عصر ایران؛ مهرداد خدیر- امروز ششم شهریور نهمین سالگرد درگذشت دکتر ابراهیم یزدی است؛ همراه امام خمینی در اقامت ۱۱ روزه در نوفل لوشاتو در گرماگرم انقلاب ۵۷ و یکی از مسافران مشهور پرواز انقلاب، معاون نخست وزیر (مهندس بازرگان) و وزیر خارجه دولت موقت بعد از دکتر کریم سنجابی تا استعفا و سقوط دولت بازرگان، نماینده تهران در مجلس اول و عضو ارشد نهضت آزادی ایران که بعد از مهندس بازرگان دومین دبیر کل این حزب شد.
دکتر یزدی در کنار مهندس بازرگان از مخالفان ادامه جنگ ایران و عراق بعد از بازپس گیری بندر خرمشهر بود و بر این موضع خصوصا پس از صدور قطعنامهٔ ۵۹۸ شورای امنیت سازمان ملل در سال ۱۳۶۶ تأکید ورزیدند تا جایی که شاید بتوان آنان را تنها صدای مخالف برای پایان جنگ در فضای غلبهٔ شعار جنگ جنگ تا پیروزی و در حیات امام خمینی و مشخصا تأثیر گذار بر آیتالله منتظری دانست که در آن زمان قائم مقام رهبری بود.
با این همه چون فضای مجازی و چهار جمله در شبکه های اجتماعی و صفحات اینستاگرامی بیش از هزاران صفحه کتاب اثرگذار شده سلطنت طلبان برانداز همه ساله در سالگرد دکتر یزدی شایعات و دروغ هایی را بازنشر میکنند و افشا و رسواسازی آنها از هر یادآوری دیگر درباره مردی با ۶۰ سال سابقهٔ مبارزاتی و فعالیت سیاسی ضروریتر است.
از جمله این كه با اشاره به خودداری آمریكا از صدور روادید برای او و اقامت اجباری در ازمیر تركیه مدعی شدهاند دكتر یزدی هم در سال 1358 خود تلاش میكرده آمریكاییها به شاه ویزا ندهند و چرخ گردون گشت و گشت و پس از 38 سال همان اتفاق برای خود دكتر یزدی تكرار شد و از مكافات عمل غافل نشو و از این دست حرفها!
یکی هم نیست از این جماعت به قول داریوش اقبالی متوهم و بیگانه با کتاب و کتاب خوانی و تاریخدانی بپرسد:
آخر مگر شاه برای سفر به آمریكا به ویزا - به مفهوم مصطلح- نیاز داشته است؟!
با این حال در نهمین سالگرد درگذشت دکتر یزدی که به خاطر نقشی که برای جلوگیری از درگرفتن جنگ ایران و عراق در سال ۵۹ و تلاش برای پایان آن که هر روز خسارتبار و بینتیجه تر شده بود حق بزرگی بر گردن ایران دارد و امروز هم میتوان از آن آموزهها بهره جُست نکاتی را میتوان یادآوری کرد ولو جسته و گریخته قبلا نوشته باشم:
1- درهمان سال 58 ایران به آمریكا هشدار داده بود كه قبول محمد رضا پهلوی كه تنها چند ماه قبل در پی پیروزی انقلابی مردمی سرنگون شده بود با ادعای مناسبات دوستانه سازگار نیست و این نكته هم بسیار طبیعی بود. زیرا به رغم سرنگونی رژیم پهلوی روابط دو كشور قطع نشد و سفارت آمریكا در تهران به فعالیت خود ادامه داد.
یك هفته بعد از پیروزی انقلاب البته عدهای درصدد اشغال سفارت برآمدند ولی با دخالت دكتر یزدی كه آن موقع معاون نخست وزیر بود و اطلاع از گرایش ماركسیستی مهاجمان آنان به بیرون رانده شدند. یك ماه بعد هم كنسولگری تبریز در معرض اشغال قرار گرفت و در آنجا هم اجازه داده نشد.
این كه ایران هشدار دهد اعطای پناهندگی به شاه مغایر مناسبات تازه با ایران پساسلطنت و انقلابی است امری كاملا بدیهی و اظهر منالشمس بود و هر وزیر خارجهای این پیام را منتقل میكرد. كما این كه اروپایی ها اوضاع را درک كردند و شاه را راه ندادند در حالی كه در بهترین كشورهای اروپایی خانه و باغ داشت.
2- هشدار و انذار دكتر یزدی به صورت كلی بوده و در مذاكرات الجزایر هم البته نگرانی ها ابراز میشود. اما این یک تلاش شخصی برای درمان نشدن شاه نبوده تا 38 سال بعد تاوان دهد و گمان كنیم عرصه سیاست فیلم هندی با بازی آمیتاباچان و با قاعده" كارما"ست!
بلكه برای حفظ روابط ایران و آمریکا و جلوگیری از تبعات بعدی بوده و اتفاقا نشان میدهد پیشبینی دكتر یزدی تا چه اندازه دقیق و درست بوده است. كما این كه شاه را با اسم مستعار پذیرفتند و اندک زمانی بعد سفارت آمریكا در تهران اشغال شد و خود آمریكاییها ناچار شدند او را اخراج كنند و وضعیت بسیار بدتری پیدا كرد و روابط ایران و آمریكا هم به چنان ورطهای افتاد كه می دانیم و کار به دو جنگ هم کشیده است.
3- گابریل كارسیا ماركز مشهورترین نویسنده تمام نیمه دوم قرن بیستم و برنده نوبل ادبیات در كتاب مشهور " یادداشت های 5 ساله" مینویسد سفر شاه به آمریكا پوست خربزهای بوده كه جمهوری خواهان و شخص دیوید راكفلر بانکدار سرشناس آمریكایی ودوست نزدیک شاه زیر پای جیمی كارتر میگذارند چون میدانستند او را گرفتار میكند و همین اتفاق هم افتاد و گرفتارتر از گرفتار شد.
برخی از نزدیكان رییس جمهوری وقت آمریكا البته عواقب این پذیرش را به كارتر یادآور میشوند ولی رییس جمهوری آمریكا تحت فشار قبول میكند منتها قرار میشود شاه را با نام مستعار وارد آمریكا كنند تا رسانهها باخبر نشوند و حتی او را در یک بیمارستان روانی بستری میكنند تا كسی بو نبرد. حال آن كه دوستان راكفلر به طرفهالعینی روزنامهها را مطلع میكنند و یك رسوایی بزرگ پدید میآید.
در خاطرات فرح دیبا هم آمده كه چون بیمارستان مخصوص بیماران روانی بوده پنجره ها با آهن مسدود شده و او را كلافه كرده بود. (البته خاطرات واقعی و نه كتابهای دیگری كه به عنوان خاطرات منتشر شده و مضحکتر و دروغین تر از همه خاطرات جعلی یی است که از زبان مادر فرح منتشر شده و نه ناشر و نه مترجم وجود خارجی ندارند ).
ادعای ماركز را نه راكفلر و نه هیچ كس دیگر تكذیب نكرده و شهرت و آوازه نویسنده بزرگ -كه روزنامهنگار قهاری هم بود- بر كسی پوشیده نیست.
با این اوصاف حتی اگر راست باشد كه دكتر یزدی از آمریكاییها خواسته با پذیرش شاه روابط دو کشور را به مخاطره نیندازند (نه آن که ویزا ندهند، شاه که به ویزا - مانند مسافران عادی و نه به معنی اجازه ورود- نیاز نداشته!) صلاح او را خواسته چون با این سفر همه را گرفتار كرد و درمان هم نشد.
ضمن این كه اساسا بیماری شاه به گونهای نبوده كه حتما نیاز باشد در آمریكا درمان شود و در همان مكزیک هم قابل درمان بوده نهایت این كه پزشك جراح اعزام میشد. پس اگر هم دكتر یزدی چنین چیزی خواسته باشد اتفاقا صلاح شاه و ایران و آمریكا را خواسته و دیدیم كه چه سفر نكبت باری شد. هم رابطه قطع شد و هم شاه را بیرون انداختند تا در نهایت در مصر عمل شود و از دنیا رفت.
4- دروغ دیگر ادعای نقش دكتر یزدی در بازجوییهای اول انقلاب است. هر كس بیش از ۵۰ سال داشته باشد به خاطر دارد كه درشب 23 بهمن 1357 تلویزیون كه به دست انقلابیها افتاده بود سران دستگیر شده رژیم شاه را نشان داد كه دور یک میز نشانده شده بودند و چهرههایی از نیروهای انقلابی و از جمله دكتر یزدی با آنها مصاحبه میكردند.
مشهورتر و منفورتر از همه نعمتالله نصیری جلاد ساواک بود كه خود شاه او را از پاكستان فراخواند وبه عنوان سردسته جنایتكاران به زندان انداخت و بختیار هم میخواست محاكمهاش كند و بی هیچ تردید برای او در همان دادگاه پیش از انقلاب حکم اعدام صادر می شد چون خود سلطنت طلبان هم اذعان داشتند تا چه حد تولید نفرت کرد و دو رییس بعدی ساواک ( تیمسار پاکروان و تیسمار مقدم) تلاش کردند آثار سوء عملکرد او را بزدایند ولی چوب او را خوردند.
نفرت مردم از ساواک و نصیری به حدی بود كه وقتی مقر نگهداری او را گرفتند تا نصیری را دیدند كتك زدند و با سر بانداژ شده مقابل دوربین نشست.
دكتر یزدی از رییس ساواک خواست درباره شكنجهها توضیح دهد و او مدام انكار میكرد و میگفت شكنجهای در كار نبوده است. در این هنگام آیتالله لاهوتی از روحانیون مبارز و محبوب رو به او میكند و میگوید مگر خودت به من سیلی نمیزدی؟
حالا اما انگار عدهای دل سوز جلاد ساواک شدهاند! در خاطرات شیخ صادق خلخالی البته آمده كه دكتر یزدی دخالت میكرده اما واقعیت این است كه برای كنترل او بوده چون در میان اعضای دولت موقت هیچكس به اندازه دكتر یزدی به امام نزدیک نبود و در واقع واسطه مهندس بازرگان بود برای جلوگیری از اعدام هویدا.
5- سلطنت طلبان و ماركسیستها دل خوشی از ابراهیم یزدی نداشته و ندارند. گروه اول به خاطر نقش ممتاز او در انقلاب و نزدیكی به رهبر فقید انقلاب و گروه دوم به سبب دوستی و نزدیكی با دكتر چمران كه با چپها میانهای نداشت.
از این رو از این دو دسته انتظار نمیرود در ستایش دكتر یزدی بنویسند اما از مدعیانی كه خود را به این دو دسته مرتبط نمیدانند پراكندن این دروغ ها شگفت مینماید.
ضمن این كه اگر هم بخواهیم این دو واقعه را شبیه بدانیم نمیتوانیم. چون شاه در نهایت به آمریكا رفت ولی سر از مصر درآورد و در مسجد رفاعی قاهره دفن شد در حالی كه دكتر یزدی ویزا نگرفت و به آمریكا نرفت و پیكر او را به ایران بازمیگردانند ودر این خاک آرام می گیرد و با این همه تبلیغ و بایكوت خبری رسمی رییس جمهوری وقت ایران (حسن روحانی) برای او توییت گذاشت و تلاش های او را ستود. نه فقط به خاطر حمایت ابراهیم یزدی از حسن روحانی در انتخابات پرماجرا و التهاب سال ۹۶ و به رغم بیماری شدید یا اطلاع از هدیه هاشمی رفسنجانی به او چند ماه قبل از درگذشت او بلکه به سبب اطلاع روحانی از پیچیدگی های کار دیپلماتیک.
6- او البته تاوانی نپرداخت و به آمریكا هم میرفت باز همین سرطان لعنتی گریبان سیاستمدار كهنه كار را رها نمیكرد و اتفاقا نیک فرجام شد. چون برخی رسانهها خیلی دوست داشتند بگویند ابراهیم یزدی در آمریکا درگذشت تا مردم تصور کنند در تمام این سال ها در ایالات متحده بوده است. کما این که در 30 دی 73 بخشهای خبری صدا و سیما تاکید داشتند مهندس بازرگان در سوییس درگذشته و شاید میخواستند القا کنند او در تمام سالهای پس از صدارت و وکالت مثل سید محمد علی جمالزاده در سوییس اقامت داشته در حالی همان چند روز به سوییس رفته بود!
از منظری دیگر دكتر یزدی و همفكران او - و سرآمد همه آنان مهندس بازرگان- در ابتدا نه سقوط كه صلاح شاه را میخواستند و اگر به اندرزهای اینان گوش داده بود چه بسا به آن سرنوشت دچار نمیشد و جا دارد به جماعت سلطنت طلب نامه شاپور بختیار و کریم سنجابی و داریوش فروهر در آخر خرداد 56 را یادآور شد که از شاه خواستند انتخابات آزاد برگزار کند تا مشکل با تغییر دولت حل شود و به تغییر حکومت نیاز نیفتد. شاه اما گوش نداد و اگر چه هویدا را کنار گذاشت اما به جای انتخاب نخستوزیر تازه از مسیر انتخابات پارلمانی یک تکنوکرات غیر سیاسی - جمشید آموزگار- را نخستوزیر کرد. این هم تقصیر دکتر یزدی بود؟ بختیار و سنجابی و فروهر هم روحانی یا کمونیست بودند؟
بازرگان حتی جایی گفته بود رهبر منفی انقلاب شخص اعلیحضرت است كه با رفتارهای خود و بستن همه روزنههای اصلاح و تغییرات قانونی راهی جز انقلاب باقی نگذاشت.
این پرسش هم جای طرح دارد که چرا سلطنت طلبان به جای متهم ساختن دكتر یزدی و دیگران كه همچون میلیونها ایرانی دیگر راهی جز برانداختن سلطنت ندیدند و به جای مویه كردن به خاطر بیماری شاه به این نمی اندیشند كه چرا كسانی جدی بودن بیماری او را تا مدتها از خود شاه مخفی كرده بودند؟