترین فضیلت رماننویس در کار تخیل این است که بتواند مثل بچهها دنیا را فراموش کند، در این کار بیخیال و دلشاد باشد، با قواعد جهان مألوف بازی کند ـ منتها در حین پرواز رهای خیال، حواسش به این وظیفهی اساسی هم باشد که بعدتر باید کاری کند که خوانندگان هم بتوانند غرق داستان شوند. رماننویس شاید تمام روز را به بازی سپری کند اما در عین حال بر این عقیده استوار باشد که کارش از دیگران جدیتر است. علتش این است که او میتواند چنان بیواسطه به گوهر پدیدهها بنگرد که فقط کودکان می توانند.
جهان کتاب برای پاموک یک ماواست: من از سن هفت تا بیستودوسالگی میخواستم نقاش بشوم و تمام آن سالها با شوریدگی نقاشی می کردم. برای من، خواندن یعنی خلق فیلم ذهنی و شخصی از متن. ممکن است سرمان را از روی کتاب بلند کنیم به در کردن خستگی چشم با تابلو روی دیوار، یا به دیدن آنچه بیرون پنجره می گذرد یا چشمانداز آن طرفتر؛ اما ذهن اینها را جذب نمی کند: همچنان مشغول فیلم گرفتن از آن جهان خیالین توی کتاب هستیم. برای دیدن جهانی که نویسنده تخیل کرده، برای یافتن شادمانی در آن جهان دیگر، خواننده هم باید تخیل خودش را به کار بیندازد.
کتاب، این برداشت را در ما ایجاد می کند که نه صرفاً ناظر جهانی خیالین، بلکه تا حدودی خالق آن هستیم؛ و به این ترتیب به ما، در خلوت خود، شعفی میبخشد که از آنِ خالق است. و همین شعفِ در خلوت است که خواندن کتاب را، خواندن آثار بزرگ ادبی را، برای همه چنین فریبا و برای نویسنده چنین حیاتی می کند.
و در جهان کتاب است که پاموک داستایوسکی را کشف می کند: در نظر بعضی نویسندگان، جهان چیزی است تمام و کمال، حالتی است نهایی. رماننویسانی مثل فلوبر و ناباکوف به کشف قواعد و ساختارهای بنیادی حاکم بر جهان علاقهی کمتری دارند تا نشان دادن رنگها، تناسبات، سایهروشنها و طنزهای نیمهپنهان در آن؛ دغدغهشان نه نظامات زندگی و دنیا بلکه بیشتر نمودها و بافتهاست. لذت خواندن فلوبر و ناباکوف در کشف اندیشههای بزرگ نویسنده نیست بلکه در مشاهدهی توجه آنها به جزئیات و روایتگری ماهرانهی آنهاست...
برای نویسندهای مثل داستایوسکی، جهان جایی است در روند شدن؛ ناتمام است، چیزی کم دارد. شبیه دنیای خود ماست که در روند شدن است، این است که دلمان می خواهد تا ژرفای آن نفوذ کنیم: تا اصول حاکم بر آن را یاد بگیریم، درونش گوشهای پیدا کنیم تا شاید در آن بر اساس برداشت شخصیمان از درست و غلط زندگی کنیم. اما وقتی چنین می کنیم، کمکم این احساس در ما جان می گیرد که خود جزئی از آن دنیای نیمهتمامی هستیم که کتاب سعی میکند به اعماقش راه یابد.
همچنان که با رمان کلنجار می رویم، نه تنها وحشت و نایقین بودن این دنیای در حال شدن را احساس می کنیم، بلکه کمکم می پنداریم خود مسئول آن هستیم؛ انگار کلنجار ما با کتاب بدل به بخشی از کشمکشی درونی برای رمزگشایی از هستی خود ما می شود.
برادران کارامازوف کتاب مورد علاقه پاموک است: در خواندن برادران کارامازوف در شگفت می مانیم که مگر می شود آدمها به این سرعت بین دو قطب متضاد در نوسان باشند، و فکر می کنیم شاید این حالوهوای همه یا هیچ، نمودی از چارچوب فکری خود داستایوسکی و شاید روشنفکران روس در ربع سوم قرن نوزدهم است، دورانی که روسیه دچار نوعی بحران اجتماعی بود. اما در عین حال، نمودهایی از آن بیقراری روحی قهرمانان داستان را درون خودمان نیز احساس می کنیم.
خواندن داستایوسکی، بهویژه در جوانی، در حکم مکاشفههای غریبی است که یکی از پس دیگر اتفاق می افتد. برادران کارامازوف (مثل همهی رمانهای او) با دقت تمام پیریزی شده و خواننده به محض درافتادن در شبکهای از وقایع که با ظرافت تمام در هم تنیده شده، پی می برد ـ شاید قدری هم با اکراه ـ که داستان در دنیایی اتفاق می افتد که هنوز در مرحله شدن و شکل گرفتن است....
در دنیای داستایوسکی، روح شکنجهشدهی قهرمانان ما را تسخیر می کند. از آنجا که سه برادر کارامازوف، به شکلی غریب به لحاظ روحی هم، برادرند، خواننده سعی میکند از بین آنها انتخاب کند، با آنها همذاتپنداری کند، دربارهی آنها حرف بزند، با آنها بحث کند ـ و بحث با هر یک از کارامازوفها ناگزیر در حکم بحث در باب زندگی است.
و در اینجاست که با ایوان شخصیت مورد علاقه پاموک ملاقات می کنیم: من در جوانی بیشتر با آلیوشا همذاتپنداری می کردم: قلب پاکش، اشتیاقش در دیدن خوبیهای آدمها، و تلاشش برای درک اطرافیانش با ورِ اخلاقگرای من همزبان بود. اما در گوشهای از ذهنم می دانستم که رسیدن به چنین پاکیای ریاضتها برده است.
این بود که کمکم به این نتیجه رسیدم که ایوانِ معتاد به نظریهپردازیِ معتاد به کتابِ مطلقگرا، به سرشت من نزدیکتر است. تمام آن جوانان خشمگین اخلاقگرایی که اهل کشورهای فقیر غیرغربی هستند و خود را در اندیشه و کتابها غرق می کنند بهرهای از آن خویشتنداری بیرحمانهی ایوان دارند.
در شخصیت ایوان، رگههایی از دسیسهبازان سیاستزدهای که داستایوسکی در شیاطین به آنها پرداخته بود می شود دید؛ همانها که پس از انقلاب بلشویکی روسیه به حکومت رسیدند ـ آدمهایی که حاضرند تا آخر پیش بروند و برای رسیدن به آرمانی متعالی، به شدیدترین بیرحمیها متوسل شوند.
اما این برادر هم همچنان کارامازوف است؛ و بهرغم آن همه خشم و شور و افراط، تشنگیاش برای محبت او را زخمپذیر می کند و بهواسطهی آن شفقت شیرینی که داستایوسکی با ظرافت القا میکند، نرم می شود.
کتاب «رنگهای دیگر (در باب زندگی، هنر، کتابها و شهرها) » نوشته اورهان پاموک با ترجمه علیرضا سلیمانی را انتشارات اختران در ۵۷۰ صفحه رهسپار بازار کتاب کرده است.